سياسی

خشونت، هراس و فریب؛ چرخه ای برای بازتولید قدرت

امین حصوری

1) «تارانتینو» را همگان به عنوان فیلمسازی موفق و صاحب سبک می شناسند. اما می توان بی اعتنا به همه ی «معیارهای رایج موفقیت»، سینمای او را نپسندید؛ به ویژه شاهکار او «بیل را بکش» را (1). تنها به این دلیل ساده که او علاقه ی وافری دارد که از خشونت و آدمکشی و خونریزی فانتزی بسازد؛ نه اینکه این کار مختص به او باشد، که این رویه با تاریخچه ی صنعت سینما گره خورده است؛ ویژگی کار او اما در این است که این کار را در حالت اکستریم انجام می دهد. این بیان اکستریم در فیلم «بیل را بکش» به اوج می رسد: خون در تمام پلان های فیلم فواره می زند، با چاشنی هایی از هیجان و طنز و لودگی و برخی جذابیت های رایج بصری.

شاید عده ای بگویند «در دوره ای که قتل و آدمکشی به طور سیستماتیک توسط دولت ها انجام می شود، باید با چنین بازتاب هایی در سینما و هنر این وحشی گری ها را به سخره گرفت»؛ اما در مقابل می توان گفت دقیقا به همین دلیل باید در هنر، دنیایی متفاوت که عاری از قتل و آدمکشی باشد آفرید؛ دنیایی انسانی که بدیهی و ضروری بودنش، تناقض های دنیای واقعی پیرامون ما را برملا کند. از این منظر نمایش بی پروای خشونت به مثابه ی سرگرمی و فانتزی در کالاهای «صنعت فرهنگ» و یا به طور کلی در آثار هنری (نه به طور حساب شده و محدود برای نشان دادن وجه غیرانسانی آن)، کمک به بازتولید چرخه ی خشونت است از طریق عادی سازیِ همگانی آن.

2) عادی سازی خشونت یا در واقع عادی سازیِ «فجایع اجتناب پذیرِ» بشری در جوامع امروزی، در مقیاسی وسیع تر توسط رسانه های جمعی به ویژه تلویزیون، این «اسب تروایِ کاپیتالیسم» در خانه های ما، انجام می شود(2). به این ترتیب که مخاطبان به طور بی وقفه، خواه در فیلم ها و سریال های «سرگرم کننده» و خواه هنگام پخش اخبار و گزارش های مربوط به آدمکشی و جنگ و قتل عام در سراسر جهان، با صحنه های خشونت بار و خونین بمباران می شوند و این پروسه ی جنون آمیز (به دور از هر گونه ریشه یابیِ تحلیلی و پیگیریِ منسجمِ زمینه های وقوع فجایع و حوادثِ خشونت بار) چنان مسلسل وار و بی روح تکرار می شود که فرصت پردازش و حتی واکنش عاطفی مناسب از مخاطب سلب می شود. به طوری که تماشای چنین صحنه هایی به بخشی از روتین روزانه ی زندگی شهرنشینی بدل می شود. سویه ی تناقض نمای موضوع در آن است، که اخبار و تصاویری که به واسطه ی وجه تکان دهنده (و لاجرم دلالت های غیر انسانیِ) خود، از میان میلیون ها رویداد روزانه برای پخشی چند دقیقه ای به دقت گزینش می شوند، تا با ایجاد انگیزش های هیجانی و عاطفی، مخاطبان را همچنان در مقابل تلویزیون نگه دارند، در نهایت به ایجاد بی تفاوتی در میان مخاطبان دامن می زنند. ضمن آنکه حس کاذبی از «مطلع» بودن از اوضاع دنیا  را در مردم ایجاد می کنند.

برای درک بهتر ماجرا کافی است تجسم کنیم که مثلا بلافاصله پس از پخش تصاویر بدن های متلاشی شده در اثر انفجار بمبی در بغداد یا بمباران هوایی یک روستا در افغانستان یا صحنه هایی از جنگ داخلی خونین در جایی از افریقا، تصاویری از جام قهرمانی تنیس سیدنی یا حاشیه های جنجالی مربوط به فلان بازیگر سینما و یا تبلیغ جذابیت های محصولات فلان کمپانی پخش می شود و بدین ترتیب در همپوشانی با سیکل یکنواخت زندگی روزانه و کار ازخود بیگانه سازِ فاقد فراغت و خلاقیت، بشر امروزی در قامت مخاطب منفعل رسانه ها، به تدریج نسبت به سویه های جنایت بار و غیرانسانی محتوای تصاویر و اخبار بی تفاوت می شود و ذهن او هم مانند تصاویر تلویزیونی، بلافاصله از یک خبر تلخ و تکان دهنده به موضوع بی ربط بعدی می پرد.

مکانیزم خنثی سازی آدم ها در برنامه های های متعارف تلویزیونی، در وجهی عام تر یکی از کارکردهیی است که با رسانه های سرگرم کننده و توده گیر در دنیای سرمایه داری عجین شده است تا در کنار مهندسی مداوم خواسته ها و دستکاری نیاز ها در جهت مصرف هر چه بیشتر، ابزارهایی باشند در جهت عادت دادن همگانی به همزیستی با فاجعه؛ فجایعی که اغلب همزاد سرمایه داری هستند و از این لحاظ اجتناب ناپذیرند. بنابراین در دنیای پسامدرن ما رویارویی با فاجعه از طریق دستکاری و تحریف اثرت روانی آن صورت می گیرد؛ به عبارتی از طریق فاجعه زدایی از فجایع در ذهن و روان آدم ها.

از سوی دیگر دنیایی که لشکر کشی نظامی و جنگ از ملزومات اداره ی آن است و یکی از چرخ های اقتصاد آن با تولید سلاح و جنگ افزار می چرخد، طبعا به فانتزی سازی خشونت و استعلای تصویری آن نیازمند است، چرا که چنین دنیایی هم به سربازان «وفادار»  نیاز دارد و هم به ناظران «بی طرف» یا بی تفاوت! (3)

3) در ماه های اخیر حکومت ایران با دست یازیدن مکرر به فجیع ترین جنایت ها و عریان ترین شکل های سرکوب – در کنار رویه های معمول و دیرینه ی آن-  سعی کرده است از قتل و جنایت فانتزی بسازد (همانند تارانتینو در فیلم «بیل را بکش») و همزمان تعمد داشته است نتیجه ی وحشی گری هایش به صورتی غیر رسمی و ابهام آمیز به سمع و نظر همگان برسد؛ به عبارت دیگر حکومت این بار به واقع و در عمل تلاش چندانی برای پنهان کردن دستان خونین اش نکرده است. این واقعیت که حاکمیت با حالتی تناقض نما در عین تهدید رسمی به سرکوب قاطع متخلفان ( یا همان معترضان و مخالفان)، مشارکت و عاملیت خود در کشتارها را وقیحانه انکار می کند، در واقع از جنس لاف های آگاهانه و آشکارا دروغِ احمدی نژادی است، همانند وقتی که انتخابات رسوای اخیر را دموکراتیک ترین انتخابات در دنیا معرفی می کند. چنین انکارهایی (سیاست «دروغ بزرگ») که خلاف واقع بودنِ آنها برای همگان بدیهی و مبرهن است، خود ماهیتی از جنس سرکوب دارد و بخشی جدایی ناپذیر از پروسه ی «نمایش قدرت» است، چرا که برای القای آمرانه ی آن است که « «ما» به واسطه ی اقتدارمان تنها مرجع ممکن برای تعیین مرزهای واقعیت و کذب هستیم».

برای مثال اینکه حاکمیت خود هیئت هایی رسمی برای رسیدگی به تخلفات – یعنی «جنایات احتمالی» – تشکیل می دهد (بر خلاف مورد کشتارهای 67 و نظایر آن که از بیخ و بن منکر آن می شود) و سپس با توسل به آنها وجود چنین جنایت هایی را – مانند تجاوز و شکنجه و قتل های سازمان یافته در زندان ها-  از موضع اقتدار انکار می کند، ضمن آنکه به طور تلویحی تاییدی است بر ارتکاب جنایت ها، تنها در ادامه ی همان روند «نمایشِ قدرت» قابل ارزیابی است. در این مورد حاکمیت در تعقیب هدف اصلی خود (یعنی گسترش جو وحشت و ناامیدی و حس درماندگی عمومی و نهایتا بازگشت همگانی به فضای پراکندگی و انفعال)، سرکوب های اغراق آمیز و عمدتا غیر ضروریِ خیابانی و فجایع شکنجه گاهها را با وقاحت های رسمیِ کمیته های حقیقت یاب و بیانات گستاخانه ی مراجع و رسانه های دولتی تکمیل می کند تا بار دیگر ذهنیتِ در حال بیداری جامعه را با رسوخ ترسی فلج کننده تسخیر کند. بنابراین هدفِ عمده ی پروژه ی خشونت های عریان و چرخه های فرعیِ وابسته به آن، ایجاد جو عمومی وحشت و دامن زدن به آن است که نتیجه ی «مطلوب» آن می تواند القای تصاویری از این دست در روان توده ها باشد: «»ما» توان آن را داریم که مشاهدات و نظرات جمعیِ شما را انکار کنبم و تنها نگاه «ما»ست که حرف اول و آخر را می زند».

مکانیزمی که عموما در تحقق این فرآیند بر آن تکیه می شود از یک سو مبتنی است بر تکرار مبتذل و تحریف شده ی اخبار فجایع از سوی رسانه ها و نهادهای رسمی (مثلا با نسبت دادن آنها به عوامل «دشمن» و غیره)، تا جایی که نفسِ پرسش از جنایت و پی گیری موضوع آن در اذهان عمومی به مرزهای لوث شدن برسد (هر چند چه واقعیت رخدادِ جنایت همچنان بر فضای ذهنی جامعه سنگینی کند) و از سوی دیگر با تاکید ریاکارانه و بی سرانجامِ حاکمان بر «کشف حقیقت» و «اجرای عدالت»، بی پناهی و موقعیت فرودست مردم در تقابل با جایگاه رفیع حاکمان به نمایش گذاشته می شود، که خود بخشی است از سناریوی مرعوب سازی همگانی.

با این وجود در کشور ما چند ماهی است که عنصر »شهروند سیاسی» بار دیگر به عرصه ی مناسبات عمومی پا نهاده است. شواهد گویای آن است که نظام کهنه نخواهد توانست با سناریوی وحشت و نظایر آن، این دیو بیرون آمده از چراغ را به سادگی به آن جایگاه تنگ و خاموش بازگرداند.

4) همه ی آنچه که در بند پیش گفته شد نشان از این دارد که موازنه ی قوا میان مردم و حاکمان، که خود ریشه در دینامیزم شرایط جامعه و «دیالکتیک میان سلطه و مقاومت» در سی سال اخیر دارد، چنان تغییر یافته است که رویکرد حاکمیت برای حفظ تعادل مقطعی و نیز بقای درازمدت اش (که خود از توالیِ تعادل های مقطعی حاصل می شود) دچار تحولی جدی شده است؛ قطعا شکاف های باز شده در ساختار قدرت در کنار فعال شدنِ تدریجی پتانسیل های اعتراضیِ جامعه (حاصل از مطالبات انباشته شده ی مردم) در قالب رشد جنبش های اجتماعی، در برآیندِ نهایی این توازن قوا موثربوده است، ضمن اینکه سطح واقعی شکاف های قدرت و پتانسیل های اعتراضیِ فعال شده در هر دوره ای خود تابعی است از چگونگی این موازنه ی قوا. به هر حال موقعیت کنونی موازنه ی قوا میان فرودستان و حاکمان در دیکتاتوری سی ساله ی جمهوری اسلامی به گونه است که حاکمیت را وادار به ورود به فاز جدیدی از اعمال سلطه کرده است، که «سرکوب عریان» اصلی ترین مشخصه ی آن است. این همان چیزی است که معمولا در نظام های دیکتاتوریِ «تثبیت شده»، ترجیح داده می شود به عنوان راه حل آخر مورد استفاده قرار گیرد. بنابراین به نظر می رسد نظام منحط حاکم بر ایران در رویارویی با موقعیت دشوار و شکننده ی خود مجبور به استفاده از آخرین تیرهای ترکش شده است.

باید گفت این اعمال سلطه در فاز جدید بسیاری از مختصات یک کودتای نظامی خزنده و رو به گسترش را در خود دارد؛ از جمله اینکه حکومت ناچار است از سرکوب مستقیم (که از ملزومات استقرار و پیشبرد حکومت نظامی است) نمایشی در انظار عمومی ترتیب دهد، به طوری که گستره ی خونریزی و جنایت، بسیار وسیع تر و امکان رخداد آن بسیار محتمل تر و در عین حال سهل و ممتنع تر از آنچه هست به نظر برسد (درونی کردن مرزهای سرکرب از راه گسترش وحشت عمومی). البته در روند نمایش یاد شده، این اصل از نظر دور نمی افتد که همواره لازم است هاله ای از ابهام به دور جنایت ها باقی بماند. حاکمیت با چنین نمایشی از قدرت نه تنها توان کنترل و قابلیت سرکوب خود را به طور کاذب بی پایان و بی حد و حصر جلوه می دهد، بلکه می کوشد هزینه های فردی مشارکت در جنبش اعتراضی و رویارویی با ساختار مسلط را بسیار فراتر از تحمل انسان های درگیر و اطرافیان شان جلوه دهد، تا هم از پیوستن بخش ها و لایه های مردد جامعه به جنبش اعتراضی مردم پیشگیری کند و هم با پراکندن ترس و ناامیدی در جامعه، راهها و امکانات تشکل یابی فعالین برای انسجام دهی به مبارزه را مسدود و بی اعتبار قلمداد نماید.

5) حکومت با روی آوردن به وحشی گری های افراطی و ظاهرا غیر لازم (ولی در واقع حساب شده و سازمان یافته)  نظیر لت و پار کردن مردم در خیابان ها با باتوم و قمه و یا شلیک مستقیم به آنها و ارتکاب جنایت هایی نظیر تجاوز و شکنجه و قتل در بازداشتگاهها و زندان های قرون وسطایی اش، جدا از بهره گیری از کارکردهای متعارف نمایش قدرت (نظیر شکستن روحیه ی مقاومت در زندانیان و نیز شکستن روحیه ی پیکار جویی در میان فعالین جنبش و عموم مردم) بر آن است که از قتل و جنایت فانتزی بسازد تا با مکرر شدن اخبار آن ها در جامعه و به یاری سیکل های معیوب طرح و بحث از آنها در نهادها و رسانه های رسمی، مردم به وقوع فجایع و همزیستی با آنها عادت کنند؛ در عین اینکه می کوشد با پافشاری بر سیاست «دروغِ بزرگ» همواره نوعی تردید و ابهام در پذیریش میزان واقعی بودن آنها باقی بگذارد، به طوری که واقعی بودن فاجعه تنها منوط به لمس آن در حوزه تجربه ی فردی گردد. (مانند فقر مفرط که به جز مبتلایان آن، باقی جامعه به حضور مزمن آن خو کرده است).

اما اینکه چرا حاکمیت چنین راهی را در پیش گرفته است، از ضرورت به کارگیری هر چه بیشتر خشونت و سرکوب و خفقان در آینده بر می خیزد.

در پی گشایش فاز جدید اعمال سلطه از سوی حاکمیت (روندی که کمابیش ازچهار سال پیش نمایان گشت و خود نتیجه ی گسترش پتانسل های اعتراضی و رشد جنبش های اجتماعی بود، ولی با آغاز خیزش مردمی به نقطه ی عطف خود رسید)، رسوایی انتخاباتی اخیر محملی شد که حضور سیاسی و دخالتگرانه ی مردم برای پی گیری خواست تغییر، شتابی ناگهانی یافته و به لحاظ کمی و کیفی رشدی انفجاری بیابد. سپس سرکوب های لجام گسیخته و فریب کاری هایِ ناگزیر پیامد آن، ضمن فروریختن باقیمانده ی مشروعیت نظام، چهره ی حقیقی حاکمیت و حقانیت جنبش مردمی را بر اغلب مردم آشکار کرد و در نهایت به گستردگی و تعمیق روز افزون اعتراضات انجامید. بنابراین حاکمیت در مقابل ناچار گشته است پروژه ی کمابیش تدریجیِ اعمال سطله ی مستقیم را به سرعت رونمایی کرده و به سمت مرزهای نهایی آن (حکومت نظامی) هدایت کند؛ سازوکاری که تا مدت ها نیازمند استفاده ی دائمی از اهرم سرکوب و خشونت برای مهار جامعه ی عاصی و زخم خورده خواهد بود.

اما از آنجا که دو لبه بودن شمشیر خشونت، در کنار نتایج آرامش بخش موقتی، همیشه تشدید خشم اجتماعی و افزایش پتانسیل های اعتراضی را هم به دنبال دارد، بنابراین لازم است که با عادی سازی خشونت و قتل و آدم کشی، حساسیت عمومی به این چرخه کاسته شود و مردم در تلاش طاقت فرسا برای معاش، در کنار ناامنی های اقتصادی و محدودیت های اجتماعی و غیره به وجود این غده ی چرکین هم عادت کنند. به عبارت ساده تر در این مقطع حاکمیت با اغراق در به کارگیری خشونت (کمی و کیفی) و سپس ویرایش گری و پرداخت های رسانه ای آن، تلاش می کند خشونت را در ابعاد اجتماعی و به لحاظ هنجاری، لوث و غیرواقعی بسازد (بی آنکه از وحشتِ فردی مواجهه با آن کاسته شود)، چون در فاز جدید اداره ی جامعه، به استفاده ی هر چه بیشتر از خشونت در فضایی نظامی-امنیتی نیاز ویژه ای دارد. یعنی حکومت با این روند در واقع پوست اندازی نهایی خود به یک حکومت نظامی تمام عیار را تدارک می بیند.

6) اینکه نحوه و میزانِ توزیع خشونت از سوی حاکمیت مورد محاسبه قرار می گیرد امر تازه و غریبی نیست. در دنیایی که با کارآمدیِ تکنیک و دانش ابزاری، همه ی امور به نحو «حرفه ای» سامان داده می شوند، چه جای شگفتی است که حتی فرآیند شکنجه ی زندانیان هم مستلزم به کارگیری تکنیک ها و روش های «علمی» خاص خود و البته متخصصان مربوطه است (به همراه ادوات و ابزارهای لازم(4)) ؛ چون در غیر این صورت نتیجه ی «مطلوب» حاصل نمی شود و ممکن است انسان هایی معمولی در قامت قهرمانانی نوظهور، اسطوره ی شکست ناپذیر بودنِ سیستم ها را بشکنند.

با این وجود کاربست حسابگرانه و کارشناسانه ی خشونتِ حکومتی، لزوما به معنای توانایی سیستم برای کنترل شرایط اجتماعی نیست. اساسا وارد شدن حاکمیت به فاز نمایشِ علنی خشونت های سیستماتیک، خود مشخصه و معرفِ بحرانی بودن شرایط جامعه و شکنندگی بیش از پیشِ سیستم است. به عبارتی خشونت زاده ی ترس است و در منازعه ی کلانی مانند آنچه در ایران جریان دارد، حاکمیت با ابزار خشونت، ترس خود را برون فکنی می کند؛ گیریم این کار را با محاسبات و جهت گیری های ویژه ای انجام دهد تا این ترس به درون جامعه فرافکنی شود و در قالب وحشت همگانی، جامعه را فلج کند. به هر حال حاکمان و مردمان فرودست در نزاع همیشگی خود، هر یک امکانات و ابزارهای خاص خود را دارند و بدیهی است که حاکمان به ابزارها و امکانات خود وقوف بیشتری داشته باشند، چرا که آنها سالیان طولانی در کسوت حکومتگری، در حرفه ی خود تجربه و «دانش تخصصی» کسب کرده اند.

سرکوب تظاهرات اعتراضی  13 آبان (که در طی آن دختران و زنان را به طور ویژه ای آما ج خشونت ها قرار گرفتند) نمونه ی خوبی است که هم ترس حکومت در آن قابل ردیابی است و هم حسابگری ها و محاسبات یاد شده. برای مثال در این روز دستگاه سرکوب به نوعی تمرکز حملات و یا بخش اغراق آمیز سرکوب را بر روی زنان و دختران قرار داد تا این بخش بسیار موثر جنبش (که با حضور دلیرانه و فعال خود در تمامی اعتراضات، مشوق و برانگیزاننده ی سایرین بوده اند) را با حربه ی وحشت وادار به عقب نشینی کند، یا به این ترتیب به زنان و در واقع به تمامی جامعه اعلام کند که از این پس دامنه ی سرکوب فارغ از هر گونه ملاحظات مرسوم خواهد بود (گر چه زنان و دختران به واسطه ی حضور پر رنگ خود، پیش از این هم سهم عمده ای در میان قربانیان سرکوب های خیابانی و دستگیری ها و غیره داشته اند).

از سوی دیگر درست از روزهای پس از 13 آبان که مردم و به ویژه دانشجویان برای تدارک «روز دانشجو» فراخوان همگانی دادند، بار دیگر ترس حاکمیت در قالب تهدیدهای مختلف از زبان مقامات بلند پایه ی نظامی و غیر نظامی علنی شد و در کنار آن موج دستگیرهای دانشجویان و فعالین سیاسی هم آغاز گشت و همچنان ادامه دارد. اعدام جنایتکارانه و شتابزده ی احسان فتاحیان و صدور حکم اعدام برای برخی دیگر از فعالین سیاسی را هم می توان از همین زاویه و به مثابه واکنشی برخاسته از ترس و در راستای ایجاد وحشت عمومی ارزیابی کرد.

به هر حال 16 آذر در پیش است. روزی که حاکمیت با وجود ماشین تبلیغاتی عظیم و تعطیل ناپذیر خود هیچ گاه نتوانست آن را در مجموعه ی سمبول ها و نمادسازی های «شبه انقلابی – مذهبی» جذب و هضم کند. این روز از آنِ دانشجویان است و از آنجا که دانشجویان بخشی فعال و پیشرو در جنبش آزادیخواهیِ مردم هستند، این روز از آن تمام زنان و مردان آزادی خواه ایران است. باید به خاطر داشت که در تجمعات توده ای اخیر، مانند روز قدس و 13 آبان، مردم معترض در پوشش مناسبت هایی کمابیش «رسمی» و نیز با بدرقه ی فراخوان هایی حساب شده از جانب اصلاح طلبان حکومتی، وارد خیابان ها شدند و نهایتا فضا را به نفع خود تغییر دادند. اما ویژگی برجسته ی اعتراضات پیش رو در «روز دانشجو» آن است که این بار مردم به طور مستقل و بدون هیچ پوشش مصلحت آمیزی به سازماندهی مبارزات آزادی خواهانه ی خود می پردازند(5).

شاید مصاف پرشکوهی که در این روز در پیش است، گواه روشنی باشد بر اینکه مردم تابوها را شکسته اند و برای فتح فردا، گروه گروه از مرزهای ممنوعه عبور می کنند؛ گواه قاطعی بر اینکه خشونت در هر شکلِ آن و به هر میزانی، دیگر جلودار این جنبش نخواهد بود.

2 آذر 1388

توضیح: این مطلب پس از انتشار اولیه در شماره 55 نشریه خیابان، اینک با تغییرات و اضافاتی چند باز انتشار می یابد.

پانوشت ها:

(1) Kill Bill  یا «بیل را بکش» مانند بسیاری از فیلم های موفق امروزی، یک فیلم خوش ساخت و حرفه ای است. اما مرعوب شدن به حرفه ای بودن یا خوش ساخت بودن یک اثر سینمایی، قدم نخست برای از دست دادن رویکرد نقادانه نسبت به آن است. وانگهی در دنیای معاصر که تکنیک فوق مدرن در همه چیز و همه جا رسوخ کرده است و در هماهنگی با تقسیم کار حرفه ای و برنامه ریزی های بسیار دقیق، محصولات نهایی را در بدیع ترین قالب ها بیرون می دهد، شکافتن رویه های پرطمطراق، برای درک کارکردهای جانبیِ کالاهای تولیدیِ «صنعت فرهنگ» ضروری است.

(2) نسخه ی دیگر چنین کارکردی از فانتزی سازی خشونت را بازی های پرطرفدار و خشن کامپیوتری به عهده دارند. در اصل رشد محبوبیت فضای مجازیِ خلق شده در بازی های کامپیوتری، باید با گسترش دامنه ی تخیل و نیز عرضه ی امکانات کنشگری فردی در محدوده ی این فضا در ارتباط باشد. اما در این بازی ها، گویا توسن تخیل در گردابی از معجون خشونت و سکس و هیجان به دام افتاده است. به ویژه اسلحه و کشتن در اغلب این بازی ها نقش ویژه ای دارند و مهمتر از آنها، وجود دشمن و ترس از کشته شدن (باختن بازی) است، که به طبع استفاده از اسلحه برای کشتن را امری ضروری و اجتناب ناپذیر می سازد؛ پس از آنکه شخص با کنجکاوی یا اشتیاق قبلی ورود به «بازی» و لاجرم «قواعد بازی» را می پذیرد، استفاده از اسلحه برای کشتن حریفان فرضی، امری بدیهی و مستقل از تفکر و انتخاب است. به ویژه وقتی شخص به هیجانات بازی  تسلیم می شود.

(3) از میان رویدادهای خبری مهم  در سال میلادی گذشته، دو نمونه ی برجسته می توان ذکر کرد: یکی تهاجم وحشیانه ی ارتش اسرائیل به منطقه ی غزه و دیگری سرکوب خونین تظاهرات مردم در خیابان های تهران. وجه مشترک این دو رویداد جنجالی و خبرساز آن بود که در هر دو مورد روندی خشن و غیر انسانی، درست در پروسه ی وقوعِ محلی خود، همزمان در مقیاسی جهانی هم به تصویر کشیده شد و به «نمایش» درآمد. اما حتی پخش زنده ی این تصاویر جنایت و قتل عام نیز  در سکون دنیای پیرامون، حرکت چندانی بر نیانگیخت (به جز در میان عده ی معدودی که خود به نوعی متعلق به آن جغرافیای ستم هستند). این بی تفاوتیِ جهانی نسبت به جنایت هایی که در بازه ای طولانی در مقابل دیدگان همگان تکرار شدند، خواه ناخواه بر بی پناهی و تنهایی ستم دیدگان و قربانیان در دنیای کنونی ما دلالت دارد؛ واقعیتی که سیل مشتاقان مهاجرت/گریز به جغرافیای «امن تر» کره ی مسکون را تا حدی توضیح می دهد. اما از سوی دیگر با وجود تلخیِ ماجرا، چندان هم جای شگفتی نیست: در دنیایی که هم از خشونت و هم از تصاویر خشونت بار اشباع شده است، پخش رسانه ای صحنه های دلخراشی از آنچه در ماههای اخیر بر مردم ایران گذشته است، نمی تواند جز شوک احساسی اولیه، تاثیر عمیقی در مخاطبان بر جای بگذارد. در واقع مناسبات کلانِ چنین دنیایی (از جمله روابط سیاسی و اقتصادی دولت های متروپل با حکومت های جبار)، هر چند غیر انسانی و ناعادلانه، به سادگی قابل تغییر نیستند. این تغییر فرآیندی است که تحقق آن درک و عزم و پویش همگانی ویژه ای می طلبد.

(4) برای نمونه رجوع کنید به گزارش تلویزیون آلمان ( 2 جولای 2009 ) از به کارگیری تجهیزات و تکنیک های پیشرفته ی ساخت آلمان توسط حکومت ایران برای سرکوب معترضان و مخالفان.

شرح فارسی گزارش:

http://www.if-id.de/New/index.php?option=com_content&task=view&id=4245&Itemid=52

لینک گزارش تلویزیونی:           http://www.wdr.de/tv/monitor/sendungen/2009/0702/iran.php5

همچنین در یک گزارش قدیمی تر (7 مارس 2007)، از صادرات دستگاه شوک الکتریکی (باتوم برقی) از سوی جمهوری فدرال آلمان به کشورهایی نظیر ایران با خبر می شویم و اینکه در حمله ماموران امنيتى به تظاهرات زنان در تهران در خرداد ماه سال ۱۳۸۵ از همین ادوات صادراتی بر علیه زنان شرکت کننده استفاده شده است:

« شاخه آلمان سازمان عفو بين‌الملل از دولت آلمان خواست كه عليه صادرات غيرقانونى دستگاههاى شوك الكتريكى اقدام كند. دستگاههاى شوك الكتريكى كه مى‌توانند به عنوان وسيله شكنجه استفاده شوند، مدتهاست كه به طور غيرقانونى از آلمان به كشورهايى چون ايران صادر مى‌گردند … »   http://www.if-id.de/New/index.php?option=com_content&task=view&id=284&Itemid=52

(5) این بار و در روز 16 آذر، اصلاح طلبان حکومتی دیگر بهانه ی چندانی برای بازی گری های متولیانه در پهنه ی جنبش اعتراضی مردم را ندارند. گر چه بنا بر شواهد و اخبار موجود گویا انگیزه ی چندانی هم برای این کار ندارند. به ویژه اینکه زمزمه های کر کننده ای در خصوص ضرورت «وحدت»، از بخش های فوقانی هرم قدرت به گوش می رسد. [ برای نمونه رجوع کنید به اظهارات اخیر آقای رفسنجانی:  » رئيس مجمع تشخیص مصلحت نظام، در ادامه سخنان خود، برای پایان دادن به اختلافات باز هم به رهبر جمهوری اسلامی متوسل شد. وی اظهار داشت:« بنده فکر می‌کنم غیر از رهبری انقلاب دیگران نمی‌توانند وحدت ایجاد کنند. همه باید به رهبری کمک کنیم تا فضای همدلی به‌وجود بیاید و رضایت مردم فراهم شود» … » . http://www.dw-world.de/dw/article/0,,4965236,00.html ]

شاید به همین خاطر اصلاح طلبان حکومتی این بار برای دعوت به مشارکت همگانی در تدارک اعتراضات، یا در واقع برای اعلام همراهی خود با اعتراضات مردم، فراخوانی صادر نکرده اند و در عوض سیاست سکوت و انتظار را در پیش گرفته اند. به نظر می رسد آنان در مقابل آزادیِ غیر منتظره ی یاران سرشناس خویش در هفته های اخیر، «اندکی» به زندانبانان بدهکارند؛ چندی پیش موسوی خوئینی ها خطاب به کودتاچیان اعلام کرده بود که: « تا زمان آزادی زندانیان و جلب رضایت مردم انتظار سکوت وبی عملی نداشته باشید»

[ http://mowjcamp.org/article/id/65585 ] . البته روشن است که منظور ایشان کدام دسته از زندانیان است.  اما اینکه در گفته ی ایشان و همچنین در نقل قول بالا از آقای رفسنجانی کدام بخش از مردم و چه نوع رضایتی مورد نظر است، خود حکایت دیگری است.

به هر حال این تعلل بدهنگام و عدم شفافیت سیاسیِ اصلاح طلبان در همراهی با اعتراضات 16 آذر به حدی بوده است که دانشجویانی که اینک به دلیل تدارک مراسم اعتراضی برای روز دانشجو از هر سو تحت فشارهای امنیتیِ مضاعفِ نهادهای سرکوب قرار دارند، برای ابهام زدایی از این وضعیت و شاید به امید همراهی بیشترِ توده های مردم، ناچار شده اند برای دعوت از سران کنونی اصلاحات به شرکت در مراسم اعتراضی دانشجویان، نامه ی سرگشاده ای خطاب به آنها بنویسند؛ دعوتی برای تداوم حضور و پایمردی در جنبش که در واقع نوعی بیدار باش یا اتمام حجت هم هست.

فهمیدن اینکه چرا سران اصلاح طلب همانند سران اقتدارگرای حاکم ترجیح می دهند اعتراضات روز دانشجو از چارچوب فضای بسته و محاصره شده ی دانشگاهها  فراتر نرود و با جنبش مردمی ادغام نشود، چندان دشوار نیست: این جنبش تنها تا جایی مورد حمایت آنهاست که در چارچوب علایق آنها حرکت کند و از مرزهای مورد نظر آنها فراتر نرود. آنها پیش از این هم بارها اعلام کرده اند که رادیکال شدن جنبش بزرگترین نگرانی آنهاست (واکنش تهاجمی آنها به برخی شعارهای مردم در تظاهرات 13 آبان و یا جبهه گیری در برابر خواست سکولاریستی طرح شده در شعار  «جمهور ایرانی» گویای روشنی از این دغدغه ی آنهاست). آنها ترجیح می دهند هم پیمانان اصلیِ خود را از میان عامی ترین لایه های مردمِ ناراضی برگزینند؛ جایی که ماشین پوپولیسم به مدد روغنکاری مذهبی با سهولت بیشتری به پیش می رود. از این منظر می توان گفت برای نگه داشتن این جنبش در مرزهای اسلام و نظام و نیز به منظور حفظ هژمونی نسبیِ کنونی اصلاح طلبان بر جنبش، مناسبت هایی چون تاسوعا و عاشورا  یا 22 بهمن، زمینه های بسیار بهتری برای صدور فراخوان عمومی به مشارکت در اعتراضات خیابانی از سوی آنهاست.

با این حال سیاست سکوت و انتظارِ یاد شده،  به طیف اصلاح طلب این امکان مانور را می دهد که با توجه به میزان مشارکت توده ای در اعتراضات روز دانشجو، به طور سیال نسبت به آن موضع گیری نمایند. شکی نیست که اگر 16 آذر به روز اعتراضی بزرگی بدل شود، اصلاح طلبان حکومتی نهایت تلاش را برای بهره برداری از ثمرات آن و البته کنترل دامنه های آن خواهند کرد.