گوناگون

آنتونیو گرامشی و نکوبیدن سر به دیوار

تا چند روز دیگر، یعنی 22 ژانویه (دوم بهمن)، 116 سال از تولّد آنتونیو گرامشی خواهدگذشت. آن‌چه را که آنتونیو  گرامشی ایتالیایی در آن سال‌های خون و بحران و بیداری و در طول عمر کوتاه 45 ساله‌اش‌ که 11 سال آن را در زندان موسولینی گذراند، خلق کرد هنوزاهنوز نه تنها بکر و بدیع، که حتا پیشروتر از بسیاری مکتب‌های فکری متاخر است؛ و جالب‌تر آن‌که تابناک‌ترین و عمیق‌ترین نوشته‌های او حاصل سال‌های زندان و بیماری و ناتوانی جسمانی او بوده‌است.
چند سالی است که جهان، به کشف دوباره‌ی گرامشی برخاسته ‌است.

***

نامه‌ای از گرامشی، و در سال چهارم زندانش:
19 مه 1930
تاتیانای بسیار عزیز

نامه‌ها و کارت‌پستال‌های تو را دریافت کردم. مجددن درکی که تو از وضعیت زندان داری مرا به خنده انداخت. نمی‌دانم آیا تو آثار هگل را خوانده‌ای یا نه؟ در یکی از آن‌ها می‌گوید «مجرم حق دارد مجازات شود». بر روی هم دلت می‌خواهد از من مردی را تصویر کنی که با پافشاری، دردکشیدن و رنج ِ شهیدشدن را حق خود می‌داند و حاضر نیست حتا یک لحظه هم از هر نوع کیفری روی بگرداند. تو مرا «گاندی» دیگری تصور می‌کنی که می‌خواهد دنیا را متوجه درد مردم هندوستان سازد یا به صورت ارمیای دیگر یا الیاس و یا هر نام دیگری که این پیامبر یهودی دارد که به عمد و در حضور مردم چیزهای پلید می‌خورد تا خشم خدا را متوجه خود سازد. من واقعن نمی‌دانم تو چگونه چنین درکی از وضعیت من پیداکرده‌ای. برخوردی که در درون خودت بسیار پاک و صادقانه اما در عین حال، در رابطه با من، به اندازه‌ی کافی نادرست و بدون توجه به واقعیت است. به تو گفته‌ام که من کاملن یک مرد عمل هستم. اما فکر نمی‌کنم که منظور مرا از این گفته درک کنی به این دلیل که کوچک‌ترین تلاشی نمی‌کنی که خودت را جای من بگذاری (از این‌رو باید احتمالن در نظر تو یک کمدین و یا نمی‌دانم، چیزی شبیه آن باشم). مرد عمل‌بودن من به این معنی است که می‌دانم در کوبیدن سر به دیوار، سر می‌شکند و نه دیوار. همان‌طور که می‌بینی این حرف بسیار ابتدایی و ساده است اما درک آن برای کسی که هرگز حتا مجبور نبوده فکر کند که باید سرش را به دیوار بکوبد ولی همیشه شنیده که کافی است به دیوار فرمان بدهد: «درخت کنجد بازشو!» (1) برخورد تو به صورت ناآگاهانه‌ای بی‌رحمانه است؛ تو می‌بینی که کسی در بند است (اما واقعن نمی‌توانی او را در بند ببینی چون نمی‌دانی بند را چگونه در نظرت مجسم کنی)، نمی‌خواهد حرکت کند چون نمی‌تواند حرکت کند. تو فکر می‌کنی که او حرکت نمی‌کند چون نمی‌خواهد (آیا نمی‌بینی به دلیل این‌که خواسته حرکت کند، بندها گوشت بدن او را تکه‌‌پاره کرده‌اند؟) پس،چون فکر می‌کنی که نمی‌خواهد حرکت کند، تو می‌خواهی او را به تحرک وادار کنی. حال نتیجه چیست و چه چیزی به‌دست می‌آوری؟ او را بیش‌تر خم می‌کنی و خرد می‌کنی و به بندهایی که او را خونین‌کرده‌اند، سوخته‌گی را هم اضافه‌می‌کنی. بی‌شک این تصویر دردناک از دادگاه‌های تفتیش عقاید اسپانیایی قرون وسطا که به داستان پاورقی می‌ماند نیز تو را تغییر نخواهدداد و از آن‌جا که دکمه‌هایی که آتش را به سوی من روشن می‌کنند نیز مجازی‌اند، نتیجه این می‌شود که من به کارهایم ادامه‌می‌دهم، سرم را به دیوار نمی‌کوبم (که به‌اندازه‌ی کافی سرم درد می‌کند تا آن‌جا که دیگر قادر به تحمل این‌ تمرین‌ها نیست) و آن مسائلی را که برای حل‌شان ابزار لازم وجودندارد، کنار می‌گذارم. این، تنها قدرت من است و تو می‌خواهی همین قدرت را از من سلب‌کنی. از طرف دیگر این قدرتی است که  که متاسفانه نمی‌شود آن‌را به دیگران داد گرچه می‌توان آن‌را از دست داد. من تابع چیزی بیش از نظام زندان هستم. نظام زندان بر چهار دیوار متکی است، صدای به‌هم‌ساییده‌شدن اشیاء فلزی و قفل‌های محکم و سنگین و بسیاری چیزها از این قبیل. همه‌ی این‌ها را پیش‌بینی می‌کردم و در حقیقت اهمیتی بدان‌ها نمی‌دادم… ضربات دشمنی که با او در جنگ بودم برایم قابل پیش‌بینی بود ولی ضرباتی که از جهت مخالف، از جهتی که کم‌تر از همه انتظارش می‌رفت و بر من وارد‌شده، اصلن قابل پیش‌بینی نبودند. (منظورم ضربات مجازی است) حتا قانون، خطا را به‌غفلت از انجام کار، و ارتکاب جرم تقسیم می‌کند؛ یعنی حتا غفلت از انجام کار هم تقصیر محسوب می‌شود. تمام مسئله در این‌جاست. اما تو حتمن خواهی گفت که طرف، تویی. درست است. تو خیلی خوبی و من خیلی به تو علاقه‌دارم. اما این مسائل را نمی‌توان با عوض‌کردن جای اشخاص حل کرد و بعد باز هم مسئله خیلی خیلی پیچیده است و توضیح کامل آن، مشکل (دیوارها همیشه هم مجازی نیستند!) حقیقتش را بخواهی، من چندان احساستی نیستم و مسائل احساسی مرا آزار نمی‌دهد. این بدان معنی نیست که احساس نداشته‌باشم، تظاهر نمی‌کنم که شکّاک و عیب‌جو یا از لذت گریزانم بلکه باید بگویم که مسائل احساسی را با سایر عوامل (ایدئولوژیک، فلسفی، سیاسی و غیره) ترکیب می‌کنم بدان‌گونه که نتوانم بگویم که مرز احساسات و سایر عواملی (که اسم بردم) کجاست، شاید نتوانم بگویم که مسئله دقیقن در رابطه با کدام‌یک از این عوامل مطرح است، بخصوص که تمامی آن‌ها در یک مجموعه‌ی واحد و غیرقابل تفکیک قرار دارند. شاید این خود یک سرچشمه‌ی توان است؛ شاید هم یک ضعف باشد، چرا که آدم را به آن‌جا می‌برد که دیگران را به یک گونه تحلیل کند و نتایج اشتباه به دست آورد.
(1) در افسانه‌های هزار و یک شب «درخت کنجد باز شو!» اسم رمزی است که با گفتن آن، در باز می‌شود. مقصود، دست‌یافتن آسان به هدفی است که به طریق نمادی غیر ممکن می‌نماید.
(نقل از: نامه‌های زندان / آنتونیو گرامشی / برگردان ِ مریم علوی‌نیا / انتشارات آگاه / 1362)

http://ramzashoob.com/article.aspx?id=177