گوناگون

ای کوچه های کودکی من !

احمدسیفkoocheh

آشفته ام ،

آشفته حالم و دل گرفتة و غمگین ،

لولی وشم ، ای من فدای كوچه های خالی و خون آلودت ،

فیل دلم هوای تو كرده ست،

بیهوده نیست ، چرا باشد ؟ ای كوچه های خالی و خاموش ،

آرام گاه كودكی و نوجوانی ام

با یادتان كه كودكی ام با شماست ،

چیزی شبیه جیوه جوشان

در چاه سرد چشمهای من می سوزد،

با یادتان كه نوجوانی من با شماست ،

گوئی كه روغن جوشانی در درون رگانم

سر می كشد به حفره حفره های خالی جانم.

می سوزم از درون

لبهای تشنه ام از آتش درونم بریان است ،

هر چند یخ كرده ام از این برودت و سرمای بی حساب.

وقتی ز خواب غفلت خود بیدار می شوم

می بینم ای دریغ

با نوجوانی ونادانی در كوچه های تو

بیهوده گشته ام

چیزی به غیر رد پا

چیزی به غیر آنچه كه حك شد بر ساقة چنار تنومند ،

یعنی كه « یادگاری من ، باقی بماند بعد از من »،

در خاطرت نمانده مگر مانده ؟

دلم به حال خودم می سوزد.

و ترس مانند درد در تمام تنم راه می رود.

یخ می كنم …. می لرزم .

این گونه است ، آری،  این گونه

ای كوچه های كودكی و نوجوانی ام،

یخ بسته ست زبانم و این زبان منجمدم چسبیده چسبناك به سقف سرخ دهانم

یخ می كنم ،

من از سرما می لرزم،

با این همه

در این زمانة بخ بندان،

عصری كه یخ گرفته جان و جهانم

از آتشی كه دارم در جانم

من مرغ سر بریده بریان را می مانم.

ای كوچه های كودكی من

ای كوچه های نوجوانی من

من از شما بدورم و می دانم

كاین روزگار دل چركین

زالو صفت كشیده تاب وتوانم.

می لرزم ، می جوشم ،

یك سو تمام برودت و سرمای بی حساب

سوی دگر ولی،

آتش گرفته جان و جهانم…

ای كوچه های كودكی و نوجوانی ام!

من كور و كر شوم اگر دروغ بگویم ….

لندن ، ژانویه 1991