نظری

مارکس و دین

مهران میراسد

کارل مارکس در 5 ماه مه 1882 در شهر تریر آلمان در یک خانواده یهودی به لحاظ مذهب و وکیل به لحاظ موقعیت اجتماعی زاده شد. خانواده اش به دلیل فشار قوانین ضد یهود مجبور به تغییر مذهب به پروتستان شدند اما مارکس بعد ترگزینش متفاوتی کرد. او به تحصیل فلسفه پرداخت و تحت تاثیر «هگل» و آموزش فلسفی او قرار گرفت. برای مدتی به گروه هگلیان جوان پیوست و کم کم ایرادات جدی به سیستم فکری هگل وارد کرد که در اساس ایده را بر ماده مقدم میدانست. هگل که یک ایده آلیست بود معتقد بود که ایده ها و مفاهیم اساس جهان هستند و اشیای مادی فقط تجلی ایده ها هستند. اما هگلیان جوان به این تفاهم رسیدند که ماده اساس است و ایده ها تجلی محض ضرورت ماده هستند.

اندکی بعد مارکس حساب خود را از هگلیان جوان هم جدا کرد و بنای اندیشه ای را گذاشت که او را مشهور ترین اندیشمند دنیا تا بحال نموده است. دو نقل قول از مارکس بر سر زبان دوستان و دشمنان مارکس است که هرکدام از ظن خود آنرا به گونه ای که مایلند بیان میکنند. دشمنان مارکس بیشتر این نقل قول را که «مذهب تریاک توده هاست» استفاده میکنند تا بلکه احساس توده های مذهبی را علیه او تحریک کنند که بعضی دوستان نادان او هم در همین دام و در خدمت دشمنان گرفتارند . اما نقل قولی که بدل دوستان او می نشیند «زحمتکشان جهان متحد شوید» است.

تئوری عمومی مارکس:

متاسفانه اغلب آنهایی که این نقل را می آورند نتوانسته یا نخواسته اند که نظر واقعی مارکس را درک کنند. این ناشیگری از عدم درک تئوری کلی مارکس در باره اقتصاد و جامعه ناشی میشود.

مارکس عملا بسیار کم بطور مستقیم وارد بحث مذهب شده است٬ او در تمام نوشته هایش ندرتا با یک اسلوب سیستماتیک به مذهب اشاره می کند. او گاهی  در کتابها٬ سخنرانیها و نوشته هایش در این مورد گوشه ای میزند؛ به این علت که او به مذهب به طور مسلم به عنوان بخشی از تئوری کلی اجتماعی خود نگاه میکند. بنا بر این٬ لازم است که نقد او به مذهب در چاچوب نقد او به جامعه بطور عام درک شود.

در نظر مارکس مذهب تبلور مبهم و وارونه  بیعدالتی اقتصادی و واقعیات مادی است. بنابر این مسائل مذهب نهایتا بافتاری موهوم ازهمان مسائل موجود در جامعه است. از اینرو٬ بوسیله ستمگرانی که خود موجب آلام توده ها هستند مورد استفاده قرار میگیرد تا درد و رنج مردم را که در اثر تنگدستی و استثمارنصیب آنان میگردد تسکین دهد و همین اساس این گفته مارکس است که «مذهب تریاک توده هاست». می بینیم تفکر مارکس بسیار پیچیده تر از آن تصویر عمومی است که از این گفته برداشت میشود.

برای مارکس٬ عامل اصلی تعیین کننده تاریخ بشریت اقتصاد است.از دیدگاه او٬ بشر حتی از همان روزهای آغازین بوسیله اندیشه های آسمانی به حرکت در نیامده بلکه او همیشه نگران مسائل مادی بوده است٬ از قبیل نیاز به غذا و بقای خویش. این اساسی ترین بیان دیدگاه ماتریالیستی تاریخ است. درآغاز مردم درکنارهم بصورت گروهی کار میکردند و چندان هم بد نبود. اما نهایتا با گسترش کشاورزی و مالکیت خصوصی این تقسیم کار و جدایی طبقات  بر اساس قدرت وثروت به نوبه خود تضاد اجتماعی را باعث شد که عامل تحولات اجتماعی است. همه اینها در دوران سرمایه داری شدت یافت و باعث افزایش بیشتر نابرابری بین کارگران و ثروتمندان گردید. بنابراین وجود این  تضادها اجتناب ناپذیرند زیرا هر طبقه بنابر کنش و واکنش متقابل درونی جامعه  به پیش می رود، سرمایه داری همچنین تکنیک  جدیدی برای «استثمار ارزش اضافی» ایجاد کرده است.

مارکس٬ یک سیستم اقتصادی ایده آل برای تبادل ارزش مساوی در قبال ارزش مساوی مطرح میکند جایی که ارزش بطور ساده بعنوان مقدار کاری که برای تولید هر چیزی بکار رفته است معین میگردد.سرمایه داری این طرح را با انگیزه سود رد میکند. این گرایشی است  که تبادل نابرابر ارزش کمتر در برابر ارزش بیشتر را ایجاد میکند. سود نتیجه نهایی است که ارزش اضافی از طریق کار کارگران در کارخانجات ایجاد میکند. یک کارگر ممکن است در عرض 2 ساعت کار آنقدر ارزش ایجاد کند که که برای تغذیه خانواده اش کافی باشد اما مجبور است یک روز کامل کار کند که درزمان مارکس ممکن بود12  تا 14 ساعت باشد. آن ساعات اضافی نمایانگر ارزش اضافی است که بوسیله کارگر ایجاد میشود. صاحب سرمایه برای ایجاد این ارزش هیچ کاری نکرده است اما به هر حال او استثمار میکند و این اختلاف را به عنوان بهره تصاحب میکند.

دراین زمینه مارکسیسم دو هدف دارد: اول اینکه این وضعیت را برای مردمی که در بی خبری بسر میبرند توضیح دهد . دوم اینکه طبقه کارگر را برای مبارزه و دگرگونی اجتماعی فرابخواند. این تاکید بر عمل بر خلاف فلسفه محض متفکران٬ نکته مهم در برنامه مارکس است. چنانکه او در تزهای معروف فوئر باخ نوشت «فیلسوفان جهان را به روشهای مختلف تفسیر میکنند. اما ٬ نکته این است که آنرا تغییر داد.»

اقتصاد که پی بنای زندگی و تاریخ بشریت به شمار میرود٬ موجب تقسیم کار و مبارزه طبقاتی و برآمدن متمایز نهادهای اجتماعی است که موظف به حفظ وضع موجود می باشد٬ آن نهادهای اجتماعی یک روبنایی هستند که بر پایه زندگی اقتصادی و اجتماعی ساخته شده اند. بطور کلی آنها وابسته به شرایط مادی و اقتصادی هستند و نه چیز دیگر. همه نهادهایی که در زندگی روزانه ما بر جسته هستند مانند ازدواج٬ کلیسا٬ اوقاف٬ حکومت٬ هنر و غیره فقط زمانی میتوانند کاملا درک شوند که در چارچوب مناسبات نیروهای اقتصادی و اجتماعی بررسی شوند.

مارکس یک کلام ویژه برای تمام کارهایی که برای توسعه آن نهادها بکار میرفت ٬ بکار میبرد: «ایئولوژی».

مردم در آن سیستمها کار میکنند و هنر٬ مذهب٬ فلسفه و غیره را توسعه میدهند. تصور کنید که ایده های آنها از خواسته هایی برمی خیزد که می خواهد حقیقت و زیبایی را بدست آورد اما آن حقیقت نهایی نیست. در واقع٬ آنها تجلی علایق و تضادهای طبقات است. آنها انعکاساتی هستند از نیاز اساسی در جهت حفظ وضعیت موجود و واقعیات اقتصادی جاری. این عجیب نیست- آنها که در قدرتند همیشه میخواهند که آن قدرت را توجیه و حفظ کنند.

مفهوم مارکسی»مذهب تریاک توده هاست»

در نظر مارکس٬ مذهب هم شبیه دیگر نهادهای اجتماعی وابسته به شرایط عینی و واقعیات اقتصادی در یک جامعه مشخص است. تاریخ جداگانه ای ندارد٬ بلکه مخلوق نیروهای مولد است. چنانکه مارکس نوشت : «جهان مذهبی انعکاسی از جهان واقعی است.» » این آگاهی انسانها نیست که هستی آنان را تعیین میکند٬ بلکه به عکس این  هستی آنان است که آگاهیشان را تعیین می نماید.» *

به نظر مارکس٬ مذهب تنها میتواند در رابطه با دیگر سیستمهای اجتماعی و بنیانهای اقتصادی جامعه قابل درک باشد. در حقیقت٬ مذهب صرفا وابسته به وضعیت اقتصادی-اجتماعی است و نه چیز دیگر. آنقدر که دکترینهای واقعی مذهبی تقریبا نامربوط هستند. این یک داوری عمل گرایانه از مذهب است: درک مذهبی وابسته به مقاصدی است که مذهب در خدمت آنست٬ نه مضمون باورها.

حزب موتلفه اسلامی٬ انجمن حجتیه٬ مدرسه حقانی و ده ها تشکیلات وابسته و یا همطراز٬ سازو کارهایی هستند در جهت حفظ موقعیت غارتگرانه گروههای سرمایه داری  تجاری و همچنین تحمیق توده های مذهبی برای تثبیت و تداوم این موقعیت. هیچ رابطه ای نمی توان بین آنها و قیام ضد ستم امام حسین درصحرای کربلا پیدا کرد. و یا آنچه که ما به کرات در مورد حکومت عدالت جویانه امام علی شنیده ایم٬ هیچ دلیلی بر تشابه و یا تایید حکومت اسلامی موجود در ایران با آن نمی شود. گویی مارکس درباره همین نهادها گفته است: «استثمار٬ ستم٬ تحقیر٬ تعصب دینی٬ جهل٬ خرافه٬ نژادپرستی همه پایه مادی دارند و نهادهایی نیز آنهارا نمایندگی وازآنها دفاع میکنند.»

عقیده مارکس آن است که مذهب یک توهم است که دلایل و توجیهاتی بوجود میآورد که جامعه را دقیقا به همان وضعی که هست نگهدارد.همانطور که سرمایه داری  با تسلط بر کارگران ما را با ارزش آنها بیگانه می سازد٬ مذهب بر بالاترین ایده ها و آرزوها تسلط می یابد و مارا با آنها بیگانه می سازد٬ و در یک موجود ناشناخته و غریبه متجلی می سازد. مارکس برای نقد  مذهب  دلیل داشت. – مذهب یک توهم است و پرستش پدیده ای است که مانع از شناخت اساس واقعیات میشود – مذهب آنچه راکه در نظر بشر معززاست  از راه تسلیم طلبی وچاپلوسی و رام کردن درجهت تایید وضعیت موجود نفی می کند. درمقد مه تز دکترایش از قول پرومته قهرمان یونانی که خدایان را به مبارزه می طلبد تا آتش را برایش بیاورد٬ نقل میکند:» من از همه خدایان متنفرم» و می افزاید که «خود باوری انسان را به عنوان بالاترین الوهیت برسمیت نمی شناسد.» -مذهب هم ممکن است مدعی اصول ارزشی باشد٬ هم ممکن است در کنار ستمگران قرار گیرد. عیسی حامی کمک به فقرا بود٬ ولی کلیسای کاتولیک با حکومت ستمگر روم همراهی میکرد٬ قرنها در اسارت مردم شرکت فعال داشت. در قرون وسطی کلیسا موعظه بهشت میکرد٬ اما همیشه تا جایی که امکان داشت درپی کسب ثروت وقدرت بود.

مارتین لوتر موعظه میکرد که هرکس توانایی تفسیر شخصی از انجیل را دارد. اما در کنار قوانین اشرافی علیه دهقانانی قرار میگرفت که برضد ستم اقتصادی و اجتماعی مبارزه میکردند. شکل جدید مسیحیت٬ پروتستان گرایی٬ محصول نیروهای اقتصادی جدیدی بود که با طلوع و توسعه سرمایه داری همراه بود. واقعیات جدید اقتصادی نیاز به یک روبنای مذهبی نو داشت که بتواند توجیه پذیر و قابل قبول باشد.

معروفترین بیان مارکس راجع به  مذهب در مقدمه نقد فلسفه حق هگل آمده است.

«انسان دینی خود انسانی است که هنوز به خویشتن دست نیافته و یا دوباره خود را گم کرده است. اما انسان موجود مجردی نیست که بیرون از جهان در خود فرو رفته باشد. انسان جهان انسان است. این دولت و این جامعه سازنده دین یعنی آگاهی واژگونه جهان اند٬ زیرا که خود جهان واژگونه است. دین نظریه عام این جهان واژگونه٬ دایره المعارف خلاصه اش٬ منطق عامیانه اش٬ مایه شرف معنوی اش٬ شور و شیفتگی اش٬ جواز اخلاقی اش٬ مکمل تشریفاتی اش٬ و مبنای عمومی تسلی و توجیه حقانیت آن است. دین تحقق خیالی جوهر انسانی است٬ زیرا جوهر انسانی هیچ واقعیت حقیقی را از آن خود نکرده است. بنا براین نقد دین٬ به طور مستقیم٬ مبارزه با جهانی است که دین عطر معنوی آن است.

رنج دینی٬ درآن واحد٬ هم بیان رنج واقعی و هم اعتراضی بر علیه رنج واقعی است. دین آه مخلوق مظلوم است٬ قلب جهان بی قلب٬ و روح شرایط بی روح است. دین تریاک (تسکین دهنده) توده هاست.» *

اسپارتاکوس در شب قبل از آخرین نبرد در حالی که کاملا دلتنگ و مضطرب است به همسرش اینگونه درد دل میکند که » کاش ما بردگان هم خدایی داشتیم که می توانستیم برایش دعا کنیم.»

«بررسی تاریخی مذهب نشان میدهد که همه آنها -جز مذاهب بسیار ابتدایی- دارای ویژگی مشترکند٬ از سویی یک ساختار نهادی و ایدئولوژیک برای طبقات حاکم فراهم می کنند که با آن بتوانند حاکمیت خود را تحکیم و تداوم بخشند از دیگر سوی مذهب آنچنان که توسط طبقات ستمدیده و استثمار شده تفسیر میشود وسیله ای برای اعتراض وقیام می گردد».*

«بی شک لوتر بندگی حاصل از سرسپردگی را با نشاندن بندگی حاصل از ایمان به جای آن مغلوب ساخت. او ایمان به قدرت کلیسا را درهم شکست٬ زیرا قدرت ایمان را دوباره برقرار ساخت- او کشیش را به آدم عرفی تبدیل کرد٬ زیرا آدم عرفی را به کشیش تبدیل نمود. او انسان را از گرایش دینی بیرونی آزاد کرد٬ زیرا از گرایش دینی٬ انسان درونی را به وجود آورد. او جسم را از زنجیرهایش آزاد کرد٬ زیرا قلب را به زنجیر کشید».*

کارل کائوتسکی در «اساس مسیحیت» نوشت که مسیحیت در ابتدا٬ در بسیاری جهات انقلاب فقرا علیه امتیازات ستمگران رومی بود. در آمریکای لاتین٬ بعضی از روحانیون کاتولیک پاره ای رده بندی های مارکسیستی را به خدمت گرفتند تا نقدشان را به اقتصاد غیر عادلانه موجود شکل بندی کنند که منتج به مذهب رهایی بخش شده است.

در ابتدای ظهور دین اسلام هم مباحث دمکراتیک و انقلابی کم نیست و چهره های معروفی از بین اقشار محروم جامعه در مبارزه علیه امتیازات ستمکاران درتاریخ مذهبی مسلمانان درخشیده اند که به ابوذر وعمار به عنوان نمونه میتوان اشاره کرد.

رابطه و ایده مارکس نسبت به مذهب بسیار پیچیده تر از آن است که درک میشود. بحث او این است که مذهب چیزی مستقل از جامعه نیست٬ بلکه٬ کاملا یک انعکاس یا مخلوق دیگر چیزهای اساسی نظیر روابط اقتصادی است. بهر حال مذهب میتواند نقش روشنگری در برخی از عرصه های اجتماعی بازی کند. در عین حال که بعضی ناروشنی ها و مبهمات مذهب هم می تواند آنرا به حربه ای در دست غارتگران برای تداوم شرایط موجود تبدیل کند.

جنگ کاتولیک و پروتستان در ایرلند٬ جنگ شیعه و سنی در جنوب شرقی ایران و پاکستان٬ جنگهای مذهبی در هندوستان٬ جنگهای مذهبی و فرقه ای در سومالی٬ یمن٬ لبنان٬ افغانستان٬ جنگ صهیونیستها علیه مسلمانان در فلسطین همه درجهت خدمت به سلطه استثمارگران است و همین رمز و راز سلطه غارتگران بر مردم این مناطق است.

کتاب بازی شیطانی رابرت دریفوس پرده ار بسیاری از رازها برمی دارد که چگونه دست امپریالیسم بریتانیا و ایالات متحد آمریکا در ایجاد و تحریک پاره ای از سازمانهای اسلامی در خاورمیانه و شمال آفریقا در کار است و سیاست های استراتژیک خودرا از طریق آنها به پیش میبرند.

اندیشه مارکس اغلب بد درک شده است٬ شاید به این دلیل که به ندرت این راه پیموده شده است. هرچند که مارکس از مذهب ناخرسند است٬ اما او هیچوقت مذهب را به عنوان دشمن کارگران و کمونیستها قلمداد نکرده است. در حقیقت او وقت زیادی صرف مذهب نکرده است. اساس تحلیل مارکس بر دیالکتیک استوار است چطور می شود ندای «زحمتکشان جهان متحد شوید» را سر داد و بعد با زحمتکشان به خاطر مذهبشان در گیر شد. این با شیوه  درک دیالکتیکی مارکس همخوانی ندارد. او در واقع به دنبال الغای توهمات غیر واقعی برای فقرا است. واقعیات اقتصادی مانع میشود که آنها خوشبختی واقعی را در زندگی لمس کنند٬ مذهب به آنها میگوید عیبی ندارد آنها خوشبختی واقعی را در آن دنیا بدست خواهند آورد. مارکس با مردم همدرد است. مردم در محنت هستند و مذهب برایشان آرامش می آورد٬ عینا مثل انسانی که آسیب فیزیکی دیده است و با داروی مخدر آرامش می یابد. مشکل آن است که مسکن درد را درمان نمی کند. شما درد و عذاب را فراموش می کنید. اما شما واقعا می خواهید که علل اساسی درد را درمان کنید. مذهب هم علل اصلی درد و عذاب مردم را درمان نمی کند٬ بلکه سبب می شود فراموش کنند که که چرا عذاب می کشند و سبب می شود که زمانی که درد به سراغشان می آید به جای آنکه برای تغییر شرایط حاضر به عمل برخیزند٬ به یک آینده خیالی بیاندیشند. بدتر اینکه این دارو بوسیله ظالمانی تهیه شده است که خود مسئول این درد و عذابند.

در دیدگاه مارکس٬ «نقد دین به اینجا می انجامد که انسان عالی ترین گوهر برای انسان است- بنابراین امر اخلاقی قطعی درهم شکستن همه روابطی است که از انسان موجودی تحقیر شده٬ به حال خود رها شده و منفور می سازد».*  رفعت انسانی در رهایی کامل انسان از همه قیودی است که جامعه به پای او می بندد. مارکس در هر جایی خواستار لغونهادهای دست وپاگیر شده است: لغو فلسفه٬ لغو دولت٬ لغو مذهب٬ و بالاخره لغو پرولتاریا. اما او معتقد است که شما زمانی می توانید نهادی را ملغی کنید که آنرا به واقعیت تبدیل کنید.

این روزها گردانندگان برخی رسانه ها در لس آنجلس و اطراف با مفسرانی متعلق به افکار دوران ستمشاهی در کنار همکلاسیهای به اصطلاح کمونیست شان  برای دهن کجی به جنبش سبز مردم ایران چوب ضد مذهبی به دست گرفته وبرفرق جنبش مردم می زنند؛ وهوار اینکه چرا مردم به حرف های آنان گوش نمی دهند و نمی آیند اول بنای مذهب را به رهبری آنها کن فیکن کنند و بعد رهبری انقلاب یک شبه را به دست با کفایت آنها بسپارند. مارکس برای آن دسته از مردمی که ممکن است دچار توهمی از این دست بشوند توضیح می دهد که: » نوع بشر ناگزیر در برابر خود تنها مسایلی را قرار می دهد که قادر به حل آنها باشد. هرگاه تئوری توده گیر شود به نیروی مادی تبدیل می شود. تئوری هنگامی تودها را فرامی گیرد که استدلال جدلی در جهت انسان بکند و هنگامی درجهت انسان استدلال جدلی میکند که رادیکال باشد. رادیکال به معنی دست بردن به ریشه مسایل است. اما برای انسان ریشه خود انسان است. تئوری تا آنجا درمیان مردمی تحقق می یابد که تحقق نیازهای آن مردم باشد.» *

کسی که درک درستی از مارکس و ایده های او ندارد آدرس را اشتباه می رود. مارکس قطعا خواستار الغای مذهب است اما نه آن مذهبی که مدعیان ناآگاه علم مبارزه با آن را به دست گرفته اند.

«الغای دین به عنوان توهم خوشبختی مردم٬ به معنی خواست بر حق خوشبختی واقعی آنان است. فراخواندن مردم به پرهیز از توهمات در باره شرایط خود٬ به معنی دعوت آنان به پرهیز از شرایطی است که نیازمند توهم است. بنا بر این٬ نقد دین٬ در اصل٬ نقد دنیای خاکی پر محنتی است که دین هاله دور آن است.

وظیفه فوری فلسفه در خدمت تاریخ٬ این است که با بر ملا شدن از خود بیگانگی انسان در شکل مقدس اش٬ از خود بیگانگی در اشکال نا مقدس آن را نیز افشا کند. بدینسان نقد آسمان به نقد زمین٬ نقد دین به نقد حقوق٬ نقد خداشناسی به نقد سیاست تبدیل میگردد.» *

همه میدانند که هدف مارکس چیست به جز آنهایی که خود را به نادانی زده اند تا چیزی نگویند که به اربابان سیاست خوش نیاید. آنها که مزد سخنوری خود را از کیسه امپریالیسم بر می دارند طبعا آدرس اشتباه هم به مردم میدهند. آنها که میخواهند درمسجدهای روستاهای ایران و افغانستان و عراق و… انقلاب کمونیستی راه بیاندازند مگر نه به این خاطر است که حواسها ازکنسرنهای مالی و صنعتی و نظامی در نیویورک و لندن و برلین و …… پرت شود و مردم به آدرسی بروند که قطعا سرابی بیش نیست.

خوب است که اشاره شود در تمام ادیان منظره بهشت به گونه ای ترسیم شده است که در آنجا همه چیز آزاد و فراوان وعالی است: قصرهای باشکوه٬ باغهای زیبا٬ جویبارهای شیر وعسل٬ حوریان و غلمانهای زیباروی٬ و…..نه حکومتی هست ٬ نه پاسداری و نه ممنوعیتی. در واقع در تصویری که از بهشت ارائه شده است هم دولت ملغی شده و هم مذهب و این در واقع تصویر وهمی تا حدی مشابه همان دنیایی است که مارکس با آمدن دوران بعد از سرمایه داری بر روی زمین واقعیت آنرا تصویر کرده است.

* – به نقل از » مقدمه ای بر فلسفه حق هگل» اثر کارل مارکس

http://www.negaresh.de/didgah/mehran_marx_din.htm