سياسی

بحران عمیق ساختاری و بیداری مجدد جنوب

یونس پارسا بناب

درآمد

در پرتو بحران عمیق ساختاری که گریبان نظام جهانی بویژه راس آن ( آمریکا ) را گرفته است ، می توان گفت که از زمان پایان جنگ جهانی دوم به این سو این دومین بار است که بعد امپریالیستی سرمایه داری به این شدت از طرف قربانیان و چالشگران ضد نظام به چالش جدی طلبیده شده است . در آغاز دوره » جنگ سرد » در سال 1947 هیئت حاکمه آمریکا ( قدرت امپریالیستی متوفق زمان ) اعلام کرد که جهان به دو حوزه مشخص تقسیم شده است : » جهان آزاد » و کشورهای پشت پرده آهنین کمونیستی . در این تقسیم بندی ، واقعیت عینی جهان سوم عمدتا مورد انکار قرار گرفت : تعلق کشور و یا منطقه ایی به » جهان آزاد » یک نوع امتیاز محسوب شد و » آزاد » به کشوری اتلاق گردید که قیمومیت نظام جهانی سرمایه را پذیرفته باشد . در این گفتمان مسلط وجود کشورهای مستعمره و نیمه مستعمره و ستم و استثماری که بر آنها توسط نظام جهانی سرمایه اعمال می گردید بکلی نادیده گرفته شد . یک سال بعد ( در سال 1948 ) ژدانوف یکی از دولتمردان شوروی ، در گزارش معروف خود که منجر به ایجاد کمینفورم ( یک نوع جانشین انترناسیونال سوم ) گردید ، نیز جهان را به دو بخش – » جهان سوسیالیستی » و » جهان سرمایه داری » – تقسیم کرد . در این تقسیم بندی جهان سوسیالیستی شامل اتحاد جماهیر شوروی ، کشورهای اروپای شرقی ( بلغارستان ، آلبانی ، رومانی ، چکسلواکی ، لهستان و جمهوری دموکراتیک آلمان – آلمان شرقی ) و کشور مغولستان شد و جهان سرمایه داری شامل کشورهای واقعا موجود پیشرفته جهان اول سرمایه داری و بقیه جهان ( عمدتا کشورهای مستعمره و نیمه مستعمره آسیا ، آفریقا و آمریکای لاتین ) شد . این گزارش تضادهای درون » جهان سرمایه داری » را نادیده گرفته و لاجرم به بروز و عروج جنبش های آزادیبخش در کشورهای پیرامونی علیه کشورهای مرکز ( مثل ایران سال های 1950 – 1953 ) بی توجه ماند .

گزارش ژدانوف که در آن زمان به نام های » دکترین » و پلاتفرم نیز مشهور گشت ، یک هدف اساسی داشت : اگر جهان سوسیالیستی اصل سیاست همزیستی مسالمت آمیز با جهان سرمایه داری را تبلیغ و ترویج کند در نتیجه موفق خواهد گشت که شدت تهاجم آمریکا و شرکای اروپائیش بر علیه جهان سوسیالیستی را کاهش دهد . در عوض اگر جهان سرمایه داری پیشنهاد اصل همزیستی را بپذیرد ، کشور شوروی و متحدینش در کمینفورم از مداخله در امور مستعمرات ( که کشورهای امپریالیستی آنها را » داخلی » محسوب می داشتند ) اجتناب خواهند کرد. جنبش‌های رهایی بخش سالهای ۱۹۵۰-۱۹۴۷، منجمله  و بویژه انقلاب 1949 چین عمدتا بدون کمک شوروی و توسط خود مردمان آن کشورها به پیروزی رسیدند . ولی پیروزی این جنبش ها و مشخصا در چین ، منجر به تحولاتی در صف آرائی نیروها در امور و روابط بین المللی گشت که مسکو فقط در جریان برگزاری » کنفرانس باندونگ » در سال 1955 به اهمیت آن تحولات پی برد . این آگاهی بدون تردید شوروی را قادر ساخت که با حمایت جدی خود از کشورهای در بند که در تلاقی با امپریالیسم بودند ، خود را از » انزوا » رها ساخته و نتیجتا به یک بازیگر اصلی ( » ابر قدرت » ) در صحنه جهانی تبدیل سازد . به نظر نگارنده اشتباه نخواهد بود که اگر به این نکته اذعان کنیم که در این دهه دوره » جنگ سرد » ( 1960 – 1950 ) اولین » بیداری جنوب » ( بروز و اوجگیری جنبش های رهائیبخش ملی ، کارگری و سوسیالیستی در کشورهای جهان سوم ) تکان شدیدی به نظام جهانی و برنامه هایش وارد ساخت . درس گیری و اعتلای دانش از این » بیداری » به ما می آموزد که امروز کم و کیف بروز و رشد احتمالی » بیداری مجدد جنوب » منجمله ظهور و عروج مرکزهای نوین را بهتر بشناسیم .

محدودیت های تاریخی

گزارش مبسوط ژدانوف با اینکه در سال های 1952 – 1948 به بحث گذاشته شد ولی بدون ممانعتی از طرف احزاب کمونیست اروپا ، آمریکا و آمریکای لاتین مورد تائید قرار گرفت . با اینکه این گزارش تقریبا بلافاصله با مقاومت احزاب کمونیست آسیا منجمله خاورمیانه ، روبرو گردید ولی این مقاومت در اول برای مدتی از انظار عمومی پنهان ماند و این احزاب به پیروی از اصل » وحدت اردوگاه سوسیالیستی » گزارش ژدانوف را تائید کردند ولی بتدریج این مقاومت در پرتو رشد مبارزات آنها برای کسب استقلال بویژه بعد از پیروزی انقلاب چین در پائیز 1949 ، نمایان و آشکار گشت . تا آنجا که نگارنده اطلاع دارد تا کنون کسی بطور جامع تاریخچه شکل گیری اولین بیداری کشورهای جنوب را ( که با رشد و گسترش ابتکارات استقلال طلبانه رهائیبخش در برگزاری » کنفرانس باندونگ » در 1955 و سپس در تشکیل » جنبش های کشورهای غیر متعهد » در اوایل دهه 1960 تجلی یافت ) تدوین نکرده است . اما جزئیات مربوط به وقایع » اولین بیداری » و فعل و انفعالات منبعث از آنها در آرشیوهای بعضی از احزاب کمونیست ( چین ، هندوستان ، اندونزی ، مصر ، سوریه ، ایران ، فلیپین و…. ) موجودند . مطالعه و بررسی این آرشیوها نشان می دهند که تعداد زیادی از کمونیست های عضو این احزاب ( بطور مثال چوئن لای از حزب کمونیست چین ، خالد بکتاش از حزب کمونیست سوریه ، ایرج اسکندری از حزب توده ایران و بعضی از اعضای رهبری حزب کمونیست فلیپین ، عراق ، مصر و…. ) به بحث ها و تفحص های در خور تامل در داخل احزاب خود مبنی بر حمایت بیدریغ کمونیست ها از جنبش های آزادیبخش ملی در کشورهای جهان سوم ( » بیداری جنوب «) دامن  زدند. ولی نتیجه این بحث ها بخاطر حفظ » وحدت اردوگاه سوسیالیسم » و » دفاع از مهد سوسیالیسم » تا سال های 1962 و 1963 به بیرون از آن احزاب درز نکرد . درسی که از این امر می توان آموخت و تا حد زیادی قابل تامل است این است که آن زمان ( سال های 1947 – 1954 ) وقتی که احزاب کمونیست در آسیا ، آفریقا ، اروپا و آمریکا از جنبش های رهائیبخش خلق های کشورهای پیرامونی ( » بیداری جنوب » ) حمایت نمی کردند ضرورتا به علل مواضع » اوپورتونیستی » ، » رفورمیستی » و یا » وابستگی » آنها به حزب کمونیست شوروی نبود ، بلکه منبعث از بعد و ویژگی » محدودیت های تاریخی » و تحلیل های سیاسی آنها از اوضاع بوده است . به هر رو بررسی برخی از جنبه های واقعه » بیداری جنوب » در آن روزگار می تواند به ما کمک کند که مارکسیست ها از فرصت بزرگی که امروز بروز بحران عمیق ساختاری سرمایه جهانی دوباره در اختیار آنها گذاشته حداکثر استفاده را کرده و خود را برای کمک رسانی به » بیداری مجدد » جنوب و مبارزات منبعث از آن که در کشورهای جنوب بوقوع می پیوندد ، آماده سازند .

ویژگی ها و درس های اولین بیداری جنوب

بررسی ، پژوهش و نگارش وقایع تاریخ باید به نوعی تعبیه گردند که توده های مردم و روشنفکران طرفدار آنها ( روشنفکران متعهد ) را آگاه سازند که روایت پدیده باندونگ و سپس کشورهای متعلق به جنبش غیر متعهدها و متعاقبا همبستگی » کشورهای سه قاره » ( آسیا ، آفریقا و آمریکای لاتین ) صرفا توسط رهبران ملی گرا ( و یا » ناسیونالیست ها » ) تنظیم نگردیدند . دکتر محمد مصدق ، جواهر لعل نهرو ، احمد سوکارنو ، عبدالناصر و سپس قوام نکرومه ، پاتریس لومومبا و… و بعدها حوان بوش و… بدون تردید نقش بزرگی در جنبش اولین » بیداری جنوب » علیه استعمار و امپریالیسم کشورهای شمال ( کشورهای مرکز متوفق جهان اول ) ایفاء کردند . ولی آن عاملی که این بیداری را به یک نیروی مادی که نظام جهانی را به چالش جدی در کشورهای مختلف جهان سوم آن زمان طلبید عبارت بود از نقد رادیکالی که آن زمان چپ عام و در راس آن احزاب کمونیست چین ، اندونزی ، فلیپین ، سوریه ، عراق و ایران ، مصر و…  تعبیه و تنظیم کرده و در بین روشنفکران و بخش نسبتا قابل توجهی از توده های مردم به یک گفتمان موثر در جهت گسترش توسعه عدالت اجتماعی و پروسه صنعتی سازی در آن کشورها مبدل ساختند . جمع بندیها و نتیجه گیری مشترکی که بحث های طولانی دور این گفتمان بوجود آوردند به طور خلاصه این بود که مبارزه علیه نظام جهانی ( امپریالیسم ) در سطح جهانی ، همبستگی و اتحاد بین نیروهای سیاسی و اجتماعی ( منجمله احزاب کمونیست ، سوسیالیست ، ملی گرا و دیگر تشکل های برابری طلب ) را ضروری ساخته و پیروزی آنها در کشورهای بویژه پیرامونی ( جهان سوم ) و احتمال رشد و گسترش اندیشه های مترقی ( با چشم اندازهای سوسیالیستی ) را در جهان معاصر مقدور می سازد . ولی نتایج این بحث ها نتوانست به یک سئوال بسیار مهم پاسخی یک پارچه ، منسجم و متحد ارائه دهد : کدام نیرو این مبارزات ضد امپریالیستی را » هدایت » و یا » رهبری » خواهد کرد ؟ بخشی از بورژوازی که آن زمان » ملی » و یا » ملی گرا » خوانده می شد؟  و یا جبهه متحدی از طبقات فرودست تحت رهبری کمونیست ها ؟ پاسخ ها به این سئوال اساسی دائما در حال تغییر و تحول و گاها نیز با » آشفتگی » همراه بودند . حداقل تا شش سال بعد از پایان جنگ جهانی دوم ، پاسخ احزاب کمونیست متحدا بر اساس جمعبندی که حزب کمونیست شوروی تهیه کرده بود ، فورموله شده بود : بورژوازی در اکناف جهان ( هم در اروپا و هم در کشورهای مستعمره و نیمه مستعمره آسیا ، آفریقا ، آمریکای لاتین و اقیانوسیه ) به قول استالین » پرچم ملی را به زباله دان تاریخ انداخته است » و کمونیست ها لاجرم تنها نیروها در این کشورها هستند که می توانند با تعبیه و تنظیم جبهه متحدی از طبقات فرودست آن کشورها را از استثمار و ستم نظم امپریالیستی رها سازند . اسناد و مدارک تاریخی نشان می دهد که مائوتسه دون نیز سال ها پیش ( 1943 ) به این جمعبندی و نتیجه گیری درباره بورژوازی رسیده بود ولی نظرگاه او تا سال انتشار ترجمه کتاب معروفش » دموکراسی نوین » به زبان های اروپائی ( در سال 1952 ) در معرض عموم قرار نگرفته بود . در این کتاب مائو تسه دون بر آن است که برای اکثریت خلقهای جهان راه طولانی به سوسیالیسم فقط از طریق انقلاب دموکراتیک ، ملی ضد فئودالی و ضد امپریالیستی که توسط کمونیست ها رهبری گردد ، مهیا خواهد گشت . به کلامی دیگر پیشروی های سوسیالیستی در کشورهای امپریالیستی مرکز به وقوع نخواهند پیوست مگر اینکه خلقهای کشورهای در بند پیرامونی طی مبارزات خود ضربه های سنگینی را بر پیکر امپریالیسم وارد سازند . پیروزی انقلاب چین در سال 1949 صحت این جمعبندی را تائید کرد . بعد از آن احزاب کمونیست کشورهای آسیای جنوب شرقی ( تایلند ، لائوس ، کامبوج ، مالایا ، بویژه فلیپین ) مبارزات رهائیبخش خود را که ملهم از » مدل ویتنامی » بودند ، آغاز کردند . چندی بعد در سال 1964 ، ارنستو چگوارا نیز اعلام کرد که » ویتنام های » متعددی را باید در کشورهای پیرامونی علیه امپریالیسم تدارک دیده و پیاده ساخت . اکثر پیشنهادات و ابتکارات توسط کشورهای مستقل و ضد امپریالیست آسیا و آفریقا که در آن دوره ( 1973 – 1955 ) آوانگارد جنبش های رهائی بخش ملی بودند ، توسط کمونیست های این کشورها تعبیه و تنظیم گشته بودند . این پیشنهادات مناسب و ابتکارات متنوع که عموما دقیق و مناسب با اوضاع آن کشورها بودند ، در برنامه ها و مصوبات کنفرانس باندونگ و کنگره های » جنبش غیر متعهد » ها بطور نمایان و مستقیم منعکس گشته بودند. تم اصلی این پیشنهادات و مصوبات که تجلی » بیداری کشورهای جنوب » بودند ، اصل کنترل روی پروسه انباشت توسط دولت های پوپولیستی ، دموکراتیک و ضد امپریالیست کشورهای جهان سوم آن زمان را تاکید کرده و آن اصل را ضرورتی بی قید و شرط برای رشد و توسعه کشورهای توسعه نیافته پیرامونی ترسیم می کردند . در این راستا کمونیست ها و دیگر نیروهای طرفدار حاکمیت ملی بر آن بودند که کشورهای آوانگارد » بیداری جنوب » زمانی می توانند کنترل بر پروسه انباشت را در آن کشورها کسب کنند که
با گسترش اندیشه های » غیر متعهد » خود و تسریع ابتکارات مترقی در گستره عدالت اجتماعی موفق گردند که یکی بعد از دیگری خود را از یوغ مدار نظامی جهان سرمایه داری رها سازند . به کلامی دیگر ، گسست و انقطاع زمانی میسر می گردد که کشورهای سه قاره سیاست خارجی و تجارت بین المللی خود را در خدمت سیاست داخلی خود ( » تعدیل طبقاتی »  از طریق رعایت عدالت اجتماعی ) قرار دهند . البته باید خاطر نشان ساخت که این پیشنهادات توسط تمامی کشورهای » جلو جبهه » و یا » آوانگارد » جهان سوم بمورد اجرا گذاشته نشد و در آن کشورهائی هم که بمورد اجرا گذاشته شد با یورش آمریکا که در آن زمان میرفت بدون رقیب در راس نظام جهانی سرمایه قرار گیرد ، روبرو گشتند . در ضمن در آن سال ها ( 1960 – 1955 ) مبارزات انقلابی به رهبری احزاب کمونیست کشورهای آسیای جنوب شرقی در مالایا ( مالزی کنونی ) برمه ، تایلند و فلیپین ( البته به جزء ویتنام ) با شکست روبرو گشتند . علیرغم این شکست ها ، جنبش های رهائیبخش ملی در کشورهای آسیا و آفریقا در دهه 1960 به موفقیت هائی دست یافتند که بموازات کشور شوراها ( شوروی و کشورهای » بلوک شرق » ) و جنبش های وسیع کارگری در اروپای آتلانتیک به سه چالشگر بزرگ علیه نظام تبدیل گشتند . در دهه پر از تحرک و متلاطم 1960 دگرگونی ها و فعل و انفعالات انقلابی که در سال تاریخی 1968 به اوج خود رسید ( و ژان لوک گودار آن وقایع را به نحو زیبا و خاطره انگیزی در شاهکار سینمائی خود تحت نام » لاشینواز » – چینی –  مجسم و ترسیم ساخته است ) کمونیست های کشورهای جنوب ( عمدتا کشورهای پیرامونی آسیا و آفریقا ) با اتخاذ دو گرایش به دو بخش تقسیم گشتند . مبلغین و هواداران این دو گرایش نزدیک به سه دهه درگیر تلاقی های دردناک و گاها » فاجعه باری » گشتند که تا پایان دوره جنگ سرد در 1991 ادامه یافت . گرایش » خط یک » بر اساس جمع بندیهای خود بر آن شد که حمایت از دولت ها و نیروهای آوانگارد که ضد امپریالیسم هستند ضروری است . اینان تاکید کردند که این » حمایت » باید همراه با » نقد جدی » به پیش برده شود . احزاب کمونیست مصر ، عراق ، سوریه ، ایران و…. از پیروان معروف این خط بودند . در این دوره مسکو و حزب کمونیست شوروی نیز با تبلیغ و ترویج تز » راه رشد غیر سرمایه داری » اکثر این احزاب را قانع ( و یا مجبور ) ساختند که از رهبران معروف کنفرانس باندونگ ( احمد سوکارنو ، جمال عبدالناصر و…. ) تقریبا بدون قید و شرط دفاع کنند . این دفاع بی قید و شرط کمونیست ها از » بورژوازی ملی » به مرحله و جائی رسید که بعضی از احزاب کمونیستی ( مثل حزب کمونیست مصر ) به نفع ادغام و وحدت با حزب پوپولیستی حاکم در کشورشان اعلام انحلال کردند . البته در همین دوره ، کمونیست های دیگر نیز بودند که از اصول مطروحه در تز مائوتسه دون که در کتاب » دموکراسی نوین » طرح شده بود ، پیروی کردند . همانطور که ذکرش رفت این تز بر آن بود که تنها با ایجاد جبهه متحدی از » طبقات خلقی » مستقل از بورژوازی بزرگ می توان یک مبارزه موفقی را علیه امپریالیسم تدارک دیده و پیاده ساخت . اختلاف و تلاقی بین احزاب کمونیست چین و شوروی که از سال 1956 به بعد ظاهر گشته ولی بطور رسمی در سال های 1960 و 1961 علنی گشت ، نشان داد که گرایش دوم بین کمونیست های آسیا و آفریقا از موقعیت متوفقی برخوردار بود . بهر رو ، جنبه ها وخصلت های پتانسیل ( بالقوه ) جنبش باندونگ به رهبری کشورهای آوانگارد بتدریج در سال های 1973 – 1967 با افول و ریزش روبرو گشته و محدودیت های تاریخی » بورژوازی ملی » در کارزار علیه بعد امپریالیستی سرمایه را به نمایش گذاشت . تضعیف جنبش های رهائیبخش ملی همراه با اخته شدن جنبش های کارگری کشورهای اروپای غربی از یک سو و فروپاشی و تجزیه شوروی و بلوک شرق از سوی دیگر شرایط را آماده ساخت که راس نظام جهانی » آمریکا » دست به تهاجم عظیمی زده و پروژه های کمپرادور سازی ( و حتی مستعمره سازی مجدد ) را در کشورهای جنوب در سال های بعد از پایان » جنگ سرد » ( 2010 -1991 ) پیاده سازد .

بروز و رشد بیداری مجدد جنوب

علیرغم سرنوشتی که کشورهای دربند جنوب با آن در دوره بروز و گسترش نئولیبرالیسم و نئومحافظه کاری سرمایه جهانی روبرو گشت و جنبش های متعلق به عهد باندونگ از خاطره تاریخی زدوده گشت ، کشورهای معینی از جنوب در دهه اخیر قادر گشته اند که خود را به عنوان کشورهای » در حال عروج » و » نیروهای نو ظهور » در صحنه بین المللی مطرح سازند . اما سئوال اصلی این است که این » عروج » و » ظهور نوین ها » در چه جهتی حرکت می کنند ؟ آیا عروج این بازارهای نوظهور دارای درهای باز بسوی سرمایه های اولیگوپولی متعلق به نظام امپریالیستی سه سره است ؟ یا این کشورهای نوظهور قادرند که یک تجدید نظر اصیلی را در مقررات حاکم بر جهانی شدن ( که توسط اولیگوپولی های بویژه متعلق به راس نظام ، بر جهانیان اعمال می گردد ) بوجود آورده و قدرت بلامنازع اولیگوپولی های مالی نظام را کاهش دهند ؟ آیا این کشورها قادر خواهند گشت که دوباره مثل عهد کوتاه باندونگ با گذاشتن سیاست خارجی خود در خدمت سیاست داخلی خود ، پروسه انباشت را در خدمت توسعه ملی کشورهای خود قرار دهند ؟ مسئله » محتوی اجتماعی » سیاست های قدرت های حاکم در کشورهای » در حال عروج » پیرامونی ( جنوب ) و فرصت هائی که پاسخ به این سئوالات در اختیار چالشگران ضد نظام قرار می دهند حائز اهمیت هستند . پرسشی که پاسخ و بحث و تفحص درباره آن غیر قابل اجتناب است ، اینست که جهان ما در دوره » بعد از بحران ساختاری کنونی » چگونه خواهد بود و چگونه می تواند باشد ؟ بحران عمیق ساختاری کنونی سرمایه داری تجلی این امر است که نظام به چالش طلبیده شده است . حتی پیش از اینکه این بحران با سقوط مالی سال 2008 رسانه ای تر و برملاتر گردد ، مردم جهان چه در کشورهای مرکز و چه در کشورهای پیرامونی سال ها بود که از باتلاق یاس و ناامیدی ( که فروپاشی و شکست سه چالشگر بزرگ عهد باندونگ آنها را در آن غوطه ور ساخته بود ) بیرون آمده و دوباره نظام جهانی را به چالش طلبیده بودند . کشورهای آمریکای لاتین که علیرغم تلاش کوبا در کنفرانس اولاس ( همبستگی سه قاره ) بطور قابل توجهی در امواج و خیزش های بیداری جنوب در عهد باندونگ غیبت داشتند ، در حال حاضر در به چالش طلبیدن نظام جهانی از کلیه کشورهای پیرامونی آسیا و آفریقا به جلو زده اند . به کلامی دیگر علت ریشه ای بحران عمیق ساختاری نظام صرفا خورده بحران های جاری – بحران انرژی ، بحران مالی ، بحران بی اعتباری و… – نیست . بلکه این بحران منبعث از چالشی هست که کارگران و دیگر زحمتکشان کشورهای جهان در سال های اخیز نظام جهانی را با آن روبرو ساخته اند .

جمع بندی ها

1 – بحران عمیق و ساختاری کنونی بیش از هر زمانی در صد سال گذشته تضادها و تلاقی ها بین نیروهای کار و زحمت از یک سو و حامیان نظام جهانی ( هیئت حاکمه کشورهای جی 8 ) از سوی دیگر را افزایش داده است . اگر در دهه های عهد باندونگ (۱۹۷۵ – ۱۹۵۵) مردم جهان بویژه در کشورهای در بند پیرامونی عمدتا بعد امپریالیستی سرمایه داری را به چالش های جدی طلبیده و سران دولت های امپریالیستی کشورهای مسلط مرکز را بی اعتبار و نامحبوب می ساختند در فاز کنونی بطور فزاینده اعتبار و پرستیژ خود سرمایه داری را نیز به زیر سئوال برده اند . اخیرا یک آمار گیری در 27 کشور متنوع در اکناف جهان بخوبی نشان می دهد که در صد قابل توجهی از اقشار مختلف مردم بیش از هر زمانی در گذشته سرمایه داری را به عنوان یک نظام قبول ندارند . 23 در صد از 29000 هزار نفری که در این آمارگیری شرکت داشتند معتقدند که نظام سرمایه داری باید تغییر یابد در فرانسه در صد این افراد به 43 در صد می رسد . فرانسوی ها در این مورد تنها نیستند . این آمارگیری که توسط بخش جهانی شبکه بی بی سی انجام شده است ، نشان می دهد که 38 در صد مکزیکی ها و 35 در صد برزیلی ها هم مثل فرانسوی ها معتقد به تغییر نظام سرمایه داری هستند . مردم لهستان که نزدیک به 20 سال پیش سقوط دیوار برلین و بازگشت سرمایه داری را جشن گرفته بودند ، امروز نزدیک به 20 در صد آنها معتقد به تغییر نظام سرمایه و بیشتر از 45 در صد بر آن هستند که سرمایه داری در کشور آنان باید تحت » مقررات دولتی » و » اصلاحات » قرار گیرد . فقط در دو کشور ( آمریکا  25 در صد و پاکستان 21 در صد ) شرکت کنندگان رای دادند که سرمایه داری در شکل فعلی اش هنوز کارآئی دارد . در پرتو بحران های کنونی – ازدیاد بیکاری و بی خانمانی ، افزایش در صد کودکان خیابانی ، بحران کمبود غذا و …. – تعجبی ندارد که در این آمارگیری 63 در صد چک ها ، 61 در صد روس ها و 54 در صد اوکراینی ها از فروپاشی و تجزیه شوروی و بلوک شرق اظهار تاسف و پشیمانی کردند .

2 – بهر رو مردم جهان بیش از هر زمانی در گذشته هم بعد امپریالیستی نظام جهانی و هم نفس وجود خود نظام سرمایه را هم در کشورهای در بند پیرامونی و هم در کشورهای مسلط مرکز به چالش جدی طلبیده اند . البته نباید به جنبه های جدید و مهم شرایط کنونی بی توجهی کرد . ولی همان سئوالاتی که در دهه 1950 ( در بحبوحه آغاز به چالش طلبیدن نظام جهانی ) مطرح می گشتند امروز نیز پرسیده می شوند که پاسخ به آنها حائز اهمیت هستند . آیا کشورهای جنوب ( چه آنهائی که در حال ّ» عروج » به عنوان بازارهای نوظهور هستند و چه آنهائی که نیستند ) قادر خواهند گشت که دست به ابتکارات استراتژیکی مستقل بزنند ؟ آیا در این بزنگاه ، نیروهای کار و زحمت ( » طبقات خلقی » ) خواهند توانست که خواسته های » دگردیس آفرین » خود را بر این دولت – ملت های » در حال بیداری » اعمال سازند که در مسیر درست توسعه جدی ( عدالت اجتماعی ) به پیش روند ؟ آیا امکان دارد که این بار پلهای قابل اعتماد بین مبارزات ضد امپریالیستی طبقات خلقی کشورهای دربند جنوب و توسعه آگاهی های سوسیالیستی در کشورهای مسلط شمال تعبیه و ساخته شوند ؟ بی تردید مناسبتی ندارد که جواب های سریع به این پرسش های مشکل و مهم ( که فقط رشد اوضاع و مبارزات جوابگو خواهند بود ) داده  شوند . اما به اهمیت بحث ها ، تفحص ها و تبادل نظرات در بین چالشگران و روشنفکران رادیکال درباره این مسائل و پیشنهادات منبعث از آنها نباید کم بها داده شود .

3 – جمعبندی ها و نتیجه گیری تعداد زیادی از تشکل های کمونیستی درباره این مسائل در سال های » عهد باندونگ » ( دوره رشد و اوجگیری اولین بیداری کشورهای جنوب ) می توانند منابع موثری در پیشبرد بحث های کنونی محسوب گردند . یکی از تجارب برجسته آن روزگاران که امروز می تواند منبع تجربه اندوزی و درس گیری برای چالشگران کنونی ضد نظام بویژه در کشورهای جنوب باشد مربوط به پدیده » گسست » است . این جمعبندی بر آن است که کشورهای جنوب » طبقات خلقی » در ساختمان و ایجاد ملت – دولت واحد خود که مسلما باید مورد حمایت جدی کشورهای منطقه و در صورت لزوم کل جنوب قرار گیرد ، باید استقرار خودگردانی ( خود مرکزی ) و » انقطاع » از نظام حاکم جهانی را سرلوحه پروژه مبارزاتی خود قرار دهند . این دولت ها – ملت ها نمی توانند این راه را با موفقیت طی کنند مگر اینکه محتوی مبارزاتشان دارای چشم اندازهای سوسیالیستی باشد . بنابراین ، این کشورها و ملت ها باید خود را از زندان توهمات گوناگون » رسیدن به آنها » در درون مدار نظام سرمایه داری جهانی تر شده رها سازند . موسسین و چالشگران درون کنفرانس باندونگ و جنبش غیر متعهد ها علیرغم اینکه از این » بدیل مستقل » در پروژه های خود استقبال کرده بودند ولی بخاطر محدودیت های تاریخی خود که بعدها در دهه 1970 آشکار گردید ، نتوانستند به آرزوها و پروژه » گسست » از نظام جهانی جامه عمل بپوشانند .

نتیجه گیری

آیا امروز نیز که بحران عمیق ساختاری نظام و تلاطمات و خرده بحران های منبعث از آن فرصت های نوینی منجمله » بیداری مجدد جنوب » را در افق مبارزاتی قرار داده است ، چالشگران ضد نظام موفق خواهند گشت که بهتر از عهد باندونگ به وظیفه رهائی بخش خود عمل کنند  ؟ مهمتر از همه ، آیا چالشگران ضد نظام موفق خواهند گشت که ادغامی موثر بین مبارزات جاری در کشورهای مرکز و پیرامونی بوجود آورند ؟ شوربختانه در عهد باندونگ مردم جهان از این موهبت ها محروم بودند . در آن روزگار ، خلق های کشورهای امپریالیستی مرکز بالاخره پشت رهبران امپریالیستی خود قرار گرفتند . در واقع پیشرفت پروژه سوسیال دموکراسی در دوره 1975 – 1955 که موجب گسترش رفاه و اعتلای نسبی سطح زندگی کارگران در کشورهای مرکز ( شمال ) گردید ، بدون رانت کاری و غارت امپریالیستی کشورهای دربند پیرامونی (جنوب ) نمی توانست میسر گردد . به کلامی دیگر ، تعبیه و تنظیم اعجوبه » جنگ سرد » در آن زمان مترسکی بود که نظام جهانی با تعبیه آن بیش از پیش موفق گشت که کشورهای جهان سوم را مورد چپاول قرار دهد . بدون تردید ، » بلوک شرق » ( » نظام سوسیالیستی » )  به رهبری مسکو نیز با پذیرش تقسیم بندی و مرزبندی کاذب جهان بین شرق و غرب در دوره جنگ سرد بتدریج به سوی محور » رسیدن به آنها » و قبول منطق حرکت سرمایه کشیده شد . در آن روزگار ، در کشورهای شمال اکثر چالشگران ضد نظام درک نازلی از ابعاد واقعی اولین موج رهائی بخش کشورهای آسیا و آفریقا داشتند . کشورهای بلوک شرق و مسکو و رهبران جنبش های کارگری در اروپا زمانی به اهمیت این بیداری جنوب پی بردند که نظام جهانی خود را بعد از گذار از یک دوره نقاهت،  بازسازی کرده و برای تهاجم همه جانبه آماده ساخته بود . در پرتو رویدادهای بحران عمیق ساختاری کنونی نظام جهانی سرمایه ، امر ساختمان یک انترناسیونالیسم ضد امپریالیستی توسط چالشگران چپ و رادیکال ضد نظام ( در جهت ادغام مبارزات عمدتا کارگری در شمال با مبارزات رهائی بخش مردمان کشورهای جنوب ) به عنوان یک وظیفه به یک چالش جدی تبدیل گشته است .