سياسی

سرمایه داری بدون سرمایه داران

سرمایه  داری بدون سرمایه داران

اظهار نظری پیرامون «طبقات در تئوری مارکس»

رزنیک(Resnick)  و ولف(Wollf) در مجله رویو(Review) منتشره در زمستان سال 1982 «تحلیل طبقاتی بسیار پیچیده ای از شکلبندی های اجتماعی» ارائه می کنند و پایه تحلیل خود را به مارکس نسبت می دهند. (صفحه یک) . بطور خلاصه آنها طبقات اصلی و فرایند های طبقاتی را مرکب از عاملان و        چپاولگران نیروی کار افزوده یعنی کارگران، سرمایه داران و طبقات جانبی آنها میدانند. آنها طبقات جانبی (سرمایه دار) را اینطور تقسیم بندی می کنند: نوع اول: « مدیران فرایندهای اجتماعی که شرط وجودی فرایند اصلی سرمایه داری اند و نوع دوم مجریان هدایت شده این فرایند.»(ص 4). آنها با استفاده از این الگو وضعیت طبقاتی پاره ای از مشاغل و مجریان اقتصادی را توضیح می دهند و به بحث و بررسی مساله نیروی کار مولد و غیر مولد می پردازند. آنها طی بحث و بررسی خود همواره بر پیچیدگی کنش و واکنش بین فرایندهای طبقاتی و غیر طبقاتی اشاره می کنند و بر نقش آنها یا«نقش اغراق آمیز آنها» در چند و      ]چون اینگونه موقعیت ها و مفاهیم طبقاتی تاکید دارند

ایرادی که به این تحلیل دارم اینست که پیچیدگی آن نه از سرمایه داران و طبقه سرمایه دار اثری هست و نه جایی برای مبارزه طبقاتی. به نظر من وجود سرمایه داران و طبقه سرمایه دار لازمه اش وجود افرادی است که فعالیتهای معینی را بعهده میگیرند و به این ترتیب بمثابه اعضاء طبقه سرمایه دار هویت پیدا می کنند.    وقتی دنیای رزنیک و ولف را بررسی می کنیم، مشخص میشود که همه فعالیتهایی را که منطقا وظیفه         سرمایه داران میدانیم به دست طبقات جانبی (سرمایه دار) انجام می گیرد یعنی به دست سرمایه داران نوع اول. رزنیک و ولف در صفحات 4 و 5 مقاله خود مشخصا تجار، دلالان پول ، وام دهندگان (بانکداران) ، زمین داران، معدن داران، مدیران ناظر در شرکتهای سهامی، سهامداران این شرکت ها و زمامداران دولتی که می توانند هر یک از این کارکردها را بعهده بگیرند جزء این طبقات جانبی (سرمایه دار) قرار میدهد. حتی اگر فرض را بر این بگذاریم که لازم است بین نقش مستقیم سرمایه مولد و نقش غیر مستقیم سرمایه پولی و کالایی در ایجاد ارزش اضافه تفاوت قایل شویم، به نظر میرسد در فهرست عریض و طویل طبقات جانبی (سرمایه دار) هیچگونه جایگاهی برای سرمایه داران وجود ندارد. روشن است که رزنیک و ولف قضیه را اینگونه نمی بینند چون در صفحه 5 مقاله می نویسد: «همان افرادی که می توانند جایگاه طبقاتی اساسی سرمایه داری چپاولگر را به خود اختصاص دهند می توانند موقعیت طبقاتی یک یا چند طبقه جانبی نوع اول را نیز داشته باشند.»با این همه هرگز روشن نمی کنند که رابطه این سرمایه دار چپاولگر با فرایند تولید- خواه رابطه فیزیکی یا قانونی – چیست. مختصر اینکه،سرمایه دار ظاهرا وجود عینی ندارد.

وجود کم اهمیت و مبهم سرمایه داران در بحث نویسندگان مقاله پیرامون توزیع ارزش اضافه باز هم بیشتر برملا می شود. در الگوی آنها همه ارزش اضافه بین طبقات جانبی (سرمایه دار) توزیع می شود و ارزش اضافه در صورتیکه سرمایه داران جایگاه طبقات جانبی (سرمایه دار) را داشته باشند نصیبشان می شود.» (ص 10) دنباله بحث نیز دو چندان گیج کننده است: نخست به دلیل وجود نامشخص سرمایه داران و دوم به این دلیل که تحلیل خود را به مارکس نسبت می دهند و توضیح و تحلیل بسیار روشن او از وجود و رفتار سرمایه داران را مغشوش می کنند. ابتدا می گویند : «سرمایه دار علی رغم آنکه نه کار اضافه یا ضروری انجام می دهد و نه در هیچ روند مدیریت، مالکیت، گسترش، وام دهی یا خرید برای فرایند تولید شرکت ندارد، ارزش اضافه دریافت می کند. »  (ص 10 تاکید از ماست). بدین ترتیب سرمایه دارن با فرایند تولید رابطه ای جز «تصاحب» و «چپاول » ارزش اضافه  ندارد.

اینگونه است که سرمایه داران، از سویی، ارزش اضافه «دریافت» و «تصاحب» و «چپاول» می کنند، اما در صورتی آنرا به دست می آورند که در جایگاه یکی از طبقات جانبی (سرمایه دار) باشند . این دو مورد ممکن را در نظر بگیرد: نخست مورد سرمایه داری از جایگاه یکی از طبقات جانبی (سرمایه دار) را ندارد. ظاهرا چنین سرمایه داری باید از گرسنگی هلاک شود. او با وجودیکه ارزش اضافه «تصاحب» و «چپاول» می کند، نه کار مولد دارد نه ارزش اضافه دریافت می کند چرا که ارزش اضافه فقط در اختیار طبقات جانبی (سرمایه ) قرار میگیرد. چنین موردی معنای چندانی ندارد. پس بدیل آنرا بررسی کنیم: یک سرمایه دار (در واقع هر سرمایه داری) که جایگاه یکی از طبقات جانبی (سرمایه دار) را به خود اختصاص می دهد او ارزش اضافه به دست می آورد به این دلیل که یک یا چند وظیفه طبقات جانبی، (سرمایه دار) را بعهده گرفته است مثلا تصاحب، گسترش، اداره، مدیریت وو….. این سرمایه داران تنها و تنها به دلیل داشتن جایگاه یکی از طبقات جانبی (سرمایه دار) وجود دارند. بنابر این همه سرمایه داران باید چنین جایگاهی را در اختیار داشته باشند. اکنون فرض کنید با سهامداری روبروئیم  که جایگاه یکی از طبقات جانبی (سرمایه دار) را دارد. چگونه تشخیص می دهیم که این سهامدار تنها «صاحبی» است که صرفا ارزش اضافه به دست می آورد یا هم صاحب است و هم سرمایه داری که در عین حال ارزش اضافه «تصاحب» و «چپاول» می کند؟ به گمان من راهی برای تشخیص چنین قضیه ای وجود ندارد زیرا با در نظر گرفتن فهرست کامل فعالیت های طبقات جنبی، تصاحب و چپاول ارزش اضافه انتزاعاتی هستند که نمی توانیم به هیچ رفتار واقعی مرتبط سازیم. یعنی هر نوع رفتاری که بتوانیم بگوئیم تشابه با «تصاحب و چپاول ارزش اضافه  دارد»  پیشاپیش بعنوان فعالیت یک طبقه جانبی (سرمایه داران) منجمله تصاحب سرمایه تعریف شده است. رزنیک و ولف اینگونه ادامه می دهند: فرایند طبقاتی اساسی سرمایه داری متفاوت از و وابسته به پویش های تصاحب، نظارت و خرید سرمایه اند. بدین ترتیب فرایند طبقاتی اساسی سرمایه داری حتی اگر افرادی که ارزش اضافه را تصاحب می کنند خود صاحب، نظارت کننده یا خریدار سرمایه نباشند می توانند وجود داشته باشند.»(ص 10 و 11) اما اگر نه صاحب، نه نظارت کننده و نه خریدار سرمایه اند، رابطه آنها با فرایند تولید چیست؟ جواب اینست : «هیچ» آنها ارتباطی با فرایند تولید ندارند به این دلیل که وجود ندارند. سرانجام، رزنیک و ولف این عدم وجود را با ندادن هیچ ارزش اضافه ای به سرمایه داران به مثابه سرمایه دار رسمیت می بخشند. «سودهای سرمایه داری یعنی ….میتوانند در سهمیه های کوچکتر بین دو نوع طبقات جانبی (سرمایه دار) توزیع شود.» (ص 11) معادله آنها در خصوص توزیع ارزش اضافه اینگونه  است:      I+R+K(B-1)+MB=S

S=  ارزش اضافه (تولید شده)MB=  سود B+1 = سهم سودی که بین مدیران توزیع می شود

R= سهمیه زمینداران. I=  وجوه پرداختی به تهیه کنندگان انواع سرمایه (از جمله سهامداران) در معادله  رزنیک و ولف به سرمایه داران به مثابه سرمایه دار ارزش اضافه ای تعلق نمی گیرد.خلاصه کنیم: سرمایه داران رزنیک و ولف هیچ کاری نمی کنند، هیچ چیزی به دست نمی آورند و هیچ چیزی نیستند.

بنابراین تحلیل طبقاتی رزنیک و ولف نه از چهار  که از سه عنصر تشکیل شده است: 1- کارگرانی که کار اضافه انجام می دهند. 2- طبقه جانبی (سرمایه دار) نوع اولی که مدیرند. و 3- نوع دوم طبقه جانبی (سرمایه داران) که کارگرند. اینکه کسی بخواهد با این طبقات مدلی برای مبارزه طبقاتی در جامعه سرمایه داری ارائه دهد مساله ای است که حل نشده باقی می ماند. با این همه، از آنجا که مارکسیست ها خواهان جامعه بی طبقه اند، مارکسیست هایی که تحلیل طبقاتی را بدون طبقه سرمایه دار پروژه جالبی ارزیابی کنند زیاد نخواهند بود.

آخرین بخش مقاله تحت عنوان «مبارزه طبقاتی» دربرگیرنده ملاحظاتی پیرامون روش و معانی ضمنی تحلیلی آنهاست. رزنیک و ولف در بحث پیرامون مفهوم روشن شناختی اصلی خود در مورد «تعیین کنندگی اغراق آمیز» می گویند: «بنابراین هر فرایند اجتماعی خاص عبارتست از حاصل تعیین کنندگی اغراق آمیز همه این تاثیرات . افزون بر این، به جز این تاثیرات اجتماعی فرانید اجتماعی را به جهت های (متضاد) سوق می دهد. بنابراین مشخص کردن هر پویشی به این طریق به معنی مشخص کردن تضادهای پیچیده ای است که هستی آنرا ساخته است و توسعه منطقی آن به معنی نفوذ پیچیده آن بر دیگر پویش ها است» (ص 14) . پس از آن و در پی همین نظرات می گویند:«… مبارزه بین افرادی که جایگاه طبقاتی اصلی و جایگاه طبقاتی جانبی (سرمایه دار) دارند همواره ممکن است ولی هرگز ناگزیر نیست.» (15)

خلاصه نه چندان روشن این نظرات اینست که «هر چیز به چیز دیگری وابسته است» و «هر چیز ممکن است». در عین حال که درک پیچیدگی جامعه سرمایه داری مهم است، چنین ملاحظاتی برای درک فرایندهای اجتماعی سرمایه داری نه یاری دهنده اند و نه به نظرم با نیروی پیش برنده اصلی در تحلیل مارکس خوانایی دارند. البته از آنجا که مارکس ماتریالیست بود، پی برد که در دنیای احتمالات هر چیز ممکن است. اما از این مهمتر اینکه او معتقد بود که مناسبات مادی اجتماعی پیامدهای (بسیار محتمل) تعیین کننده دارند. مارکس بر عکس رزنیک و ولف بر این باور بود که در جامعه ایکه مناسبات مادی اجتماعی بین سرمایه داران و کارگران وجود داشته باشد مبارزه طبقاتی ناگزیر است و ارتباط زیادی بین موضعگیری طبقاتی فرد و جانب مبارزه ای که او از آن حمایت می کند وجود دارد.

حذف سرمایه داران (که این نوشته ادعا دارد رزنیک و ولف موفق به انجام آن شده اند) از تحلیل طبقاتی فاصله گیری اساسی با سنت های مارکسیستی است. این تحلیل گذشته از آنکه خطایی نظری است ، می تواند اثرات جدی و غیر مارکسیستی بر مبارزه سیاسی بگذارد، میتواند به نوعی تصور پلورالیستی اقتصادی در رابطه با کارگان مختلفف مالکان، کارفرمایان، وام دهندگان، زمامداران دولتی و مدیران گوناگون منتهی شود. هر گروهی می تواند منافع خاص خود را که همواره هم تغییر می کند  داشته باشد. طبقات به گروههای مبهمی تبدیل می شوند که راستای تعیین کنندگی اغراق آمیز آنها در تضاد با فرایند اجتماعی یا غیر طبقاتی قرار میگیرد . خلاصه اینکه با دنیایی روبروئیم که در آن نه طبقه وجود دارد، نه مبارزه طبقاتی، دنیایی که گرایش قوی به بازسازی سرمایه داری دارد.

نویسندگان مقاله با توصیه زیر نوشته خود را تمام می کنند: « نادیده گرفتن مبارزه طبقاتی طبقات جانبی (سرمایه دار) به لحاظ نظری یا سیاسی به معنی از دست دادن فرصت جهت دگرگونی اجتماعی است.» (ص 16) . برداشت من این است که این گفته آنها انسجام دارد زیرا در مدل آنها «مبارزه طبقاتی اساسی» غیر ممکن است و «مبارزه طبقاتی طبقات جانبی» تنها مجال برای دگرگونی اجتماعی است.

دیوید بی هوستن     دانشگاه پیست بورگ