نظری

آیا بیگ بنگ سرآغاز جهان است؟

خدامراد فولادی

پیشکش به: آموزگارِ بزرگِ پرولتاریا: فردریک انگلس

مذهب برای بورژوازی همان اندازه اهمیت و نقش محافظتی دارد که پلیس و باتون الکتریکی و مواد مخدر و اسلحه. به همین دلیل است که علم در جامعه ی بورژوایی نه تنها در خدمت اسلحه سازی است، بلکه به خدمت گذار مذهب، یعنی دشمن تاریخی و آنتاگونیست خود نیز تنزل مقام یافته است. سوء استفاده از علم و دستاوردهای علمی، به قصد عوام فریبی خصوصیت آشکار نظامهای طبقاتی و طبقات حاکم بر این نظامهاست. نمونه ای از این سوء استفاده و بهره گیری عوام فریبانه از علم را در بازسازی «بیگ بنگ» یا انفجار بزرگ توسط دولت های امپریالیستی به منظور «اثبات سرآغاز آفرینش جهان» اخیراً شاهد بودیم. جریان به گفته ی رسانه ها از این قرار است که: «دانش مندان با برخورد دادن ذرات ریز اتمی [=ذرات بنیادی] به یکدیگر و شکستن آنها می توانند به ذرات ریزتر از ذرات ریز اتمی دست پیدا کنند و یک گام به ابتدای هستی نزدیک شوند. برخورد دهندی  هادرون که به آن LHCگفته می شود شرایط بسیار مشابهی را ایجاد خواهد کرد که لحظات کوتاهی پس از انفجار بزرگ به وجود آمده است.دانش مندان روی کارایی این ماشین حساب ویژه ای باز کرده اند و امیدوارند با استفاده از آن مرزهای دانایی بشر درباره ی حیات گسترده تر شود.» (نقل از روزنامه همشهری. دوشنبه 22آدر1388 زیر عنوان: کاوش در سر آغاز هستی از سر گرفته شد.)

از زمان ارائه نظریه Big Bang در اوایل سده ی بیستم، ایده آلیسم بورژوایی در صدد برآمده تا از آن به مثابه یک نجات دهنده و توجیه کننده ی واپس گرایی خود بهره برداری کند.اما بیگ بنگ یعنی چه و آیا ایده آلیسم و زیر مجموعه های مذهبی – دینی متصل به آن، و تغذیه شونده از آن، این حق را دارند از آن برداشت مطابق باورهای خود داشته باشند، یعنی آن را در چارچوب ایده های خود تحریف و ناسازنما نمایندو جهان را به اعتبار این نظریه دارای آغاز و پدید آمده در زمان بی گذشته (یعنی در صفر زمان) بدانند؟

نظریه بیگ بنگ (انفجار بزرگ) بر پایه ی نظریه جهان در حال گسترش پدید آمد. نظریه ای که از سوی فیزیک دانان اختر شناس و به ویژه الکساندر فریدمان دانش مندِ شوروی ابراز شد و به موجب آن با تجزیه و تحلیل پرتوهای نوری این نتیجه حاصل گردید که جهان مدام در حال انبساط (گسترش) است. پس، اگر چنین باشد- که چنین هم هست- و جهان گسترش یافته و می یابد، چنانچه این فرایند را معکوس کنیم، یعنی اگر به عقب برگردیم، باید در زمانی بسیار دور این جهان به صورت توده ی در هم فشرده ای بوده باشد، و از آن زمان آغاز به انبساط نموده باشد. فیزیک دانان به این نتیجه رسیدند که در پانزده میلیارد سال پیش، این حادثه روی داده و جهان مادی در اثر یک انفجار بزرگ (Big Bang ) پدید آمد، و از آن لحظه تا کنون، در حال گسترش است. این نظریه فیزیکدانان ایده آلیست را –که در میان آن ها کشیش های فیزیکدان نیز بودند- به وجد آورد و آن را دلیلی بر درستی باورهای مذهبی در خصوص آفرینش جهان- یا آغاز ابتدا به ساکن جهان- از لحظه ی صفر زمان دانستند. این نظریه هم چنین دستآویزی شد برای فیلسوفانی که به دنبال «آغازگاه» یا سرآغاز برای هرچیزی –به جز دست پنهان آغاز کننده- هستند. جهان از چنین دیدگاهی توده ی درهم فشرده ی بی حرکتی بود در گوشه ای از فضای تهی، که منتظر تلنگری بود که دستی از عالم غیب بیرون بیاید و آن را به حرکت وادارد. Big Bang آن تلنگر و «سُکِ»به حرکت وادارنده بود، و بدین گونه بود که ماده ی در حرکت، و جهان هستی گسترش یابنده پدید آمد. ایده آلیستهافرصتی کم یاب پیدا کردند تا هم باورهای خود را «علمی» جلوه دهند، و هم در برابر ماتریالیسم دیالکتیکی عرضِ وجود نمایند. امروزه همه ی بنگاههای سخن پراکنی و رسانه های سرمایه داری مدافعان دو آتشه ی بیگ بنگ آغازین اند. ایده آلیست ها معتقدند Big Bang (مه بانگ) آغاز جهان در «هیچ» یا انبساط «هیچ» است: «بنابر نظریه های کیهان شناختی کنونی، انفجار بزرگ یا مه بانگ عبارت است از رویدادی که منشاء جهان هستی یا عالم ما به شمار می آید… . مهبانگ رویدادی استثنایی بود که فقط یکبار در پهنه ی هستی رخ داد…..چه کسی براستی می تواند انفجاری را تصور کند که یکباره و ناگهان در جایی اتفاق افتاده و همه چیز، فضا، زمان، ماده و انرژی از آن به وجود آمده است…» (بهرام معلمی:مهبانگ و انبساط هیچ. آدینه:89).

«در آغاز هیچ چیز نبود. پیش از بیگ بنگ آفرینش حتی از فضای تهی هم خبری نبود. فضا و زمان و نیز ماده و انرژی، همه در این انفجار به وجود آمدند…..و در واقع بعد از زایش و آغاز انبساط عظیم بود که گیتی شامل همه چیز شد و از جمله فضای تهی را دربر گرفت.» (جان گریبین. سرگذشت انسان و گیتی. ترجمه ی: دکتر محمود بهزاد و دکتر پرویز قوامی. انتشارات صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. ص15).

براستی چه کسی می تواندتصور کند تا یک لحظه پیش از بیگ بنگ هیچ چیز وجود نداشته و یکباره و ناگهان در گوشه ی پرتی از آن هیچ جهان مادی پدید آمد، جز شخص پنداربافی که در برابر پرسشی که مطرح می کند، و پاسخ ساده انگارانه ای که به آ ن می دهد، کمترین مسئولیت علمی احساس نمی کند؟ انفجار در چه چیز رخ داد؟ در «هیچ» انفجار روی نمی دهد. باید چیزی مادی باشد که در آن بنا بر قوانین همان چیز انفجاری رخ دهد. دست کم وجود دو چیز در آن «نقطه ی آغاز» مسلم است: ماده ای که قرار است انفجار در آن روی دهد، و قانون مندی یی که باید آن انفجار بر اساس آن صورت گیرد. زمان چه؟ اگر آن دو دیگر- ماده و قانون مندی- وجود داشته اند، یقیناً زمان هم وجود داشته. به طور حتم فضا هم وجود داشته: دست کم در همان محدوده ای که ماده ی متراکم در حال انفجار موجود بود فضایی موجود بوده است. جدا کردن چیز مادی، فضا، زمان و انرژی از یکدیگر بیانگر نه تنها فقدان شناخت فلسفی از هستی، بلکه نشان دهنده ی فقدان دانش در حوزه ی مشخص فیزیک است. آنچه این هستی های عینی را به هم پیوند – و وحدت – می دهد وجود قانونمندی ذاتی آنهاست. در واقع فضا، زمان، انرژی شکل های موجودیت ماده اند که طبق قوانین درونی خود عمل می کند. تضاد دیالکتیکی عامل اصلی و یگانه عامل پویایی (خود جنبی) و دگر گشت های وقفه ناپذیر این هستی های عینی است. افزون بر این نمی توان فضا، زمان، انرژی، یعنی اشکال نمودی ماده را از حرکت دیالکتیکی یا دیالکتیک- حرکت و حکومت قانون مندانه ی آن بر این اشکال متضمنِ وحدت- کثرت جدا نمود.

اکنون پرسش اساسی و مهم این است که آیا جهان همان محدوده ای است که پانزده یا بیست میلیارد سال پیش ان انفجار بزرگ –یکبار برای همیشه- در آن روی داد، یعنی آیا جهان همان محدوده ی کرانمند قابل تصور ایده آلیست  هاست، یا فراتر از آن، جهانی است بیکرانه و دارای شکل های حرکتی و نمودی بی نهایت متضاد و متنوع که تصور آن دشوار و بلکه غیرممکن است؟ تنها دیالکتیک وحدت و کثرت، و بیکرانگی و کرانمندی پاسخگوی این مسأله ی مهم بنیادی شناخت و معضل اندیشگی بشر است.

سالها پیش از آنکه چنین پرسشی اساساً برای فیزیکدانان یا دانش جهان شناختی مطرح شود، انگلس آن را مطرح و به آن پاسخ علمی و داهیانه داد. انگلس نخست شیوه ی بررسی جهان را به طور وارونه – یعنی صرفاً ذهنی و ایده آلیستی- که مطابق آن جهان باید بر ایده و تفکر منطبق شود، و نه برعکس، ایده و تفکر بر جهان- بی اعتبار دانسته، محکوم کرد و نوشت: «دورینگ [=ایده آلیست] صرفاً با اصول سروکار دارد، یعنی با مفاهیمی سروکار دارد که از تفکر ناشی می شوند و نه از جهان واقعی. اصول و مفاهیمی که طبیعت و انسان ناچارند از آنها پیروی کنند. اما تفکر این اصول را از کجا آورده؟ …اصول نقطه ی آغاز و مبداء تحقیق و بررسی نیست بلکه نتیجه ی آن است: اصول بر طبیعت و تاریخ انسانی اعمال نگردیده بلکه از طبیعت و تاریخ انسانی استنتاج می گردند. طبیعت و جهان انسانی از اصول متابعت نکرده، بلکه اصول تا آنجا درست و معتبرند که با طبیعت و تاریخ در تطابق باشند…درک آقای دورینگ درکی است ایده آلیستی- او مساله را کاملا معکوس کرده و جهان واقعی را از افکار و الگوهای ذهنی و مقولاتی که در مکانی پیش از وجود کائنات، از روز اول موجود بوده اند می سازد.» انگلس با این مقدمه، و با جدا کردن شیوه ی نگرش خود به جهان و تبیین ان، از شیوه ی نگرش و تبییین ایده آلیستی، جهان را در کلیت و تنوع اش وحدتی یکپارچه مادی می داند و می گوید وحدت جهان در مادی بودن آن است. وحدت مادی جهان به این معناست که یکم: قوانین حاکم بر ان از ذات خودش ناشی می شود، دوم: افکار و ایده ها نیز در شمول همین وحدت قرار دارند و نه  بیرون از این شمول و وحدت. سوم: جهان وحدتی است هم بیکران، هم کرانمند، و تفکر منطقی و دیالکتیکی از کرانمند به بیکرانه شناخت پیدا می کند. سپس او به این تصور ایده آلیستی که «جهان از نظر زمان دارای آغاز و مکان نیز در مرزهایی محدود است» با نشان دادن تناقض های درک ایده الیستی از بی نهایت و نهایت (بی کران و کران مند)، چنین پاسخ می دهد :«بی نهایت تضادی است سرشار از تضادها. این خود یک تضاد است که یک بی نهایت از نهایت های بی شمار تشکیل شده است، اما واقعیت چیزی جز این نیست. کرانمند بودن جهان مادی کم تر از بیکرانگی آن تضاد مند نیست، و هر تلاشی برای انکار این تضادها به تناقض های بدتری می انجامد. به همین دلیل چون بی نهایت تضاد است، فراگردی است جاری در زمان و مکان، می گویند زمان آغازی داشته است: پیش از این آغاز چه بوده است؟ جهانی در وضعیت سکون و همیشه با خود یکسان…. به گفته ی آقای دورینگ زمان فقط توسط تغییرات موجودیت می یابد، نه تغییرات در زمان و توسط زمان، و درست از آنجا که زمان و تغییرات از یکدیگر متمایز و مستقل اند، می توان زمان را توسط تغییر اندازه گیری نمود. [این کاری است که فیزیکدانان ایده آلیست هم با بیگ بنگ و آن را آغاز جهان- و زمان- به حساب آوردن می کنند]. فرضاً جهان روزگاری در وضعیتی بود که در آن مطلقاً هیچگونه تغییری رخ نمی داد [مثل جهان پیش از بیگ بنگی که ایده آلیست ها تصور می کنند]، اما چگونه این وضعیت توانست به تغییر گذر کند؟ جهانی مطلقا بی تغییر، آن هم از ازل، غیرممکن است که از این وضعیت بیرون آید و به حرکت و تغییر گذر کند مگر آنکه از خارج از این جهان نخستین ضربه فرود آمده باشد تا جهان را به حرکت درآورد. در این جا آنطور که آقای دورینگ [و دیگر ایده آلیست ها] ادعا می کنند، حرکت از بی حرکتی یعنی نیستی [یعنی جهان از هیچ] پدید آمده.» انگلس می گوید این که حرکت چگونه از بی حرکتی و جهان مادی و قوانین آن چگونه از هیچ و نابوده به وجود می ایند رازآمیز کردن مسأله است، و اگر دورینگ بخواهد برای گذار از ایستایی به پویایی در گستره ی جهانی، جهان را به بی نهایت اجزای کوچک تقسیم کند و برای به حرکت درآمدن هر جزء توسط محرکی نظیر محرک بیگ بنگ زمان درازی  هم قایل شود، باز هم یک هزارم میلی متر از جای خود تکان نمی خورد و از هیچ و عدم به چیزی نخواهد رسید.

انگلس به درستی اختلاف اساسی میان درک ایده آلیستی و درک ماتریالیستی را در روند تغییر شکل ماده، مسأله ی «حرکت» می داند، و این که آیا اساساً مسأله بر سر گذار از بی حرکتی به حرکت است- آن چنان که ایده آلیست ها و امروزه بد برداشت کنندگان از بیگ بنگ القا می کنند- یا چنین درکی به طور بنیادی نادرست، انحرافی و گمراه کننده است؟ اگر سکون و ایستایی بر ماده ی موجود (ابتدایی) حاکم بود، آنگاه این پرسش که چگونه – و در چه زمانی- این ماده ی ساکن به حرکت درآمد پرسشی واقع گرایانه و قابل پیگیری بود، و ایده آلیست ها می توانستند به دنبال پاسخ آن در فراسوی ماده و زمان و مکان باشند. اما اگر چنین نباشد و ماده به طور ذاتی در حرکت باشد، یعنی اگر جدا انگاری ماده و حرکت به معنای نادیده گرفتن و انکار موجودیت ازلی و ابدی جهان واقعا موجود باشد آنگاه مطرح کردن چنین پرسشی و به دنبال پاسخ آن بودن آب در هاون کوبیدن، و بازسازی «بیگ بنگ آفرینش» توسط امپریالیستها کاری جز عوام فریبی و هدر دادن دست آوردهای کارگران و زحمت کشان به منظور بهره کشی هر چه بیشتر از دست رنج شان نخو.اهد بود. در این جا، تفکر علمی انگلس راه را بر هرگونه پندار گرایی و خیال بافی می بندد و به خرافه اجازه ی ورود به قلمرو شناخت جهان نمی دهد. او دورینگ را سرزنش می کند، که می خواهد با وارد کردن بی دلیل یک محرک غیر مادی، ماده ی ساکن را به حرکت درآورد. و با این عمل علم مکانیک را نیز راز آمیز کرده و به پیروی از ایده ی خود به تناقض گویی وادارد.

این کشف نبوغ آسای انگلس که: حرکت شکل هستی ماده است، پاسخ آن پرسش هستی شناختی (یا جهان شناختی) و نقطه ی پایانی بر هر گونه خیال بافی و انگار گرایی است. حرکت شکل هستی ماده است به این معناست که :1- ماده بدون حرکت و حرکت بدون ماده وجود ندارد. 2- از این رو ناماده ای که حرکت ندارد هیچ است. یا ناماده از آن رو هیچ است که حرکت ندارد. 3- آن چه حرکت ندارد نمی تواند چیزی را به حرکت وا دارد. 4-علم، به لحاظ تجربی بودن و عینیت داشتن موضوع اش، هرگز در صدد اثبات هیچ بر نمی اید. بنابراین تلاش ذهنی برای اثبات هیچ (ناماده) تلاشی دانشورانه نیست و و کمترین ارزش و اعتبار علمی ندارد. 5- ماده ی در حرکت نیازی به محرک ندارد و چون حرکت خود را از خود دارد، نه می توان گفت آفریده شده و نه می توان گفت نابود می شود، بلکه می توان گفت: به دلیل حرکت جاودانه اش دچار تحول و دگرگونی می گردد.

باید توجه داشت که در این جا منظور از حرکت حرکت دیالکتیکی است که برآیند کلیه ی حرکت های فیزیکوشیمیایی و مکانیکی است.

در این جا باید به یک مسأله ی دیگر نیز توجه داشت و آن اینکه سکون مورد نظر ایده آلیست ها در قضیه ی بیگ بنگ و سکون مطلق جهان به گفته ی آنان پیش از انفجار (آفرینش) با سکون نسبی مورد نظر ماتریالیست ها، که شکلی از حرکت ماده است تفاوت ماهوی دارد.

انگلس 130 سال پیش پاسخ سکون گرایان و بیگ بنگ سازان را که به دنبال راز محرک نخستین (علت اولیه) می گردند چنین داد: «تصور وضعیت بی حرکت ماده تصوری خام، ابتدایی و هذیان محض است و برای رسیدن به چنین تصوری باید تعادل مکانیکی نسبی یک جسم در زمین را به عنوان سکون مطلق در نظر گرفت و سپس آن را به تمام فضا تعمیم داد. علاوه بر این، فروکاستن حرکت جهانی به نیروی مکانیکی است که چنین تصوری را به وجود می اورد. به این معنا که محدود ساختن حرکت صرفاً به نیروی مکانیکی این مزیت را [برای متافیزیسین ها] دارد که می شود نیرویی را ساکن، فروبسته و در لحظه ای بی اثر و خنثی تصور نمود. هم چنین می توان انتقال یک حرکت را که معمولا جریانی پیچیده است و علت های متعددی دارد، یعنی انتقال واقعی [تغییر] را به زمان دلبخواهی  موکول نمود….» انگلس سپس منشا این تصور خام و ابتدایی را در تجربیات روزمره ی افراد ساده انگار می داند و می گوید آنها تصور می کنند جهان مانند تفنگ پرشده ی آماده ی شلیک توسط انسان است که باید نیرویی خارج از تفنگ –یعنی انسان فاعل و عمل کننده- ماشه ی ان را بکشد و آن را فعال کند. این آن تصور خامی است که ایده آلیست ها به عنوان یک وضعیت مطلق به کل جهان تعمیم می دهند. در حالی که: «چنین تصوری بی معنی است، چه این تصور وضعیتی را به عنوان مطلق به کل جهان تعمیم می دهد که بر اساس طبیعت اش نسبی است و بر اساس آن همواره تنها بخشی از ماده در زمان واحد میتواند در این وضعیت [یعنی در وضعیت سکون نسبی] باشد.» در رابطه با کل جهان این مساله پیش می اید که پس چگونه جهان پر شد؟ چه امروزه تفنگ ها بخودی خود پر نمی شوند، و بعد اینکه انگشت چه کسی ماشه را کشید؟  هر چه کنیم، با هدایت آقای دورینگ [و امپریالیست های بیگ بنگ ساز] به انگشت خدا می رسیم.»

انگلس راه برون رفت از این تصورات خام و بی حاصل را داشتن بینش و فهم دیالکتیکی می داند. در این صورت است که حرکت در سکون، و سکون در حرکت فهمیده و توضیح داده می شود. هر سکونی موقتی و گذرا، و تنها حرکت مطلق و جاودانه است. حرکت خود تضادمند است. « هرحرکت منفردی گرایش به تعادل (یا سکون موقتی و گذرا) دارد، حرکتِ کل است که به نوبه ی خود تعادل را از میان بر می دارد.»

نقطه ی آغاز بیگ بنگ سکون مطلق نبود، بلکه سکون نسبی گذرای ماده ی  در حرکتی بود که در آن نقطه ی مفروض، و در بخش کرانمندی از جهان بیکرانه در حالت تعادل قرار داشت، و بر طبق قانون عام حرکت ماده در همان وضعیت باقی نمی ماند، بلکه همراه با حرکت کلی جهان بیکرانه، بر طبق قوانین خود ویژه اش در حال تحول و دگرگونی بود.این به آن معناست که جهان کرانمند ما- که در 15 میلیارد سال پیش در اثر ترکش (انفجار)بزرگ گسترش یافت، 1- پیشتر جهان گسترده ای بود که در اثر تضادها و کنش و واکنش های درونی خود ویژه به حالت فشرده درآمده بود. 2-این جهان تابع قوانین عام کیهان بزرگتر و ناکرانمندی است که این بخش کوچک در قلمرو کارکردهای قانونمند ان قرار دارد. 3-در قلمروهای جهانهای دیگر کیهان ناکرانمند، قوانین خودویژه ای عمل می کنند که آنها را با جهان ما متفاوت می سازد. به همین علت است که زمانی که جهان ما در حال انقباض (فشرش) است، جهانهای بسیار دیگری هستند که در حال گسترش اند، و یا برعکس، آنگاه که جهان ما در حال گستردگی است، آنها در حال فشرش اند. این کارکردها، برآمد ضروری کارکرد عام حرکت مطلق ماده از یک سو، و کارکرد خاص حرکت – سکون گذرای هر پدیده ی منفرد از سوی دیگر است.

ماده ی در حرکت هیچ حد و کرانی در ابعاد وجودی خود، یعنی در زمان و مکان، نمی پذیرد. زیرا حد و کران در تناقض با جاودانگی حرکت است، و چون زمان و مکان ابعاد وجودی حرکت جاودانه ی ماده اند، از این رو به دلیل منطقی نمی توان برای این دو بعد وجودی حرکت مرز ایستایی (آغاز و فرجام) قایل شد. مرز ایستایی مطلق- چنان که پیش تر گفتیم- در هیچ یک از اشکال هستی سازمان یافته و شکل مند ماده (پدیده) هم وجود ندارد، و آنچه در این اشکال به طور موقت و کذرا غلبه دارد ایستایی و کران مندی نسبی در بعدهای زمان و مکان است، وگرنه این شکل های سازمان یافته شناسنامه دار، در حرکت جاودانه ی ماده هیچ حد و کرانی ندارند. این است آن واقعیتِ کیهان شناختی و جهان شناختی که ایده آلیستهای باورمند به آغاز و فرجام ماده قادر به فهم آن نیستند. مشکل ایده الیست ها در فهم ماده ی در حرکت و مفهوم فلسفی حرکت است. اگر این مشکل آنها حل شود، پیامدهای آن نیز برایشان قابل حل خواهد بود. مفهوم فلسفی حرکت مفهومی تضادمند و دیالکتیکی است: هر پدید آمدنی به معنای ناپدید شدن شکل پیشین ماده ی در حرکت و تغیر، و هر ناپدید شدنی به معنای تبدیل شکل موجود ماده ی در حرکت و تغییر به شکل نوین است، اما در پروسه ی این دگرگونی ها خود ماده، در هیچ حالتی نه ناپدید (نابود) می گردد، و نه از ناپدید پدید می آید(آفریده می شود) بلکه از حالت و شکلی به حالت و شکل دیگری در می اید و این حرکت، تغییر و دگرگونی روندی جاودانه و بی آغاز  و انجام است. این حرکت جاودانه است که در هیئت پدیده ها و چیزها تعین می یابد. درسی که رویداد بیگ بنگ در این گوشه ی کیهان ناکران مند به انسان اندیشه ورز محصول همان رویداد می آموزد، نه خلق الساعه، بلکه تکامل ماده ی در حرکت – بر اساس قوانین خود سامان بخش- و فرارفت آن از ساده به پیچیده، و از ناشعورمند به شعورمند است. پروسه ی قانونمندی که تا ابد در هر گوشه ای از کیهان کران ناپذیر تکرار شدنی است.

پایان

دی 1388

۱ دیدگاه

  1. فلسفه و علم، در «مکانیک کوانتوم»، در جایی هنوز به یکدیگر گره خورده اند. در ماکروفیزیک ولی همه چیز کما بیش با تئوری نسبیت و قانون علیت قابل توضیح است. دانشمندان فیزیک جهان دراین زمینه بحث های علمی جالبی دارند.تنها چیزی که میتوانم در این مختصر جا بگویم این است که حتی مفهوم «ایدآلیسم «و «ماتریالیسم» هم امروز باتعاریف زمان مارکس و انگلس قابل بیان نیستند .

    دوست داشتن

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.