سياسی

تاریخمان ، ملیتان ، سنتمان یا پسمانده ی تقلیل اتوریته ی انسانی امان

ا.منصوری

» در این کشور ( ایرلند ) وقتی روح کسی زاده می شود ، از هر طرف توری روی آن می اندازند تا بلکه از پرواز واماند «

جیمز جویس ، تصویر هنرمند در عهد جوانی

نمایش نامه ی مستاجر اثر اوژن یونسکو بخوبی روشن کننده ی وضعیت کلی و فعلی مفاهیمی چون سنت ، ملیت ، هویت تاریخی و… در جامعه ی بحران زده ی ما هستند . اسباب و اثاثیه ی آقای مستاجر هوای تنفسی وی را اشغال کرده اند . اسباب و اثاثیه ای که در طول نمایش به چیستی اشان اشاره نمی شود . گویا تنها کارکردشان این است که جای آقای مستاجر را اشغال کند .  این اسباب و اثاثیه شباهتی انکارناپذیر با وضعیت آن مفاهیم دهن پر کن دارند . مفاهیمی که من آنها را متعلق به نسل دایناسورهای فسیل شده ای می دانم که باید بسادگی مراسم تدفینشان را بی هیچ شکوهی برگزار کرد . نسلی که از مشروطه به این سو ( چه روشنفکرش و چه عامیش ) بر طبل تهی این مفاهیم کوبیده اند و با این تورها کبوتران فارغ بال را به تبعیدگاه » نه » های سرکوبگرانه اشان فرستادند . نسلی یا بهتر بگویم نسلهایی که آنقدر در ظلمت ویرانه های این مفاهیم خود را سرگرم کرده اند که دیگر توان ایستادن در محاق نور را ندارند . نسلی که به تبع آدرنو نسل پاپا بزرگها می نامم و به تبع سارتر نسل پیران خرفت و احمق :  نسل پدران ما .

نمی دانم چرا هرگز این پاپابزرگها نمی توانند منظور خود را از این مفاهیم بیان کنند . وقتی این مفاهیم را به کار می برند آنقدر کلی است که مقدس می شود ، آنقدر کلی است که غیر قابل انکار می شود و به نظر من آنقدر کلی است که سرکوبگرانه می شود . تمام این مفاهیم از سنخ اسم معنا هستند . اسامی ای که هیچ گاه ما به ازای عینی ندارند . تنها در فضای دلبخواهانه ی کاربران آنها معنا دارند . اما من فکر می کنم مخرج مشترک تمامی اینها یک هدف مقدس است : سرکوب . تنها کاری که سنت می تواند با ما بکند سرکوب ماست . سنت سرکوب و نحوست و توحش ، میراث چند هزار ساله تمدن درخشان این مرز و بوم است . نمی دانم چرا این پاپابزرگهای خرفت اینقدر در ناکجاآبادهای وطنمان به دنبال بقایای نخراشیده ای می گردند که سرچشمه ی تاریخی امان را به عقب ، بازهم عقب تر برگردانند . آیا قرار است اسناد بربریتمان را از این هم عیان تر گردانند ؟

من فکر می کنم تمامی این اسم های معنا اتفاقا مابه ازاء دارند . اما قطعا نه به لحاظ هستی شناختی که به لحاظ تاریخی و اجتماعی . تمامی این اسامی معنا ( تاریخ ، سنت ، ملیت ، هویت تاریخی و … ) به روند جاری ای ارجاع دارند که که به روش ها ، ارزش ها ، نگره ها ، آموزه ها ، بایدها و نبایدها و در وجهی کلی تر هست ها و نیستهایی اجازه ی حیات می دهند که خصلت بنیادینشان در پیشینی بودنشان می باشد . روابط به لحاظ زبان شناختی عمدتا حملی و شرطی پیشاپیش معنادار که ما در ساخت آنها تنها زمانی سهم داریم که پذیرنده اشان باشیم . سنت چندین هزارساله ام چیزی نیست که من خواهانش باشم . به لحاظ هستی شناسانه وضعیتی قطعا بنیادینی است که من در آن بنابر اصطلاح هایدگری پرتاب شده ام . همین جاست که باید ستیزی آشتی ناپذیر و جدالی بی پایان و به گونه ای ناسازه گون مکالمه ای بی انتها را با این وضعیت ها بیاغازم . به یک معنا اینها دشمنانی هستند که بیش از هر دوستی بدانان نیاز داریم . همان که هگل پیکار عاشقانه می نامید . ما تنها وقتی می توانیم به افق بی انتهای آزادی و کران حسرت بارش برسیم که به نحوی عملی وارد پراتیکی سراسر هجومی و آشتی ناپذیر با این مفاهیم فسیل شده شویم . من چرا باید پذیرنده ی مفاهیمی شوم که در بهترین حالت هیچ کاره اشان هستم ؟ از اساس این وضعیت ها ما را نابود می کنند ، خرد می کنند ، هستی امان را به نحوی مصنوعی می سازند که هرگز هستی واقعی ما نیست . شاید به لحاظ اجتماعی و تاریخی من این نحو از آزادی را  نداشته باشم  اما نقطه ی عزیمت قطعا باید نه گفتن به این وضعیتهای چاره ناپذیر باشد . چرا باید نام من برآمده از سنت باشد یا اینکه چرا باید در فلان جا و فلان تاریخ به دنیا بیایم و همین طور چرا باید رنگ و جنسیت و طبقه ای داشته باشم که هیچ گاه در انتخابشان سهمی نداشته ام ؟ شاید این سوالها مضحک باشد ولی قطعا نمی توانید انکار کنید که این ها چگونه در ساختن شخصیت و منش زندگی من موثرند . عقائدم را می سازند و کنش های سیاسی ام را سامان دهی می کنند . مثلا جنسیت من چگونه در پندار جنس اول بودگی یا جنس دوم بودگی من موثر است . یا قومیت من در من امکان ایجاد دردهای آتشین اقلیت بودگی را برمی انگیزد یا طبقه ی من چگونه می تواند عقائد سیاسی و اجتماعی من را سامان دهی کند . شاید این چالشها تا حد زیادی ناپیمودنی باشند . اما ما با وضعیت های قابل پیماشی نیز طرف هستیم . مثلا چرا باید پاسدارنده آداب و سنت هایی باشیم که گذشتگانمان آنها را ساخته اند یا اینکه چرا باید ستاینده زبان مادری امان باشیم ؟ آن هم در حالتی که اینقدر این زبان وامانده شده است که بررسی چگونگی دورماندگی زبان امروز فارسی از معضلات معاصر جامعه امان در مقیاسی و از مدرن شدن در مقیاس دیگری خود جای مطالعات جدی و پژوهش های ویرانگرانه ای دارد . اصلا چرا باید به گویش های خاصی سخن بگویم یا ستاینده وطنمان باشم ؟ این شیر و خورشید چه دارد که کتاب مقدس این حضرات فسیل شده گردیده است ؟ این دست ارزشها مدتهاست که برایمان چون ستاره ی داود از مقدسات پیشینی ای است که حق پرسش گری امن را مسدود کرده است . ما در این گونه ارزشها و شمایل ها حق نداریم که پرسنده باشیم و خواهنده که باید ستاینده ی آنها باشیم آن هم به هر بهایی . که تمامی این ستایشها ریشه در بربریتی نهادینه شده در ما خفه گیران دارد . چرا که پرسندگی ما مرگ این شیفتگی غیرعقلانی و مزخرفمان را در بر دارد . این است حکایت ما کوته نظران که همچنان می خواهیم در ویرانه ها و خرابه های چندین هزارساله امان به نه زندگی که مرگمان ادامه دهیم .هنوز می ترسیم به این قرنها حماقت پایان دهیم و زندگی امان را در آینده و تنها حال متعال در آینده بنا نهیم . برای همین است که هر دگر اندیشی را توهین کننده به سنتمان می دانیم . و هنوز هم می خواهیم آن چوب یکسان ساز هویت را بر سر همگی آن کبوتران فارغ بال بکوبیم . اصلا هویت به چه کار می آید ؟ تنها کارکرد هویت این است که می خواهد ما را در همان وضعیت های پیشینی نگه دارد . هویت امکان دیگربوده بودن را از ما می گیرد . امکان زیست آزادانه ؛ چنان مرغکان بی احساس در آسمان آبی به رنگ احساسات … و آن نسل سرکوب گر تنها می خواهد ما را از آن آسمان با تورهایش ، تورهایی چون ملیت ، مذهب ، زبان و .. به زیر کشد . چه می شود گفت از احمقانی که زرتشت را بدیل اسلام ، ، ملیت را بدیل مذهب ، و خدایگان را بدیل خدای معرفی می کنند … که هنوز هم می توان نه گفت . به قول فالاچی چقدر باید تلاش کرد تا ثابت کرد وقتی آدم میوه ممنوعه را چید ، نیرویی ویرانگر به نام نافرمانی زاده شد ، نیرویی ویرانگر به نام عقل … که باید به این ویرانگری دلخوشکنک امید بست و من که بخاطر این نافرمانی ستایش گر آدم و گناهش ، هبوط و بی پناهی اش ام …

اما شاید ایدآلیستی بیش نباشم … ایدآلیستی سرخوش و رها … اما هرگز نمی خواهم تن به مصالحه با این سنتهای مزخرف بدهم ، حتی اگر از شدت تب بمیرم … آن احمقانی که از تعادل و تراجیح ، به یک معنا از اصلاح سنت (گفتمان تعادلی ) سخن می گویند ، قبل از آن پیران خرفت مستحق کفن و دفنی غریبانه اند . که این تعادل چنان خدای کانت است که هر گاه از در اصلی خارج شود ، از در پشتی وارد می شود و همواره به سود سنت ما را محو می کند . در این گفتمان بی آنکه بفهمیم سنت و سویه ی اقتدارگونش خود را پیشلپیش از در پشتی وارد کرده است . آنسان دیگر سخن برای چیست ؟…

اما آنچه از تمام اینها مزخرف تر می نماید پندار سنت و مدرنیته بسان دو جهت متناقض اجتماعی است . که امر اجتماعی بارها چند پهلوتر و گزین نمایانه تر و پیچیده تر است . شاید چنین پندار خامی همان شعار کودکانه ی لیبرالهایی از قبیل اردکانی و طباطبایی و غنی نژاد ( در سطحی سطحی تر!!!) باشد که :» گذشته ی غرب ، آینده ی ماست » این تفکیک سنت و مدرنیته تنها جنبه ای انتزاعی دارد . هرگز در دوران ما هیچ جامعه ای نه سنتی است و نه مدرن . آقایانی که چنین مبتذل گون بحث می کنند متاسفانه تنها این تقابل را در سطح حاکمیت سیاسی معنا می کنند . نزد این آقایان اگر حاکمیت سیاسی بنابه تعریف سکولار شود مشکل حل می شود و غالبا بر اساس نوعی آگاهی قیاسی حال بهم زن غرب مدرن را در برابر » ما » ی سنتی قرار می دهند . دوانگاری خی ر/ شر پیشرفت / پسرفت ، ارتجاع / تجدد، و در نهایت سنت / مدرنیته . این دوانگاری تنها مناسبات ناعادلانه ی جهانی را پنهان می کند . جا دارد که از آقایان بپرسیم که در حد همین حاکمیت سیاسی اسرائیل بمراتب نسبت به خیلی از حاکمیت هایی که سنتی می شناسیم ، سنتی تر نیست ؟ کشوری که مبنای تشکیل اش هم تعالیم مذهبی بوده است . آیا در همین حد از مذهبی بودن نمی توان از آمریکا نام برد که هنوز سقط جنین را تنها به دلیل مخالفت کلیسا و بخش سنتی جامعه نمی تواند قانونی کند ؟ از آن طرف واقعا نمی توان جامعه ای مثل جامعه ی ما را سنتی معرفی کرد . چرا که حتی در سنتی ترین جوامه همواره دغدغه های مدرن نیز وجود دارد ، همان گونه که در مدرن ترین جوامع نیز هنوز نگرشهای عمیقا سنتی در بخشهای مهمی حتی از حاکمیت سیاسی وجود دارد . این وضعیت را در جامعه ی ما می توان از فضای شهرسازی تا الگوهای زیستی مدرن ادامه داد و حتی تنهایی خاص انسان مدرن . فضای زندگی شهری ما به گونه ای ناموزون درگیر اصول معماری مدرن است . افزایش زندگی شهری ، ساخت و ساز گسترده ی مجتمع های مسکونی ، شهرک های مسکونی و تجاری در اطراف کلان شهرها و … همگی از زیست مدرن گونه ی ناموزون ما خبر می دهند . می گویم ناموزون چون همین ها هم به صورت کاملا فرمیک مدرن اند وگرنه این نحوه ی زیستی که گفتم به صورت جدی با آنچه در کشورهای بنابراصطلاح مدرن می بینیم تفاوت دارد که می توان از ضعف سیستم آب و برق که به دلیل عدم تناسب این فزایش با امکانات لازم جهت آب رسانی و برق رسانی  با این گستردگی ساخت و ساز است ،  اشاره کرد یا عدم نظم معمارگونه ای که از طرفی با اصول معماری مدرن بخواند و از طرفی با نحوه ی زیست مردمان شهرها . که در این زمینه هیچ کدام از متدهای معماری مدرن رعایت نمی شوند ( از اشکال مستقیم و کارکردگرایی که اضلاع ساختمانها باید داشته باشند نا مرکز گرایی که در این سبک معماری تعریف شده است که برخلاف مرکز گریزی معماری پست مدرنیستیست و یاترکیب معماری با روح حاکم بر زندگی مدرن آن شهر و … )  الگوی زیست خانوادگی ما هم که کم دستخوش تغییر نشده است . تمامی باورهای جنسیتی ، مذهبی ، سیاسی و … همگی خبر از یک درگیری عمیق درون گرایانه ای دارند که باعث می شوند این نحو از تقسیم بندی سنت / مدرنیته جنبه ای کاملا انتزاعی و غیر کاربردی در تمامی تحلیل هایمان داشته باشد . اما تشخیص وجوه عمیقا دگماتیک و سنتی جامعه امان که کار سختی نیست !!! آنچه می خواهم بگویم دقیقا همین وضع آشوبناک است که امکان برخوردهای کلی را از بین می برد . برای رهایی از وضع موجود ما نباید به هیچ آلترناتیو کلی ای دل ببندیم . چون هرگونه آلترناتیو کلی ای به شرطی می توان کمک رسانمان باشد که به نحو آشوبناکی تجربه نشده باشد . حال آنکه چنین نیست و تلاش من برای نشان دادن این تجربه ی آشوبناک و هیجان انگیز است . برای رهایی  راهی جز برخورد ریزنگارانه ، محلی ، جزئی و کاملا حساب شده و در یک کلام برخورد عینی و انضمامی با شرایط موجود نداریم . برخوردی برآمده از قراردادن خود در تمامی آستانه های وضعیت موجود به سودای روشن سازی تمامی ابهامات و بی معنایی های وضعیت غیر قابل اغماضمان . منظور من از آستانه جاهایی است که این آشوبناکی به اوج رسیده است . تعارضات خانوادگی ، زبانی ، معماری و … . این جاها از هر گونه نقطه ای برای پذیرش تغییر ویرانگرانه مستعد ترند . ما می توانیم تمامی محل های تصادم را بسادگی در یک میل تخریب گرایانه شریک کنیم و خود را از آشوبناکی وضع موجود برهانیم.

http://saayeh.mihanblog.com/post/406