سوسیالیسم از آسمان نازل نمی شود

برگردان : زاگرس جنگلیstaliober

برخی از مردم فکر می­کنند که می­توان جهان را بدون کسب قدرت تغییر داد. نه، آن­ها چنین استدلال می­کنند: شما نباید فکر خود را به استفاده از دولت و تلاش در جهت آن معطوف کنید. چرا؟ چون همان طور که جان هالووی ادعا می­کند”مبارزه از راه دولت درگیر شدن در یک فرآیندی است که شکست خود را به همراه دارد” نه، آن­ها ادعا می­کنند که دولت (با هر تعریفی) نمی­تواند سرمایه­داری را مورد چالش قرار دهد. چرا؟ چون دولت خود بخشی از سرمایه محسوب می­شود؛ در حقیقت همان طور که هالووی می­نویسد”دولت (هر دولتی) دست به هر کاری می­زند تا شرایط مناسب سودآوری سرمایه را فراهم کند”.

این ایده­ها، جدید نیستند، اما در بعضی از مناطق (مخصوصا در آمریکای لاتین) احیا شده­اند؛ چون این ایده­ها دوره­ای از ناامیدی و شکست را بازتاب می­دهند. ناامیدی و شکست به علت ناتوانی جامعه دولت­سالار اتحاد شوروی و اقمار آن که وعده­ داده بودند دنیای جدیدی را بنا کند. و ناامیدی و شکست به علت تراژدی سوسیال دموکراسی که با تسلیم به منطق سرمایه نشان داد که فقط بربریت با چهره انسانی را پیشنهاد می­کند.

هالووی با اصرار، این تز را مردود اعلام ­می­کند که “می­توان جامعه را از طریق فتح قدرت سیاسی تغییر داد”. پافشاری هالووی با دو نمونه­ی روشن رد شده است. راه دراماتیک و مهیج انقلاب بولیواری در ونزوئلا این تز را نفی کرده است. آیا ما می­توانیم این رخدادها و تغییرات در ونزوئلا را، بدون قدرت دولتی تصور کنیم؟

این امر هم چنین از حیث نظری رد شده است. به وسیله درک نظام اقتصادی به طور عام، و شرایط رشد سوسیالیسم به طور ویژه؛ که با اندیشه­ی مارکس پیوند دارد. برای مارکس این امر بدیهی است که کارگران برای ساختن شرایط یک جامعه­ جدید، به قدرت دولتی نیاز دارند که بتوانند استثمار سرمایه­داری را پایان دهند. همین طور او در نوشته­های خود، ارائه­ی مدل­های تفصیلی، نسخه­هایی برای جامعه­ی آینده را مردود اعلام کرد، تجویز نسخه­هایی که تصورات و نقشه­های یک جامعه جدیدی را که آرمان­شهر­گرایان مخالف سرمایه­داری پیشنهاد می­کردند. این انتقادی عقلانی از هر دو گرایش به شمار می­رود. سوسیالیسم از آسمان نازل نمی­شود.

سوسیالیسم به مثابه­ی یک فرآیند

هیچ نظام اقتصادی جدید از آسمان نازل نمی­شود. فراتر از آن، از مفاهیم روشنفکران تکامل نمی­یابد. نیروها و روابط تولیدی جدید از دل چالش با جامعه موجود پدید می­آیند. یک معضل جامعه جدید این است که در آغاز، هرگز نمی­تواند به طور کامل تکوین یابد. جامعه جدید از ابتدا باید با عناصر جامعه قدیم ساخته شود. جامعه سوسیالیستی همان طور که مارکس تاکید می­کند از دل سرمایه­داری پدید می­آید و ضرورتا از نظر اقتصادی، اخلاقی، فکری هنوز مٌهر نشان جامعه قدیمی را بر پیشانی دارد.

در جوهر مفهوم دیالکتیکی مارکس این تشخیص وجود دارد که جامعه جدید، ضرورتا به شکل ناقص به وجود می­آید و با انتقال از پیش­داده­های تاریخی خود رشد می­کند و از نارسایی­های آن فراتر می­رود. آن زمان که یک جامعه­ی جدید بر بنیان­های خود استوار شود، و آن هنگام که پیش­شرط­های تولیدی خود را بسازد، ما در این هنگام است که در می­یابیم، این جامعه از چه ظرفیت­های برخوردار است. مارکس این امر را به عنوان فرآیندی دریافت که در آن، ما برای آزاد کردن خود از بند جامعه کهن پیکار می­کنیم.

نقصی که مارکس به طور ویژه در ابتدای سوسیالیسم مورد شناسایی قرار می­دهد کدام است؟ (همان طور که مارکس بیان کرده) این نقص را نباید در رشد نازل نیروهای مولده جستجو کرد و بنابراین رشد نیروهای مولده را وظیفه­ی خود تلقی کرد. مارکس توضیح داد که این نقص ویژه را باید در سرشت انسان تولید شده در جامعه­ی کهن با ایده­های کهن سراغ گرفت. مردمی که خود را جهت می­دهند و بنابراین خود را سزاوار می­دانند که بر مبنای اعتقاد شان و به درستی سهم خود را از جامعه دریافت کنند.

چنین جامعه­ای با انبوهی مبادله­ی تجاری مشخص شده است، جامعه­ای که هرکس منافع خود را مورد محاسبه قرار می­دهد و اگر به آن دست نیابد احساس می­کند فریب خورده است. مارکس می­گوید این رفتار، از جامعه­ی کهن به ارث رسیده است. این رفتارها به روشنی نشان می­دهند که ما هنوز به جامعه، به مثابه­ی یک خانواده انسانی فکر نمی­کنیم، به جامعه­ای که در آن رشد آزاد و تکامل همگان، شرط رشد و تکامل آزاد فرد به شمار می­رود.

اما این جهت­گیری، تنها کاستی جامعه­ای نیست که تازه متولد شده است. جامعه­ی جدید از نقطه نظر اقتصادی، اجتماعی، فکری هنوز ناقص است به خاطر سنت­های تاریخی که از پدرسالاری، نژادپرستی، تبعیض و نابرابری­های فاحش در آموزش، بهداشت و شاخص­های زندگی جامعه­ی سرمایه­داری باقی مانده­اند. بنابراین با این موانع باید از راه ادراک فرآیندی مقابله شود که برای رشد انسان لازم است.

اگر شما سوسیالیسم را به عنوان یک فرآیند مورد شناسایی قرار دهید در می­یابید که در پاسخ به اشکالاتی مانند خودمحوری، نژادپرستی، پدرسالاری نباید نهادهایی تعبیه کرد که در هماهنگی با آن­ها قرار داشته باشد. به عنوان مثال بیش­تر تلاش­های معطوف به ساختن سوسیالیسم در قرن بیستم با این ویژگی مشخص می­شود که خودمحوری آن­، از انگیزه­های اقتصادی لازم برای وادار کردن مردم به کار نتیجه­ شده است. الگوی پاداش، مشارکت در سود، اشکال مختلف مشوق­های پولی به مساله مرکزی تبدیل شدند و منطق بنیادی آن بر رشد حاصله از نیروهای مولده قرار داشت که تاثیری فرسایشی بر انسان­های تراز نوین بر جای می­گذاشت که به تدریج به وجود می­آمدند.

در واقع این امر نتیجه­ی عکس به بار آورد. وقتی شما تلاش کنید که یک جامعه­ی جدید را بر نقصان­های  به ارث رسیده از جامعه قبلی بسازید، عناصری را تقویت می­کند که از همان آغاز خود را نشان می­دهد. وقتی که خودخواهی را تشویق می­کنند، شما گرایش مردم به منافع خود، بدون توجه به منافع دیگران را تقویت کرده­اید. شما تقسیم میان افراد، گروه­ها، مناطق، ملت­ها را تقویت و تعمیق می­بخشید و نابرابری را به یک امر متعارف تبدیل می­کنید؛ اگر شما به این ایده مشروعیت ببخشید که هرکس هرچه بیش­تر، بر منافع خود بکوبد به منافع جمع خدمت کرده است؛ شرایط برای بازگشت به جامعه کهن را فراهم کرده­اید.

چگونه یک جامعه­ی جدید بر اساس اصل سودجویی ساخته می­شود؟ چگونه می­توان تولیدی را سازمان داد بر اساس مردمی که، تفاوت­های­شان هم­چون طبیعت ثانویه آن­ها عمل می­کند؟ روشن است که ما نمی­توانیم سرشت آدمیان را نادیده بگیریم که از جامعه کهن بیرون آمده است. مارکس به طور دقیق دریافت چون انسان­ها در هر فرآیندی، انسان­های ویژه­ای هستند شما نمی­توانید بلادرنگ یک جامعه­ای را بر اساس اصل توزیع به هرکس برحسب نیازش سازمان دهید. وجود انسان­های جامعه­ی قبلی در ساختار جدید، به ناگزیر به فاجعه منتهی می­شود. او درک کرد که ما نمی­توانیم مستقیما به یک نظام عادلانه و برابر مناسبات جامعه انسانی واقعی یعنی خانواده­ی انسانی گذر کنیم. مارکس به طور یقین استدلال می­کرد که راه ایجاد یک جامعه­ی جدید، از همان ابتدا و الزاما از طریق تصحیح ایرادها بنا می­شود.

به علاوه فرآیند سوسیالیستی، فرآیندی است که هم برای تخریب و هم ساختن است- فرآیند تخریب عناصر باقی مانده از جامعه کهن (از جمله حمایت از منطق سرمایه) و فرآیند ساختن انسان سوسیالیستی تراز نوین.

موجودات انسانی و سوسیالیسم

در قرن بیستم هیچ کس بهتر از چه­گوارا، اهمیت انسان تراز نوین سوسیالیستی را مفصل­بندی نکرده است. او دریافت که اگر شما تلاش کنید سوسیالیسم را به کمک ابزار زنگ­زده و باقی مانده از سرمایه­داری بنا کنید (کالا به مثابه­ی سلول اقتصادی و منافع فرد به مثابه­ی یک هرم و غیره) تاثیری جز تضعیف رشد آگاهی طبقاتی بر جای نمی­گذارید. او می­گوید: برای ساختن جامعه نوین لازم است هم­زمان با  بنای شالوده­های مادی جدید، مردان و زنان جدید ساخته شود. ما احتیاج داریم هدف­مان را به خاطر داشته باشیم. اگر شما نمی­دانید که به کجا می­روید پس هیچ راهی شما را به آن­جا نمی­رساند. جهانی که سوسیالیست­ها همیشه خواسته­اند آن را بنا کنند، جهانی است که آدم­ها به عنوان اعضای یک خانواده­ی انسانی به هم وابسته­اند، جامعه­ای که در آن رفاه دیگران به مثابه­ی رفاه همگان به رسمیت شناخته می­شود. جهانی است از همبستگی و عشق انسانی که به جای طبقات و تناقضات آن، اجتماعی بر پا می­شود که در آن “تکامل آزاد و رشد فرد، شرط رشد و تکامل آزاد همگان است”.

جهانی که ما می­خواهیم بسازیم جامعه­ی تولیدکنندگان همبسته است که هر فرد قادر است همه ظرفیت­های خود را رشد دهد- جهانی که به نظر مارکس”تجلی مطلق ظرفیت­های خلاق انسانی”، “تجلی کامل محتوای انسانی”، “رشد همه قوای انسان به مثابه­ی هدفی در خود” را امکان­پذیر می­سازد. انسان­های جدا از هم و مثله شده که محصول سرمایه­داری است با انسان­های کاملا رشدیافته جایگزین می­شوند”. فرد رشدیافته­ی کاملی که برای او کارکردهای مختلف اجتماعی هم­چون شیوه­های متفاوت فعالیت است که او به نوبه خود به عهده می­گیرد.

اما این آدم­ها از آسمان نازل نمی­شوند؛ آن­ها تنها از یک راه، یعنی از طریق فعالیت­های خود به وجود می­آیند. تنها با به کارگیری ظرفیت­های ذهنی و جسمی در همه وجوه زندگی­شان است که انسان­ها ظرفیت­های­شان را رشد ­داده؛  ظرفیت­های خاصی را در خود به وجود ­آورده تا به آن­ها اجازه ­دهد که فعالیت­های جدیدی را عملی سازند. بنابراین از طریق تغییرات هم­زمان شرایط و خوددگرگونی است (آن­چه را که مارکس “پراتیک انقلابی” نامید) ما می­توانیم جامعه جدید و انسان جدید بسازم.

به طور آشکار سرشت نهادها و مناسبات، برای ما فضایی برای خودتکاملی فراهم می­کند. مثلا بدون دموکراسی در تولید نه می­توانیم یک جامعه جدید و نه انسان جدید بسازیم. اگر کارگران خودمدیریتی را به عهده گیرند، آن­ها طرح کار و اجرای آن را ترکیب می­کنند. پس نه تنها ظرفیت­های فکری همه تولیدکنندگان همبسته می­تواند رشد کند بلکه “دانش نانوشته” که کارگران در باره­ی شیوه­های بهتر کار و تولید دارند می­تواند به عنوان دانش اجتماعی همگان بسیج شود و به نفع همه عمل کند. تولید دموکراتیک، مشارکتی، با مداخله­ی فعال، هم منابع نهفته انسانی را متجلی می­سازد و هم توانایی­ها را رشد می­دهد. اما بدون ترکیب سر و دست، مردم جدا از هم و مثله شده و به مثابه­ی فرآورده­های سرمایه­داری باقی می­مانند. و تقسیم کار بین کسانی که فکر می­کنند و آن­هایی که عمل می­کنند ادامه می­یابد. چنان­که مارکس توضیح داده “رشد ظرفیت­های انسان، بر مبنای محدودیت رشد دیگران به دست می­آید”. دموکراسی در تولید شرط لازم رشد آزاد همه است. اما تولید چیست؟

تولید صرفا چیزی نیست که در کارخانه رخ می­دهد یا در آن چه که ما به طور سنتی محل کار می­شناسیم. هر فعالیتی با هدف تهیه فرآورده­ها برای رشد موجودات انسانی (مخصوصا آن­هایی که به طور مستقیم در خدمت رشد انسان هستند) باید به مثابه­ی تولید فهمیده شود. به علاوه طرح­هایی که تولید را جهت می­دهند خود باید تولید شوند. هدف­های که تولید را جهت می­دهند خصلت­های جوامع را از یک­دیگر تفکیک می­کنند. سرمایه­داران منفرد، در سرمایه­داری، هدف تولید، یعنی سود را تعیین می­کنند؛. اما در جامعه تولیدکنندگان همبسته، آن­ها اهدافی در جهت رشد خودِ مردم در جامعه به شمار می­روند. تنها از طریق مداخله­ی مردم در فرآیند اتخاذ تصمیمات در همه سطوح مربوطه است (یعنی همسایگان، جماعات، و جامعه به طور کلی) که تولید می­تواند در جهت هدف­های خودِ مردم قرار گیرد. مردم از طریق شرکت خود در تصمیم­گیری­های دموکراتیک، هم شرایط خود را تغییر می­دهند و هم خود را به عنوان سوژه­های که جامعه را می­سازند.

تکامل و ترکیب هدف­های دموکراتیک و اجرای آن­ها امری اساسی به شمار می­رود؛ زیرا از طریق آن مردم قادرند پیوند میان فعالیت­ و خود را درک نمایند. در جامعه تولیدکنندگان همبسته، شفافیت غالب است. و این امری روشن است که چه کسی تصمیم گرفته، چه چیز را انجام دهد و چگونه انجام دهد. با شفافیت است که پایه­های همبستگی تقویت می­شود. مشاهده­ی درک وابستگی متقابل، منافع مشترک ما را آسان­تر می­سازد، یک اتحاد متکی بر تشخیص نیازها و ظرفیت­های متفاوت، ما را در کوشش­های مشترک­مان ذینفع می­کند، و بارآوری را افزایش می­دهد که نتیجه­ی ترکیب و وحدت ظرفیت­های مختلف، مالکیت عمومی بر وسایل تولید است.

این­ها شرایطی است که در آن، همه ثمرات همکاری به طور گسترده جریان می­یابد و ما می­توانیم به بررسی آن چه که واقعا مهم است- یعنی ایجاد شرایطی که در آن رشد همه نیروهای انسانی به مثابه­ی هدفی در خود، متمرکز شویم. همه این خصلت­ها و مناسبات به طور هم­زمان هم­زیستی دارند و از یک دیگر حمایت می­کنند در دنیای که ما می­خواهیم بنا کنیم.

تصمیم­گیری دموکراتیک در محل (به جای مدیریت و نظارت سرمایه­دارانه) مدیریت دموکراتیک توسط جماعاتی با اهداف و فعالیت مشترک (به جای مدیریت سرمایه­داران)، تولید با هدف ارضای نیازها (تا به خاطر مبادله)، مالکیت جمعی بر وسایل تولید (تا مالکیت خصوصی یا گروهی) شکل حکومتی دموکراتیک، مشارکتی و با مداخله­ی فعال( به جای حکومت بر فراز و بالاتر جامعه)، همبستگی بر اساس تشخیص نوع انسان (به جای خودمحوری) و تمرکز بر رشد ظرفیت انسانی (به جای تولید اشیاء) همه این­ها اندام­های هم­پیکر نظام جدیدند.

بسیار خوب. چگونه می­توان این جهان را  بنا کرد؟

فرآیند ساختمان سوسیالیسم

سوسیالیسم از آسمان نازل نمی­شود و ضرورتا در ویژگی جوامع معین ریشه دارد. و برای همین است که اتکا به مدل­های تفصیلی عام ما را به بیراهه می­کشاند (بنگرید به خیلی از انتقادهای چپ­های انقلاب بولیواری که از این واقعیت ریشه می­گیرند و از اتحاد شوروی سابق متمایز اند). هر جامعه خصلت­های ویژه خود را دارد- تاریخ معین، سنت­های ویژه، (از جمله خصلت­های مذهبی و بومی)، اسطوره­های خود، قهرمانانی که برای دنیای بهتر مبارزه کرده­اند و توانایی­های ویژه­ای که مردم در جریان مبارزه ارتقاء داده­اند. در نتیجه ما درباره­ی فرآیند تکامل انسان سخن می­گویم و نه نسخه­های انتزاعی. ما می­دانیم و با اطمینان به پیش می­رویم. وقتی ما راه ویژه­ی خود را انتخاب کنیم، راهی است که مردم به عنوان مسیر ویژه­ی خود مورد شناسایی قرار می­دهند تا تقلید کم رنگی از راه­های طی شده دیگران.

ما فرآیند ساختمان سوسیالیستی را از مکان­های مختلف بر حسب سطوح مختلف رشد شروع می­کنیم – از این رو می­توان نتیجه گرفت که چقدر از فعالیت­های اولیه ما (اگر ما وابسته به منابع خودمان باشیم) باید وقف آینده شود. به علاوه فرآیند متفاوت ساختمان سوسیالیستی به شرایط جوامع، به قدرت­های طبقات و اولیگارشی­های سرمایه­داران بومی و درجه تسلط نیروهای سرمایه­داری جهانی وابسته است. هم­چنین به میزان حمایت و جلب همبستگی جوامع دیگر، در پیمودن این راه  به خود جلب کرد.

به علاوه فاعلان تاریخی در هر مورد معین می­تواند متفاوت باشد. در یک جا اکثریت طبقه کارگر با سازمان­یابی فوق­العاده، (مانند نسخه­های که در کتاب­های قرن­های گذشته)؛ در جای دیگر ارتش دهقانی، یک حزب پیشگام، بلوک رهایی­بخش ملی (چه به طور انتخاباتی یا چه نظامی)، شورش نظامیان، یک اتحاد علیه فقر، یا می­توان محورهای دیگر را نام برد که در حال ظهور است. ما باید دیوانگان فضل­فروشی باشیم اگر اصرار ورزیم که تنها یک راه برای شروع انقلاب وجود دارد.

اما برای ساختن جامعه سوسیالیستی در واقعیت، چیزی را که در هر قدم باید مورد وارسی قرار دهیم- کنترل و تحول دولت است. بدون درهم شکستن قدرت دولتی و خارج کردن کنترل از دست سرمایه­داران هر تهدید واقعی علیه سرمایه از محتوی تهی می­شود. دولت سرمایه­داری یک پایه­ی اساسی حمایت از بازتولید مناسبات اجتماعی سرمایه­داری است. ارتش، پلیس، نظام قانونی، و منابع اقتصادی دولت برای خفه کردن هر تعرضی بسیج خواهد شد که به منافع آن­ها آسیب می­زند. سرمایه همیشه قدرت دولت را به کار می­گیرد، زمانی که مورد چالش قرار گیرد. برعکس یک دولت تعیین شده در خدمت مردم، می­تواند به مثابه­ی مامای جامعه جدید هم شرایط بازتولید سرمایه را محدود کند؛ و هم در را بر روی عناصر جامعه جدید بگشاید. پرولتاریا با پیروزی در “نبرد دموکراسی” و با  استفاده از”برتری  سیاسی خود برای بیرون کشیدن تدریجی سرمایه از چنگ سرمایه­داران” همان طور عمل می­کند که مارکس و انگلس در مانیفست نوشتند. وسایل تولید به مالکیت تولیدکنندگان همبسته در می­آید  و به طور فزاینده­ای بر حسب منطق آن­ها اداره می­شود. با استفاده از ماشین دولتی، منابع باقی مانده از قبل و به سمت جامعه نوین جهت داده می­شود؛ و دولت کارگری در مبارزه علیه سرمایه هم­چون یک سلاح اساسی عمل خواهد کرد.

باز همان طور که مارکس گفته است این فرآیند به یک نوع خاصی از دولت نیاز دارد- نه دولت به ارث رسیده که بالای سر جامعه قرار دارد و هم­چون”نیروی عمومی به شمار می­رود که برای برده­سازی اجتماعی سازمان یافته است”. دولت خود باید به تابعیت جامعه در آید. به یک”خودحکومتی تولیدکنندگان همبسته”. بدون ایجاد قدرتی از پایین، یا به عبارت بهتر، خوددگرگونی که در بطن جامعه تولیدکنندگان همبسته قرار دارد؛ گرایش به ظهور طبقه­ای در بالای سر ما کماکان وجود دارد- طبقه­ای که از بالا ما را کنترل و جهت می­دهد. این مهم است که بدانیم که مارکس ابتدا در نیافت که طبقه کارگر به خاطر اهدافش، نمی­تواند ماشین دولتی حاضر و آماده را مورد استفاده قرار دهد… “. اما او از تاریخ آموخت. به طور مشخص او یاد آوری کرد که کارگران در کمون پاریس، به طور خودجوش شکل ضروری دولت کارگری را کشف کردند. دولتی دموکراتیک و غیر متمرکز از پایین.”همه­ی فرانسه”. مارکس می­گوید:”همه­ی فرانسه در کمون­های خودحکومتی و خودفعالیتی سازمان خواهند یافت”. او هم چنین به تردیدهای باکونین آنارشیست در باره­ی دولت کارگری پاسخ داد: “بله همه اعضای جامعه در واقع به اعضای حکومت تبدیل خواهند شد. زیرا امور با خودحکومتی شهرستان­ها شروع می­شود”. مارکس بلافاصله نظر کارگران پاریس را تشخیص داد چون “پراتیک انقلابی” در بطن نظر آن­ها قرار داشت.

پراتیک انقلابی

برای بسیاری از سوسیالیست­های قرن نوزدهم، گسست مردم از سرمایه­داری، و راه ایجاد جامعه جدید، این بود که بدیل غیر سرمایه­داری را هم­چون شکل برتری از نظام اقتصادی- اجتماعی نشان دهیم؛ آن­هایی که چنین استدلال می­کنند اغلب بشردوستان اند یا به دولت نظر دارند که برای پروژه­های جدید امکانات مالی لازم  را فراهم کند. برای مارکس چنین اهدافی بازتاب زمانی است که وحشت از سرمایه­داری آشکار شده بود اما پایه­ی فراتر رفتن از سرمایه فراهم نبود.

اما مارکس اهداف این آرمان­شهرگرایان را نفی نمی­کرد. فراتر از آن، او استدلال می­کرد که تنها وسایل متفاوت هستند، و شرایط واقعی جنبش، ان دیگر در افسانه­های آرمان­شهرگرایان وهم­آلود نیست”. وسایل دستیابی به این اهداف که مارکس توضیح داد کدام اند؟”تشکیلات رزمنده­ی طبقه کارگر”.

مارکس می­گوید نگاه کنید به طبقه کارگر و به آن چه که انجام می­دهد. آن­ها از درون مبارزه خود برای ارضای نیازهای­شان، کشف می­کنند که پیکار برای یک جامعه جدید، از راه مبارزه در درون سرمایه­داری انجام می­گیرد، نه با چشم دوختن به منبعی خارج از سرمایه­داری. کارگران در مبارزه منافع عمومی­شان را درمی­یابند، و به درک ضرورت اتحاد علیه سرمایه نایل ­شوند. شکل­گیری بلوکی مخالف سرمایه که این مبارزه را متجلی می­سازد [البته] امر ساده­ای نیست. مارکس مصرانه تاکید می­کرد: بسیاری از فرآیندهای مبارزه، تولید انسان­هایی است از راه­های متفاوت؛ در مبارزه برای نیازهای­شان، “آن­ها نیازهای جدید به دست می­آورند- نیاز برای جامعه- و هم­چون اهدافی در خود ظاهر می­شود”. آن­چه به عنوان وسیله ظاهر می­شود خود به هدف تبدیل می­گردد.

این همان چیزی است که مارکس به عنوان”پراتیک انقلابی” مورد شناسایی قرار داد:” تقارن تغییر شرایط و فعالیت انسانی یا خوددگرگونی”. او به یک نکته در پیام خود به کارگران اشاره می­کند که “شما مجبورید از یک دوره­ی 15، 20، یا 50 ساله­ی جنگ داخلی و مبارزه عبور کنید، نه فقط برای تغییر شرایط جامعه، بلکه برای تحول خودتان”. بعد از بیست سال او هم­چنین نوشت کارگران می­دانند که”آن­ها مجبور خواهند بود که زمان طولانی از درون یک رشته فرآیندها و شرایط تاریخی عبور کنند تا به انسان­های متحول دگرگون شوند. به طور خلاصه: وسایل دستیابی به آن جامعه جدید از فرآیند مبارزه برای آن جدا نیست- فقط در حرکت است که مردم قادر می­شوند از گند و کثافات قرون و اعصار خود را رها سازند”.

به این دلیل سوسیالیسم هرگز از بالا به مردم اهدا نمی­شود. مارکس می­گوید: [رهایی طبقه کارگر] امر خود طبقه کارگر است. از این رو است که کمون پاریس نزد او از اهمیت وافری برخوردار بود. وقتی که ما دریابیم که مردم از طریق خودفعالیتی، خود را تولید می­کنند به این نتیجه می­رسیم فقط در جایی  که دولت به مثابه­ی یک میانجی (قدرتی بر فراز جامعه) جای خود را به”خودحکومتی تولیدکنندگان” بدهد می­تواند فرآیند مداومی از تغییر شرایط و هم خوددگرگونی را فراهم ­کند.

از راه انقلاب دموکراتیک، و از طریق فعالیت انقلابی، خودتکاملی مردم در همه حوزه­ها امکان­پذیر می­شود و شرایط برای رشد توانایی­هایشان تامین می­گردد. ما می­توانیم این پیشرفت را در طول مسیر ساختن سوسیالیسم، از طریق رشد توانایی خودمدیریتی در کارگران به شکل دموکراتیک، مشارکتی، با مداخله­ی فعال؛ و خودحکومتی مردم در جامعه به طور کلی و با رشد همبستگی واقعی میان­شان مورد قضاوت قرار دهیم. معیار واقعی عبارت است از این که ما می­خواهیم در کدام جهت حرکت کنیم. چه قدم­هایی در جهت تقویت یا تضعیف مناسبات تولیدکننده بر می­داریم. تنها بنیاد واقعی برای جامعه جدید، رشد اعتماد به نفس و اتحاد طبقه کارگر و خوددگرگونی است. بدون این­ها ما کاخی برروی شن بنا می­کنیم.

ساختمان سوسیالیسم در قرن بیست و یک

همان­طور که مارکس در پرتو کمون پاریس نظرات خود را تغییر می­دهد، حالا ما هم باید در پرتو تجربیات قرن بیست در پیوند با سوسیالیسم؛ تعمق ورزیم.

ما نیاز داریم دریابیم که سوسیالیسم قرن بیست و یک نمی­تواند یک جامعه دولت­گرا باشد که در آن تصمیمات از بالا به پایین اخذ می­شود و همه ابتکارات در دست مقامات اداری- دولتی با کادرهای پیشتاز خودتولیدکننده قرار دارد. از آن­جا که تمرکز سوسیالیسم بر اساس رشد انسانی است سوسیالیسم بر جامعه­ای دموکراتیک، مشارکتی و با مداخله­ی فعال تاکید دارد. جامعه­ای که زیر سلطه دولت قدر قدرت است نمی­تواند آدم­های سازنده­ی سوسیالیسم تولید کند.

به همین دلیل سوسیالیسم، پوپولیسم نیست. جامعه­ای که در آن آدم­ها به دست دولت نگاه می­کنند که برای آن­ها منابع فراهم کند و به مسایل­شان پاسخ دهد. این امر نمی­تواند ظرفیت­های انسانی را رشد دهد. به علاوه پوپولیسم مردم را به حال خود وا می­نهد که به دولت و به پاسخ­های رهبرانی می­نگرند که همه چیز را وعده می­دهند. به علاوه سوسیالیسم، توتالیتاریسم نیست. به این دلیل ساده انسان­ها مختلف­اند و نیازها و توانایی­های متفاوتی دارند و رشدشان بنا به تعریف مستلزم این است که تفاوت­ها را تشخیص دهیم و به آن احترام بگذاریم. در سوسیالیسم، برخلاف توتالیتاریسم فشار دولتی و یا اجتماعی برای یکسان­سازی در فعالیت تولیدی و سلیقه­های مصرفی، یا شیوه­های زندگی به کار گرفته نمی­شود. و ظهور آن چه را که مارکس به عنوان وحدت بر اساس تشخیص اختلاف مطرح کرد مورد حمایت قرار می­دهد. ما هم چنین احتیاج داریم بشناسیم که سوسیالیسم فن­آوری نیست بیماری که مارکسیسم را آفت زده کرد و در اتحاد شوروی به شکل کارخانه­های بزرگ، معادن، مزارع جمعی برای دستیابی به اقتصادهای از پیش برنامه­ریزی شده  تبلیغ می­شد. به علاوه ما باید اعتراف کنیم که سرمایه­های کوچک می­توانند هم امکان کنترل دموکراتیک بیش­تر (مثل رشد ظرفیت­های تولیدکنندگان) و هم محیط زیست برای رشد یک جامعه خوب برای مردم از پایین فراهم کنند. این کافی نیست. ما احتیاج داریم که آماده باشیم منطق سرمایه را به منظور ساختن یک جهان بهتر درهم شکنیم. ما حالا می­دانیم که سوسیالیسم نمی­تواند از بالا از درون تلاش­ها و جانشین­سازی پیشروان به دست آید که همه ابتکارات را در دست دارند و به خودتکاملی توده­ها اعتقادی ندارند. روزا لوکزامبورگ به نحو داهیانه­ای تاکید کرد که “طبقه کارگر حق دارد که اشتباهات خود را مرتکب شود و در دیالکتیک تاریخ بیاموزد”. وقتی نقطه عزیمت و هدف ما ایجاد جامعه­ای است که در آن توانایی­های بشری آزاد می­شود و مسیر دستیابی به این هدف از خودتکاملی انسان­ها می­گذرد پس می­توانیم یک جامعه  واقعا بشری بنیاد کنیم.

اگر ما با این هدف شروع کنیم که جامعه اجازه می­دهد همه­ی ظرفیت­های انسان­ها را تشخیص بدهیم و این هدف از خودتکاملی آدم­ها جدا نیست ما می­توانیم یک جامعه­ی انسانی واقعی بسازیم. من در واقع به بسیاری از درس­های قرن بیستم اشاره می­کنم که فرا گرفته­ایم و در قانون اساسی بولیواری تجسم یافته است. ماده 299 تاکید می­کند بر تامین”رشد همه­جانبه انسان”؛ در فحوای ماده­ی 20 آمده”هرکس حق دارد به طور آزادانه خود یا شخصیت­اش را رشد”دهد؛ در مرکز ماده 102 “رشد ظرفیت خلاق هر موجود انسانی و پرورش کامل او یا شخصیت­اش در جامعه دموکراتیک” قرار دارد؛ در فحوای ماده 62 مشارکت به عنوان”راه ضروری دستیابی و مداخله برای تامین رشد کامل هم به صورت فردی و هم جمعی” آمده؛ در معرفی برنامه­ریزی دموکراتیک و بودجه­بندی مشارکتی در همه سطوح جامعه؛ در ماده­ی 70 بر “خودمدیریتی، هم مدیریتی و تعاونی­ها” و “در اشکال گوناگون” اشاره شده، و به تعهد چنان­که در ماده 135 از”فضیلت همبستگی، مسئولیت اجتماعی، کمک­های انسانی، مربوط به افراد خاص برحسب توانایی­های­شان” یاد شده است. این عناصر سوسیالیسم در شکل آرمانی خود وجود دارد

حالا زمان مبارزه بر سر متحقق کردن آن است.

http://www.nashrebidar.com/

سایت نشر بیدار