سياسی

تعریف طبقات اجتماعی

دایرة المعارف روشنگریclass

ش. میم بهرنگ

  • طبقات عبارتند از گروه های بزرگی از مردم که بنا بر عوامل زیرین از یکدیگر متمایز می شوند :
  • بنا بر جایگاه خود در سیستم تولید اجتماعی، که بطور تاریخی تعیین شده است.
  • بنا بر رابطه خود نسبت به وسایل تولید، که عمدتا در قوانین کشوری فرمولبندی و درج شده است.
  • بنا بر نقش خود در سازمان اجتماعی کار و در نتیجه، بنا بر چند و چون سهیم بودن خود در ثروت اجتماعی.
  • طبقات، گروه هایی از مردم اند، که یکی می تواند کار دیگری را بنا بر جایگاه مخصوص خود در سیستم اقتصادی ـ اجتماعی معین تصاحب کند.[1]
  • ملاک و معیار اصلی برای تعیین طبقات، عبارت است از جایگاه آنها در سیستم تولید اجتماعی که بطور تاریخی معین شده است و رابطه آنها نسبت به وسایل تولید، که ناشی از جایگاه آنها ست.
  • ملاک ها و معیارهای دیگر همه از این ملاک و معیار ماهوی و اصلی سرچشمه می گیرند و لذا نه مجزا از آن و نه بطور منفرد و یا در پیوند با یکدیگر می توانند به عنوان مبنای تمایز طبقات محسوب شوند.
  • تنها رابطه با وسایل تولید می تواند علت اصلی نا برابری اقتصادی و سیاسی انسانها در جامعه طبقاتی محسوب شود.
  • ایدئولوگ های بورژوائی، رویزیونیستی و سوسیال ـ دموکراسی راستگرا ملاک و معیار ماهوی تعیین طبقات را مورد انکار قرار می دهند و ملاک ها و معیارهای فرعی و غیرماهوی را به عنوان ماهوی قلمداد می سازند.
  • آنها در درک تئوریکی خود از طبقات، اختلافات غیرقابل انکار اقتصادی، اجتماعی و سیاسی و تضادهای موجود میان طبقات در جامعه سرمایه داری را نتیجه نقش متفاوت انسان ها در سازمان اجتماعی تولید و نتیجه تقسیم ناعادلانه ثروت اجتماعی می دانند.
  • آنها بدین طریق برعلل اصلی استثمار سرمایه داری سرپوش می نهند، ضرورت مبارزه طبقاتی برای امحای مالکیت سرمایه داری بر وسایل تولید را رد می کنند و به پاسداری تئوریکی از جامعه سرمایه داری می پردازند.
  • آنها با اشاره به تفاوت طبقات از لحاظ شعور طبقاتی این نتیجه را می گیرند که برای از بین بردن طبقات تغییر شعور انسانها کفایت می کند.
  • کفایت به تغییر لفظی شعور مردم، همزمان با حفظ پایه و اساس شعور طبقاتی، یعنی همزمان با حفظ طبقات، بطورعینی به معنی حفظ جامعه طبقاتی و سلطه سرمایه انحصاری است.
  • ایدئولوگ های بورژوائی، رویزیونیستی و سوسیال ـ دموکراسی راستگرا مردم را از امحای مالکیت سرمایه داری بر وسایل تولید، که پایه و اساس وجود طبقات و مبارزه طبقاتی در کشورهای امپریالیستی است، منحرف می سازند.
  • مارکسیسم ـ لنینیسم خصلت تاریخی طبقات را بویژه مورد تأکید قرار می دهد.
  • جامعه بشری همیشه منقسم به طبقات نبوده است و برای همیشه هم نخواهد بود.
  • جامعه اولیه، نخستین فرماسیون اقتصادی ـ اجتماعی، جامعه ای بی طبقه بوده است.
  • درجه نازل توسعه نیروهای مولده در آن فرماسیون، مالکیت اشتراکی بر وسایل تولید و کار همه اعضای جامعه را ایجاب می نمود و استثمار انسان بوسیله انسان را غیرممکن می ساخت.
  • استثمار و پیدایش طبقات از نظر اقتصادی، تنها زمانی ممکن گردید که نیروی کار انسانی قادر به تولید محصول بیشتری از آنچه برای بازتولید خود نیاز داشت، گردید.
  • توسعه هر چه بیشتر نیروهای مولده، تقسیم کار بزرگ اجتماعی و پیدایش مالکیت خصوصی بر وسایل تولید عوامل اصلی و عینی پیدایش طبقات را تشکیل می دهند.
  • از این رو تقسیم جامعه بشری به طبقات و پیدایش مناسبات مبتنی بر استثمار و ستم نه نتیجه رانده شدن انسان از بهشت، بلکه نتیجه پیشرفت اجتماعی است، که در این فرم تضادمند صورت گرفته است.
  • «به محض اینکه ثمره مجموعه کار اجتماعی، اندکی بیشتر از حوایج ضروری مردم می شود، به محض اینکه کار، تمامت وقت اکثریت مردم جامعه را بخود اختصاص نمی دهد، تقسیم جامعه به طبقات آغاز می شود.
  • در کنار اکثریت عظیم مردم که مشغول کارند، طبقه کوچک دیگری بوجود می آید که از کار تولیدی مستقیم آزاد است و وظیفه سر و سامان دادن به مسائل عمومی را به عهده می گیرد :
  • اداره کار (مدیریت)، امور دولتی، امور قضائی، علوم، هنر و غیره را.»[2]
  • تقسیم جامعه بشری به طبقات حاکم و محکوم، استثمارگر و استثمار شونده برای دوره معین تاریخی و برای شرایط اجتماعی معینی  یک ضرورت عینی بوده است.
  • چون طبقه مالک وسایل تولید در کلیه جوامع طبقاتی اقلیتی را تشکیل می دهد و لذا همواره با نیروی عظیم مردم مواجه می شود، برای حفظ موقعیت اجتماعی خود به نیرویی احتیاج دارد، که ظاهرا ماورای طبقاتی باشد و مانع آن شود که طبقات متخاصم همدیگر را نابود کنند و ضمنا از قدرت طبقه حاکم پاسداری به عمل آورد.
  • این نیرو که همزمان با طبقات پدید آمده است، دولت نام دارد.
  • اگر تقسیم جامعه به طبقات بدلیل سطح نازل توسعه نیروهای مولده، از حقانیت تاریخی برخوردار بوده است، با پیدایش نیروهای مولده مدرن، که ره آورد سیستم سرمایه داری است، زاید می شود و به مانعی در راه پیشرفت جامعه بدل می گردد.
  • « پیش شرط امحای طبقات اجتماعی ـ در واقع ـ عبارت است از نیل به سطح توسعه تاریخی معینی، که در آن نه فقط وجود این یا آن طبقه معین، بلکه وجود طبقات حاکم بطور کلی، یعنی خود تفاوت طبقاتی، به امری کهنه و فرتوت مبدل شود، سطح توسعه تولیدی معینی که در آن مالکیت بر وسایل تولید و تصاحب فراورده های تولید شده و درسایه آن، احراز قدرت سیاسی، در انحصار خود در آوردن آموزش عمومی و اداره معنوی جامعه، بوسیله طبقه اجتماعی خاصی، نه فقط زاید، بلکه علاوه بر آن مانع پیشرفت اقتصادی، سیاسی و معنوی جامعه گردد.» [3]
  • امحای طبقات که از نظر تاریخی ممکن و ضرور شده است، وظیفه تاریخی طبقه کارگر است، طبقه مخالف مالکیت خصوصی بر وسایل تولید و هرگونه حاکمیت طبقاتی.
  • امحای طبقات، یک روند تاریخی است، که تمامت یک دوره تاریخی را در بر می گیرد.
  • این دوره با به قدرت رسیدن طبقه کارگرآغاز می شود، با برقراری دیکتاتوری پرولتاریا، که بکمک آن طبقه کارگر در اتحاد با کلیه زحمتکشان، مهمترین وسایل تولید را تحت مالکیت همگانی در می آورد.
  • در سایه پیروزی شیوه تولید سوسیالیستی، ساختار اجتماعی طبقات و اقشار دوست جدیدی شکل می گیرد :
  • طبقه کارگر آزاد شده از استثمار و ستم، طبقه حاکمه جدید کارگر، دهقانان تعاونی ها، قشر اجتماعی روشنفکران، صنعتگران و شاغلین حرفه های گوناگون.
  • در روند ساختمان فراگیر سوسیالیسم  جو لازم برای نزدیکی طبقات و اقشار دیگر و جو لازم برای توسعه اخلاقی ـ سیاسی مردم پدید می آید و نقش رهبری طبقه کارگر افزایش می یابد.
  • فرم های متفاوت مالکیت سوسیالیستی بر وسایل تولید، شالوده وجود طبقات و اقشار دوست مختلف را در سوسیالیسم تشکیل می دهند.
  • در روند ساختمان جامعه کمونیستی با از بین رفتن فرم های متفاوت مالکیت بر وسایل تولید، با برقراری مالکیت تمام خلقی بر وسایل تولید، با از بین رفتن فرم های فکری و رفتاری بورژوائی  و خرده بورژوائی انسانها، با بوجود آمدن روابط کمونیستی میان انسانها در همه عرصه های اجتماعی و فردی، با تحقق یافتن اصل «از هرکس به اندازه استعدادش، به هرکس به اندازه نیازش»[4] در نتیجه توسعه مطلوب نیروهای مولده، این اقشار و طبقات نیز از بین می روند.
  • دوره گذار از سرمایه داری به جامعه بی طبقه کمونیستی ضرورت عینی دارد.
  • ضرورت این دوره نه فقط برای درهم شکستن مقاومت طبقات سرنگون شده، بلکه همچنین برای فراهم آوردن کلیه شرایط عینی و ذهنی لازم برای جامعه کمونیستی است.
  • ماتریالیسم تاریخی میان طبقات اصلی و فرعی فرق می گذارد.
  • فرم های مالکیت بر وسایل تولید بنا بر سطح توسعه نیروهای مولده بارها تغییر یافته اند و در نتیجه آن، ساختار طبقاتی جامعه دستخوش تحول شده است.
  • فرم مسلط مالکیت بر وسایل تولید، شالوده وجود طبقه اصلی مربوطه را تشکیل می دهد.
  • با تغییر فرم های مالکیت خصوصی بر وسایل تولید، در طول تاریخ (مالکیت خصوصی برده داری، فئودالی و سرمایه داری) طبقات اصلی جامعه نیز تغییر پیدا می کنند.
  • اگر در برده داری طبقات اصلی جامعه برده داران و برده ها بوده اند، در فئودالیسم اشراف فئودال و رعایا و دهقانان وابسته و در سرمایه داری بورژوازی و پرولتاریا طبقات اصلی بوده اند.
  • علاوه بر فرم مسلط مالکیت بر وسایل تولید، در کلیه نظام های اقتصادی ـ اجتماعی فرم های دیگر مالکیت بر وسایل تولید نیز وجود داشته اند.
  • این فرم های فرعی مالکیت بر وسایل تولید شالوده وجود طبقات فرعی مربوطه محسوب می شوند.
  • بدین طریق است که در نظام برده داری، در جوار طبقات اصلی، دهقانان و صنعتگران دستی آزاد، در فئودالیسم اصناف، بورژواها و کارگران، در سرمایه داری زمینداران بزرگ فئودال، دهقانان و صنعتگران دستی نیز وجود داشته اند و وجود دارند.
  • این طبقات فرعی می توانند بقایای شیوه های تولیدی سرنگون شده و یا پدیده های شیوه های تولیدی جدید باشند.
  • مناسبات موجود میان طبقه اصلی مسلط و طبقات فرعی همواره مناسبات حاکم و محکوم بوده است، ولی نه حتما مناسبات مبتنی بر استثمار.
  • در طول روندهای تاریخی، طبقات فرعی به طبقات اصلی تبدیل می شوند و یا برعکس.
  • مثلا دهقانان در فئودالیسم طبقه اصلی بوده اند، که در سرمایه داری به طبقه فرعی مبدل می شوند.
  • دهقانان در سرمایه داری، بنا بر قوانین عینی تولید کالائی دستخوش تجزیه مدام اند.
  • بخش کوچکی از آنان در جریان این تجزیه ثروتمندتر شده و به دهقانان مرفه (طبقه سرمایه دار) تبدیل می شود و توده عظیمی از دهقانان میانه حال و فقیر خانه خراب شده و پرولتر می گردند.
  • در دوره گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم و در سوسیالیسم، دهقانان مجددا به طبقه اصلی تبدیل می شوند ولی از نظر کیفی با دهقانان جامعه فئودالی فرق دارند.
  • طبقه جدید دهقانان، یعنی دهقانان تعاونی های سوسیالیستی دیگر طبقه استثمارشونده و تحت ستم نیست، بلکه به عنوان متحد طبقه کارگر درحاکمیت سهیم است و با شرکت در تعاونی ها، خود را از هرنوع استثمار آزاد می کند.
  • در جوامع طبقاتی علاوه بر طبقات اصلی و فرعی، اقشار اجتماعی نیز وجود دارند.
  • تئوری علمی طبقات را مارکس و انگلس تدوین کرده اند.
  • ولی آنها کاشف وجود طبقات نبوده اند.
  • درتدوین علمی تئوری طبقات، ایدئولوگ های بورژوائی سهم بسیار مهمی ادا کرده اند :
  • مورخین فرانسوی متعلق به دوره تجدید نظام (تری، گوئیزو، میگنه و تیرز) به این نتیجه رسیده بودند، که مبارزات سیاسی، مبارزات طبقاتی بوده اند و در آثار خود انقلابات بورژوائی انگلیس و فرانسه را به عنوان تاریخ مبارزات طبقاتی مطرح کرده اند.
  • اقتصاد سیاسی کلاسیک انگلیس وجود طبقات جامعه سرمایه داری را بنا بر مناسبات اقتصادی توضیح داده بود و این خدمت بزرگ آن محسوب می شود.
  • ریکاردو «کار تحقیقی خود را از بررسی تضاد منافع طبقاتی، تضاد کارمزد و سود، تضاد اجاره زمین و سود آغاز می کند، ولی این تضاد را ـ بطور عامیانه ـ به مثابه قانون طبیعی قلمداد می کند.» [5]
  • ریکاردو به کشف سرچشمه اقتصادی طبقات نایل می آید، ولی از آنجا که هنوز مبارزه میان بورژوازی و پرولتاریا توسعه گسترده نیافته بود و به سبب محدودیت های معرفتی ناشی از موضع طبقاتی خود، نمی تواند به خصلت تاریخی جامعه طبقاتی بطور کلی (عام) و جامعه سرمایه داری بطور خاص پی ببرد.
  • مارکس و انگلس، به عنوان ایدئولوگ های طبقه کارگر، توانستند، تئوری علمی طبقات را تدوین کنند.
  • خدمت علمی آنها در این مورد عبارت است از اثبات اینکه «وجود طبقات وابسته به مرحله معینی از توسعه تاریخی تولید است، مبارزه طبقاتی ضرورتا به دیکتاتوری پرولتاریا می انجامد و این دیکتاتوری خود تنها مرحله گذار از امحای همه طبقات به جامعه بی طبقه را تشکیل می دهد.» [6]
  • صحت تئوری مارکسیستی ـ لنینیستی طبقات در پراتیک انقلابی صد سال گذشته مورد تأیید قرار گرفته و در عمل اجتماعی جاری به اثبات رسیده است، که راه رسیدن به جامعه بی طبقه از دیکتاتوری پرولتاریا می گذرد.
  • تکامل بعدی تئوری علمی طبقات را لنین و احزاب کمونیستی ـ کارگری بعهده گرفتند :
  • آنها این تئوری را متناسب با شرایط جدید تاریخی در تدوین استراتژی و تاکتیک مبارزه طبقاتی پرولتری در جامعه سرمایه داری و در مرحله گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم بکار بستند.
  • آنها تحول مشخص اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیکی طبقات را در مرحله گذار از سرمایه داری به جامعه بی طبقه کمونیستی مورد تحقیق تئوریکی قرار دادند و نتایج حاصله را در اختیار مبارزان انقلابی گذاشتند.
  • ایدئولوگ های بورژوائی معاصر، سوسیالیست های راستگرا و رویزیونیست ها تمام کوشش خود را برای بی اعتبارساختن تئوری مارکسیستی ـ لنینیستی طبقات به کار می بندند.
  • هدف آنها دفاع از منافع بورژوازی انحصاری و حفظ جامعه فرتوت و در حال زوال سرمایه داری است.
  • جریانات اصلی زیرین را می توان در این رابطه نام برد :
جریان فکری اول
  • جریان فکری اول، وجود طبقات و مبارزه طبقاتی را فقط برای مرحله معینی از سرمایه داری، یعنی برای دوره ماقبل انحصاری آن، برای دوره ای که مارکس زندگی می کرد، می پذیرد.
  • گویا با ورود به دوران امپریالیسم، طبقات و مبارزه طبقاتی پایه و اساس خود را در داخل کشورهای سرمایه داری از دست داده اند و جای خود را به مبارزه میان دولتها و ملتها در مقیاس بین المللی داده اند.
جریان فکری دوم
  • جریان فکری دوم، وجود طبقات در جوامع سرمایه داری معاصر را می پذیرد، ولی ـ ضمنا ـ طبقات را به مثابه فرم های جاودان حیات انسانی قلمداد می کند.
  • در نتیجه هر اقدامی برای از بین بردن طبقات، بمثابه توهین به مقدسات الهی و حمله بر نظام خدا دادی تلقی می شود.
جریان فکری سوم
  • جریان فکری سوم وجود طبقات و جامعه طبقاتی را مورد انکار قرار می دهد.
  • تفاوت ها و اختلافات موجود میان گروه های اجتماعی را بر مبنای شرایط  حاکم بر روند تولید صنعتی ـ بطور کلی ـ توجیه می کند و در نتیجه علت اصلی اختلافات طبقاتی را، یعنی فرم کاپیتالیستی مالکیت بر وسایل تولید را از دیده ها پنهان می سازد.
جریان فکری چهارم
  • جریان فکری چهارم جوامع طبقاتی سرمایه داری را به مثابه جوامع در حال گذار قلمداد می کند، که گویا در روند تکامل شان، طبقات و اقشار مختلف در هم ذوب خواهند شد و طبقه متوسط واحدی از مذاب آنها زاده خواهد شد.
  • دلایل این جریان فکری برای این صحت این ادعا را می توان به شرح زیر برشمرد :
  • این جریان فکری افزایش تعداد روشنفکران فنی در سایه ترقی تکنیک و فن را، افزایش تعداد اقشار میانه حال در جامعه سرمایه داری انحصاری را، یعنی اقشاری را که در تولید شرکت ندارند (کارمندان، پرسنل اداری و غیره)، قشر فوقانی طبقه کارگر را که به حیله محافل سرمایه داری انحصاری به فساد کشیده شده، یعنی اشرافیت کارگری را، که از زندگی مرفهی برخوردار است و به اقشار کوچک و میانه حال بورژوائی تشابه دارد، چنان تعبیر و تفسیر می کند، که گویا اختلافات و فواصل طبقاتی در حال از بین رفتن هستند.
  • اما کلیه این پدیده های اجتماعی، در واقع، تغییری در آن نمی دهند، که مهمترین وسایل تولید کماکان در اختیار سرمایه داران انحصاری قرار داشته باشند و لذا تا زمانی که مالکیت کاپیتالیستی بر وسایل تولید حفظ شود، طبقات اصلی این نظام اجتماعی (بورژوازی و طبقه کارگر) نیز وجود خواهند داشت.
  • محو طبقات تنها به شیوه انقلابی می تواند جامه عمل پوشد.
  • تحول انقلابی و بنیادی جامعه طبقاتی سرمایه داری به جامعه بی طبقه، تنها با گذر از پل دیکتاتوری پرولتاریا، با امحای مالکیت خصوصی بر وسایل تولید، با گذر از جامعه تکامل یافته سوسیالیستی می تواند تحقق یابد.
  • انکار این ضرورت، محتوای اجتماعی انواع رنگارنگ تئوری های اجتماعی بورژوائی (جامعه طبقات متوسط، تحرک اجتماعی، تئوری لایه های اجتماعی و غیره) را تشکیل می دهد.

پایان


[1] لنین 29 ، 410 .

[2] مارکس و انگلس 19 ، 224 .

[3] مارکس و انگلس 19 ، 225 .

[4] مارکس و انگلس 19 ، 21 .

[5] مارکس و انگلس 23 ، 20 .

[6] مارکس و انگلس 28 ، 508 .