پرش به محتوا

دفاعیه بردگان

گ. سنگزادsklaven

به یاد یاران

یکی بود، یکی نبود

ما بودیم و دریا بود

ما فرزندان بلافصل اهورا بودیم

ما را، ریشه در آتش بود

و در شاخه های جوان مان،

پرنده نور آشیان داشت

ما را، روانی شیدا بود

و ما

شیفتگان تهیدست جهان و انسان بودیم

دستان مان تهی بود

دل های مان ـ اما ـ نه :

اندوه جهانی با ما بود!

فرزندان بلافصل اهورا بودیم

و قرن ها بر ما گذشته بود :

قرن های خون آلود!

و مزارع جباران را

شقایق و لاله

از داغ و خون قلب عاشق ما

فراهم گشته بود.

گروهی کمشمار بودیم

و با رستاخیزی دیگر

برخاسته بودیم :

روان، زدوده از زنگار پلشتی ها و پستی ها!

و بر آن بودیم، که عشق و راستی را

بر مزارع سوخته بپاشیم

ـ چون بذری باردار و حاصلخیز !

******

ما را کلیدی بود

و درهای فرو بسته را

انتظار شور انگیز گشایشی.

ما را توشه ای

از خوشه های خجسته خورشید بود

و مزارع بی آفتاب را

انتظار تب آلود تابشی.

نبردی هول در پیش بود

و ما را، سلاحی در کف، نه.

ما ـ تنها ـ سپری از قلب عاشق خویش،

بر دست گرفته بودیم :

خون آلود و عطر افشان!

و بدین سان، زلالی اهورائی خویش را

ـ در پاس داشتن از عشق و راستی ـ

به تماشای جهانی گذاشته بودیم،

به بهای چشم پوشیدن از بود فانی خویش!

هی هالو!

چنین به خرده، در ما منگر!

ما را عشق جهانی بهین تر

بدین مهلکه هول، هدایت کرده بود.

ما را سلاله در آتش این سودا

خاکستر گشته بود

ما از سلاله ققنوسیم

چنین به خرده، در ما منگر!

تبار ما به یاس و بنفشه و سوسن می رسد

و کوچه ها

از عطر حضور جاودان ما

شوکت گرفته اند

با ما شکوه دامن البرز

با ما غرور قله میلاد هورمزد

با ما طراوت کرانه کارون

با ما کویر تشنه و تبدار و سینه چاک

هی هالو!

چنین به خرده، در ما منگر!

با ما هزار رستم روئین تن

با ما هزار آرش تیر افکن

با ما هزار بابک مزدککیش

با ما هزار اخگر شبسوز صبحخیز

از شهر و دشت و کوه

سر بر کشد، چو رود

سر در دهد سرود.

پایان

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: