سياسی

یادداشتهای پراکنده درباره تاریخ استبداد درایران-2-

احمد سیفestebdad

2بارها در این صفحات نوشته ام که تاریخ درازدامن استبداد درایران تاریخی است سرشار از خون و کثافت. از خونی که ریخته اند و هنوز می ریزند و کثافتی که برای حفظ و تداوم این نظام عهد دقیانوسی از طبالان استبداد به شکل و شیوه های مختلف تراوش می کند. درمقدمه یادداشت پیشین نوشتم که حوصله و توان بحث های نظری را ندارم و به همین خاطر می کوشم شواهدی از عملکرد این نظام به شدت مخرب را درمعرض دیدشما قرار بدهم. این بار،شواهد را از کتابی برای شما جمع آوری کرده ام که به گمان من یکی از مهم ترین منابع شناختن این ساختار به عصر ناصرالدین شاه قاجاراست: روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه- نویسنده یکی از وزرای این حکومت بود و این یادداشتها را نه برای نشر بیرونی بلکه برای دل خویش نوشته است. اگرچه شواهدی از تملق گوئی در آن هست ولی در عین حال، نکات بحث برانگیز و جالب هم در آن کم نیست.

قبل ازارایه شواهدم بد نیست به نکته دیگری هم اشاره بکنم. دوستانی که کتاب« پیش درآمدی براستبدادسالاری درایران» مرا دیده و خوانده اند می دانند که در مقدمه اش نوشتم:

«در چارچوب فرهنگ ایرانی ما، هر آن گاه كه سخن از استبداد می رود بی اختیار شكل و شمایل شاهان و دیگر حكومت گران در نظر مجسم می شود. آدم بی اختیار به یاد ركن 2 وساواك و دیگر ماموران بكن و نپرس می افتد. ترس ناشی از حضور مرئی و نامرئی این حیوانات صد چشم و فضول كه همة كارهای آدم را می پائیدند و می پایند مثل جیوه ای جوشان در جان آدم به راه می افتد. دردمندانه باید گفت كه از این گریزی هم نیست. با این همه براین عقیده ام كه اگرچه همه این موارد درست است ولی این ها و طبیعتا بسیاری چیزهای دیگر، عمال و ابزار اعمال استبدادند و نه خود استبداد. در جامعه ی استبداد زده حال و هوای استبداد همه جا هست و ابزار اعمال استبداد هم. گرچه مبارزه با آنها به نوبه خود مهم است ولی از آن مهمتر مبارزه با خود استبداد است. در غیر این صورت استبداد می تواند با عمالی دیگر و ابزاری دیگر قد علم كند ، یعنی فراروئیدن دو باره استبداد در پوششی دیگر و با ضوابط و معیارهائی متفاوت. گذشته از همه مصائبی كه سر برآوردن دوبارة استبداد در جامعه دارد، یكی از مهمترین پی آمدهایش همگانی شدن دلمردگی و یاس است. یعنی قربانیان استبداد، اگرچه به نادرستی، متقاعد می شوند كه در افتادن دو باره بی فایده است چرا كه از درافتادن پیشین با استبداد خیری ندیده اند، و از جمله به همین خاطر هم هست كه در این چنین وضعیتی نامطلوب دوباره مطلوب می شود.

در هر جامعه استبداد زده ، حكومتگران مستبد برای انجام آنچه كه كرده و می كنند به زمینة پذیرش نیازمندند. و این زمینة پذیرش تنها می تواند بر بستری فرهنگی پدیدار شود. البته می توان برای مدتی كوتاه با خشونت چیزی شبیه به زمینة پذیرش ایجاد كرد ولی این زمینة بنا شده بر خشونت، زودگذر و فانی است و دیر یا زود كاربردش را از دست خواهد داد. از آن گذشته، اعمال خشونت، پیش از آنكه به چنین هدفی دست یابد، حتی برای كوتاه مدت و بطور زود گذر، به حضور و آمادگی ابزاراعمال خشونت نیازمند است. یعنی می خواهم بگویم كه كوشش در اعمال استبداد، پی آمد وجود اندیشه و تفكر استبداد سالارانه است و نه پیش مقدمة آن. در عین حال ولی، عمل كردن به استبداد خود موجب هم جا گیر شدن تفكر استبداد سالارانه خواهد شد. روشن خواهد شد چه می گویم»[1]

حالا تهران را مجسم کنید در1301 هجری- یعنی حدودا در 1883 میلادی- دراین جا می خوانیم « شنیدم شخصی به زنی عاشق شده بودو ضعفیه راضی نمی شد زوجه او شود». ظاهر امرباید داستان را تمام شده تلقی کرد ولی نه، وقتی زمینه ها فراهم باشد این می شود که «آن شخص دو سه شب عمامه سبزی سر می گذارد، نقابی بصورت می اندازد، دوری پلوئی دردست گرفته خانه ضعیفه می رود، بایک اشرفی به ضعیفه می دهد می گوید من مرتضی علی هستم». چند شبی به همین صورت « مرتضی علی» قلابی به دیدن زن می رود و « شب چهارم که آنجا می رود می خوابد. نصف شب به ضعیفه می گوید تو می خواهی زن مرتضی علی شوی؟ می گوید آری» و بعد مردک به دنبال کار خویش می رود. « شب دیگر که مرتضی علی دروغی می آید اقوام ضعیفه مطلع شده اورا می گیرند می برند نزد نائب السلطنه». نائب السلطنه هم « اورا چوب می زند» بعد« سی تومان انعام داده است که ضعیفه را بگیرد» [2]

سه سال از ظهور « مرتضی علی» دروغین درتهران گذشته است و رسیدیم به 1304 هجری، « امروزمجدالدوله می گفت خانه ناطم الدوله رفته بودم بوآتال نمونه کوچکی از راه آهن آورده بود. شاه فرمود گه خورده بود، شتر و قاطر و خر صدهزار مرتبه از راه آهن بهتر است» گمان نکنید که سلطان صاحب قران همین طور شکمی نکته ای فرموده اند، خیر، « حالا چهل پنجاه فرنگی طهران هستند ما عاجزیم. اگر راه آهن ساخته شود هزار نفر بیانید چه خواهیم کرد». البته رجال درباری هم کم دراین راستا زحمت نمی کشیدند. خود اعتمادالسلطنه اضافه می کند که خانه « کتابچی رفتم، صحبت راه آهن شد گفت امین السلطان صورت کتابچه راه آهن انگلیس را به من داد که انتقاد کنم. من صریح نوشتم که راه آهن مضر است برای استقلال شما» و این بود که موقوف شد[3]. البته متن نامه ای دیگررا هم داریم به خط ناصرالدین شاه که چند ماه قبل از ترورش درباره یک ایرانی که به لندن سفرکرده بود، به سفیرش در لندن نوشت « آقا حسن بی اجازه رفته است. نمی دانم از شما اجازه گرفته رفته است یا نه. در هرصورت او را باید زود تر به ایران مراجعت بدهند. خیلی خیلی بد است پای ایرانی این جورها به فرنگستان باز شود. اگر جلوگیری نشود بعد از این البته ده هزارده هزار بفرنگستان برای دیدن کردن خواهند رفت و خیلی خیلی اثر بد خواهد داشت»[4]

نتیجه اخلاقی: برای تداوم استبداد، شتر و قاطر و خر از راه آهن بهتر است! این هم منطق وارونه مستبدین!

می رسیم به محرم 1305، شاه مستبد قاجار به نوچه اش عزیزالسلطان معروف به ملیجک می فرمایند« عزیرجان وقتی که تو انشاالله شاه شدی قتل نکنی، چشم بیرون نیاوری، با مردم خوب رفتار کن» و تاسف این که رجل درباری ما نگرانی اش این نیست که چرا قتل و چرا چشم درآوردن بلکه « سبحان الله! گمان نمی کنم بندگان همایون آرزوی سلطنت این طفلک چوپان زاده را بنمایند» [5] البته خبردار می شویم که مدتی بعد همین ملیجک « به شاه عرض کرده است چرا نوکرهای شما به پسرهای گه شما تعظیم می کنند و از برای من کسی تواضع نمی کند» و شاه هم فرمود « هرکس به تو تکریم نمی کند با شمشیرت شکمش را پاره کن»[6].

این روزها درکنار اخباری که از ایران می رسد اگر ادعاهای دلسوزانه بعضی از دولتمردان راست بوده باشد مدتها قبل باید در کشور عزای ملی اعلام می کردند، ولی حیف از یک جو صداقت در میان این جماعت، چون همانند این سی سال گذشته، چه بسیار کسان را که به ناجوانمردی کشته اند و یا به شکل و شیوه های بربرمنشانه ای به زن و مرد اسیر تجاوز کرده اند. اگر چه تاسف عمیق دارد که در 2009 میلادی هم دولتمردان کارهائی می کنند که در 1888 میلادی- یعنی 121 سال درتهران شاهد بوده ایم. این هم روایت اش که دردآور است ولی چاره چیست؟

درذیل خاطرات 16 شوال 1305 آمده است که چند شب قبل جلیل میرزا پسرنادرمیرزا که نوه فتح علی شاه بود« از خانه اقوام خودش که مهمان بود به خانه خود رجعت می کند. پلیس محله سنگلج اورابی جهت می گیرند» و می برندش به خانه سید محمد کدخدای سنگلج، « کدخدا مست بود و گویا عداوت سابقی هم با شاهزاده بیچاره داشته، فحش زیاد به هم می دهند» بعد« کدخدا به انواع سیاست اوراهلاک کرده با نفت صورت اورا آتش می زند» به همین هم قناعت نمی کند « چشم و گوش و بینی و زبان اورا بریده، یک دو روز نعش او در میان طویله خود مخفی می کند». از آن طرف « پدرومادرجلیل میرزای بدبخت صبح می بینند نیامد، عصر می شود، نیامد، پدرومادراو مشوش می شوند» از سوی دیگر، « کدخدای از خدا بی خبربعد از دو روزدیگر نعش را به گلیمی پیچیده نصف شب به درخانه یا مسجد آقا شیخ هادی می اندازد». مادر و کسان آن ناکام می روند « نعش را می بینند به آن حالت که تمام صورت او سوخته و اسباب صورت قطع شده او را نمی شناسند» مادر آن بیچاره می گوید « نشانی در پای فرزند من بود بگذارید ببینم آن نشان دراین هست؟ وقتی که می بیند، می شناسد فریاد واویلا می کشند» و پس آن گاه « کدخدا را به خانه نائب السلطنه می برند که به چه تقصیر و کدام جرم این جوان را به این سیاست کشتی». ناگفته روشن است که « کدخدا گرفتن و حبس کردن خودرااقرار می کند اما کشتن را اقرار نمی کند». آخر « بنائی هم که در خانه کدخدا حبس بوده می آورند او بروز می دهد». چون عمه مقتول، گلین خانم « زن اول عقدی شاه است بعرض شاه می رسد». شاه هم ابزار التفات می فرمایند که « چون سید است من اورا نمی کشم، قاتل را به دست پدر مقتول بدهند خود داند».بعد روشن می شود که « سید بودن» و این ادعاها حرف مفت ملوکانه بود. واقعیت این بود که « کدخدای خداشناس ده هزار تومان دیه خون خود را به شاه و نائب السلطنه و کسان مقتول متعهد می شود». حتی پدر مقتول هم « نصفه راضی می شود» و بعد « شاهزاده ها» خبر می شوندومی روند به محبس کدخدا که برایشان در را باز نمی کنند یکی از شاهزادگان در را می شکندو می روند توی اطاق. اول محمد میرزای جلال السلطنه، نوه گلین خانم« با نیزه فرنگی سر عصا بگردن او فرو می کند» بعد « سایر شاهزاده ها او را از ارسی پایئن می اندازند». قریب دویست سیصد شاهزاده « هریک با چوب و قمه و لگد اوراضربتی می زنند» . بعد کدخدا را کشان کشان به میدان ارگ می برند و« یکی از کسان مقتول،….یک شیشه نفت به کله او می ریزد. هنوز کدخدا جان داشته است اورا آتش می زنند». سرانجام « به سبزه میدان می رسند. میر عضب سراورا می برد نعش اورا آتش زنان تا پای قاپوق می برند». هم شاه می ترسد و هم نائب السلطنه و « شاه متغیر و متوحش شده حکم به گرفتن بعضی از اعاظم شاهزاده ها مثل حاجی بهاء الدوله و غیره می فرمایند». اعتمادالسلطنه هم گزارش را بااین جملات تمام می کند که « اگرچه این کاروحشی گری بود بازغیرت ایرانی ها را معلوم ساخت».[7]

عبرت آموز این که آن موقع هم انگار درتهران « بازداشتگاههای غیر استاندارد» داشتیم، حالا بماند که هنوز هم داشتن این نوع بازداشتگاهها شرم آور است . باری، شاه اندکی خشم می کند و اعتمادالسلطنه می نویسد که « از قراری که شنیدم به کنت [رئیس فرنگی پلیس تهران دراین سالها] قدغن شده که محبس پلیس موقوف باشد نه در خانه خود کنت و نه درخانه کدخدا محبس نباشد. منحصر باشد به محبس دولتی». هم چنان از نائب السلطنه حمایت کردند و دستوردادند که « مقصرین از قبیل شراب خوار و دزد هرکه باشد تنبیهات سخت نماید، اما قدغن محبس» و اعتمادالسلطنه ادامه می دهد « افسوس که دیرشد» بعد از این که « گند ش بلند شد و این هنگامه شاهزاده کشی درگرفت این حکم را فرمودند»و بعد خلاصه ای به دست می دهد از « تنظیمات بلدی و شهری» تهران و ادعا می کند که دراین 8 یا 9 سال که اداره پلیس درتهران شکل گرفته « همان است که بود» فرقی که کرده ، به ادعای نویسنده این که در گذشته کدخدای محلات « مردان سالخورده با تجربه و متدین» بودند حال « جوانهای فرنگی مآب هستند» و این نکته بدیع را می گوید که « زیاده از پانصد بلکه ششصد نفر اناث و ذکور در محبس پلیس و اتباع او تلف شدند»[8]. مگرتهران آن روز چقدر جمعیت داشت که 600 نفر را این گونه تلف کرده باشند!

داشتم حوادث هفته های اخیر را درذهنم مرورمی کردم دیدم اگرچه این همه سال گذشته است ولی ما هم چنان همانی هستیم که بودیم. درآن سال درتهران، اگر « شاهزاده » ای را نمی کشتند، به احتمال زیادچیزی پیش نمی آمد و جناب اعتمادالسلطنه هم از کشته شدن 500 یا 600 نفر سخن نمی گفت و دراین هفته ها نیز اگر« روح الامینی» گرفتار آدمخواران مستقر دربازداشتگاه کهریزک نمی شد، ماهم به احتمال زیاد نمی فهمیدیم که در آنجا برعلیه مردم چه جنایت هائی انجام گرفته است و ولایت فقیه هم اعلامیه نمی داد که آن جا را تعطیل کنند!

و بعد می رسیم به 1307 هجری، یادداشت 8 رجب، « شاه با نائب السلطنه خلوت فرموده بود. اصفهان مغشوش است. ملای نجفی مجتهد چند نفر را به تهمت بابی گری به میل خود بدون اجازه سربریده است» شاه متغیر بودند و چون سفیر انگلیس هم شکایت کرده است یوزباشی را مامور کردند که برود « ملای نجفی را بیاورد».[9]

این که مستبدان حتی از سایه خویش هم می ترسند، نکته ای نیست که تازه و جدید باشد. می رسیم به یادداشت های 26رمضان 1308، اعتمادالسلطنه به دیدن کنت می رود که رئیس پلیس تهران بود « وقتی رسیدم که زنش و تمام اولادش سریک میز نشسته غذا می خوردند. خیلی از وضع آنها خوشم آمد. کنت نقل می کرد که نائب السلطنه به شاه عرض کرده که شصت هزار نفر بابی مسلح در طهران پیدا شده که بمن و شما صدمه می زنند» و کنت ادامه داد « کسی نیست از حضرت والا بپرسد جمعیت طهران شما به همه جهت نود هزار است. از نود هزار چطور شصت هزارش بابی می شود؟ کنت خیلی از این گرفتن و اذیت مردم متالم بود» و به قول اعتماد السلطنه « وای به عزائی که مرده شور گریه کند» [10]

می رسیم به 17 ربیع الثانی 1309، به دیدن شاه می رود « وقت ناهار بندگان همایون قدری « بردو» میل فرمودند. چون کمتر این کار می شود محل تعجب و حمل به کسالت مزاح مبارک نمودم». بعد معلوم شد « می خواهند محمدعلی سرایدار دزدتخت را سرببرند، به جهت قوت قلب « بردو» میل فرمودند». چهار بغروب مانده « سر آن احمق را جلو سردرالاقاپو در حضور همایون بریدند و ازبدن هم جداکردند که بالای قاپوق بزنند» و این درحالی بود که شاه قول داده بود « و اورابخشیده بودند که نکشند» [11]

این روایت را تمام کنم با روایتی از رفتار ملایان درایران، « طفل امردی برای استجابت دعا به بقعه امام زاده جعفر ورامین پناه می برد» متولی امام زاده که مرد لاطی بوده به آن طفل می گوید که « وضع التجاء و ارتجاء این نیست. می باید دست و پای خودت را محکم با طناب ببندی و طنابی هم به گردن استوار کنی و سرطناب را به ضریح» طفل بیچاره فریب خورده متولی دست و پای اورا محکم می بندد و گردنش را هم به ضریح بسته « آن وقت تنبانش را هم در می آورد به او می سپوزد. طفل در تقلا که خود را از دست آخوند رها کند طنابی که به گردنش بسته بود اورا خفه می کند». آخوند بعد از اتمام عمل می بنید هم لواطی کرده و هم قتل نفسی « متولیان دیگر از اطراف خبر شده آخوند را می گیرند و حالا درحبس است» [12]

وقتی آدم بعضی ادعاهای زعمای قوم را درایران امروز می شنود می بیند ای دل غافل این جماعت، چرا از آن سالهای دورتا کنون چیز بهتری یاد نگرفته اند. یادتان هست که شماری از طبالان کودتای اخیر در ایران، کشتار مردم را کار خود مردم دانسته اند. باری سال 1893 است و درتهران خودمان، اعتمادالسلطنه شکوه می کند که « عزیز السلطان باز با گلوله تفنگ آدمی کشته است» و این « پنجمین مقتول است که شکار شست مبارک جوان معقول می شود!» و عجب این که « این پنج نفرمقتول را به یک وضع و طرز شهرت می دهند. همه فحش شنیده بودند و تغیر دیده بودند از عزیز السلطان و خودشان خودشان را کشته اند».[13]درست مثل همین روزها که مردم خودشان را در خیابانها کشته بودند!!

فعلا این روایت بماند تا بازهم حوصله ای باشد….

5 شهریور 1388

[1] احمدسیف: پیش درآمدی براستبدادسالاری درایران، نشر چشمه، پائیز1979 صص 7-8

[2] روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه به کوشش ایرج افشار، تهران 1350 ص 304

[3] همان، ص 462

[4] عکس نامه را دراین جا منتشر کرده ام: http://econhist.blogfa.com/post-2.aspx

[5] همان ، ص 517

[6] همان، ص 530

[7] همان، صص 573-74

[8] همان، ص 575

[9] همان، ص 684

[10] همان، ص 751

[11] همان، ص 778

[12] همان، ص 875

[13] همان، ص 877

http://niaak1.blogspot.com/