سياسی

کمونیست ها ـ اکنون! – رسالت تاریخی طبقه کارگر و پیشاهنگی آن

(حزب و جهان بینی آن)[1]

هانس هاینتس هولتس فیلسوف فرزانه پرولتاریا

ترجمه : یدالله سلطانپور

پیشکشی برای برادرم علی شهبازی که ققنوس وار در آتش عشق به توده خاکستر شد!

پیشاهنگ بودن هرگز به معنی حق دعوی رهبری نیست.

پیشاهنگی به معنی حضور در خطرناک ترین مواضع مبارزه طبقاتی است :

خطرناک ترین مواضع، زیرا پیشاهنگ باید بمثابه اقلیتی کوچک، پیشاپیش توده به مبارزه آغاز کند و بناچار بیشترین تلفات را تحمل کند.

خطرناک ترین مواضع، زیرا پیشاهنگ باید امکاناتی از مبارزه را مورد آزمون و آزمایش قرار دهد، که احتمال غیرواقعی بودن شان می رود و او مجبور به پرداخت بهای خطای خویش است.

خطرناک ترین مواضع، زیرا پیشاهنگ چه بسا خود را ایزوله می کند، چه بسا تنها گذاشته می شود و بی یار و بی یاور می ماند.

موضع پیشاهنگی نه امتیازی، بلکه تحمل مشقات و چه بسا تلفات است.

بخش پنجم

رسالت تاریخی طبقه کارگر و پیشاهنگی آن[2][1]

·         شناخت این مسئله که منشاء مبارزه طبقاتی مستقل از آگاهی تئوریکی به موقعیت طبقاتی است و بطور خودپو، یعنی بدون تأمل تئوریکی، فرم حرکتی خود را پیدا می کند، برای ارزیابی نقش حزب بی اثر نیست.

·         شکی نیست، که طبقه کارگر بلحاظ تاریخی، جایگاه استثنائی خاصی در توسعه اجتماعی نوع بشر دارد :

·         چون اگر طبقه کارگر، که بمثابه تنها طبقه در مقابل سرمایه (بورژوازی و طبقه سرمایه داران) قرار دارد، بتواند به حاکمیت سرمایه داران پایان دهد، یعنی مناسبات سرمایه را نابود سازد، همزمان، بدلیل باقی نماندن طبقه ای دیگر، به از بین بردن جامعه طبقاتی ـ بطور کلی ـ نایل می آید و این امر به معنی شروع مرحله نوینی در تاریخ بشریت است و به معنی تشکیل جامعه بی طبقه است، با مسائل جدید و دیگرگونه اجتماعی شدن.

·         اگرچه بعد از مرحله گذاری طولانی که در طی آن، بقایای جامعه طبقاتی حفظ و بتدریج نفی می شوند.

·         چون تنها پیروزی طبقه کارگر است، که می تواند این تحول تاریخی را جامه عمل بپوشاند، ما آن را فونکسیون (نقش و وظیفه) تاریخی طبقه کارگر می نامیم.

·         ، فی که او یا می.

·         تحول بنیادی جامعه سرمایه داری رسالت تاریخی طبقه کارگر است، بی اعتنا بع این که او بتواند و یا نتواند فونکسیون تاریخی خود را عملی سازد.

·         مقوله رسالت تاریخی طبقه کارگر اگرچه اغراق آمیز و شورانگیز جلوه می کند، ولی در واقع، نه یک فرمان اخلاقی است و نه برای موعظه و تهییج است.

·         در این مقوله، اوضاع و احوال تاریخی، بمثابه میدان واقعی تضاد میان کار مزدوری و سرمایه توصیف می شود و از امکان واقعی نهفته در آن، سخن می رود، از این امکان واقعی که با حل تضاد کار مزدوری و سرمایه، جامعه طبقاتی نیز، بمثابه جامعه طبقاتی نفی می شود.

·         تضاد کارمزدوری و سرمایه، اما فقط به همت کارمزدوری قابل حل است.

·         چون کار مزدوری پیش شرط بقای مناسبات سرمایه داری است.

·         چون مناسبات سرمایه داری نمی تواند بدون کار مزدوری به حیات خود ادامه دهد.

·         این که توصیف این اوضاع و احوال، همزمان، فراخوانی برای جامه واقعیت پوشاندن به این امکان است، نتیجه سیاسی ـ اخلاقی ئی است که بطور اوتوماتیک از شناخت اوضاع و احوال ناشی می شود، بی آنکه بمثابه «فراخوان توخالی» (به قول هگل) افسار آن را (یعنی اوضاع و احوال اجتماعی را) بدست گیرد.

·         درک دلیل و معنای ابژکتیف (عینی) رسالت تاریخی طبقه کارگر دلیلتراشی های سوبژکتیف (ذهنی) برای مبارزه بخاطر سوسیالیسم را بی اعتبار می سازد.

·         در این صورت، دیگر کسی نمی تواند ادعا کند، که مبارزه بخاطر سوسیالیسم، صرفا برای تأمین منافع خصوصی توده های مزدبگیر است.

·         دیگر کسی نمی تواند مبارزه بخاطر سوسیالیسم را بمثابه مبارزه قربانیان به اصطلاح «پیشرفت» سرمایه داری قلمداد کند و در زمینه برقراری تعادل و همترازی میان اختلافات منافع به صدور پیشنها بپردازد، کاری که در دموکراسی حزبی بورژوائی مرسوم است.

·         چنین کاری معنائی جز درک رفرمیستی نخواهد داشت و بی تردید به معنی انکار و زیر پا گذاشتن معارف تاریخی ـ فلسفی مارکس و انگلس و لذا ماتریالیسم تاریخی خواهد بود.

·         طبقه کارگر بمثابه اولین طبقه در تاریخ جوامع طبقاتی، امکان آن را دارد، که مبدأ و سرآغاز نوینی برای تاریخ بعدی بنی نوع بشر تعیین کند.

·         این معنای فلسفی انتقاد مارکس از اقتصاد سیاسی است!

·         عدم پذیرش این انتقاد، انکار معنی فلسفی آن، برجسته کردن بخشی از تحلیل مارکس راجع به روندهای اجتماعی و دور انداختن صاف و ساده بقیه مطلب، معنائی جز جعل و تحریف آن نخواهد داشت.

·         ساختار اصلی تئوری مبتنی بر درک تاریخ بر مبنای قوانین تولید و بازتولید حیات انسانی را نمی توان بسته به میل و هوا و هوس خود دستکاری و تحریف کرد!

·         مقوله «رسالت تاریخی طبقه کارگر» جا و مقام منطقی خاص خود را در این تئوری دارد و بخش صرفنظر ناپذیر تاریختصویر مارکسیستی است.

· اما از آنجا که طبقه کارگر به رسالت تاریخی خویش آگاه نیست، تحقق رسالت تاریخی به عامل[3][2] آگاه گشتن و به استراتژی سیاسی حاصل از آن نیاز دارد.

·         علت عدم آگاهی طبقه کارگر به رسالت تاریخی خویش این است، که این مقوله، نه محتوای تجربی صاف و ساده ای، بلکه نتیجه تحلیل مقوله ای محتواهای تجربی است، یک «تشخص فکری»[4][3] (جامه مشخص پوشیدن به اندیشه) است.

·         این عامل آگاه گشتن طبقه کارگر و تدوین استراتژی سیاسی حاصل از آگاه گشتن، فقط و فقط می تواند فرم یک سازمان را داشته باشد.

·         چون این عامل باید روند آگاه گشتن را نه با افراد، نه با تربیت تک تک افراد، بلکه در روند وساطت میان فعالیت ها و بحث های مشترک و ارزیابی تعمیم های تئوریکی تحقق بخشد.

·         از این رو، اعضای آگاهتر طبقه کارگر، گامی جلوتر از اکثریت اعضای این طبقه اند و در روند توسعه تاریخی، «پیشاهنگ» و یا «پیشقراول»[5][4] نامیده می شوند.

·         پیشاهنگ بودن هرگز به معنی حق دعوی رهبری نیست.

·         پیشاهنگی به معنی حضور در خطرناک ترین مواضع مبارزه طبقاتی است :

·         خطرناک ترین مواضع، زیرا پیشاهنگ باید بمثابه اقلیتی کوچک، پیشاپیش توده به مبارزه آغاز کند و بناچار بیشترین تلفات را تحمل کند.

·         خطرناک ترین مواضع، زیرا پیشاهنگ باید امکاناتی از مبارزه را مورد آزمون و آزمایش قرار دهد، که احتمال غیرواقعی بودن شان می رود و او مجبور به پرداخت بهای خطاهای خویش است.

·         خطرناک ترین مواضع، زیرا پیشاهنگ چه بسا خود را ایزوله می کند، چه بسا تنها گذاشته می شود و بی یار و بی یاور می ماند.

·         موضع پیشاهنگی نه امتیازی، بلکه تحمل مشقات و چه بسا تلفات است.

·         لنین هم از نقش پیشاهنگی حزب تلقی دیگری نداشته است.

·         اگر کسی تصویر پیشقراول را بطور جدی در ذهن خود مجسم کند، تصور دیگری از آن نخواهد داشت.

·         چون پیشقراول، در واقع، نه رهبر سپاه، بلکه واحدی پیشتاز است، که قبل از همه به خطه خصم روانه می شود، تا دشمن را ردیابی کند، در باره چند و چون نقشه های دشمن اطلاعات جمع آوری کند، دشمن را به مبارزه کشد، اولین تلفات را بر او وارد سازد و حملات او را علیه سپاه اصلی خویش نقش بر آب سازد.

·         «پیشاهنگ» و یا «پیشقراول» (آوانگارد) روشنفکری و هنری نیز معنائی جز این ندارد.

·         آوانگارد روشنفکری و هنری نیز دعوی رهبری ندارد.

·         پیشاهنگی آن هم جز ایفای نقش پیشقراول در سپاه پیشرفت معنوی، جز نو اندیشی و آزمون و آزمایش اندیشه های نو، جز ابداع طرح های نوین، جز منشاء تکانه ها شدن، جز نوآوری معنائی ندارد.

·         معنی «پیشاهنگ» و یا «پیشقراول» (آوانگارد) در مورد سازمان مبارزه طبقاتی عبارت است از

·         تهیه و تدوین مبانی تئوریکی،

·         به راه انداختن عملیات استراتژیکی، عملیات استراتژیکی ئی که راه را برای جنبش توده ای هموار می سازند و

·         راهنمائی آن.

·         آگاهی طبقاتی در تأثیر متقابل عمل سیاسی و تئوری تشکیل می گردد.

·         حزب کمونیست باید این وحدت پراتیک و تئوری را در خویشتن خویش تحقق بخشد و به عنوان نمونه برای توده ها به معرض نمایش بگذارد، اگر قصد عمل به وظیفه خود را دارد، یعنی اگر بمثابه کاتالیزور[6][5] آگاه گشتن و شکل یابی مبارزه طبقاتی، قصد خدمت به انجام رسالت تاریخی طبقه کارگر را دارد.

·         حزب کمونیست ـ اما ـ برای به پیش راندن آگاهانه و نقشه مندانه توسعه ای باید همواره از سطح موجود توسعه گامی جلوتر باشد.

·         حزب کمونیست، بمثابه حزب سوسیالیسم علمی، که تازه ترین تجارب حاصله از روندهای اجتماعی را و جدیدترین نتایج حاصله از تحقیقات علمی را در صفوف خود بازتاب می دهد، مورد بحث قرار می دهد، به پیش می راند و در عمل سیاسی پیاده می کند، پیش شرط های لازم را برای سبقت از سطح موجود توسعه و حفظ این موضع خود به همراه می آورد.

·         چنین کاری برای حزب کمونیست، امری طبیعی است و در اساسنامه آن درج شده است.

· اما این پیش شرط، بطور اوتوماتیک و خود به خودی تشکیل و حفظ نمی شود.

· این پیش شرط  باید در تلاش مدام هر بار از نو تشکیل شود و قوام یابد و گرنه می تواند در منجلاب دگماتیسم، به ضد خود بدل شود.

·         (دگماتیسم و یا جزمگرائی، از لحاظ فلسفی بیانگر تفکر غیر دیالک تیکی، متافیزیکی است که بر معارف حاصله بدون کوچکترین انتقاد ایمان می آورد، آنها را بطور کلیشه ای در شرایط جدید پیاده می کند، بدون این که خود به تحلیل آنها بپردازد، به تعمیم تئوریکی آنها اقدام کند و بدین طریق به پیشرفت معرفتی راستین خدمت کند.

·         دگماتیسم در جنبش کارگری ـ انقلابی بمثابه فرم خاص انحراف از مارکسیسم ـ لنینیسم فهمیده می شود که هرچند ظاهرا در تضاد با رویزیونیسم[7][6] قرار دارد، ولی در واقع آب به آسیاب آن می ریزد.

·         مشخصه این نوع دگماتیسم، عبارت از این است که نمایندگان آن بطرز کاملا غیرتاریخی و اکلکتیکی (از هر چمن گلی چیدن) به تزهای منفرد، گسسته از وابستگی متقابل کلی مارکسیسم ـ لنینیسم استناد می ورزند، بی آنکه روح انقلابی و خصلت خلاق آن را درک کنند. مترجم)

·         از این رو ست، که حزب کمونیست باید همواره در تلاش برای توسعه هویت خویش و حفظ آن باشد.

·         اگر چنین نباشد (و در مراحلی از تاریخ خویش نیز چنین نبوده است)، رو به زوال و پوسیدگی خواهد رفت و از آن دستگاه بوروکراتیکی باقی خواهد ماند.

پایان بخش پنجم از فصل سوم

ادامه دارد


[1] Hans Heinz Holz : Kommunisten heute Die Partei und ihre Weltanschauung Essen : Neue-Impulse-Verl., 1995