سياسی

پاسخ های در خود تامل به پرسش های حائز اهمیت

یونس پارسا بناب

بحران های جاری بویژه در زمینه های اقتصادی و مالی و گسترش پی آمدهای فلاکت بار منبعث از این  بحران ها ، بسیاری از صاحب نظران درون حلقه های چپ منجمله بخشی از مارکسیست ها را متقاعد ساخته که » قرن آمریکائی » به پایان عمر خود رسیده و  رهبری بلامنازع » کاخ سفید » بعد از سال ها » شکوفائی » و قدر قدرتی در سراشیب سقوط قرار گرفته و امکان شفا و بازسازی آن ( در راس نظام جهانی ) میسر نیست . ولی بعضی دیگر بر آن هستند که هنوز زود است که سقوط و فروپاشی آمریکا را از قله قدرقدرتی و تفوق بویژه در گستره نظامی کف بینی کنیم . این بخش از صاحب نظران ( مثل جان بلامی فاستر ) معتقدند که به دو علت اصلی نمی توان ریزش و سقوط آمریکا را در سال های آینده پیش بینی کرد . علت یکم این است که در حال حاضر قدرت های بزرگ هم در کشورهای جنوب ( چین ، هندوستان ، برزیل و…. ) و هم در کشورهای شمال ( ژاپن ، اتحادیه اروپا ، روسیه و…. ) چه به صورت یک  جانبه و چه به صورت چند جانبه نمی خواهند ( ویا قادرنیستند ) که به عنوان یک بدیل جدی در مقابل آمریکا مطرح گردند . علت دوم این است که اقتصاد آمریکا علیرغم وجود بحران های متنوع در درونش تا سال ها به عنوان بزرگترین اقتصاد جهان به بقای خود ادامه داده و هیچ قدرت و یا ترکیبی از قدرت ها نخواهند توانست قدرقدرتی » بلامنازع » آمریکا را مشخصا در حیطه نظامیگری به چالش جدی بطلبند .

در این نوشتارنگارنده به پرسش هائی که رفقای این نشریه و نیز دانشجویان درباره دیدگاه های مارکسیستی متعلق به کمپ اول ( آنهائی که سقوط آمریکا از قله رهبری نظام جهانی سرمایه را احتمال می زنند ) مطرح ساختند ، پاسخ های » در خود تامل » ارائه می دهد .

1 – آیا بحران های جاری حکایت از یک چرخش کیفی در سرنوشت و آینده سرمایه داری می کند ؟ امروزه همه  از بحران مالی ، بعضی دیگر از بحران عمومی اقتصادی منجمله تولید ، صحبت می کنند . تازه تعدادی نیز بحران را در بازار نئولیبرالیستی ، در هژمونی طلبی آمریکا و بعضی دیگر بحران را در کلیت نظام سرمایه داری می بینند . آنچه که مبرهن است این است که بحرانی که امروز ما از آن صحبت می کنیم یک بحران جدی و نادر است و با بحران های سابق که عموما فصلی و سیکلی و موقتی بودند ، تفاوت اساسی دارد و عمدتا یک بحران ساختاری در تاریخ تکامل سرمایه داری است . در عصری که بعد از پایان جنگ جهانی دوم در سال 1945 شروع گشت ، آمریکا نزدیک به 25 سال قدرت هژمونیکی بلامنازع خود را برنظام جهانی مستولی ساخت . در این دوره جهان شاهد یک گسترش عظیم در حیطه اقتصاد شد که در تاریخ اقتصاد جهانی بی نظیر بود . این دوره که تا اوایل دهه 1970 طول کشید ، توسط اقتصاد دانان غربی بنام » عصر طلائی » و یا » عهد سی ساله افتخار آمیز » معروف گشت . در این مدت سی سال آمریکا هم در زمینه نظامی و هم در زمینه اقتصادی به عنوان یک قدرت متفوق به قله بلامنازع نظام جهانی سرمایه عروج کرد . تفوق بلامنازع آمریکا بویژه در حیطه اقتصاد در اوایل دهه 1970 شروع به ریزش کرد و این روند تاکنون ادامه دارد . بدون تردید عملکرد ها و سیاست های سه چالشگر بزرگ نظام جهانی – شوروی  و چین ، جنبش های رهائی بخش کشورهای سه قاره وجنبش کارگری در اروپای آتلانتیک – در روند رو به زوال موقعیت متفوق و هژمونیک آمریکا در این دوره نقش های نمایان کلیدی داشتند . ریزش و انحطاط در موقعیت هژمونیکی آمریکا با اینکه در اوایل دهه 1970 ( به  عقیده بعضی ها مشخصا در سال 1973 ) آغاز گشت ولی خیلی از اقتصاددانان طرفدار نظام، این واقعیت که نظام جهانی سرمایه و مشخصا موقعیت هژمونیکی آمریکا با بحران ساختاری روبرو گشته است، را نپذیرفتند و سال ها با اعمال سیاست های بازار آزاد نئولیبرالی از طریق تشدید پروسه جهانی شدن سرمایه کوشیدند که از پیشرفت روند ریزش و انحطاط نظام و موقعیت هژمونیکی آمریکا جلوگیری نمایند . بعد از شکست آمریکا  در ویتنام و ناکامی در اعمال موقعیت متوفق خود در کشورهای مختلف جهان سوم ، کابینه ها و دولتمردان متعدد آمریکا کوشیدند که از پیشرفت روند ریزش قدرقدرتی آمریکا جلوگیری کنند . بعضی از دولت های آمریکائی با بلند کردن پرچم » حقوق بشر » در سیاست خارجی و روابط دیپلماتیک ( مثل کابینه جیمی کارتر در نیمه دوم دهه 1970 ) و بعضی دیگر با توسل به تکنولوژی نظامیگری و ترفند های » جنگ ستارگان » ( مثل کابینه رونالد ریگان در دهه 1980 ) و بعضی دیگر با معرفی سیاست های لیبرالی – سانتریستی ( مثل کابینه بیل کلینتون در دهه 1990 ) تلاش کردند که جلوی روند ریزش و انحطاط را بگیرند . تمامی این سیاست ها نتوانستند جلوی این روند را بگیرند . با روی کار آمدن جورج بوش پسر و حاکمیت نومحافظه کاران بر کاخ سفید ، هیئت حاکمه آمریکا تصور کرد که با اعمال ماجراجوئی های نظامی و سیاست های یک جانبه گری در سیاست خارجی خواهد توانست جلوی این روند را بگیرد . ولی آنها نه تنها جلوی این روند را نتوانستند بگیرند بلکه با صدور جنگ های ساخت آمریکا و گسترش اندیشه های شبه فاشیستی و بنیادگرائی مذهبی در کشورهای جهان به روند ریزش و فرود موقعیت هژمونیکی آمریکا و بحران اقتصادی شدت بخشیدند . نتیجه اینکه گفتمان بحران جدی نظام که نزدیک به بیست سال مورد پذیرش روشنفکران حتی چپ در سطح عام نبود ، امروز به گفتمان رایج بین توده های مردم در کوچه و بازار اکثر کشورهای جهان تبدیل شده است .

2 – آیا گسترش بحران فعلی که جدی  و ساختاری است ، نظام جهانی سرمایه و موقعیت آمریکا را برای همیشه به خطر انداخته است ؟ باید توجه کرد که مکانیسم ها و راهکارهای معمولی که در گذشته بویژه در مورد » بحران بزرگ » 1929 میلادی اتخاذ گشت و نظام سرمایه را از ریزش و انحطاط نجات داد این بار موثر واقع نخواهند شد . امکان اینکه نظام در یک فرصت » کوتاه مدت » موفق به ادامه بقاء خود گردد ، وجود دارد . ولی دوره این » کوتاه مدت » بیشتر از ده تا بیست سال آینده طول نخواهد کشید . امانوئل والرستین همراه با سمیرامین و دیگر تئوریسین های دیدگاه » نظام جهانی سرمایه » بر آن هستند که نظام جهانی سرمایه داری بر سر دو راهی عمر خود رسیده و بعد از طی یک دوره » پیری » و »  فرتوتی » در  سراشیب سقوط و فروپاشی قرار گرفته است . سردمداران نظام جهانی برای اینکه این نظام را در » درازمدت » و حتی » در میان مدت » از واژگونی نجات دهند باید به سه مسئله کلیدی که دامن نظام را گرفته با ارائه راهکار پاسخ داده و بر آنها ( به عنوان موانع بزرگ بر سر راه بقای نظام ) فائق آیند . این سه مسئله کلیدی که در مرکز و قلب بحران کنونی سرمایه داری قرا ر دارند ، عبارتند از : ( 1 ) افزایش مزمن هزینه مزدها . ( 2 ) افزایش مزمن هزینه تولیدات و ( 3 ) افزایش مزمن مالیات ها . یکی از علل مهم و اصلی افزایش هزینه های مزد که بطور سرسام آوری در سی سال گذشته شدت پیدا کرد . هزینه بیمه بهداشتی و دیگر هزینه های مربوط به امور رفاهی کارگران در آمریکا بود . کمپانی های فروشنده بیمه های بهداشتی با استفاده از پروسه های خصوصی سازی ولغو مقررات دولتی ناشی از اعمال سیاست های بازار آزاد نئولیبرالی بقدری هزینه های بیمه بهداشتی را افزایش دادند که امروز نزدیک به پنجاه میلیون کارگر و کارمند با اینکه مشغول کار هستند ، دارای بیمه بهداشتی نیستند . به کلامی دیگر ، نئولیبرالیسم در تاریخ تکامل سرمایه داری به مرحله ای رسیده است که  خود » بازار آزاد » که تا این اواخر به عنوان یک فضای » مقدس » حلال مشکلات محسوب می شد . اکنون هم چون محمل و نهادی » هار » و بی مهار خود نظام سرمایه داری را به مخاطره عظیم و بی سابقه انداخته است .

3 – در شرایط بحرانی که نظام جهانی و در راس آن آمریکا قرار گرفته است ، آیا دولت باراک  اوباما قادر خواهد شد که مثل فرانکلین روزولت در دوره بحران بزرگ 1929 -1936 ، با چرخش بسوی » دولت گرائی » ، پرهیز از تشدید پروسه های فلاکت بار خصوصی سازی ، احتراز از اعمال قوانین شکاف براندازانه ای حاکم بر » بازار آزاد » نئولیبرالیسم و مشخصا با اعمال اصلاحات ( دادن امتیازات به  کارگران و دیگر زحمتکشان در داخل آمریکا و اتخاذ عقب نشینی های مصلحتی در سیاست خارجی ) ، از افول و انحطاط این نظام پیر و فرتوت جلوگیری کرده و موقعیت آمریکا را در  رهبری نظام تضمین کند ؟ تصور نمی شود که اوباما و همکارانش بتوانند مسائلی را که امروزه این بحران ها در سراسر جهان بوجود آوره اند ، حل کنند . آنها اگر حتی بطور جدی بخواهند که رفرم ها و سیاست های » تعدیلی » خود را در سطح کشوری و در سطح جهانی پیاده نمایند ، به دو علت اساسی موفق نخواهندگشت . این دو علت ( و یا مانع بزرگ ) عبارتند از : ( 1) علت داخلی که عمدتا در درون نظام رشد و گسترش یافته است و علت خارجی که بطور نمایانی در صحنه کارزار جهانی پدید آمده است و عمدتا هژمونی و قدرقدرتی » بلامنازع » آمریکا را به چالش می طلبد . علت و مانع داخلی نقش کلیدی است که پدیده میلیتاریسم در زندگی » زالو وار » راس نظام ایفاء می کند . این پدیده که در دهه های گذشته بویژه در دوره بعد از پایان » جنگ سرد » ، در تاروپود نظام رخنه کرده و امروزه یکی از اجزاء سه گانه متابولیسم نظام را تشکیل می دهد ، در تاریخ تکامل پانصد ساله نظام سرمایه داری بی نظیر محسوب می شود . سردمداران میلیتاریسم که یا به جناح نومحافظه کاران تعلق دارند  و یا شدیدا تحت تاثیر آموزش های نومحافظه کارانه قرار دارند ، با اینکه از کاخ سفید به بیرون رانده شده اند ولی اوباما و یارانش را از طریق » مثلث نظام » تحت کنترل خود دارند .  اینان گسترش مداخلات براندازانه ، شیوع ماجراجوئی های نظامی و صدور جنگ های ساخت آمریکا از عراق و افغانستان به کشورهای » درمانده » مثل پاکستان را بهترین راه » رستگاری » برای قرن آمریکا و کلیه جهان می بینند . نگارنده در شماره های پیشین این نشریه در مقاله » جایگاه میلیتاریسم در نظام جهانی سرمایه » بطور مشروح نقش و موقعیت نظامیگری را به عنوان یکی از اجزاء اصلی تاروپود نظام جهانی سرمایه داری  مورد بررسی قرار داد . در اینجا بطور اجمالی به چگونگی رشد و عروج بحران هژمونی آمریکا و عروج مرکزهای نوظهور و نوین ( به عنوان مانع و یا علت خارجی ) می پردازیم . علت و یا مانع دومی ،رشد و عروج نزدیک به پنج تا هشت نیروی منطقه ای ویا جهانی نوظهور هستند  که عموما هژمونی بلامنازع راس نظام را نمی پذیرند و گاها سیاست های خارجی و  تجارتی آمریکا را به چالش می طلبند . آنچه که در حال حاضر شکل صف بندی این نیروها را بطور مشخص با اهمیت می سازد ، این امر است که برای اولین بار در تاریخ معاصر ما شاهد عروج قطب های نوظهوری در صحنه جهانی هستیم که بر خلاف گذشته در بخش » جنوب » جهان شکل می گیرند . یکی از این قطب های نوظهور و رشد سریع آن نیروی برگزار کننده » گروه ریو » در پایتخت برزیل بود که شامل کلیه کشورهای آمریکای لاتین ( مرکزی ، جنوبی و کشورهای کارائیب ) بود . این نشست برای اولین بار در دویست سال گذشته توسط کشورهای آمریکای لاتین بدون شرکت » یانکی ها «ی شمالی ( ممالک متحده آمریکا و کانادا و کشورهای اروپائی ) برگزار گردید . در این اجلاس تمام رهبران کشورهای آمریکای لاتین به غیر از رهبران دو کشور پرو و کلمبیا که دارای وابستگی های بی قید و شرط به آمریکا هستند ، شرکت جستند . در این کنفرانس که حضور رائول کاسترو در آن چشمگیر بود ، شرکت کنندگان مواضع نمایان و قاطع علیه » بازار آزاد » نئولیبرالی ، سیاست ها و مقررات صندوق بین المللی پول ، بانک جهانی و سازمان تجارت جهانی اتخاذ کردند . شایان توجه است که اندیشه برگزاری این کنفرانس عمدتا در تقابل با » کنفرانس عالی » سران قاره آمریکا در آوریل 2009 در ترینیداد که به همت و رهبری اوباما برگزار شد ، بوجود آمد  . تصور اینکه رهبران کشورهای آمریکای لاتین ( از لولا در برزیل تا اورتگا در نیکاراگوئه ) جرئت پیدا کرده و در مقابل برگزاری یک » کنفرانس عالی » به مدیریت آمریکا در آمریکای لاتین ( که تا این اواخر حیاط خلوت آمریکا محسوب می شد ) به حق تعیین سرنوشت خویش حتی بطور سمبولیک و نمادی جامه عمل بپوشانند ، حتی تا پنج سال گذشته نیز به مغز کسی خطور نمی کرد . شکلگیری و رواج تجمعاتی مثل کنفرانس » گروه ریو » در سراسرجهان بطور مرتب اتفاق می افتد . در تحت این شرایط اوباما اگر حتی بخواهد، چگونه امکان دارد که آب رفته را دوباره به  جوی برگرداند ؟ آیا او قادر است که موقعیت » بلامنازع » راس نظام را از فرتوتی و پیری نجات داده ( و با غلبه بر بحران های جاری ) نظام سرمایه داری را تحت رهبری آمریکا شفا بخشیده و بازسازی کند ؟ اوباما می تواند از رهبری آمریکا در تمام نشست های بین المللی منجمله در سخنرانی دوم ژوئن 2009 خود در دانشگاه قاهره صحبت کند ولی رهبران اکثر کشورهای جهان با اینکه » همکاری » آمریکا را می خواهند ولی » رهبری » او را پذیرا نیستند . مردم جهان با اینکه بر خلاف گذشته بیشتر از هر زمانی از رهبری و مدیریت رهبران خود به سطوح آمده اند ولی از هژمونی طلبی ها ، ماجراجوئی های نظامی و سیاست های شکاف براندازانه آمریکا بیشتر متنفرند . اوباما می تواند جذاب ترین و بهترین مقولات و نکته های مردم پسند را در سخنرانی های بین ا
مللی خود مطرح سازد ، ولی او نمی تواند آب رفته را به جوی برگردانده و از آمریکا دوباره یک رهبر بسازد .

بسیاری از دولتمردان و حتی مردم عادی در کوچه و بازار در آمریکا ، درچین ، درآفریقای جنوبی ، دراسپانیا ، درآلمان ،در ایران ، درمصر و…… ناراحت از این هستند که اگر بحران های کنونی ادامه یابند ( که بعید نیست حداقل تا سه سال آینده ادامه داشته باشند ) ممکن است با ناآرامی ها و قیام های خود به خودی مردم بویژه جوانان ( دقیقا مثل یونان ) روبرو گردند . دولت ها دیگر توان صرفا توسل به نیروی قهریه در جهت سرکوب این نوع قیام ها را برخلاف گذشته ، از دست داده اند . وقتی که مردم بویژه کارگران و جوانان ، از اوضاع بیکاری مزمن و تورم شدید ، خشمگین هستند دولت ها ممکن نیست که  حتی تاکتیکی و موقتی تنها به اسلحه قهر و دروغ در جهت آرام کردن توده های مردم توسل جویند . به نظر نگارنده اوضاع به قدری طاقت فرسا گشته که نظام جهانی و حلقه های متصل به محورآن به تقلا افتاده اند که با دادن » امتیازات » و عقب نشینی های تاکتیکی مردم را آرام سازند . آنچه که  شایان توجه است این است که این اولین بار در تاریخ معاصر جهان است که خشم و عصبانیت توده های مردم نیز جهانی گشته و وقوع احتمالی انفجار و ناآرامی های قهرآمیز مردم هم در کشورهای پیرامونی مثل ایران ، مصر ، نیجریه ، پرو و…. و هم در کشورهای مرکز مثل فرانسه ، اسپانیا ، آلمان و….. حدس زده می شود . اوباما و یارانش شاید بهترین و مناسب ترین هیئت حاکمه  کشوری در جهان باشند که می خواهند از وقوع انفجار در آمریکا بطور موثری جلوگیری کنند . بسیار خوب ، اوباما قادر است که با اتخاذ سیاست های رفرمیستی در داخل آمریکا بویژه در بین سیاهان ، لاتینوها ( اقلیت دو رگه آمریکای لاتین تبار ) و دیگر اقلیت ها، این آرامش را که موقتی خواهد بود بوجود آورد . این برنامه  های رفرمیستی هر قدر هم موفقیت آمیز باشند نهایتا محلی ، داخلی و کشوری هستند . آیا اوباما که بر خلاف رهبران تقریبا تمام کشورهای جهان ، در رهبریت راس نظام جهانی قرار گرفته ،  می تواند بر دو مانع بزرگ ( پدیده میلیتاریسم از یک سو و بحران ناشی از انحطاط و افول هژمونی آمریکا از سوی دیگر ) فایق آمده و دوباره موقعیت قدرقدرتی آمریکا را بعد از بهبودی ، بازسازی نماید ؟ نگارنده در مقاله اخیر خود : » پاکستان : ویتنام اوباما » و سپس » آیا آمریکا قصد تجزیه احتمالی پاکستان را دارد » طی شرح مبسوطی تاکید کرد که اوباما راه » خروج » و » بازگشت » از جنگ های » ساخت آمریکا «را ندارد و حتی احتمال دارد که فراکسیون های درون هیئت حاکمه آمریکا بویژه نومحافظه کاران حاکم بر » مثلث امپراطوری » ( شبکه نظامی – صنعتی و رسانه های ، گروهی جاری ) زیرکانه ( و مطلقا جنایتکارانه ) از » محبوبیت » و » وجهه » مردم پسند او بویژه بین جوانان ( هم سیاه پوست و هم سفید پوست ) استفاده کرده و با بسیج و سربازگیری بخش عظیمی از این  جوانان به لشگرکشی و شیوع جنگ های » ساخت آمریکا » ماورای عراق و افغانستان به  شبه قاره هند دست بزنند . ولی اوباما نیز نخواهد توانست موقعیت هژمونیک آمریکا را تامین سازد و در تحلیل نهائی هیئت حاکمه آمریکا در دوره اوباما نیز مثل دوره جورج بوش ( پسر ) در ماجراجوئی های نظامی و سیاست های سیطره جویانه خود با ناکامی روبرو گشته و موقعیت قدرقدرتی خود را به عنوان راس نظام سرمایه بیش از پیش از دست خواهد داد .

پاسخ های درخور تامل به پرسش های حائز اهمیت (ادامه)

پرسش اول : آیا هنوز هم بعد از حمله نظامی و بمباران نوار غزه توسط دولت اسرائیل امکان دارد که راهکار و راه حل ایجاد » دو کشور » ( دو ملت – دولت ) فلسطین و اسرائیل در کنار هم به وقوع پیوسته و به مسئله فلسطین که در حدود شصت سال هسته اصلی مشکلات و مسائل متنوع و متعدد منطقه خاورمیانه محسوب می شود ، خاتمه دهد ؟

در نگاه وتحلیل ابتدائی تا این اواخر ( از زمان حمله نظامی اسرائیل به نوار غزه به این سو ) به نظر می رسید که چون بخشی  از طبقه حاکمه آمریکا به طور جدی انگاشت و پروژه راه حل » دو کشور » را بعد از شصت سال مخالفت پذیرفته است ، پس استقرار دو کشور در کنار هم امکان پذیر و عملی خواهد گشت . تا آغاز حمله نظامی ویرانساز اسرائیل به نوار غزه در دسامبر 2008 ، شرح علل امکان ایجاد » دو کشور » هم روشن و هم ساده بود . تا آغاز جنگ غزه ، راه حل » دو کشور » از حمایت عظیم افکار عمومی جهانی برخوردار بود . آمارها نشان می داد که اکثریت یهودیان اسرائیل ( مثل اکثریت یهودیان ساکن کشورهای جهان ) خواهان پیاده کردن این راه حل بودند . در کشورهای عربی حمایت از این راه حل هم در بین دولتمردان و هم در بین توده های مردم قویتر از هر زمانی در گذشته بود . حتی دولت حماس در نوار غزه حاضر به پذیرش راه حل ایجاد » دو کشور » بر اساس و شرط اعلام یک » آتش بس » بین طرفین متخاصم گشته بود . شایان توجه است که بعضی از آتش بس ها در تاریخ جهان بیش از پانصد سال دوام داشته و بعضی ها بعد از گذشت قرن های متمادی عملا به آتش بس های همیشگی تبدیل گشته اند . پس مشکل اصلی به هیچ وجه پذیرش انگاشت و پروژه راه حل ایجاد » دو کشور » نبود . ولی حمله نظامی اسرائیل به نوار غزه به شدت این معادلات و آمارها را دستخوش تحول قرار داده و اندیشه پذیرش راه حل » دو کشور » در کنار هم را به کلی تضعیف ساخت . پی آمدهای چشمگیر این تحول ، چرخشی است که بتدریج در افکار عمومی جهانیان منجمله فلسطینی ها بوجود آمده است و آن رد راه حل ایجاد » دو کشور » و کشش بسوی پذیرش راه حل ایجاد » یک کشور » است . اما روشن است که این راه حل بدون » صهیونیست زدائی » دولت اسرائیل نمی تواند پیاده و عملی گردد . آیا هیئت حاکمه آمریکا و یا بخشی از آن ( نئوکانها ) که در حاکمیت راس نظام نقش حساسی ایفاء می کنند ، حاضر به این عقب نشینی استراتژیکی در منطقه فوق العاده ژئوپولیتکی خاورمیانه خواهد شد ؟ به نظر نگارنده ، آمریکا حاضر به پذیرش این عقب نشینی نگشته و تلاش خواهد کرد که سیاست های خود را در جهت اعمال راه حل ایجاد » دو کشور » به پیش ببرد . ولی آنچه که در مورد راه حل ایجاد  » دو کشور » از » قلم افتاده » و حتی رسانه های گروهی بدیل مترقی نیز به آن توجهی ندارند ، تعریف و محتوی راه حل » دو کشور » است . طرفین متخاصم ( فلسطینی ها و دولتمردان اسرائیلی ) دارای دو تعریف قویا متضاد از انگاشت راه حل » دوکشور » دارند ، که نگارنده در اینجا به جنبه های مهم این تضاد در تعریف طرفین اشاره می کنم :

1 – جنبه اول ، تعریف » حاکمیت ملی » است . فلسطینی ها به درستی معتقدند که حاکمیت ملی یعنی یک کشوری که در آن بعد از استقرار و اعلام موجودیت ، دولت کنترل کامل بر نیروهای نظامی خود منجمله بر پروازهای هوائی بر فراز آسمان خود ، داشته باشد . اسرائیلی ها این تعریف را نمی پذیرند و تعریفی که از » حاکمیت » دارند یک » حاکمیت محدود » است .

2 – جنبه دوم این تضاد بر سر تعیین مرزهای کشوری است . هم سازمان آزادیبخش و هم حماس بر آن هستند که پذیرش مرزهای دو کشور به شکلی که قبل از جنگ 1967 بوده خود به خود یک امتیازی است که فلسطینی ها حاضر شده اند که به اسرائیل بدهند . آنها بطور حتم به بیشتر از آن راضی  نخواهند بود . در نتیجه فلسطینی ها به هیچ وجه حاضر نیستند که وجود » سکونت گاه » ها و شهرک های یهودی نشین در کشور فلسطین را ( که مرزهای آن را مخدوش و نامعلوم می سازند ) بپذیرند . آنها هم چنین الحاق اورشلیم شرقی را به اسرائیل رد می کنند . تا زمان جنگ ژوئن 1967 ، سکونت گاه و یا شهرک یهودی در نوار غزه و ساحل غربی کرانه غربی وجود نداشته و اورشلیم شرقی بخشی از کرانه غربی محسوب می شد .

3 – جنبه سوم موضوع دموکراسی در داخل اسرائیل است . آیا بعد از استقرار » دو کشور » هنوز غیر یهودی های ساکن اسرائیل هم چنین از حقوق شهروندی خود در اسرائیل مثل حالا محروم خواهند ماند ؟ در حال حاضر از جمعیت پنج و نیم میلیونی نفری کشور اسرائیل ، نزدیک به یک میلیون و 250 هزار نفر غیر یهودی ( عمدتا مسلمانان و مسیحیان فلسطینی ) هستند که از حقوق شهروندی خود در اسرائیل محرومند .

4 – جنبه چهارم تضاد عبارت از ماهیت و خصلت این دو کشوری است که قرار است براساس راه حل استقرار » دو کشور » به وجود آید . آیا کشور فلسطین یک » کشور اسلامی » و کشور اسرائیل یک » کشور یهودی » اعلام خواهند شد ؟ به عبارت دیگر آیا این دو ملت – دولت دو کشور سکولار و یا دو کشور مذهبی خواهند بود ؟ تاسیس و ایجاد کشور اسرائیل به پیروی از اندیشه های صهیونیستی حاکم بر رهبری ، آن کشور را یک » دولت – ملیت یهودی » اعلام کرده و طبیعتا مردمان غیر یهودی ساکن اسرائیل را از حقوق شهروندی در زمینه های مختلف محروم ساخته اند . برخلاف دولتمردان اسرائیلی ( از بنگوریان تا نتانیاهو ) رهبران جنبش آزادیبخش فلسطین ( ساف ) از همان آغاز حضورشان در صحنه کارزار علیه دولت اسرائیل ، پیوسته از اصل استقرار یک کشور سکولار ، مستقل و دموکراتیک در فلسطین ( که در آن همه فلسطینی ها بدون در نظر گرفتن دین و مذهب و مرامشان از حقوق کامل شهروندی بطور مساوی برخوردار خواهند بود ) حمایت کردند . در عرض 45 سال گذشته ، تا زمانی که سازمان » ساف » در بین توده های مردم فلسطین تفوق سیاسی داشته و از اعتبار بی نظیری بهره مند بود ، اقشار مختلف مردم فلسطین ( هم در داخل اراضی اشغال شده و هم در بین فلسطینی های مهاجر و تبعیدی در سراسر جهان ) با پیروی از اصول سیاسی » ساف «معتقد به استقرار فلسطین سکولار ، مستقل و آزاد بودند . ولی با پیدایش و رشد سازمان حماس از اوایل دهه 1980 به این سو ما شاهد ظهور و عروج اندیشه استقرار » فلسطین اسلامی » در تقابل با » اسرائیل یهودی » گشتیم که امروز به نظر نگارنده به یکی از تضادهای تعیین کننده در امر راه حل استقرار » دو کشور » اسرائیل و فلسطین تبدیل گشته است .

5 – مسئله و تضاد پنجم مربوط به اصل » حق بازگشت » است . بعد از استقرار کشور اسرائیل به تمام یهودیان در سراسر جهان حق مهاجرت و سکونت و برخورداری کامل از حقوق شهروندی در اسرائیل داده شد ولی به میلیون ها فلسطینی که در جنگ های متعدد اعراب – اسرائیل از سرزمین های اشغال شده خود به بیرون رانده شدند ( و یا فرار کردند ) هیچوقت » حق بازگشت » داده نشد. با اینکه اکثر فلسطینی های رانده شده اکنون دهه هاست که در کشورهای مختلف جهان سکونت کرده و امکانا خواهان بازگشت برای سکونت در فلسطین نیستند ، ولی هم دولتمردان فلسطینی و هم فلسطینی های مهاجر که تعدادشان امروز در خارج از فلسطین به پنج میلیون نفر می رسد ، خواهان کسب » حق بازگشت » مهاجرین به سرزمین خود می باشند .

6 – تضاد ششم عبارت از پدیده سکونت گاه و شهرک های یهودی نشین در  اراضی فلسطین نشین کرانه غربی و نوار غزه است . اگر یهودی های ساکن این شهرک ها ( که در داخل اراضی فلسطین قرار گرفته اند ) در آینده در کشور مستقل فلسطین ( مجموعه ای از کرانه غربی ، نوار غزه و اورشلیم شرقی ) حاکمیت دولت نوظهور فلسطین را بپذیرند ( به همان شکلی که نزدیک به یک و نیم میلیون فلسطینی های ساکن کشور اسرائیل حاکمیت دولت اسرائیل را علیرغم تبعیضات و اجحافات پذیرفته اند) در آن صورت مسئله شهرک ها به عنوان یک تضاد حل خواهد گشت . ولی خیلی از تحلیلگران احتمال وقوع این امر را بعید می دانند . در پرتو این تضادها حل مسئله فلسطین از طریق راه حل استقرار » دو کشور » اسرائیل و فلسطین در کنار هم با اینکه امکان دارد ، ولی احتمال وقوع آن خیلی بعید به نظر می رسد . نه فلسطینی ها و نه یهودیان اسرائیل مسئول و عامل وجودی این تضادها هستند . این تضادها محصول سیاست ها و عملکردهای نظام  جهانی سرمایه در صد سال گذشته در خاورمیانه می باشند . با اینکه  این نظام در گذشته قادر به  حل مشکلات ، بحران ها و تضادهائی که به دست خود به وجود می آورد ، می گشت ولی امروز این نظام که به مرحله پیری و فرتوتی عمر خود رسیده قادر نیست که مثل گذشته تمام تضادها را حتی به نفع بقای خود حل کند و مسئله فلسطین نیز یکی از آن تضادهاست .

پرسش دوم : آیا پروسه جهانی شدن و تشدید آن بویژه در سی سال گذشته فقط محدود به حرکت سرمایه در سطح جهانی است ؟ به عبارت دیگر ، آیا حرکت سرمایه ( گلوبالیزاسیون ) گستره ها ودیگر زمینه های مربوط به فعالیت های انسانی را نیز در برمی گیرد یا نه ؟ پروسه جهانی شدن محدود به حرکت سرمایه است . ولی این حرکت که بر پایه منطق انباشت سود به  وقوع می پیوندد ، هر زمینه و حیطه سود آوری را که در مسیرش باشد ، زیر  سیطره خود قرار می دهد . بر این  اساس ، چشم انداز جهانی شدن نه تنها استثمار کار و زحمت ، تبادل نابرابر بین کشورهای مرکز و پیرامونی ، تقاضاها و عرضه ها و انگاشت و عملکرد مصرف را در بر می گیرد ، بلکه در دیگر گستره های فعالیت انسانی نیز بعد از رسوخ و نفوذ موقعیت متوفق کسب می کند . امروزه جهانی شدن گستره هائی چون مهاجرت های اجباری ، توسعه اولتراناسیونالیسم و بنیادگرائی های دینی و مذهبی ، تخریب محیط زیست ، شیوع فساد مالی و سیاسی ، گسترش پدیده ی کودکان خیابانی ، شیوع مواد مخدر ، رواج روسپیگری ، تشدید نابرابری های اجتماعی و…. را در بر می گیرد که به نظر نگارنده در درک فهم تحول دنیائی که در آن زندگی می کنیم ، جایگاه قطعی دارند . به هیچ وجه نباید تصور گردد که مجموع این مسائل در جوامع پیشاسرمایه داری وجود نداشتند . بررسی تاریخی نشان می دهد که تک تک این مسائل کم و زیاد در جوامع پیشاسرمایه داری نیز وجود داشتند ولی ابعاد و عمق و وسعت آنها مطلقا  محلی ، ناحیه ای و منطقه ای بوده و به هیچ نوع و شکلی از بُعد و چشم انداز جهانی برخوردار نبودند . در نتیجه راهکارها و راه حل هائی که قربانیان این مسائل برای رهائی مطرح می ساختند بطور طبیعی » جراحی ها » ، دگردیسی ها و انقلابات محلی ، ناحیه ای و منطقه ای بوده و هر یک از آن راه حل ها بر اساس ویژگی های آن جوامع به مورد اجراء گذاشته می شدند . به طور مثال ، برده داری در روم قدیم که دو هزار سال پیش یکی از بزرگترین امپراطوری های  جهان محسوب می شد ، به هیچ وجه بُعد و چشم انداز جهانی نداشته و در حد اعلای خود یک چشم انداز منطقه ای بود . در عهد  زمامداری ژولیوس سزار که اوج امپراطوری برده داری روم محسوب می شود ، در اکثر مناطق جهان  یا برده داری اصلا وجود خارجی نداشته  ( مثل تمدن های موجود در قاره های آمریکا و اقیانوسیه ) و یا برده داری هائی درابعاد به غایت متفاوت ( مثل برده  داری در امپراطوری های ایران ، شبه قاره هندوستان ، چین و ماچین ) بوده اند . پس آنچه که در جوامع پیشاسرمایه داری عمدتا حاشیه ای ، محلی و ناحیه ای بود ، در زمان ما در مرکز توسعه سرمایه داری جهانی قرار دارد . برخلاف دوران گذشته ، ما اکنون شاهد جهانی شدن و صنعتی شدن فقر ، فساد مالی ، شکنجه ، داد و ستد کودکان و زنان و بالاخره روسپی گری و… هستیم . چون اکثریت بسیار بزرگ تحلیل های جهانی شدن سرمایه جنبه سیاره ای صنعت روسپی گری را یا در نظر نمی گیرند و یا خیلی کم توجه دارند . نگارنده در اینجا نگاهی کوتاه به مسئله جهانی شدن صنعت سکس و مضامین مربوط به آن ( کالائی شدن ، سیر تردد کودکان ، روسپی گری ، فوران و رونق هرزه نگاری ، توریسم سکسی ، شیوع بیماری های واگیردار سکسی و… ) می اندازد . صنعت تجارت سکس که از جابجائی بسیار مهم جمعیت بوجود می آید ، سود و امتیازات باورنکردنی پدید می آورد ، یکی از ویژه گی های بسیار مشخص پروسه  فلاکت بار و ویرانساز جهانی شدن در فاز فعلی تاریخ سرمایه داری است . روسپی گری ( تن فروشی = » فحشا » ) که مضمون اصلی تجارت سکس محسوب می شود ، یکی از عادات و فعالیت های نکوهیده اجباری بشری زائیده جوامع طبقاتی متکی بر فقر و نابرابری در جوامع پیشاسرمایه داری بوده و بُعد و عمق آن پیوسته محدود به محلات و نواحی درون کشورها می گشت . ولی امروز رشد برق آسای تجارت سکس بُعد و وسعت جهانی پیدا کرده و در سی سال گذشته به طور جدی حقوق اساسی بشریت زحمتکش بویژه حقوق زنان و کودکان را که به کالاهای سکسی در سطح جهانی تبدیل شده اند ، زیر سئوال برده است . به عبارت دیگر ، اکثریت دولت های جهان و سازمان های بین المللی پس از بررسی ها و تبادل نظر ها که افشاگر فلاکت بارترین پی آمدهای جهانی شدن بازار سکس بویژه روسپی گری است ، در سال های اخیر موضع هائی را اتخاذ کرده اند که به آزاد سازی روسپی گری و بازارهای سکس گرایش دارد . در اینجا به طور مختصر مولفه ها و مضامین جهانی شدن سکس – کالائی و صنعتی شدن سکس ، مهاجرت زنان و کودکان ، رواج هرزه نگاری ، توریسم سکسی و آزاد سازی صنعت سکس – را مورد بررسی قرار می دهیم : منطق حرکت سرمایه همیشه به کالائی شدن مدام فعالیت ها ، محصولات و خواسته های بشری نیاز دارد . در تاریخ صد ساله گذشته ( بویژه در سی سال گذشته ) دگرگونی های فاجعه بار تجارت سکس موجب صنعتی شدن ( قانونی و غیر قانونی ) که  میلیاردها دلار درآمد ببار می آورد ، بازار مبادله های سکس را رونق داده که در آن میلیون ها زن و کودک به  کالاهائی با مشخصه سکس تبدیل شده اند . طبق برآورد یونیسف یک میلیون کودک هر سال در صنعت تجارت سکس وارد می شوند . در سال 2006 ، صنعت روسپیگری کودکان از 400000 کودک در هند ، 75000 کودک در فلیپین ، 700000 در تایلند ، 100000 در تایوان ، 200000 در نپال ، 300000 کودک در ایالات متحده بهره برداری می کرد . تخمین زده شده است که 500000 کودک روسپی در چین ، 100000 کودک روسپی در برزیل در سال 2006 مشغول کار بودند . در دوره پس از پایان » جنگ سرد » شرایط فلاکت بار زنان ، کودکان تشدید یافته و در بسیاری از کشورهای جنوب و هم چنین د
ر کشورهای شوروی سابق و اورپای شرقی تحت تاثیر سیاست های ویرانساز و خانمانسوز » تعدیل ساختار اقتصادی » ( اعمال شده توسط صندوق بین المللی پول ) میلیون ها نفر بویژه کودکان و نونهالان ، به » ماده خام جدید » در چهارچوب » بازار آزاد » سرمایه داری تبدیل شده اند . در تحت این شرایط ، تردد زنان و کودکان در مقیاس جهان به صورت سرسام آوری در سی سال گذشته ، شدت یافته است . در سال 2006 روسیه و دیگر کشورهای سابق شوروی با 175000 نفر دومین گروه و آمریکای لاتین با 100000 نفر سومین گروه را در تردد زنان و کودکان برای روسپیگری تشکیل می دادند. مقام اول در تردد و مهاجرت زنان و کودکان به کشورهای جنوب ( هندوستان ، نپال و….. ) و جنوب شرقی آسیا تعلق دارد . شمار زنان و کودکانی که برای روسپیگری از فلیپین ، تایوان و روسیه به ژاپن ( از جنوب و شرق به شمال ) آورده می شوند هر سال به 150000 نفر می رسد . هر سال 50000 نفر کودک و زن دومینیکی در فرانسه ، هلند و آلمان به روسپیگری می پردازند . هر سال نزدیک به 250000 نفر از زنان و کودکان از برمه ، چین ، لائوس و کامبوج به تایلند ( به عنوان کشور ترانزیت ) آورده شده و سپس به بهای متنوع بین 6000 و 10000 دلار آمریکائی به پااندازها در کشورهای  شمال ( آمریکا ، کانادا ، آلمان ، هلند و… ) فروخته می شوند . در کانادا ، دلالان بزرگ و پااندازهای متوسط 8000 دلار برای یک جوان آسیائی در فلیپین ، تایلند ، مالزی ، برمه و… می پردازند و آنها را به 15000 دلار به موسسه های روسپیگری در کشورهای اروپای آتلانتیک ، ژاپن ، استرالیا ، آمریکا و کانادا می فروشند . از سی سال پیش به این سو ، ما شاهد صنعتی شدن و جهانی تر شدن تجارت سکس در کشورهای مختلف جهان شده ایم . در این تجارت جهانی از زنان و کودکان کشورهای جنوب ( جهان سوم ) و کشورهای شرق ( کشورهای سابق شوروی و اروپای شرقی ) بهره  برداری می شود . به موازات روسپیگری جهانی ، تردد و داد و ستد زنان و کودکان ( برده  داری سکسی ) ، هرزه نگاری ( انتشار نشریاتی چون پلی بوی فیلمبرداری ویدئوی و نمایش آن در اتاق های هتل ها ، تهیه پورنوهای  کودکانه و… ) ، توریسم سکسی ( از محله های » داغ » آمستردام ، برلین ، هامبورگ ، نیویورک گرفته تا ریودوژانیرو ، مانیلا ، دوبی ، قاهره و…. ) و بالاخره رواج بیماری های مقاربتی بویژه ایدز بدون بازار آزاد نئولیبرالی ، بدون کالائی شدن موجودهای انسانی و بدون تقاضا که جملگی به شدت جهانی گشته اند ، نمی توانستند وجود داشته باشند . این بررسی مختصر نشان می دهد که منطق حرکت سرمایه ( انباشت سود ) بنا به خصلت ذاتی خود که پیوسته نیاز به کالا سازی و خصوصی سازی تمام فعالیت ها و موجودهای انسانی دارد ، جهان ما را به سوی بربریت سوق خواهد داد . تنها راهکار رهائی ترویج و استقرار یک » چپ جهانی » از اجزاء و نهادهای رهائیبخش ضد این نظام است که امروز در سراسر جهان در سطح های کشوری و منطقه ای توسط چالشگران بوجود آمده و موجودیت نظام را زیر سئوال برده اند.                                          ادامه دارد

یونس پارسا بناب ـ مرداد 1388

رنجبر شماره 53