نظری

برونو بائر

مترجم: شروین طاهری

برونو بائر (6 سپتامبر  1809 – 13 آپریل 1882) فیلسوف، مورخ و الاهی‌دان آلمانی بود. وی از راه پژوهش‌های بسیار در سرچشمه‌های عهد جدید، مدعی این نظر جدلی بود که مسیحیت ابتدائی بسیار بیشتر مدیون فلسفه‌ی یونان (فلسفه‌ی رواقی) است تا یهودیت.  او که از 1840 شروع به کار نمود، با انتشار نوشتار های جدلی و بحث‌برانگیز، مسيح را به‌عنوان فراورده‌ی آمیزش اسطوره‌های یونان و رم و یهودیت در قرن دوم مطرح نمود.

زندگی نامه

بائر، پسر یک رنگرز در شهر اسنبرگ در ایالت ساکس-آلتنبورگ بود. او مطالعات خود را زیر نظر مستقیم هگل تا پیش از مرگ وی در سال 1831 به اجام رساند. هگل یک بار برای نوشتن مقاله‌ی فلسفی و نقادانه درباره‌ی «امانوئل کانت» بائر جوان را با دادن جایزه‌ای آکادمیک تشویق کرد. بائر که در دانشگاه «فردریش ویلهلم» در برلین تحصیل می‌کرد، به گروهی تحت رهبری «فیلیپ مارنهاینک» که به هگلی‌های راست معروف بودند، پیوست. به عنوان دانشیار الاهیات در دانشگاه برلین کار تدریس را در سال 1834 آغاز نمود. پنج سال بعد یعنی در سال 1839 به دانشگاه بن نقل مکان نمود. با چاپ کتاب «شرح انتقادی مذهب در عهد جدید» (2 جلد) نشان داد که در آن زمان سرنوشت‌اش با هگلیان راست گره خورده است.

چندی بعد و با انتشار سه اثر که همگی در باره‌ی اناجیل چهارگانه بود، نشانه‌های تغییر در افکار و نظراتش بروز کرد (آری او تغییر عقیده داده بود). یکی از آن‌ها کتابی بود تحت عنوان «نقدی در تاریخ انجیل نویسی یوهانس» (1840) و دیگری «نقدی در تاریخ مختصر انجیل نویسی» (1841) که به همراه دکتر هگستنبرگ نگاشته شده بود. اولین این سه‌گانه رساله‌ی «مقدمه‌ي نقادانه بر تضاد در قوانین (روند‌ها) و انجیل‌نویسی» نام داشت. از دورافکنی افکار متعصبانه‌ي نخستین روزگار نخستین بائر خبر می‌داد. بائر به‌دنبال این روند به هگلیانی جوان که افکاری رادیکال داشتند و به نام هگلیان چپ خوانده می‌شدند پیوست. در سال 1842، دولت دانشیاری‌اش را لغو نمود و او بخشی از زندگانی‌اش را به انزوا در شهر «ریکس دورف» در نزدیکی برلین گذراند. از آن به بعد او توجه عمیق خود را به تاریخ مدرن، سیاست و هم‌چنین الاهیات معطوف نمود. کتاب چهار جلدی «تاریخ سیاست، فرهنگ و روشنگری در قرن 18» (1843-45) به همراه «تاریخ انقلاب فرانسه» (3 جلد – 1847) و «دیزرائیلی رمانتیک بیسمارک سوسیال امپریالیست» (1882) حاصل این تمرکز بود. کارهای نقادانه‌ي دیگرش نیز عبارت بودند از «نقدی بر اناجیل چهارگانه و تاریخ اصالت آن‌ها» و «نقدی بر رساله‌ي پولس مقدس».

برادر کوچک‌تر وی، ادگار بائر نیز به روزنامه نگاری مشغول بود. بائر در سال 1882 در شهر ریکس‌دورف چشم از جهان فرو بست.

ادبیات جدلی

نقادی‌های بائر از کتاب مقدس شدیداً شالوده‌شکنانه بود. دیوید اشتراوس در کتاب «زندگی مسیح» خود، روایت انجیل را محصول شعور نیمه اسطوره‌ای اجتماعات اولیه‌ي مسیحی معرفی نموده بود. اما بائر از نقد اشتراوسی پا را فراتر نهاد و درباره‌ي اجتماعات اولیه‌ي مسیحی و روایت انجیل بحثی رادیکال را آغاز کرد. استدلال او، صورت‌بخش تئوری «گتلوب ویلک» (انجیل نویس واحد – 1838) بود که می‌گفت تنها روایت اصیل، انجیل مرقوس (مارکوس) است. از منظر بائر انجیل مارکوس در دوران سلطنت «هادریان» کامل شده بود (که  نسخه‌ي اصلی متعلق به مارکوس حقیقی، تحت عنوان «انجیل مرقوس» پس ار خوانشی آنالیتیک و در زمانه‌ي جنگ و نزاع میان رم و یهودیان هویت یافت). بائر چون دیگر مدافعان «مارکان هایپوتئیس»، ادعا می‌کرد که دیگر روایات انجیل توسط انجمن‌های مسیحی و با مدل قرار دادن انجیل مرقس نگاشته شده است. یک دهه بعد، آلبرت شوایتزر در باب این مسأله توضیح می‌دهد که: «جست‌وجوی برای یافتن متن اصلی کتاب مقدس برای دفاع از اعتبار مسیح و رهاسازی وی از قطعات و گفتارهای بی‌معنی زندگی‌نامه‌نویسان، که مدافعان مسیح را شامل می‌شوند کاری است جعلی و بیهوده». در هر حال بائر عاقبت درباره‌ي این ماجرا به این نتیجه رسید که «در خصوص انجیل مرقوس نمی‌توان حکمی قطعی در باب این‌که اصلی‌ترین روایت است داد، اما می‌توان گفت که هر یک از سازندگان تاریخ انجیل ماجرایی متأخرتر را ساخته‌اند و مسیحیت ابداع و برساخت تک تک انجیل‌نویسان اولیه است.» (اوتو پلفیندر)

هرچند بائر درباره‌ي مارکوس متقدم تحقیق نمود اما نظریه‌اش در باب نسخه‌ي رایج انجیل مرقوس کارگر افتاد و توجه عمومی را مسخر نمود. در قسمت‌هایی از انجیل مرقوس رایج تم‌هایی وجود دارند که چیزی جز ادبیات محض نیست. تم‌‌هایی معروف که به معجزات مرموز مسیح اشاره می‌کند همان اعمالی که مسیح پیوسته به اجرا می‌گذاشت و پیوسته اظهار می‌داشت که بینندگان نمی‌توانند توضیحی درباره‌ي آن‌ها به دیگران ارائه دهند. شاید همین بخش‌ها باعث به‌وجود آمدن این انگاره در بائر شده بود. خود وی می‌نویسد اگر معلوم می‌شد که چه کسی این قطعات را نوشته است، به احتمال بسیار زیاد  تنظیم‌کننده‌ي نسخه‌ي رایج انجیل مرقس مشخص می‌شد. البته بائر تنها الاهیدان نبود که مقوم این نظر بود. برای مثال، برخی الاهیدان‌های با نفوذ مدرسه‌ي توبینگن شماری از رسائل پولس که در قرن دوم نگاشته شده بودند را جعلی می‌دانستند. بائر نتایج استنتاجات این‌ها را پذیرفت و این نتایج را پایه‌ي آنالیز مؤثر خود قرار داد. برای نمونه او رساله‌های پل را که در غرب به رشته‌ي تحریر درآمده با پل آن‌چنان که در عمل بوده مخالف و متضاد می‌شمارد. چندی بعد بائر مدعی می‌گردد المان‌های رومی – یونانی در کار نویسندگان مسیحی در مقابل وجوه یهودی تسلط و غلبه دارند و می‌توان با نشانه‌های تاریخی فراوان این تئوری را تقویت نمود. محققین مدرنی چون «ای پی ساندرز» و «جان پ مایر» تئوری وی را رد و در صدد اثبات تفوق المان‌های یهودی در کتاب مقدس از طریق پشتیبانی موارد تاریخی برآمدند. برونو بائر توجه را به نگارنده‌ي انجیل مرقوس جلب می‌کند: «او یک ایتالیایی بود که در الکساندریه و روم ساکن بوده است.» در انجیل متیو «روح رمی سنکا جریان دارد» و مسیحیت ذاتاً «رواقیت شاد در لباس یهودیت است». پر واضح است که «مارک» یک اسم رومی است و نه یهودی. هر اندازه که بائر به مرور عمیق‌تر به ادبیان اروپا در قرن اول می‌پرداخت کلید‌های بیشتری مقابل نظرش قرار می‌گرفت که در عهد جدید از ادبیات یونانی – رومی منتهی به قرن اول منبعث شده بودند و در عین حال در تضاد با عهد قدیم قرار می‌گرفت. (لازم به ذکر است که این انگاره در امتداد دیدگاه برخی از محققین یهودی قرار داشت) آخرین کتاب بائر تحت عنوان «سزار و مسیح» (1877) تحلیل تندی را شامل می‌شد که در آن کلید واژه‌های مشترک میان نوشتارهای سنکا و عهد جدید در قرن اول نمایان بودند. هم‌چنین وی اظهار می‌کرد که این نحوه‌ي درک از زمانه‌ي باستان، به تأویلی درباره‌ي سنکا ختم می‌شود که باید رمز مسیحیت باشد. بائر در اولین تلاشش بسیار دقت ورزید تا امکان استفاده‌ي آزادانه‌ي برخی نویسندگان عهد جدید را از سنکا نمایان شود. (تفسیر مدرنی که به‌وسیله‌ي نقدی ساختاری – اجتماعی فرهنگ عمومی را در مشارکت با شکل – گفتارها و شاکله‌های عمومی زبان ترسیم می‌کند به ما نشان می‌دهد که تشابهات زبانی ضرورتاً دال بر تقلید یکی از دیگری نیست. اما کلید واژه‌هایی که بائر به گواهی می‌خواند از هسته‌های الاهیات عهد جدید است و این مشابهت‌ها نقش نوشتارهای یونانی – رومی کلبیان و رواقیان را در برابر کتاب مقدس یهودیان نشان می‌دهد.)

در «سزار و مسیح» بائر شرح می‌دهد که یهودیت در آغازگاه دوران مکابیس وارد روم شد و در میان مردم شایع گردید و پس از آن در روم مندرج گشت. او با تکیه بر ادبیات قرن اول ادعا می‌کند که ورود تاریخی یهودیان به روم بسیار دورتر از گزارشات تاریخی یهودیان در باب ورود به روم  اتفاق افتاده است. او می‌گوید وقتی امپراتور بر تخت نشست روح یهودیت تبعید شد برای اثبات این مطلب وی از نسبت هردوت با خانواده‌ي قیصر کمک می‌گیرد و به قطعه شعری از «هوراس» و نسبت‌های جوزفوس با فلاویانوس و وسپیان و تیتوس ارجاع می‌دهد. بائر ادامه می‌دهد که سزار در صدد بر آمد که زندگی خویش را بر اساس یک افسانه‌ي شرقی تعبیر کند و آگوستوس قیصر این کار را با مأمور کردن «ویر ژیل» نویسنده‌ي انه‌اید، به اتمام رساند. در انه‌اید قیصر به عنوان نیای بازمانده  از نبرد تروا و پسر ونوس معرفی شد که موجب تفوق رومی‌ها بر یونانیان شد و روم را در تاریخی بسیار پیشین جا داد.

آلبرت شوایتزر که یکی از مسیحیان معتقد است، توضیح می‌دهد: نقادی‌های برونو بائر درباره‌ي عهد جدید، قوام‌بخش پرسش‌های بسیار مهمی در باره‌ي مسیح تاریخی آن‌طور که دیده شده است ایجاد می‌کند. الاهیات خود شوایتزر ریشه در نوشتارهای پایه‌ای بائر دارد. این خط انتقادی دارای ارزشی قابل توجه برای مطالعات پیرامونی کلامیون مسیحی است. برونو بائر مردی ناآرام و خستگی‌ناپذیر در برساختن روابط درون سازگار پویا بود که قضاوتی مستقل و منفردی را به میان می‌کشید.

اطلاعات و القائات بسیار ناچیزی برای گزارش‌نویسان وجود دارد که قضاوت‌های بائر را نااستوار و یا به‌دور از تعادل ارزیابی کنند. هم‌چنین در باره‌ي زندگی وی نیز آشکارگی‌های تاریخی به همان اندازه ناچیز است. جای تعجب نیست که انیستیتو‌ها به ایده‌هایش پاسخ داده باشند زیرا که جنجال و جدل طبعی آثارش به عنوان یک تئوریسین اجتماعی، الاهیات و تاریخ باعث عزل وی از تدریس عمومی توسط پادشاه پروس گردید. پس از سال‌ها سانسور وی به عنوان یک محقق و سخنران تندرو جایگاهی برای خود یافت و این وضعیت تازه درست در برابر چهره‌ای که سال‌ها مدرس رسمی بود نمایان شد. داگلاس مگاچ در سال 2003 کتاب «فلسفه و سیاست برونو بائر» را به چاپ رسانید. این کتاب کامل‌ترین اثر درباره‌ي بائر در زبان انگلیسی است که تا به حال چاپ شده است. بازخوانی زندگی‌نامه‌ي وی امروزه تحلیل‌های ملایمی را از طرف منتقدین در موردش فراهم آورده. اما در زمانه‌ي خودش، منتقدین و مخالفانش اغلب به او به مواجهه می‌پرداختند. با این حال او از بیان خط تفکرش واهمه نداشت. یکی از نقاط برجسته در خط تفکراتش که اغلب بدان توجه می‌شود و باعث رنجش دوستان آزادی‌خواهش نیز بود «مسأله‌ي یهود» (1843) بود. در این کتاب جنجال‌برانگیز که درباره‌ي مسأله‌ي حقوق شهروندی یهودیان است، بائر می‌پرسد: چگونه می‌توان از به‌دست آوردن حقوق شهروندی یهودیان سخن گفت وقتی که آلمان‌ها هنوز خودشان این حق را ندارند؟

سرفصل مجادلات میان محققین معاصر بائر، پرسش از خدا ناباور بودن وی است. شماری از ارجاعات و منابع قرن بیست اورا خدا ناباور فرض نموده‌اند. نویسنده‌ي معاصر «پل ترجو» اظهار می‌کند: بائر از الاهی‌دان‌های رادیکالی است که نقادی خاص و ویژه‌ای از نوعی از مسیحیت دارد و در سراسر عمرش از مهم‌ترین مفسرین هگلی مسیحیت بود. کتاب بدنام بائر که مورد غضب واقع شد (آشکارگی مسیحیت – 1843) پس از مطرح کردن مسائلی آشفته تنها موجب قرار گرفتن فرقه‌ای در برابر دیگر فرق در مسیحیت شد.

در سال 1836 در دورانی که او کار خود را به عنوان دبیر خصوصی تازه آغاز کرده بود، کارل مارکس جوان به عنوان شاگرد وارد زندگی‌اش شد. مارکس بعدها در دو کتاب «خانواده‌ي مقدس» و «ایدئولوژی آلمانی» به نقادی از بائر پرداخت. پس از این‌که مارکس از او جدا شد و هم‌چنین توسط ویلهلم پنجم از کار برکنار گردید، تفکرات و آثارش در زیر آوار خط کشی‌ها و مبارزات چپ و راست که در آغاز قرن بیست شکل گرفت مدفون شد. این می‌تواند توضیح دهد که چرا حجم بزرگی از آثارش به انگلیسی برگردانده نشد. تنها دو کتاب بائر به طور تشریفاتی ترجمه شدند: قطعه‌ای هزل‌آمیز که به همراه مارکس نوشته است و «سوراسرافیل برای آخرین قضاوت در برابر هگل، خداناباوری و دجال» نام دارد و در سال 1989 توسط «لارنس استپلویچ» ترجمه شد و «آشکارگی مسیحیت: بازخوانی قرن 18 و سهم آن در مسیحیت قرن 19» که توسط «پل ترجو» و در سال 2002 ترجمه شد.

بائر «سوراسرافیل» را به صورت بدون نام چاپ نمود. این نوشتار بعدتر الهام‌بخش رساله‌ي کوچک «جان فرانکو سانگیونتی» به نام «گزارشی حقیقی درباره‌ي آخرین امکان حفظ سرمایه‌داری در ایتالیا» (1975) شد. این برسازی هزل‌آمیز باعث شد او ایتالیا را در زیر فشارهای سیاسی ترک کند.

شخصیت

نام بائر به عنوان چهره‌ای که درباره‌ي یهودیت عقایدی داشته است در «فرهنگ یهودیان» آمده است. هم‌چنین در فرهنگ ادیان کار جامع «هرزوگ – هاک» نیز از او یاد شده است. از بائر در آثار دیگری مانند «پیشرفت الاهیات» اثر «پرفسور پفلیندر» و در «تاریخ الاهیات جدید» اثر «کارل شوارتزر» و «الاهیات آلمان در قرن 19» اثر «ف – لیشتنبرگ» نیز نام برده شده است. با این حال نکات قابل تأملی در این‌جا باقی می‌ماند. برای مثال، دیدگاه بائر به نویسندگان یهودی قرن اول مانند فیلون و جزفوس نامشخص است. یا درباره‌ي پرسش خود در مسأله‌ي یهود. آن‌چه مسلم است درباره‌ي دیدگاه وی به یهودیت نبایست دچار پیش داوری شد و پیش از دادن حکمی قطعی بایس جزئیات مطروحه را به‌دقت کنکاش کرد.

استاد دانشکده‌ي اتاوا؛ «پرفسور داگلاس موگاچ» در اثر «فلسفه و سیاست برونو بائر» تفسیری جمهوری‌خواهانه از بائر ارائه می‌دهد که در آن بائر به عنوان یک خداناباور قدرتمند تصویر می‌شود، چراکه در مشی سیاسی‌اش به آزادی خود‌آگاهانه متعهد است و نقد‌هایش به‌دنبال واژگونی و اصلاح اتحاد کلیسا-دولت است. دیگر محققین به‌دنبال این تفسیر که توسط اولین مفسر بائر در زبان انگلیسی شناخته می‌شود حرکت کرده و وارد بحث و جدل درباره‌ي چهره‌نگاری وی می‌شوند.

شخصیت بائر بسیار پیچیده است. چه در زمان حیاتش و چه پس از مرگش مشکل می‌توان وی را در طبقه‌بندی خاصی جاداد. جناح چپ (هگلیان چپ) و جناح راست (هگلیان راست) هر یک از او به مثابه‌ي فردی از خودشان یاد کرده‌اند و مورد تحسین قرارش داده‌اند. پس از چاپ «سوراسرافیل» وی چرخش بسیار مهم خویش را نمایان ساخت.

بائر درس‌خوانده‌ي مستقیم مکتب هگل است. از دستان وی وقتی تنها 20 سال داشت جایزه گرفت و نحسین شد. هگل نابه‌هنگام و زمانی که بائر 22 ساله بود در گذشت. به احتمال بسیار تشویق‌های هگل شخصیت بائر را قدرت بخشید. احتمالاً او خود را به جایگاه بلند پست آکادمیک نزدیک می‌دیده و امکان به‌دست‌گیری آن را در تخیلش می‌پرورانده. پس از مرگ هگل فرصت برای او فراهم شد تا با اتکا به ارتباطاتش تثبیت گردد. با این حال دوستان اندکش پس از هگل کارهای‌شان را از دست دادند. اما در سال 1840 شانس به سراغش آمد تا خود را اثبات نماید. استاد الاهیات، «دیوید اشتراوس» با چاپ کتاب «زندگانی مسیح» رسوایی بزرگی برای ویلهلم پنجم، پادشاه بنیادگرای پروس به بار آورد. این کتاب راه درست تفسیر مسیحیت را اسطوره‌زدایی از روایات آن می‌دانست. اشتراس در ادعایی شگفت‌انگیز درباره‌ي اثرش آن را روگرفتی از ایده‌ي هگل خواند. پادشاه از هگلیان خواست این ادعا را پاسخ گویند. هگلیان پیر بائر را برای این کار برگزیدند (بائر 26 ساله بود). با این حال بائر جوان نگران پادشاه نبود بلکه او می‌خواست نشان دهد که اشتراوس نام هگل را به عبث به کار برده و این‌که ایده‌ي او، هیچ شباهتی به ایده‌ي هگل ندارد. زمانی که اشتراوس برای تحصیل فلسفه به برلین آمد هگل یک سال بود که جان سپرده بود و اشتراوس فلسفه‌ي هگل را از طریق دیگر منابع فراگرفت.

در کتاب «در دفاع از کتابم: زندگی مسیح در برابر هگلی‌ها» (1838) اشتراوس ادعای بائر را رد نمود و به مجادله با وی برخاست. وی بائر را در دسته‌بندی که اختراع کرده بود در رأس هگلی‌های راست قرار داد و خود را در میان هگلی‌های چپ تصویر کرد. اشتراوس درباره‌ي ادعای بائر گفت: «انگاره‌ای احمقانه که چیزی جز قلم‌فرسایی نیست» و بهتر دید بائر را به عنوان یک هگلی راست رادیکال معرفی کند. اشتراوس پس از این ماجرا دیگر هیچ یک از آثار مهم‌اش را به چاپ نرساند. برای مدت‌ها برچسب «هگلی راست» بر روی بائر باقی ماند و بسیاری نیز بدان اعتقاد داشتند. با این حال خودش هرگز این موضوع را نپذیرفت. زمانی که پادشاه پاسخ هگلی‌ها را به اشتراوس کافی ندانست زیراكه فروش و اقبال بسیار به «زندگی مسیح» ادامه یافته بود، تمامی هگلی‌ها از کار برکنار شدند که بائر اولین آ‌ن‌ها بود.

این اتفاق نیز بر شخصیت وی تأثیر گذارد. بائر به زیر زمین رفت و شروع به نوشتن در روزنامه‌های هگلی نمود. در این حین بود که به برخی از سوسیالیست‌ها برخورد که مهم‌ترین‌شان شاگرد سابقش مارکس و دوستان وی آرنولد روگه و انگلس بودند. آن‌ها در واقع جناح رادیکال چپ هگلی‌ها بودند. بائر یک چپ رادیکال نبود اما از این‌که اینان را به سمت روش دیالکتیک هگل هدایت کند خوشحال بود. از دیگر اعضا‌ي هگلیان جوان، ماکس اشتینر بود که بعدها با بائر دوستی طولانی پیدا کرد. اشتینر برخلاف مارکس یک خود محور رادیکال بود. بائر ترجیح می‌داد به نامه‌نگاری با هر دو گروه ادامه دهد تا این‌که مارکس و انگلس حمله‌ي تندی به او کردند.

در میانه سال 1850 بائر که برای دیدن برادر تبعیدی‌اش راهی لندن شده بود، مارکس را ملاقات کرد. در این ارتباط و برای انطباق نظریات مارکس با انگلس بائر قطعه‌ای از منطق هگل را به مارکس هدیه داد. مارکس نیز از این جلد برای کامل کردن پیش‌نویس سرمایه استفاده برد.

پس از فروکش‌کردن راست و چپ، بائر در کارخانه‌ي تمباکو خوانوادگی‌اش مستقر شد و شب‌ها را به نوشتن می‌گذراند. او کسی بود که در تمامی دوران زندگی‌اش کتاب نوشت و مطالعه کرد.

آثار برونو بائر:

Kritik der evangelischen Geschichte des Johannes (1840)

Kritik der evangelischen Geschichte der Synoptiker, 2 vols. (1841)

Die Posaune des jüngsten Gerichts über Hegel, den Atheisten und Antichristen (1841)

Die gute Sache der Freiheit und meine eigene Angelegenheit (1842)

Hegels Lehre von der Religion und Kunst von dem Standpunkte des Glaubens aus beurteilt (1842)

Das Entdeckte Christentum (1843, banned and destroyed, into oblivion until 1927: ed. Barnikol)

Die Judenfrage (1843) («The Jewish Question”)

Geschichte der Politik, Kultur und Aufklärung des 18. Jahrhunderts (1843-45)

Geschichte Deutschlands und der französischen Revolution unter der Herrschaft Napoleons, 2 vols. (1846)

Kritik der Evangelien und Geschichte ihres Ursprungs, 4 vols., 4 suppl. (1850-52)

Russland und das Germanentum (1853)

Philo, Renan und das Urchristentum (1864)

Christus und die Cäsaren (1877)

Zur Orientierung über die Bismarck’sche Ära (1880)

Disraelis romantischer und Bismarcks sozialistischer Imperialismus (1882)

http://www.isphilosophy.ir/post-830.aspx