نظری

سیر و سرگذشت مقوله فلسفی – بیگانگی در فلسفه مارکس و انگلس بخش دوم

سیر و سرگذشت مقوله فلسفی «بیگانگی» دایرة المعارف روشنگریmarxengels1

ترجمه : ش. میم بهرنگ

بخش دوم

به استقبال کلنجار فکری

ح. مهدی پور با گورو

کارل مارکس  (1818 ـ 1883)     فریدریش انگلس (1820 ـ 1895)

بیگانگی در فلسفه مارکس و انگلس

  • مارکس و انگلس ـ بر خلاف فویرباخ ـ در مجادله فکری با هگل و در بررسی مشخص پدیده های واقعی بیگانگی (بنا بر نیات عمیقا هومانیستی و انقلابی ـ انتقادی شان) به افشای علل اجتماعی، بمثابه شالوده های بیگانگی پرداختند.
  • آنها برای این کار از سوئی مواد و مصالح تاریخی ـ فلسفی را به خدمت گرفتند و از سوی دیگر به تجزیه و تحلیل مناسبات اقتصادی عینی جامعه، بویژه مناسبات تولیدی کاپیتالیستی و خصلت آنتاگونیستی آنها و همچنین به تجزیه و تحلیل فرم های شعوری منطبق با این مناسبات پرداختند و خصلت تاریخی بیگانگی و شالوده اجتماعی تعیین کننده آن، یعنی مالکیت خصوصی بروسایل تولید را کشف کردند.
  • اثر انگلس تحت عنوان «مقدمات انتقاد از اقتصاد ملی»[1] و آثار مارکس، از جمله «دفاتر اقتصادی ـ فلسفی»، «خانواده مقدس» و «ایدئولوژی آلمانی»، بویژه «نقد اقتصاد سیاسی»، «طرحی بر نقد اقتصاد سیاسی» و بالاخره «سرمایه» در رابطه با کشف علل مادی بیگانگی و از بین بردن آن از طریق انقلاب سوسیالیستی دارای اهمیت درجه اول اند.
  • مارکس بیگانگی اقتصادی در روند کار مبتنی بر تولید کالائی استوار برمالکیت خصوصی سرمایه داری بر وسایل تولید را بشرح زیر توضیح می دهد:
  • «کارگر هرچه بیشتر ثروت تولید می کند، تولید او هرچه عظیمتر و دامنه دارتر می شود، خود او به همان اندازه فقیرتر می گردد.
  • کارگرهرچه بیشتر کالا تولید می کند، خود او ـ به همان اندازه ـ به کالای ارزانتری مبدل می گردد.
  • با بهره وری هرچه بیشتر جهان اشیاء ـ در تناسبی مستقیم ـ ارزش زدائی از جهان انسانی افزایش می یابد.
  • کار فقط کالا تولید نمی کند.
  • کار ـ بهمان نسبت که بطور کلی کالا تولید می کند ـ خود را و کارگر را بمثابه کالا تولید می کند.
  • این حقیقت امر حاکی از آن است که شیئی که کارگر تولید می کند، یعنی نتیجه کار او، بمثابه یک موجود بیگانه در مقابلش قد می افرازد، بمثابه قدرتی مستقل از مولدش.
  • محصول و نتیجه کار عبارت است از کاری که در شیئی ادغام شده است، کاری که خود را شیئی کرده است.
  • این یعنی شیئیت یافتن کار، چیزواره گشتن کار.[2]
  • این استحاله کار به واقعیت (مادیت، شیئیت، عینیت یافتن نیروی جسمی و فکری انسانی. مترجم) در مقیاس اقتصاد ملی، بمثابه سلب واقعیت کردن از کارگر جلوه می کند، شیئیت بخشیدن به نیروی کاری خود، بمثابه خود گم کردن، برده شیئی شدن، تملک بمثابه بیگانگی، بمثابه واگذاری مالکیت به غیر، بمثابه سلب مالکیت شدن.
  • شیئیت بخشیدن بیشتر بمثابه از دست باختن شیئی جلوه گر می شود و کارگر نه تنها لازمترین اشیاء زندگی اش را از دست می دهد، بلکه حتی اشیاء (وسایل و مواد خام) کارش را.
  • آری کار، خود به شیئی سرکش مبدل می شود که کارگر برای رام کردنش به زحمتی فوق العاده نیاز دارد و فقط بطور گسیخته و هر از گاهی به رام کردن آن نایل می شود.
  • تصاحب شیئی بیشتر، بمثابه بیگانگی جلوه گر می شود و کارگر هرچه بیشتر شیئی تولید می کند، بهمان اندازه کمتر می تواند تصاحب کند و به همان اندازه بیشتر، زیر سلطه نتیجه کار خویش، زیر سلطه سرمایه قرار می گیرد.
  • در این تقدیر که کارگر به نتیجه کار خود، بمثابه یک شیئ بیگانه برخورد می کند، همه این نتایج نهائی و بلایا نهان شده اند.»[3]
  • در حالیکه شیئیت یافتن، یک مشخصه کار ـ بطور کلی ـ است و در آن پراتیک انسانی با محیط زیست رابطه برقرار می کند، بیگانگی کار یکی از عواقب کار مزدوری سرمایه داری است، یکی از عواقب این حقیقت امر است که در کاپیتالیسم، هم وسایل تولید و هم نتیجه کار خود کارگر در مقابل او، بمثابه قدرتی بیگانه و مستقل از او قد علم می کند.
  • · و لذا تحت این شرایط، خود کار نیز برای کارگر به چیزی خارجی مبدل می شود، چون او «در کار خویش نه تأیید، بلکه تکذیب می شود.
  • · چون او در کار خویش، نه احساس خوشبختی، بلکه احساس زجر و درماندگی می کند.
  • چون او در کار خویش، به آزاد سازی انرژی روحی و جسمی خود دست نمی یابد، بلکه به مثله کردن جسمش و به تخریب روحش مجبور می شود
  • کلیه تضادها و عواقب اجتماعی و انسانی وخیم و شوم خاص کاپیتالیسم ـ عمدتا ـ از همین جا سرچشمه می گیرند.
  • بر زمین بیگانگی اقتصادی، بواسطه سلطه مالکیت خصوصی، مظاهر دیگر بیگانگی می رویند:
  • بیگانگی سیاسی در تضاد میان دولت و مردم، دولت و ملت، منافع خصوصی و اجتماعی و غیره خودنمائی می کند.
  • فرم های ایدئولوژیکی بیگانگی ـ ضمنا ـ در سلطه طلبی ایدئولوژی طبقات حاکم، در سرکوب معنوی توده های مردم، در سرپوش نهادن بر پیونذهای اجتماعی واقعی و امثالهم خودنمائی می کنند.
  • ریشه اصلی بیگانگی در جامعه طبقاتی ـ بمعنای عام آن ـ عبارت است از خودپوئی توسعه اجتماعی.
  • خودپوئی توسعه اجتماعی سبب می شود که انسان ها
  • اولا به دلیل مالکیت خصوصی بر وسایل تولید و مناسبات اجتماعی ناشی از آن، نمی توانند به تنظیم آگاهانه و برنامه ریزی شده روند اجتماعی بپردازند.
  • ثانیا نمی توانند آقای نتایج کار خود باشند.
  • ثالثا نمی توانند عواقب کردوکار اجتماعی خود را در هیئت واقعی شان، در چند و چون شان، در آماجگذاری های شان و در پیوندشان به چشمی باز ببینند.
  • علت بیگانگی در جامعه طبقاتی عبارت است از توسعه مالکیت خصوصی بروسایل تولید و در نتیجه، تقسیم جامعه به طبقات متخاصم.
  • از این رو، شالوده تعیین کننده بیگانگی در جامعه طبقاتی عبارت است از مناسبات مبتنی بر استثمار انسانها و ستم.
  • روند بیگانگی در کاپیتالیسم، در تولید کالائی سرمایه داری به اوج خود می رسد.
  • کار مرده در قالب سرمایه بر کار زنده مولد بیواسطه، یعنی کارگر مسلط می شود، نتایج کردوکار کارگر و کلیه وجوه کار اجتماعی (تقسیم کار، همکاری، علم و غیره) بمثابه وجوه سرمایه جلوه می کنند، بمثابه وسیله استثمار کارگر و زیر یوغ کشیدن شدیدتر او.
  • این روند بیگانگی در امپریالیسم شدت می یابد.
  • سرمایه انحصاری و انحصاری ـ دولتی به قدرت حاکم بر جامعه مبدل می شوند.
  • این امر در عرصه سیاست خود را بشرح زیر نمودار می سازد:
  • درگذار از دموکراسی بورژوائی به ارتجاع سیاسی.
  • در تشکیل دستگاه قدر قدرت دولتی بوروکراتیک و نظامی شده، بر ضد اقشار پهناور مردم.
  • و بالاخره در گذار به دیکتاتوری فاشیستی.
  • همزمان با آن روند، فساد فرهنگی عمیقی به جریان می افتد، روند تخریب ارزش های فرهنگی، روند مسموم سازی توده های مردم بوسله زباله های فرهنگی از طریق رسانه های گروهی مدرن، روند استفاده از علم و فن علیه پیشرفت اجتماعی و به نفع جنگ افروزی.
  • مبارزه طبقاتی طبقه کارگر نه تنها علیه استثمار، بلکه همچنین علیه بیگانگی است.
  • اقشار و طبقات زحمتکش دیگر نیز که در مبارزه دمکراتیک خود علیه قدر قدرتی انحصارات، علیه چپاول توده های مردم توسط انحصارات و علیه تشدید روند بیگانگی در امپریالیسم مبارزه می کنند، به حمایت از طبقه کارگر می پردازند.
  • بیگانگی تنها با انقلاب سوسیالیستی، با برقراری دیکتاتوری پرولتاریا در روند ساختمان سوسیالیستی جامعه از بین می رود.
  • شالوده آن عبارت از این است که خودپوئی توسعه اجتماعی جای خود را به توسعه اجتماعی آگاهانه و برنامه ریزی شده می دهد، که پیش شرط آن، جایگزین شدن مالکیت خصوصی بر وسایل تولید و آنتاگونیسم ناشی از آن، بوسیله مالکیت سوسیالیستی و بدنبال آن تکوین و تحکیم همبستگی میان طبقه کارگر، دهقانان سوسیالیستی و روشنفکران سوسیالیستی است.
  • بنابرین خاتمه دادن به کلیه فرم های استثمار و ستم با خاتمه دادن به بیگانگی همراه است.
  • این امر بدان معنی نیست، که کلیه مظاهر بیگانگی بطور اوتوماتیک و خود به خودی از بین می روند.
  • برای خاتمه دادن به بیگانگی، مبارزه آگاهانه توده های مردم، تحت رهبری حزب مارکسیستی ـ لنینیستی و تبدیل انسان های جامعه سوسیالیستی به حاکمان واقعی سرنوشت خویش ضرورت دارد.
  • توسعه اجتماعی با شرکت هرچه وسیعتر توده های مردم در رهبری اقتصاد سوسیالیستی و دولت سوسیالیستی، با پشت سر گذاشتن همزمان فرد گرائی و خود پرستی بورژوائی و ایجاد روابط انسانی حقیقی میان اعضای جامعه سوسیالیستی صورت می گیرد.
  • مظاهر مختلف بیگانگی که از کاپیتالیسم بمیراث مانده اند، در سوسیالیسم با توسعه همه جانبه شخصیت، با گسترش مداوم دمکراسی سوسیالیستی بطور قطعی از بین خواهند رفت.

ادامه دارد

پایان


[1] Umrisse zu einer Kritik der Nationalökonomie

[2] Vergegenständlichung

[3] مارکس و انگلس تکمیل : 1، 511 .