نظری

دیالک تیک پراتیک و تئوری بخش اول تا چهارم

دیالک تیک پراتیک و تئوری

بخش اول

ش. میم. بهرنگ

تعریف تئوری (نظریه)

دایرة المعارف روشنگری

·       تئوری (نظریه)[1][1]

·      تئوری عبارت است از مجموعه احکام و قوانین منظم (سیستماتیک) راجع به عرصه واقعیت عینی و یا عرصه شعور.

·      مهمترین اجزای هر تئوری را قوانین تدوین شده در آن تشکیل می دهند، قوانینی که  به عرصه مورد نظرمربوط می شوند.

·      تئوری، علاوه بر این، می تواند شامل احکامی هم باشد، که به حقایق تجربی منفرد مربوط می شوند.

·      مفهوم تئوری را نباید با مفهوم علم یکی گرفت.

·      اغلب علوم نه تنها متشکل از بخش های منظم اند، که بحق تئوری نامیده می شوند، بلکه همچنین دارای دانش ماقبل تئوریکی[2][2] نیز هستند.

·      علم، علاوه بر این، دارای بخش های متدئولوژیکی، بخش های مقدماتی در باره کردوکار عملی، دستورکارهائی برای اجرای آزمایشات، مشاهدات و غیره است.

·      در اصول ریاضی و در عرصه های معین فیزیک نظری دو بخش کاملا مجزای علم خودنمائی می کنند :

·      بخش مربوط به خود تئوری و

·      بخش مربوط به قوانین متدئولوژیکی.

·      هر تئوری هر قدر هم مجرد باشد، بالاخره محصول کردوکار اجتماعی انسانها ست.

·      تئوری باید ـ از این رو ـ داری احکام و قوانین قابل عینی کردن باشد، یعنی باید حاوی احکام و قوانینی باشد که بتوان آنها را در قالب فرمول های زبانی ریخت و برای عموم قابل فهم نمود.

·      هر تئوری علمی هم دارای فونکسیون توضیحی است و هم دارای فونکسیون آینده نگری (پیشگوئی).

·      تئوری باید قادر به توضیح واقعیات اموری باشد که مربوط به عرصه خاص آنند و هم قادر به پیشگوئی حقایق جدید و ناشناخته باشد.

· کارآئی هر تئوری بسته به چند و چون انجام این دو فونکسیون است.

·      تئوری باید برای انجام این دو فونکسیون، در وهله اول به قوانین عام خود متکی باشد.

·      فونکسیون های توضیحی و پیشگوئی هر تئوری علمی (صرفنظر از نقش متفاوت آن در روند شناخت و کردوکارعملی انسانها) در وحدت ناگسستنی با هم قرار دارند، زیرا توضیح جهان و تغییر عملی آن بر مبنای پیشگوئی های علمی، کردوکار عملی و هدفمند انسانی و روند شناخت را نمی توان از هم جدا کرد.

·      برای مفهوم «تئوری» مفاهیم مکمل بیشماری وجود دارند.

1
پراتیک

·      پراتیک یکی از این مفاهیم مکمل است که ضد دیالک تیکی تئوری محسوب می شود.

·      پراتیک ـ در تحلیل نهائی ـ ملاک و معیار تعیین کننده ای برای کشف صحت و سقم و درجه کارآئی تئوری است.

·      البته وابستگی متقابل[3][3] میان تئوری و پراتیک همیشه نباید مستقیم و بیواسطه باشد.

·      این ارتباط اغلب بوسیله مراحل میانی برقرار می گردد.

2
متد

·      متد مفهوم مکمل دیگری برای تئوری است.

·      تئوری سیستمی از قوانین است و متد سیستمی از قواعد.

·      فرق تئوری و متد را می توان در مثال ساده ای نشان داد :

·      فرمول جبری زیر را در نظر بگیریم.

(a – b)2 = a2 – 2ab + b2

·      این فرمول نشاندهنده یک قانون جبری است.

·      این قانون در باره آنچه که ما باید انجام دهیم و یا مجاز به انجام آن هستیم، مطلبی بیان نمی کند.

·      این وظیفه را قاعده به عهده می گیرد:

·      مربع تفریق دو عدد مفروض، مساوی است با مربع عدد اول، منهای دو برابر عدد اول ضرب در عدد دوم، بعلاوه مربع عدد دوم.

·      تئوری همواره مقدم بر متد است.

·      متد بمثابه سیستم قواعد، بر مبنای تئوری، بمثابه سیستم قوانین بوجود می آید.

3
تفکر خودپوی ماقبل علمی

·      علاوه بر این در مقابل «تئوری مربوط به عرصه ای از واقعیت عینی»، تفکر خودپوی ماقبل علمی مربوط به عرصه یاد شده قرار داده می شود.

*****

·      مفهوم دیگری نیز که در مقابل تئوری قرار داده می شود، فرضیه[4][4] است.

·      فرضیه در این گونه موارد به معنی تئوری ئی است که هنوز بطور کامل مورد تأیید قرار نگرفته است، اثبات نشده است.

·      برای نیل به علم باید از پل فرضیه عبور کرد و به تئوری رسید.

·      تئوری گاهی به حوزه معینی از ابژکت ها  نسبت داده می شود و بیانگر قانونمندی های آنها، روابط موجود میان آنها و غیره است.

·      در این گونه موارد می توان آن را « ابژکت تئوری»[5][5] نامید.

·      گاهی خود تئوری به عنوان موضوع خاصی مورد مطالعه و بررسی قرار می گیرد و حاصل این کار، پیدایش تئوری جدیدی است که متا تئوری[6][6] نامیده می شود.

·      تئوری های (اغلب ریاضی و منطقی) اندکی یافت می شوند که دارای متا تئوری مدونی باشند.

·      بطور کلی، می توان گفت، که تنها تعداد معینی از احکام متا تئوریکی در باره  تئوری های منفرد وجود دارند.

·      تفاوت « ابژکت تئوری» و «متا تئوری» را می توان در مثال ساده ای نشان داد:

·      به نظر مارکس، با در نظر گرفتن علائمی برای سرمایه ثابت و سرمایه متغیر و اضافه ارزش، در دوبخش اصلی تولید روابط زیرین صادق اند:

P1 = c1 + v1 + m1

P2 = c2 + v2 + m2

·      این قوانین عبارتند از قوانین مربوط به تئوری اقتصادی که عرصه ابژکتی آنها شیوه تولید سرمایه داری است.

·      قانون «متا تئوریکی» برای مثال چنین خواهد بود :

·      «تولید عرصه اقتصادی موصوف در فرمول بالا می تواند بزرگتر شود، اگر

v2 + m2 > c2

باشد.»

·      تفاوتگذاری میان تئوری و متا تئوری مورد خاص و بسیار مهمی در بررسی ابژکتزبان و متا زبان[7][7] محسوب می شود.

·      اصطلاح واحدی می تواند در یک تئوری، هم بمثابه اصطلاح متا تئوریکی و هم بمثابه اصطلاح متازبانی بکار رود.

·      برای مثال، در جمله «اتیولوژی[8][8] آموزش علل بیماری ها است»، اصطلاح «علت» یک اصطلاح متا زبانی است.

·      آن اما ـ همزمان ـ در ابژکتزبان هر تئوری نیز که این اظهار نظر بدان مربوط می شود، بکار می رود.

·      وقتی ما می گوییم، که «علت های بیماری های سرطانی هنوز بطور کامل تحقیق نشده اند»، اینجا ما با یک جمله از ابژکت تئوری سر و کار داریم، که در آن اصطلاح «علت» بمثابه اصطلاح ابژکتزبانی بکار رفته است.

·      تئوری های علمی را می توان بدو دسته تقسیم کرد :

· تئوری های تجربی و

·      تئوری های استقرائی.[9][9]

·      ولی نمی توان میان آن دو خط مرز قطعی کشید.

(استقراء عبارت است از استخراج منفرد و خاص از عام. مثال : باران می بارد. اگر باران ببارد، سنگفرش خیس می شود. پس سنگفرش خیس است. ضد استقراء را قیاس و یا استنتاج[10][10] می نامند. قیاس و استنتاج عبارت از متد علمی ئی است که در آن از منفرد و خاص، عام نتیجه گرفته می شود. مترجم)

·      نه تئوری های تجربی محض (ناب) وجود دارند و نه تئوری های استقرائی محض.

·      از سوئی تئوری هائی که تنها از قوانین تجربی تشکیل یافته اند و حاصل آزمایش و مشاهده اند و یا قوانین مربوط به تجارب حاصل از فعالیت اجتماعی و یا سیاسی که بطور علمی فرمولبندی شده اند، دارای حداقلی از عناصر استقرائی اند.

·      و از سوی دیگر، حتی انتزاعی ترین تئوری های ریاضی ـ بطور تاریخی ـ بوسیله حلقات واسط با تجارب عملی گره خورده اند و نتیجه آنان محسوب می شوند.

·      مبدأ تئوری های تجربی را قوانین تجربی تشکیل می دهند، که در بالا مورد بحث قرار گرفتند.

·      آنها در آغاز با دست و دلبازی معینی بدون سختگیری و وسواس سیستم بندی می شوند.

·      از این گونه مواد و مصالح آغازین بکمک تعمیم، قوانین پدید می آیند که برای توضیح حقایق بکار می روند و سرانجام در قالب فرمولبندی زبانی ریخته می شوند.

·      این قوانین عام را فرضیه هم می نامند.

·      اگر بکمک فرضیه استنتاج قوانینی که تا کنون ناشناخته بوده اند، ممکن شود و صحت آنها در پرتو مشاهده، آزمایش، بازسازی و غیره تأیید شود، آنگاه فرضیه، خود صحیح قلمداد می شود و به تئوری (به معنی فوق الذکر آن) بدل می گردد.

·      اگر همه احکام قانونی حاصله به طریق بالا را در سیستم منظمی قرار دهیم، چنین سیستمی را می توان تئوری به معنی واقعی کلمه نامید.

·      از این رو بهتر آن است که در مقابل فرضیه نه تئوری بلکه احکام قانونی قرار داده شوند.

·      تاریخ علوم نشان می دهد که تئوری های تجربی نمی توانند برای همیشه صحیح باشند.

·      هر تئوری تجربی فقط یک حقیقت نسبی است که دیر یا زود جای خود را به حقیقت نسبی برترخواهد داد.

·      البته این جایگزینی به معنی دور انداختن تئوری های سابق نیست.

·      حقایق مشاهده ای و تجربی جدید روی هم رفته به تنگتر شدن عرصه اعتبار تئوری قدیم می انجامند و تئوری قدیم در چارچوب تئوری فراگیرتر جدید، به عنوان حالتی خاص باقی می ماند.

·      مثلا مکانیک کلاسیک امروزه به عنوان حالتی خاص، در تئوری نسبیت ویژه و همچنین در مکانیک کوانتی باقی مانده است.

·      هندسه اقلیدسی نیز به همین سان، در هندسه غیراقلیدسی باقی مانده است.

·      البته این ادعا در مورد همه علوم و همه تئوری های تجربی صادق نیست.

·      در برخی از عرصه های علم پزشکی و یا علوم اجتماعی، تئوری از سلسله ای از احکام تجربی کم و بیش منظم تشکیل می شود و تنها گروه معینی از آنها را می توان در پرتو احکام قانونی عام توضیح داد.

·      در چنین مواردی اصلا نمی توان ادعا کرد که تئوری در مجموع، سیستمی از احکام قانونی است.

·      در سال های اخیر تئوری های استقرائی پیشرفت چشمگیری کرده اند.

·      علت این امر قبل از همه در پیشرفت تحقیق در مقدمات ریاضی و منطق زیاضی است.

·      تئوری های استقرائی ـ بطور کلی ـ عرصه دانشی را در مد نظر دارند که از نظر تاریخی پشت سر گذاشته اند.

·      عرصه ای که زادگاه مفاهیم اصلی و قوانین تئوری های استقرائی است، عرصه ای که مفاهیم و قوانین  یاد شده در نتیجه تعمیم، حاصل آمده اند و مواد و مصالح لازم برای تدوین تئوری های استقرائی را تشکیل می دهند.

·      این عرصه پشت سر گذاشته شده را مدل ماقبل بدیهی (اکسیوماتیکی) تئوری می نامند.

·      تئوری های استقرائی از عوامل زیرین تشکیل می یابند :

·      سیستمی از مفاهیم اصلی،

·      سیستمی از اصول بدیهی،

·      سیستمی از قواعد، که بکمک آنها مفاهیم فرعی تئوری بکمک تعریف حاصل می آیند و احکام غیر بدیهی تئوری بکمک استنتاج منطقی ساخته می شوند.

·      تئوری های استقرائی ـ بطور کلی ـ دارای اصول پیشینه اند، یعنی تئوری های معین دیگری را که به عرصه مربوطه تئوری ربطی ندارند، پیش شرط خود قرار می دهند.

·      مثلا تئوری کوانتی «هایزنبرگ» اصل محاسبه «ماتریکی» را به عنوان اصل پیشینه[11][11] پیش شرط خود قرار می دهد و تئوری کوانتی «هایزنبرگ» و اصل محاسبه «ماتریکی» هر دو منطق صوری را به عنوان اصل پیشینه، پیش شرط خود قرار می دهند.

·      منطق صوری تنها تئوری ئی است که تئوری استقرائی دیگری را به عنوان اصل پیشینه پیش شرط خود قرار نمی دهد.

·      تئوری های استقرائی بکمک علائم زبانی نشانه گذاری می شوند.

·      بنا بر نوع رابطه تئوری استقرائی با اصول پیشینه خود، می توان دو مرحله متفاوت تئوری های استقرائی را از هم تمیز داد :

·      در مرحله ضعیفتر، مفاهیم و احکام خود تئوری (یعنی مفاهیم و احکامی که به حوزه تئوری ـ به معنی محدود کلمه ـ مربوط می شوند) نشانه گذاری می شوند.

·      خود منطق به عنوان پیش شرط، مورد فرمولبندی صریح قرار نمی گیرد.

·      اگر اصول پیشینه بکمک علائم زبانی نشانه گذاری شوند و اصول بدیهی آنان به اصول بدیهی تئوری اضافه گردند، آنگاه از کد گذاری (کودیفیکاسیون) این تئوری صحبت می شود.

·      «حساب عنصری»  را مثلا می توان به عنوان تئوری استقرائی بر مبنای اصول بدیهی به اصطلاح «پیانو»[12][12] ساخت.

·      کد گذاری (کودیفیکاسیون) وقتی صورت می گیرد که «اصول بدیهی پیانو» نه تنها خود به زبان منطق ریاضی کد گذاری شود، بلکه کلیه اصول بدیهی عرصه منطق نیز که برای فرمولبندی «اصول بدیهی پیانو» ضرورند، بدان اضافه  گردند.

·      توصیف ساختار کد گذاری (کودیفیکاسیون) را علم نحو[13][13] تئوری مربوطه نیز می نامند که به «متا تئوری» متعلق است.

·      از یک تئوری استقرائی قطعی انتظار می رود که خالی از تناقض باشد، که یک متد اتخاذ تصمیمی ارائه دهد، که بکمک آن صحت و سقم احکام مربوط به تئوری روشن گردد.

·      گودل ثابت کرده است که تقریبا برای همه تئوری های استقرائی پرمحتوا (مثلا برای تئوری هائی که فقط شامل «حساب عنصری» می شوند) متد اتخاذ تصمیم عامی وجود ندارد.

·      هیچ تئوری استقرائی، به این مفهوم، وجود ندارد که احکام مطروحه در آن بطور تئوریکی محض قابل اثبات و یا رد باشد.

·      دلیل صحت هر حکمی بنا بر حکم و یا احکام دیگر که حقیقی تلقی می شوند، اعلام می شود:

·      (مثلا با اشاره به اصول بدیهی تئوری استقرائی مربوطه.)

·      اگر بخواهیم در عرصه تئوریکی محض در جا بزنیم، آنگاه در تلاش برای اثبات تئوریکی محض قوانین به رابطه علی (علت و معلولی) بی پایان خواهیم رسید و این زنجیر علی بی پایان باید در حلقه ای پاره شود، تا احکام معینی به مثابه احکام اولیه پذیرفته شوند و اثبات شان بر مبنای احکام دیگر صورت نگیرد.

·      دلیل اثبات صحت این احکام را باید در پراتیک، در آزمون و آزمایش جست.

·      یعنی باید از عرصه محض استقراء بیرون رفت.

·      از این جا می شود فهمید که تئوری های استقرائی خودکفا وجود ندارند.

·      اگر تئوری استقرائی بکمک علائم مطرح شود، آنگاه به سیستمی از علائم مبدل می شود و قواعد آن، خود را به قواعد علامتی تبدیل می سازند.

·      گذار از چنین سیستم علامتی به تئوری اولیه بکمک تفسیر علائم صورت می گیرد.

·      متد تفسیری در تئوری های استقرائی از اهمیت خاصی برخوردار است.

·      اگردر تئوری استقرائی مسائل مطروحه انتزاعی و صوری چنان تفسیر شوند که علائم، معنائی غیر از معانی پیشین کسب کنند و در سایه تفسیر جدید اصول بدیهی مربوط به عرصه های دیگر با ارزش احکام حقیقی پدید آیند، آنگاه می توان کلیه استنتاجات و دلایل تئوری قبلی را بکمک ترجمه صرف به تئوری جدید انتقال داد.

·      تئوری استقرائی ئی که دارای چندین تفسیر باشد، می تواند به استدلال یکی از آنان اکتفا کند و دلایل و نتایج حاصله را به سایر تئوری ها انتقال دهد.

·      تئوری های استقرائی ـ همانطور که اشاره شد ـ تقریبا همیشه عرصه دانش پیشین را در نظر دارند.

·      اما می توان خود آنها را نیز بی توجه به تفسیر نخستین، به موضوع بررسی تبدیل ساخت، به شرط اینکه تفاسیر بیشمار موجود همسان باشند و نتوان یکی را بر دیگری ترجیح داد.

·      تئوری های استقرائی پس از پیدایش خود به کسب قانونمندی های خاص خود نایل می آیند.

·      با تغییر اصول بدیهی و استنتاجات و غیره می توان از تئوری های استقرائی معروف، تئوری های جدیدی ساخت، تئوری های جدیدی که هنوز برای شان تفسیری موجود نیست.

·      این تئوری ها را تئوری های استقرائی ذخیره می نامند.

·      با توسعه و رشد علوم، تشکیل تئوری های استقرائی ذخیره همه جانبه تر می شود.

·      اصول معین ریاضی در حوزه فیزیک نظری (برای مدتی کوتاه و یا بلند) برای این تشکیل تئوری های استقرائی ذخیره مورد استفاده قرار می گیرند که پیشرفت علم مربوطه را تسهیل می کنند.

·      هندسه های «ریمان»[14][14] در قرن نوزدهم در عرصه فیزیک فاقد تفسیر بودند و ربطی به عرصه های فیزیکی واقعی نداشتند.

·      اما هندسه های «ریمان» برای فرمولبندی ریاضی تئوری نسبیت اینشتاین، وسیله تئوریکی کمکی ارزشمندی بودند.

·      در روند توسعه علوم، گرایش عام مبتنی بر «صوری کردن» و «ریاضی کردن»[15][15] مسائل خود را آشکار می سازد و لذا تئوری های استقرائی رفته رفته ارزش بیشتری کسب می کنند و امروزه در تحصیلات دانشگاهی یکی از رشته های متدئولوژی عمومی محسوب می شوند.

·      مهمترین کاربرد تئوری های استقرائی در امکان پیشگوئی علمی است.

·      وسعت عرصه پیشگوئی وابسته به توسعه و تکمیل متد استقرائی است.

·      پیشگوئی های درست علمی شالوده عمل و رفتار درست انسانها در اقتصاد، سیاست، تکنیک و غیره محسوب می شوند.

·      مراجعه کنید به

· پراتیک و

· شناخت.


[16][1] Theorie [griech]

[17][2] prätheoretischem Wissen

[18][3] Zusammenhang

[19][4] Hypothese

[20][5] Objekttheorie

[21][6] Metatheorie

[22][7] Objektsprache und Metasprache

[23][8] Ätiologie

[24][9] deduktive

[25][10] In|duk|ti|on

[26][11] vorgängige Disziplin

[27][12] Peano-Axiome

[28][13] Syntax

[29][14] Riemannschen Geometrien

[30][15] Mathematisierung und Formalisierung


دیالک تیک پراتیک و تئوری

بخش دوم

ش. میم. بهرنگ

تعریف پراتیک

دایرة المعارف روشنگری

باب اول

پراتیک[1][1]:

ضد تئوری.

پراتیک عبارت است از روند تمام ـ اجتماعی تحول[2][2] واقعیت عینی بوسیله انسان ها.

پراتیک عبارت است از «کردوکار شیئی»[3][3]، «کل کنش و تقلای»[4][4] انسان های بطوراجتماعی متحد شده برای تغییر محیط طبیعی و اجتماعی خویش.

پراتیک حلقه رابط میان سوبژکت و ابژکت است :

سوبژکت، بشریتی است که بطور اجتماعی سازمان یافته است و ابژکت، عرصه واقعیت عینی است، که تحت تأثیر عملی سوبژکت قرار دارد.

مفهوم مارکسیستی پراتیک مشخصات زیرین را عمده می کند :

روند زندگی انسانی را و

نحوه هستی انسانی را.

کشف عوامل اساسی روند زندگی انسانی تنها در رابطه با تشکیل فلسفه مارکسیستی ـ بطورکلی ـ ممکن شده است.

پیش شرط این کشف، قبل از همه عبارت بوده از آگاهی به نقش تولید مادی در روند زندگی انسانی.

آموزش پراتیک مارکسیستی به نشان دادن نحوه و نوعی می پردازد، که در آن جوانب مختلف روند زندگی انسانی، بمثابه یک روند عملی، بمثابه پراتیک، به او نسبت داده می شوند.

با آموزش پراتیک مارکسیستی، بطلان کلیه آموزش های ایدئالیستی که روند حیات انسانی را به عنوان روندی عمدتا روحی قلمداد می کردند، بطور علمی اثبات می شود.

آموزش پراتیک ایدئالیستی در کلیه فلسفه های غیرمارکسیستی، البته با تفاوت هائی نمایندگی می شود.

اندیشه های اصلی آموزش پراتیک مارکسیستی، درسال های 40 قرن نوزدهم، بوسیله مارکس و انگلس تدوین یافتند.

در ایام تشکیل مارکسیسم در آلمان، هگلیانیست های جوان (اشتراوس، ب. باوئر، اشتیرنر)[5][5] پرنفوذترین نمایندگان آموزش پراتیک ایدئالیستی بودند.

از این رو مارکس و انگلس می بایستی ـ قبل از همه ـ در چالش فکری با هگلیانیست های جوان، درک علمی و ماتریالیستی خود را در باره پراتیک توسعه دهند و تدوین کنند.

هگلیانیست های جوان علت شرایط اجتماعی ارتجاعی حاکم در آلمان آن زمان را مذهب مسیحی و اندیشه های مربوط بدان می دانستند.

(صادق هدایت و امثالهم هم همین نظر را در ایران نمایندگی می کردند. مترجم)

آنها به این نتیجه رسیده بودند که برای تغییر مناسبات اجتماعی ـ سیاسی موجود، باید در وهله اول به نقد این ایده ها پرداخت.

هگلیانیست های جوان خود را نیروی محرکه تعیین کننده پیشرفت اجتماعی در آلمان می پنداشتند.

آنها اما از سوی دیگر توده های مردم را به سبب عدم درک «نقد انتقادی»[6][6] خود، سد راه تحولات اجتماعی می دانستند.

آنها بیانگران درک ایدئالیستی تاریخ بودند، که بر کل فلسفه قبل از مارکس و انگلس حاکم بوده است.

مارکس و انگلس بر پایه شناخت شخصی خود از مبارزه توده مردم علیه ستم و استثمار فئودالی و سرمایه داری و بویژه به سبب جانبداری خود از پرولتاریا، به علل واقعی توسعه اجتماعی پی برده بودند.

یکی از نتایج درخشان آن، عبارت بود از کشف ماتریالیسم تاریخی که امکان درک روند زندگی انسانی را برمبنای تعین های ماهوی[7][7] آن فراهم می آورد.

در پرتو ماتریالیسم تاریخی به مسأله مطروحه از سوی هگلیانیست های جوان در باره نیروی محرکه توسعه اجتماعی پاسخ علمی داده شد و بطلان درک ایدئالیستی و متافیزیکی از جامعه ـ بطور کلی ـ اثبات گردید.

این امر ـ اما ـ مانع پیوستن آگاهانه مارکس و انگلس به فلاسفه قبلی دیگر ـ مثلا هگل[8][8]  و فویرباخ[9][9] ـ که حل مسأله پراتیک را تدارک دیده بودند، نشد.

لنین[10][10] به اهمیت این تدارک با صراحت تمام اشاره کرده است.

اما باید یاد آور شد که نه هگل می تواند کاشف آموزش علمی پراتیک قلمداد شود و نه فویرباخ.

آموزش علمی پراتیک مارکسیستی مبتنی است بر تز ماتریالیستی که بنا بر آن تنها عوامل مادی قادر به تغییر واقعیت مادی اند.

این امر در مورد رابطه انسان ها با واقعیت عینی (همانطور که مارکس در بحث با هگلیانییست های جوان یاد آور می شود) بدان معنی است که

«ایده ها هرگز نمی توانند از وضع جهانی کهنه پا فراتر گذارند.

ایده ها تنها می توانند از ایده های وضع جهانی کهنه پا فراتر گذارند.

ایده ها اصلا قادر به انجام کاری نیستند.

برای تحقق ایده ها به انسانها نیاز است، که عاملین قهرعملی[11][11] اند.»[12][12]

این «قهرعملی» برای هستی بشریت از اهمیت اساسی برخوردار است.

چه، انسان (همانطور که مارکس در جای دیگر اشاره می کند) موجودی طبیعی است، یعنی «طبیعت، جسم انسان است و انسان برای نجات از مرگ باید در روندی ابدی در پیوند با آن باشد.»

اما تأثیر مادی بشریت بر محیط زیست طبیعی و اجتماعی خود، که در نتیجه آن، انسان قادر به ادامه حیات می شود، در عین حال، یک روند خاص انسانی است :

انسان هم طبیعت آگاه است و هم طبیعت اجتماعی است.

«پراتیک» بنظرمارکس و انگلس، عبارت است از کلنجار مادی ومبتنی بر شعور بشریت با محیط زیست عینی ـ واقعی، کلنجاری که در چارچوب جامعه صورت می گیرد.

معنائی که کلمه «پراتیک» در فلسفه مارکسیستی ـ لنینیستی دارد، با معنای رایج در زبان محاوره ای کاملا متفاوت است.

پراتیک به معنی فلسفی ـ مارکسیستی آن، عبارت است از روند کلی اجتماعی تحول مادی واقعیت عینی.

پراتیک انسانی جوانب مختلف کلنجار مادی انسان با واقعیت عینی را در بر می گیرد:

برای مثال

کردوکار تولیدی،

کرد و کار سیاسی،

کرد و کار تجربی و

کرد و کارهای مادی دیگر، که ببرکت آنها شرایط عینی ـ واقعی واقعا تغییر می یابد.

جنبه اساسی پراتیک عبارت است از کرد و کار تولیدی.

کردوکار تولیدی نه تنها هستی انسانی را ـ در تحلیل نهائی و بطور کلی ـ تضمین می کند، بلکه ببرکت آن، انسان از جهان حیوانی به جهان انسانی فرا می گذرد.

هر نوع فعالیت عملی وابسته به کردوکار تولیدی است، هر کرد و کار عملی نیز متقابلا بر کرد و کار تولیدی تأثیر می گذارد.

از این رو ست که چند و چون کرد و کار تولیدی باید برای پراتیک بطور کلی تعیین کننده باشد.

از کرد و کار تولیدی می توان خصلت اجتماعی پراتیک و چند و چون توسعه آن را دریافت.

شیوه های تولیدی اصلی (فئودالی، سرمایه داری، سوسیالیستی و غیره) مراحل توسعه تاریخی پراتیک را نیز مشخص می کنند.

آموزش مارکسیستی ـ لنینیستی پراتیک نه تنها برای آموزش اجتماعی، بلکه همچنین برای تئوری شناخت دارای اهمیت خاصی است.

این مسأله که شالوده، معیار، نیروی محرکه و آماج شناخت انسانی کدام است، از زمان یونان باستان تا کنون جا و مقام خاصی در فلسفه به خود اختصاص داده است.

درفلسفه های ماقبل مارکسیستی ودر فلسفه بورژوائی معاصر، دلایل بیولوژیکی، پسیکولوژیکی و یا منطقی برای این مسأله ارائه داده می شود.

دلایلی از این قبیل که گویا نیروی محرکه شناخت و پژوهش علمی لذت بردن از آن است، تاب تحمل انتقاد جدی را ندارند :

چرا این لذت از شناخت در طول تاریخ بشری این قدر متفاوت بوده است؟

چرا این لذت از شناخت در کشورهای مختلف این قدر متفاوت بوده است؟

سؤالاتی از این قبیل برای نشان دادن بی پایه بودن دلایل یاد شده کفایت می کنند.

فلسفه بورژوائی به مسأله پراتیک نیز پاسخ نادرست می دهد.

تنها بر اساس درک مارکسیستی از پراتیک است که می توان به اینگونه پرسش ها پاسخ درست داد.

از اهمیت عظیم پراتیک برای کل هستی انسانی و برای پیشرفت جامعه بشری، می توان دریافت که شناخت انسانی نیز بوسیله پراتیک تعیین می شود.

پراتیک همواره عبارت بوده از کرد و کار مادی، آگاهانه و مبتنی بر دانش و شناخت جهان خارج.

سؤال این است که شناخت انسانی واقعیت، در چارچوب روند تمام ـ اجتماعی تحول واقعیت عینی و در وابستگی بدان چگونه صورت می گیرد؟

پراتیک ـ همواره ـ هم یک روند اجتماعی است و هم یک روند تغییر واقعیت عینی بوسیله بشریت است.

تأثیر پراتیک بر شناخت انسانی بواسطه دو جنبه یاد شده تعیین می شود.

مشخصه پراتیک ـ در وهله اول ـ عبارت است از این که آن منشاء شناخت است :

پراتیک وسایل لازم را برای راهیابی به چیزهای واقعیت عینی، به مشخصات و روابط آنها در اختیار انسان می گذارد.

انسانها بطرز مادی، یعنی با جسم خود و با دستگاه ها و ابزار آلات مصنوع خود بر واقعیت عینی تأثیر می گذارند و لذا تنها بدین طریق است که آنها به کسب دانش در باره محیط زیست عینی خود نایل می آیند.

این امر را نه تنها تاریخ شناخت طبیعت، بلکه همچنین توسعه دانش انسانی نسبت به جامعه (جامعه شناسی) بما نشان می دهد.

آموزش مارکسیستی ـ لنینیستی دیکتاتوری پرولتاریا بر پایه تجارب حاصل از مبارزه طبقه کارگر و متحدان او علیه نظام سرمایه داری، برای تحقق پیروزی سوسیالیسم توسعه و تدوین یافته است.

از این رو حوادث 1848 ـ 1849، کمون پاریس در سال 1871 ، انقلاب روسیه در سال 1905 ـ 1906 ، انقلاب کبیر اکتبر و سرانجام ساختمان سوسیالیسم در کشورهای مختلف سنگپایه توسعه و تکامل این آموزش مارکسیستی ـ لنینیستی محسوب می شوند.

دانش ما در باره واقعیت عینی تنها در نتیجه تأثیرگذاری مادی بر پراتیک می تواند پدید آید و توسعه یابد.

و لذا اعتقاد ماتریالیسم ماقبل مارکس، مبنی بر اینکه تنها به برکت مشاهده ابژکت ها می توان به شناخت نایل آمد، نظری باطل و یکسونگرانه است.[13][13]

از این روست که شرکت فعال توده های مردم درسراسرجهان در مبارزه بخاطر صلح، دموکراسی و سوسیالیسم، برای رشد و توسعه شعور سیاسی آنان از اهمیت بزرگی برخوردار است.

با شرکت در این مبارزات است که انسانها با چند و چون واقعیت اجتماعی آشنا می شوند و خود را از توهمات ایدئولوژی بورژوائی و مذهبی آزاد می سازند و بر گنجینه تجارب مترقی (ضد ارتجاعی) خود می افزایند.

تاریخ سرشار است از مثال هائی که حتی حوادث منفرد تاریخی که خصلت واقعی نظام اجتماعی حاکم را بطرز بارزی برملا می سازند، می توانند باعث اعتلای شعور سیاسی توده ها شوند:

مثلا اهمیت یکشنبه خونین سال 1905، در سن پطرزبورگ برای توسعه انقلاب 1905 ـ 1906.

پراتیک هر چه پیشرفته تر باشد، به همان اندازه نیز واقعیت عینی خود را بیشتر نشان می دهد، به همان اندازه نیز انسان به شناخت عمیقتر و همه جانبه تر واقعیت عینی موفق می شود.

تنها در سطح معینی از توسعه پراتیک بود که انسان قادر به ساختن سفینه های فضائی شد و بدانوسیله نیز دانش بشریت در باره کاینات به پله جدیدی ارتقا یافت.

ارتباط متقابل عمومی و پایان ناپذیری کمی و کیفی چیزها، مشخصات و روابط واقعی ـ عینی برای شناخت انسانی از این نظر مهم است که با هر رابطه واقعیت عینی که مورد پژوهش قرار می گیرد، انسانها با بیشتر از یک رابطه نا شناخته مواجه می شوند.

از این روست که هر سطح تاریخی موجود پراتیک، دسترسی به معارف بمراتب بیشتر از آن را که برای اجرای آن لازم است، ممکن می سازد.

سبقت امروزین علم از پراتیک ـ بطورکلی ـ، توسعه علم بدرجه نیروی مولده بیواسطه و کسب اهمیت اجتماعی تعیین کننده نیز به همین دلیل است.

پراتیک، علاوه بر تأثیرگذاری مادی بر واقعیت عینی دارای فونکسیون معرفتی ـ نظری دیگری است و آن عبارت است از معیار شناخت بودن، سنگ محک حقیقت احکام، پیوندهای حکمی[14][14] و سیستم های حکمی بودن.

ادامه دارد


[15][1]  Praxis [griech]

[16][2]  Umgestaltung

[17][3]  gegenständliche Tätigkeit

[18][4]  مارکس و انگلس

[19][5]  (STRAUSS, B. BAUER, STIRNER u. a.)

[20][6]  «kritischen Kritik»

[21][7]  wesentlichen Bestimmungen

[22][8]  هگل: منطق 3 ، 2 ، 3 . (Logik III, 2, 3)

[23][9]  فویرباخ: ماهیت مسیحیت 12. FEUERBACH (Wesen des Christentums XII)

[24][10]  لنین: 38 ، 202 .

[25][11]  praktische Gewalt

[26][12]  مارکس و انگلس 2 ، 126 .

[27][13]  مارکس: تزهائی در باره فویرباخ.

[28][14]  Aussagenverbindungen


ش. میم بهرنگ

تعریف مقوله پراتیک

دایرة المعارف روشنگری

باب دوم

  • ملاک صحت هر حکم، انطباق آن با واقعیت عینی ئی است که حکم در باره اش صادر می شود.
  • اگر حکم منطبق بر واقعیت عینی مورد نظر نباشد، این امر دلیل بر نادرستی حکم خواهد بود.
  • فلسفه های ماقبل مارکسیستی و غیر مارکسیستی هرگز قادر به تعیین قاطعانه ملاک حقیقت نبوده اند.
  • حتی متفکران دوره ماقبل مارکسیستی که در رابطه با تعریف حقیقت، موضع ماتریالیستی داشتند، در رابطه با مسأله ملاک و معیار حقیقت دچار اشتباهات ایدئالیستی می شدند.
  • بدین سان بود که فویرباخ، معیار حقیقت هر حکم را در میزان پذیرش آن از سوی انسان های دیگر می دانست.
  • تعیین معیار حقیقت از این دست، همان قدر ناکافی است که قلمداد کردن بدیهیت[1] و یا خالی از تناقض منطقی بودن احکام و یا پیوندهای حکمی بمثابه سنگ محک حقیقت.
  • صرفنظر از این که معیارهای یاد شده برای اثبات صحت خود به معیارهای دیگر نیاز دارند، نارسائی آنها قبل از همه از آن رو ست، که آنها بر خلاف درک ماتریالیستی حقیقت، وسیله ای برای انطباق حکم با واقعیت امر[2] عینی مورد نظر عرضه نمی کنند.
  • این معیارهای حقیقت و معیارهای مشابه دیگر، فقط یک جانب رابطه حقیقت را در نظر می گیرند، جانب مربوط به شعور را.
  • از سوی دیگر، طبیعی است که یک حکم را نمی توان منفصل از شعور و بدون واسطه ای با واقعیت عینی مقایسه کرد.
  • مقایسه هر حکمی با واقعیت امر مورد نظر، به واسطه نیاز دارد و پراتیک چنین واسطه ای است.
  • پراتیک حاکی از جریان عمل مادی ئی است که بوسیله شعور هدایت می شود و ضمنا در آن (در رابطه با مقایسه با واقعیت عینی) پیشگوئی[3] در باره واقعیت امر تغییریابنده نیز وارد می شود، البته تا آنجا که جریان عمل مادی  یاد شده (قاعدتا) مطابق با پیشگوئی مربوطه صورت گیرد.
  • عمل مادی یاد شده که بیانگر پیشگوئی مربوط به واقعیت امر[4] تغییریابنده است، باید به عنوان عامل مادی برای تأثیرگذاری واقعی بر واقعیت امر عینی مناسب باشد و حکم ذاتی خود را با آن مورد مقایسه قرار دهد.
  • اگر عمل مادی، واقعیت امر عینی را مطابق با پیشگوئی مورد نظر، تغییر دهد، آنگاه آن بمثابه معیاری حواهد بود، برای کشف انطباق حکم نهفته در عمل (یعنی حکمی که این عمل بیانگر آن است) با واقعیت امر عینی، یعنی معیار حقیقی بودن آن حکم خواهد بود.
  • لنین به پیروی از هگل و در چالش با او می نویسد:
  • «نتیجه کردوکار، محک شناخت سوبژکتیف و معیار عینیتی است که واقعا موجود است.»[5]
  • (نتیجه کردوکار انسانی از سوئی لیاقت معرفتی انسان را اثبات می کند و از سوی دیگر وجود عینی چیزها را. مترجم)
  • به این معنا « پراتیک برتر از شناخت تئوریک است، زیرا آن نه تنها اعتبار[6] عام را بر دوش دارد، بلکه اعتبار واقعیت بیواسطه را نیز.»
  • کشف پراتیک، به عنوان معیار علمی، تعیین کننده و کافی برای صحت و سقم احکام و پیوندهای حکمی از هرنوع، از سوی مارکسیسم ـ لنینیسم دارای اهمیت عظیم عملی و نظریبوده است.
  • این امر بخصوص در مبارزه علیه ایدئولوژی بورژوائی خود را نشان می دهد.
  • بکمک این کشف امکان اثبات قطعی بطلان هرگونه اگنوستیسیسم (ندانم گرائی) و ایدئالیسم ذهنی پدید می آید.
  • · معیار حقیقت[7] مارکسیستی ـ لنینیستی را پراتیک تشکیل می دهد.
  • معیار حقیقت فلسفه ایدئالیستی پراگماتیسم[8] را ـ اما ـ سودمندی[9] تشکیل می دهد.
  • جیمز[10] سودمندی را معیار حقیقت می داند:
  • «اگر ثابت شود که اندیشه های تئولوژیکی برای زندگی واقعی سودمند اند، پراگماتیسم، آنها را به دلیل مفید بودن شان حقیقی خواهد دانست. »[11]
  • در اینگونه موارد، احکامی از قبیل «خدای واحدی وجود دارد» و یا «خدا قادر است، کریم است، بر همه چیز واقف است و غیره» مورد مطالعه، بحث و بررسی قرار نمی گیرند، بلکه صرفا به دلیل سودمندی شان، برای گروه های اجتماعی معینی (مثلا سرمایه داران)، ادعا می شود که این احکام حقیقت دارند.
  • صحت و سقم این احکام البته (و حتی قبل از تولد جیمز) بواسطه پراتیک جامعه طبقاتی تعیین شده است و ضمنا نقش اجتماعی مذهب نیز برملا گردیده است.
  • پراگماتیسم برای اثبات صحت یک حکم، به بررسی آن حکم نمی پردازد، بلکه تفسیری از آن ارائه می دهد و بر اساس تفسیر خود (مفید یا مضر بودن آن برای گروه اجتماعی معینی) حقیقت و یا بطلان آن حکم را نتیجه می گیرد.
  • احکام پراگماتیستی در باره سودمندی احکام مذهبی ـ در واقع ـ فرقی با خود این احکام ندارند.
  • در این گونه موارد، ما با احکام کاملا متفاوت سر و کار داریم که درباره موضوعات کاملا متفاوتی صادر می شوند و از این رو بطرق مختلف نیز مورد آزمایش و بررسی قرار می گیرند.
  • یکسان قلمداد کردن این دو نوع حکم امکان آن را پدید می آورد که هر حکم نادرست دلبخواهی، به عنوان حکم حقیقی جا زده شود، اگر در ضد حقیقی بودن آن نفعی برای کسی نهفته باشد.
  • کشف پراتیک، به مثابه معیارحقیقت، ازسوی مارکسیسم، شالوده محکمی برای شناخت ماتریالیستی ما قبل مارکسیستی که بنا بر آن، شناخت عبارت بود از انعکاس منطبق با واقعیت عینی، پدید آورد.
  • این امر از سوی دیگر، به اثبات قابل شناسائی بودن جهان[12] بوسیله انسانها کمک بسزائی رساند.
  • اکنون سؤال این است که توسعه تاریخی پراتیک چه تأثیری بر مشخصه آن، یعنی بر معیار حقیقت بودن آن، دارد؟
  • پاسخ این پرسش عبارت است از اینکه اگرحکمی در مرحله معینی از توسعه پراتیک، صحتش اثبات شده، عرصه اعتبارآن می تواند در آینده وسیعتر و یا تنگتر شود، ولی هرگز نمی توان آن را حکمی مطلقا غلط و باطل تلقی کرد.
  • به همان سان، اگرحکمی در مرحله معینی از توسعه پراتیک بطلانش اثبات شده باشد، هرگز نمی توان آن را در آینده حکمی مطلقا حقیقی تلقی کرد:
  • این بدان معنی است که پراتیک معیار مطلق حقیقت است.
  • اما از سوی دیگر، درمرحله معینی ازتوسعه پراتیک، دانش بمراتب بیشتری از آنچه که در پراتیک تحقق یافته نهفته است، می تواند کسب شود.
  • تعیین صحت و سقم این  دانش جدید که در مقابل شالوده خود، یعنی پراتیک قرارمی گیرد، در چارچوب پراتیک موجود دشوار خواهد بود، مگر اینکه سطح علمی آزموده موجود بتواند این وظیفه را به انجام رساند.
  • این بدان معنی است که یک پراتیک معین تاریخی، هرگز نمی تواند صحت و سقم کل دانشی را که خود موجد آن بوده است، اثبات کند.
  • پراتیک می تواند هر بار، تنها در چارچوب توسعه تاریخی معین خویش، ملاک و معیار حقیقت باشد :
  • این بدان معنی است که پراتیک، معیار نسبی حقیقت است.
  • از این رو وجود احکام و پیوندهای حکمی، که در زمان مشخصی امکان پراتیکی تعیین صحت و سقم آنها وجود ندارد، اجتناب ناپذیر است.
  • این امر را می توان درمورد فرضیه های[13] بیشماری دید، که اکنون در علوم مختلف مورد بحث اند.
  • فرضیه، یعنی حکمی که هنوز امکان تعیین پراتیکی صحت و سقم آن وجود ندارد، اما راه را برای پیشرفت تئوریکی و پراتیکی آماده می سازد.
  • لنین اهمیت پراتیک را به عنوان شالوده شناخت، به مثابه ملاک و معیار حقیقت و خصلت نسبی و مطلق آن را چنین توصیف می کند:
  • « نقطه نظر زندگی، یعنی نقطه نظر پراتیک باید اولین و اصلی ترین نقطه نظر تئوری شناخت باشد.
  • اما دراین زمینه نباید فراموش کرد که معیار پراتیک، بنا بر ماهیت امر، نمی تواند هر تصورمفروض انسانی را بطور کامل تأیید و یا تکذیب کند.
  • این معیار پراتیک اما باندازه کافی نامعین است تا از تبدیل شناخت انسانی به حقیقت مطلق جلوگیری کند، ولی در عین حال، باندازه کافی معین است، تا به مبارزه سرسختانه علیه هر نوع ایدئالیسم و ندانمگرائی (اگنوستیسیسم) راه بگشاید.» [14]
  • احکامی که صحت وسقم آنها در پراتیک ثابت شده است، بویژه در علوم، نقش باصطلاح معیار ثانوی[15] بازی می کنند.
  • مثلا حکمی که مغایر با قانون بقاء انرژی[16] (که صحتش در پراتیک اثبات شده است) باشد، می تواند، بی نیاز از آزمون پراتیکی مستقیم، به عنوان حکم غلط محسوب شود:
  • (مثلا ادعای وجود ماشینی که بی نیاز از انرژی همیشه کار می کند.)[17]
  • معیارهای ثانوی حقیقت در استدلال نقش مهمی بازی می کنند.
  • اما از آنجا که احکام مورد استفاده معیارهای ثانوی حقیقت (همانند همه احکام دیگر) در جریان توسعه تاریخی شناخت،  در رابطه با عرصه اعتبار خود، دچار تحول می شوند، بنابرین، آنها تنها با توجه به شرایط معینی می توانند به عنوان معیار ثانوی حقیقت مورد استفاده قرار گیرند.

ادامه دارد


[1] Evidenz

[2] Sachverhalt

[3] Voraussage

[4] Sachverhalt

[5] لنین : 38 ،210 ، 204 .

[6] Würde

[7] Wahrheitskriterium

[8] Pragmatismus

[9] Nützlichkeit

[10] W. JAMES (Pragmatism 73)

[11] جیمز : پراگماتیسم 73 .

[12] Erkennbarkeit der Welt

[13] Hypothesen

[14] لنین : 14 ، 137 .

[15] sekundären Wahrheitskriterium

[16] Energieerhaltungssatz

[17] Perpetuum mobile

دیالک تیک پراتیک و تئوری

بخش چهارم

ش. میم بهرنگ

پراتیک نیروی محرکه شناخت است و آن را به پیش می راند.

شناخت انسانی روندی است که همگام با پراتیک، بطور تاریخی توسعه می یابد.

با تولید صنعتی، ضرورت پی ریزی علمی همه جانبه روند تولید پدید می آید و در رابطه با آن، علم به یک نیروی مولده بی واسطه بدل می شود.

از پایان قرن نوزدهم، علم در ممالک پیشرفته به اهرم تعیین کننده ای در روند تولید بدل شده است و پیشرفت، تنها ببرکت پیشرفت علم می تواند جامه عمل پوشد.

تعریف مقوله پراتیک
دایرة المعارف روشنگری
باب سوم
  • پراتیک نه تنها شالوده مادی و معیار شناخت است، بلکه در عین حال منشاء، نیروی محرکه و آماج شناخت است :
  • زیرا بالاخره، این نیازهای ناشی از کرد و کار پراتیکی اند که انگیزه شناخت محسوب می شوند، توسعه آن نیازمندی ها ست که به توسعه شناخت منجر می شود و ارضای آنها ست که به شناخت خدمت می کند.
  • احزاب و سازمان های سوسیالیستی برای علوم وظایف بالاتری را در برنامه خود محول می سازند :
  • مثلا کیهان شناسی، توسعه و تکمیل وسایل لازم برای پروازهای فضائی، توسعه سیبرنتیک، پژوهش روش های عقلائی تولید انرژی، کشف منابع جدید انرژی، پژوهش سنتز مواد مصنوعی جدید و پژوهش قانونمندی های جدید ساختمان سوسیالیسم و کمونیسم و …
  • انجام این وظایف به تحکیم و توسعه جامعه سوسیالیستی خدمت می کند و گذار به کمونیسم را ممکن می سازد.
  • بدینوسیله امکان رفع همه جانبه نیازهای مادی و معنوی مردم در این کشورها فراهم می آید.
  • این امر در تحلیل نهائی به تقویت مبارزه کشورهای سوسیالیستی در راه صلح منجر می شود و امکانات بیشتری را برای حمایت از نیروهای ضدامپریالیستی در کشورهای دیگر فراهم می آورد.
  • توسعه جامعه سوسیالیستی و بویژه ساختمان جامعه کمونیستی بدون شالوده مادی ـ فنی ثمربخش و بدون افزایش راندمان کار، که خود محتاج سطح بالاتری از رشد علم است، ممکن نیست.
  • علم در جوامع سوسیالیستی وظیفه خدمت به رفع نیازهای مردم (رفاه، پیشرفت اجتماعی و صلح) را به عهده دارد.
  • این نیازها خود، انعکاس وظایف پراتیکی اند که انسان ها بر عهده دارند و انعکاس امکانات مادی و معنوی اند که پراتیک برای انسان ها پدید آورده است.
  • و لذا نیازها بسته به درجه و نوع توسعه پراتیک گوناگون اند:
  • از این روست که پراتیک، آغاز و فرجام شناخت است، مقصد و مقصود شناخت است.
  • وقتی انسان ها به تغییر پراتیکی، یعنی مادی جهان می پردازند، برای آنان ضرورت شناخت جهان افزایش می یابد.
  • زیرا تغییر آماجگرایانه و آگاهانه طبیعت و جامعه، بدون شناخت شرایط، مشخصات و روابط حاکم ممکن نیست.
  • وظایف و آماج هائی که شناخت انسانی تعیین می کند، از نیازهای پراتیک اجتماعی ناشی می شوند و برای رفع آن نیازها هستند.
  • مارکسیسم بدین طریق به حل قدیمی ترین مسأله مربوط به معنا و هدف شناخت انسانی نایل می آید.
  • شناخت، کرد و کاری نیست که در مقابل انسان به عنوان موجود عملا فعال قرار گرفته باشد.
  • شناخت در شرایط اجتماعی انسانها، وظایف و آماج های خود را و راه تحقق آنها را می یابد.
  • از لحاظ متدی می توان گفت، که علم تنها در وحدت با پراتیک اجتماعی است که می تواند شکوفا شود و علم در بی اعتنائی نسبت به نیازهای مهم پراتیکی مردم، دچار بیگانگی نسبت به زندگی خواهد شد.
  • اما در عین حال با آموزش پراتیک مارکسیستی ـ لنینیستی اهمیت عظیم علم و شناخت بطور کلی برای زندگی انسانی معلوم می شود.
  • شناخت راهنمای پراتیک اجتماعی است و پراتیک اجتماعی بدون بهره گیری ازسطح موجود شناخت به منجلاب عملگرائی (پراکتیسیسم)[1] فرو می غلتد.
  • (عملگرائی، یعنی درک یکجانبه رابطه تئوری و پراتیک.
  • عملگرائی گرایشی است که جنبه عملی فعالیت تولیدی و اجتماعی ـ تاریخی انسانها را مطلق می کند و ضمنا به جنبه نظری (تئوریکی) آن کم بها می دهد. مترجم)
  • احزاب مارکسیستی ـ لنینیستی و دول سوسیالیستی باید در بهره گیری آگاهانه از شناخت به ارتباط تنگاتنگ تئوری و پراتیک توجه عظیمی مبذول دارند.
  • با حلاجی خصلت اجتماعا مشروط شناخت، نقش اساسی توده ها در کلیه دوران ها در کسب شناخت و علم معلوم می گردد.
  • توده های مردم بمثابه سوبژکت های کرد و کار تعیین کننده پراتیکی (تولید) آشکارا کرد و کار علمی خاصی را ممکن می سازند و نیازهای راهگشا برای علوم را نیز تولید می کنند.
  • این اما همزمان به معنی اثبات بطلان کلیه تصورات ارتجاعی است که بطورعرفانی،  نوابغ را در مقابل توده های مردم عمده می کنند و به عنوان عامل اصلی و یا یگانه پیشرفت علمی قلمداد می کنند.
  • تنها در سوسیالیسم و کمونیسم است که توده های مردم، حاکمان برعلم و حاملان[2] فعال علم می شوند.
  • سطح توسعه جامعه سوسیالیستی که نیازهای یاد شده را ایجاد می کند، خود نتیجه رفع نیازهای سابق است :
  • مثلا نیازهای بعد ازساختمان صنایع و کشاورزی سوسیالیستی.
  • از اینجا معلوم می شود که رفع نیازهائی که پراتیک مشروط می سازد، موجب پیدایش نیازهای جدید می شود و پراتیک پیشتاز ـ در عین حال ـ امکان رفع نیازهای جدید را فراهم می آورد.
  • بدین سان است که پراتیک نیروی محرکه شناخت است و آن را به پیش می راند.
  • شناخت انسانی روندی است که همگام با پراتیک، بطور تاریخی توسعه می یابد.
  • بدین طریق روشن می شود که چرا مردم در زمان های مختلف تاریخی به موضوعات مختلف شناخت روی می آورند.
  • انسانها تمرکزحواس خود را معطوف ابژکت هائی می سازند که برای زندگی پراتیکی آنها از اهمیت اساسی برخوردارند.
  • همراه با پراتیک تغییر یابنده، موضوعات شناخت نیز تغییر می یابند و ابژکت های جدید و یا جوانب معینی از ابژکت های تاکنونی شناخت در کانون توجه انسانها قرار می گیرند.
  • بطور کلی، می توان گفت که نیازهای اجتماعی یکسان وامکانات یکسان رفع آنها قاعدتا اقدامات پژوهشی یکسان را ایجاب می کنند.
  • از اینجا می توان به علل جدال بر سرمسأله ای که در تاریخ علوم جای خاصی بخود اختصاص می دهد، پی برد :
  • مثلامجادله میان نیوتون ولایب نیتس برسرکشف محاسبه گرایشات بی نهایت کوچک[3].
  • پراتیک هرچه پیشرفته تر باشد، نیازهای ناشی از آن به همان اندازه پیشرفته تر می شوند و توسعه عالی تر علم و شناخت را حداقل ممکن می سازند.
  • از این رو تعجبی ندارد که تکوین اقتصاد بورژوائی نه در آلمان قرن هجدهم و نوزدهم، بلکه درممالک پیشرفته اروپای غربی صورت می گیرد.
  • توسعه تاریخی پراتیک حاکی از آن است که پراتیک معینی همواره حاوی خطوط میرنده و بالنده است.
  • شناخت و به عبارت روشنتر علم، تنها درپیوند با جوانب بالنده پراتیک می تواند بطور مطلوب رشد و توسعه یابد.
  • هر تئوری که نتایج مهم حاصل ازجوانب بالنده پراتیک را نادیده بگیرد، دچار جزمگرائی (دگماتیسم) و بیگانگی نسبت به زندگی می شود.
  • (دگماتیسم (جزمگرائی)[4] عبارت است از طرز تفکر غیرانتقادی، غیرتاریخی و متافیزیکی که بر مبنای دگم های روایت شده، یعنی نظرات، براهین و اعتقادات استوار است، دگم ها را بمثابه حقایق همیشه همان و همه جا معتبر تلقی می کند، بدون این که آنها را در شرایط تاریخی ـ مشخص موجود مورد امتحان قرار دهد.
  • بدون این که بر مبنای معارف جدید و تجارب عملی جدید به کنترل محتوای حقیقت آنها و ارزش معرفتی آنها بپردازد. مترجم)
  • چپاندن دگماتیکی گرایشات ناشی از توسعه نوین پراتیک در قالب تنگ تئوری کهنه، می تواند به اشتباهات پراتیکی سنگینی منجر شود :
  • از آن جمله بود، نتایج حاصل از تعیین دگماتیکی تضاد اصلی دوران ما از سوی حزب کمونیست چین برای جنبش بین المللی کارگری و متحدان آن.
  • پراتیک پیشرفته، به تئوری پیشرفته نیاز دارد.
  • نتیجه گیری متدی از مطالب یاد شده در بالا عبارت از این است که تنها با توجه مداوم به پراتیک می توان تاریخ شناخت بشری را بطور علمی درک کرد.
  • تاریخ ایده ای[5] که پراتیک را نادیده بگیرد ـ همان طور که تاریخ نگاری بورژوائی انجام می دهد ـ نمی تواند قادر به توضیح این مسئله باشد که چرا این و یا آن ایده درزمان گذشته از تداوم تاریخی بهره مند شده است، ولی نه ایده های دیگر.
  • نگرش تاریخی ـ ایده ای فقط به سرهم بندی کردن تداوم معنوی ـ تاریخی توسعه معینی نایل می آید، بدون این که قادر به توضیح علل «چنینی»[6] آنها باشد.
  • کلاسیک های مارکسیسم ـ لنینیسم با توجه به پیوند علم با پراتیک، تجزیه و تحلیل ارزشمندی از تاریخ علم عرضه می کنند (مثلا: انگلس در اثر عظیمش تحت عنوان «دیالک تیک طبیعت، مقدمه» و لنین در اثر ارزشمندش تحت عنوان «دولت و انقلاب»)
  • پراتیک هرچه پیشرفته ترباشد، نه تنها سطح شناخت مبتنی بر آن به همان اندازه بالاتر می رود، بلکه علاوه بر آن جامعه به کسب دانش بمراتب بیشتری در مدت زمان معینی نایل می آید.
  • اگر مدت زمان های تاریخی بزرگ را با هم مقایسه کنیم، متوجه خواهیم شد که سرعت توسعه علم همواره رو به فزونی رفته است :
  • فاصله زمانی میان اختراع ماشین بخار پاپن[7] در سال 1690 میلادی (که بکمک هوا کار می کرد) و پیدایش ماشین بخار کارآتر وات[8] قریب 100 سال می شود.
  • اما فاصله زمانی میان اولین پرواز فضائی (اسپوتنیک) (4. 10. 1957) و اولین پرواز سفینه سرنشین دار (12. 4. 1961) تنها سه سال و نیم بوده است.
  • به گفته لیلی[9] اهمیت عملی کشفیات به عمل آمده در عرض 50 سال (1900 ـ 1950) در سراسر جهان برابر با 20 در صد اهمیت عملی کلیه کشفیاتی است که بشریت از آغاز پیدایش خود انجام داده است.
  • سرعت دم افزون توسعه علمی بمثابه پیش شرط عینی، مبتنی است بر این حقیقت امر که شناخت یک رابطه عینی، انسانها را به روابط بمراتب بیشتری رهنمون می شود.
  • اینکه روابط عینی جدید وارده بر حوزه امکانات شناخت انسانی، واقعا مورد بررسی و شناسائی قرار می گیرند و یا نه، وابسته است به چند و چون معین پراتیک.
  • فقط درصورتی که با رفع یک نیاز، بیش از یک نیاز جدید پدید آید و برای رفع این نیازهای جدید، امکانات لازم موجود باشند، سرعت دم افزون توسعه شناخت نیز می تواند تحقق یابد.
  • این امر فقط تحت شرایط اجتماعی معینی می تواند جامه عمل پوشد.
  • از این رو ست که افزایش سرعت توسعه شناخت نیز درطول تاریخ بشر پیوسته نبوده است.
  • در حال حاضر سرعت توسعه شناخت ازآن رو بالا می رود که علم به عنوان عالی ترین فرم شناخت، به عرصه های هرچه وسیعتر پراتیک رخنه می کند :
  • افزایش نیازهای پراتیکی، به توسعه و گسترش هرچه بیشتر علم منجر می شود.
  • · در این زمینه باید به دو مسأله، توجه خاصی مبذول داشت :
  • اولا به این مسئله، که با تشکیل علوم اجتماعی، یعنی مارکسیسم ـ لنینیسم، امکان هدایت علمی تحولات اجتماعی فراهم می آید.
  • تحت شرایط سرمایه داری، این امر تنها در مبارزه طبقه کارگر علیه نظام سرمایه داری خلاصه می شود.
  • در نظام اجتماعی سوسیالیستی، اما برعکس، هدایت علمی روند کلی جامعه امکان پذیر می گردد.
  • ثانیا به این مسئله، که با تولید صنعتی، ضرورت پی ریزی علمی همه جانبه روند تولید پدید می آید و در رابطه با آن، علم به یک نیروی مولده بی واسطه[10] بدل می شود.
  • از پایان قرن نوزدهم، علم در ممالک پیشرفته به اهرم تعیین کننده ای در روند تولید بدل شده است و پیشرفت، تنها ببرکت پیشرفت علم می تواند جامه عمل پوشد.
  • پراتیک رشد یابنده، نه تنها تعیین کننده سطح و سرعت توسعه شناخت است، بلکه علاوه بر آن، مبانی فیزیولوژیکی و روانی شناخت را و نحوه و نوع کسب سیستماتیک شناخت (پژوهش علمی) را مشروط می سازد.
  • مارکس در «دفاتراقتصادی ـ فلسفی» [11] خود در رابطه با علوم طبیعی (تئوری عکس العمل پاولوف)[12] به این امر اشاره می کند که «چشم انسانی در مقایسه با چشم خام و غیر انسانی لذت دیگری می برد و گوش انسانی در مقایسه با گوش غیر انسانی هم همینطور.»
  • علاوه بر این، ببرکت پراتیک، توان انتزاع و تعمیم انسانی، قوه تخیل و استعدادهای روانی دیگر او نیز توسعه می یابند.
  • ذوب روزافزون علم در تولید، بنا بر درجه رشد معین پراتیک صورت می گیرد و بدین طریق است، که علم دمبدم به نیروی مولده بیواسطه مبدل می شود و تجهیز مادی ـ فنی آزمایشگاه ها (صنعتی شدن علم) دستخوش تحول می گردد.
  • علم تبدیل شده به نیروی مولده، فرم های سازمانی پژوهش های جدیدی را الزامی می سازد (مثلا مراکز پژوهشی گسترده، دسته جمعی شدن روز افزون پژوهش علمی و غیره.)
  • هر شناختی ـ در تحلیل نهائی ـ مبتنی است بر نیازهای پراتیکی بیواسطه، اما هر شناختی نباید همواره و در هرحال، بطور مستقیم از آن ناشی شود.
  • پراتیک هرچه پیشرفته تر باشد، به همان اندازه نیز نیازهای روحی که نتیجه مستقیم نیازهای پراتیکی اند، علم را تحت تأثیر خود قرار می دهند.
  • این نیازهای روحی که برای پیشرفت شناخت از اهمیت خاصی برخوردارند، از خود علم نشأت می گیرند.
  • مثلا توسعه منطق صوری، در سال های اخیر ـ عمدتا ـ بنا بر نیازهای علم ریاضی بوده است و نه نتیجه مستقیم پیشرفت پراتیک.
  • این نیازهای پراتیکی صرفا باواسطه مبانی تئوری های زیرین را نیز تشکیل می دهند :
  • سمیوتیک[13] ، بررسی های مربوط به ماهیت روندهای انتزاع و تعمیم، تدوین فرضیه، تدوین تئوری و غیره.
  • امروزه با توجه به ارتقای علم به درجه یک نیروی مولده بیواسطه، آموزش و پرورش همپیوند با پراتیک باید کلیه معارفی را در برگیرد که علم، بطرز مطلوبی امکان پذیر ساخته است، تا بتواند ـ در عین حال ـ هم علم باشد و هم نیروی مولده.
  • پژوهش همپیوند با پراتیک نیز باید (در چارچوب تمام ـ اجتماعی) هم نیازهای علم را در نظر گیرد و هم پژوهش های در خور برای رفع این نیازها را در دستور کار خویش قرار دهد.
  • باید درنظرداشت که پراتیک، همیشه با تمامت مشخصات خود بر روند شناخت تأثیر می گذارد.
  • از این رو، آن دسته از مناسبات انسانها بر شناخت، تأثیر ماهوی می گذارند که تعیین کننده جایگاه آنها در تولید و مبادله نعمات مادی باشند، یعنی مناسبات تولیدی.
  • از آنجا که مناسبات تولیدی فرتوت تاریخی، مانع توسعه نیروهای مولده می شوند، طبیعتا مانع پیشرفت شناخت نیز می گردند، که تحت تأثیر تعیین کننده کرد و کار تولیدی انسانها قرار دارد.
  • · دلیل یکنواخت نبودن سرعت رشد شناخت در طول تاریخ بشری همین است.
  • جان سختی فئودالیسم واپسین در اروپا حتی سبب کاهش سرعت رشد شناخت در مقایسه با دوران های قبل بوده است.
  • روند شناخت، در سرمایه داری، با موانع جدی، از جمله عدم رشد آموزش عمومی مواجه است.
  • این امر در عصری که آموزش علمی اقشار پهناوری از مردم، معنائی بمراتب بیشتر از تحقق یک امر هومانیستی دارد و شرط ضرور پیشرفت اجتماعی است، عواقب وخیمی بدنبال خواهد داشت.
  • زیرا امروزه پیشرفت اجتماعی تنها از طریق ذوب فراگیر تولید و علم در همدیگر می تواند تحقق یابد.
  • به عبارت دیگر، پیشرفت اجتماعی تنها از طریق آموزش علمی هر چه وسیعتر و عمیقتر مولدان قابل دست یابی است.
  • علاوه بر آن، باید به مشکلاتی اشاره کرد که کنسرن های رقیب و دول مربوطه در هدایت آماجگرایانه پژوهش های علمی با هزینه بالا دارند.
  • قرار دادن علم در خدمت آماج های امپریالیستی که خود را در نظامی کردن علم نشان می دهد، تأثیر بازدارنده خود را در امر توسعه علم، از طریق دچار ساختن بسیاری از دانشمندان به عذاب وجدان و یا بازداری آنان از تحقیقات معین عیان می سازد.
  • سریت ناشی از نظامی کردن علم، مبادله دستاوردهای علمی و همکاری در مقیاس ملی و بین المللی را مختل می کند.
  • در جامعه سرمایه داری برنامه ریزی علم و تولید در مقیاس تمام ـ اجتماعی غیر ممکن است.
  • این امرسبب عدم تناسب و دوگانگی رشد می شود که سد راه توسعه علمی است.
  • در جامعه سرمایه داری، ایدئولوژی بورژوائی، که پس از پیدایش مارکسیسم، بیانگر مرحله کهنه توسعه معنوی است، بنا به دلایل اجتماعی همچنان تقویت و ترویج می شود و مجموعه زندگی اجتماعی را با انبوهی از طرز تفکرات و تعاریف فکری غیرعلمی و حتی جهل آمیز مسموم می کند.
  • این امر نه تنها در علوم منفرد، بحران های اصولی مداوم را سبب می شود، بلکه مانع تشکیل تفکر علمی در توده های مردم می گردد.
  • بنابرین تسریع بیشتر توسعه علم تحت شرایط سوسیالیستی امری قانونمند است.
  • البته این بدانمعنی نیست که سطح معینی از تکنیک تولیدی و سازماندهی کارخانه ای کار به خودی خود پیدایش مرحله توسعه علمی مطابق با آن را بدنبال می آورد.
  • اتحاد شوروی در مدت زمان معینی در پژوهش های فضائی پیشرفته تر از ایالات متحده امریکا بود، اما از لحاظ بازدهی و دامنه تولید در بسیاری از رشته ها عقب تر بود.
  • چنین مقایسه هائی نشان می دهند که نقش بازدارنده سرمایه داری امروزه در قبال پیشرفت علمی ـ در مجموع ـ تا چه حدی است.
  • و سرانجام در مد نظر داشتن خصلت کلی[14] پراتیک نشان می دهد، که چگونه واقعیات امور عینی ـ واقعی بوسیله مذهب، ایدئولوژی بورژوائی و امثالهم بطور مخدوش انعکاس می یابند.
  • کلاسیک های مارکسیسم ـ لنینیسم مسائلی از این نوع را که ـ در تحلیل نهائی ـ ناشی از مناسبات مبتنی بر استثمار و ستم اند، مورد تجزیه و تحلیل علمی قرار داده اند.
  • از آنجمله اند، کالاپرستی[15]، بیگانگی[16]، ریشه های اجتماعی مذهب و ایدئالیسم.
  • پس می توان گفت که پراتیک در کلیت خویش است، که شناخت را تعیین می کند، ابژکت های شناخت را برمی گزیند، سرعت، وسعت و عمق پژوهش این ابژکت ها را مشروط می سازد.
  • بنابرین معارف (شناخت های) ما نه تنها انعکاس واقعیات اموری اند، که مبانی آنها تشکیل می دهند، بلکه انعکاس پراتیک نیز هستند که بر مبنای آن کسب می شوند.
  • اما حتی پیشرفته ترین پراتیک، تنها به شرط وجود شرایط سوبژکتیف معین مربوط به انسان های شناسنده است، که می تواند شناخت را امکان پذیر سازد و گرنه به جای تعداد انگشت شماری ازکارکنان تولید سوسیالیستی، همه آنها می توانستند به نوآوران بدل شوند.
  • از این مثال در باره جنبش نوآوری[17] معلوم می شود که دانش عمومی عالی، قوه تخیل تکامل یافته و استعداد تفکر انتزاعی (عوامل سوبژکتیف) چه نقش عظیمی در شناختبازی می کنند.
  • از این رو باید به تقویت عوامل یاد شده (مثلا با تشویق هنر حتی به عنوان سرگرمی) توجه جدی داشت.
  • تنها در صورتی که خصایص فردی معین افراد، با موضوع مورد بررسی و ابزار معین لازم  با هم جمع ایند، می توان ببرکت کرد و کار پراتیکی به کسب دانش واقعا نو نایل آمد.
  • مراجعه کنید به
  • · تئوری،
  • · حقیقت،
  • شناخت،
  • پیش بینی[18].

ادامه دارد


[1] Praktizismus

[2] Gestaltern

[3] Infinitesimalrechnung

[4] Dogmatismus [griech]

[5] Ideengeschichte

[6] Sosein

[7] PAPIN

[8] J. WATT

[9] س. لیلی: انسان و ماشین 239 . S. LILLEY (Menschen und Maschinen 239ff)

[10] unmittelbaren Produktivkraft

[11] Ökonomisch-philosophischen Manuskripten

[12] (Pawlowsche Reflextheorie)

[13] Semiotik

[14] Gesamtcharakter

[15] Warenfetischismus

[16] Entfremdung

[17] Neuererbewegung

[18] Prognose