سياسی

ایدئالیسم

تعریف ایدئالیسمidealism

دایرة المعارف روشنگری

ش. میم بهرنگ

  • ایدئالیسم[1] :
  • ایدئالیسم عبارت است از سمتگیری اصلی فلسفه که بر ضد ماتریالیسم است.
  • ایدئالیسم نامی است برای جهان بینی هائی (فلسفه ها و نگرش های فلسفی) که در پاسخ به مسئله اساسی فلسفه، معتقدند که شعور به نحوی از انحا (به این و یا آن شکل) در تحلیل نهائی، بر ماده تقدم دارد، تعیین کننده است و کلام آخر را بر زبان می راند.
  • مفهوم ایدئالیسم شامل حال کلیه نگرش ها، سیستم ها و جریانات فلسفی می شود که به تقدم ایده، روح و یا روندهای روانی، احساس ها اعتقاد دارند و ماده را، یعنی مجموعه واقعیت عینی را بمثابه پدیده ای ثانوی تلقی می کنند.
  • نگرش ها، سیستم ها و جریانات فلسفی ایدئالیستی مختلف را می توان (علیرغم تفاوت های ظاهری متنوعشان با یکدیگر) به دو سمتگیری اصلی ایدئالیستی تقسیم بندی کرد :
  • · ایدئالیسم عینی و
  • · ایدئالیسم ذهنی.
  • ایدئالیسم عینی، شعور را مجزا از شالوده تاریخی ـ اجتماعی اش به مثابه ماهیت مستقل «عینی» در نظر می گیرد و بمثابه یک اصل آفریننده و اولیه بر جهان مادی مقدم می داند.
  • ایدئالیسم ذهنی، شعور ذهنی ـ انسانی[2] را چنان مطلق می کند که واقعیت عینی، تنها بمثابه محتوای شعور جلوه گر می شود و لذا وجود جهان خارج مستقل از سوبژکت شناسنده مورد انکار قرار می گیرد.
  • ایدئالیسم عینی بمثابه سیستم فلسفی قطعی کامل توسط افلاطون[3] بنیانگذاری شده است.
  • مهمترین مظاهر ایدئالیسم عینی عبارتند از تومیسم (توماس فون اکوین)[4] در قرون وسطی و فلسفه های لایب نیتس و هگل[5] در عصر جدید بورژوائی.
  • سمتگیری های فلسفه بورژوائی معاصر که عمدتا خصلت ایدئالیستی ـ عینی دارند، عبارتند از:
  • · نئوهگلیانیسم،
  • · اونتولوژی نوین،
  • · نئوتومیسم.[6]
  • وجه مشترک اصلی این فرم های ایدئالیسم عینی عبارت از این است که در احکام فلسفی آنها اگر چه وجود عینی جهان خارج برسمیت شناخته می شود، اما فقط به عنوان نتیجه کردوکار روحی و خلاق، بمثابه تجسم (جسمیت یافتن) و یا شکوفائی یک اصل ماورای طبیعی، ایده ای و روحی عینی (خدا، روح مطلق، خرد و امثالهم)  که گویا درخارج از شعور انسانی وجود دارند.
  • ایدئالیسم عینی بنا بر ریشه های معرفتی ـ نظری خود راه حلی برای  مسئله اساسی فلسفه ارائه می دهد که در آن تفکر (شعور) بمثابه یک کل و یا بمثابه فرم های فکری معین (مثلا مفاهیم در فلسفه ارسطو و مجموعه روند تاریخی شناخت در فلسفه هگل) عینیت می یابند و مطلق می شوند و در نتیجه شکل مخدوش و یا وارونه ای از انعکاس واقعیت عینی بدست می آید.
  • ایدئالیسم ذهنی، بمثابه یک سمتگیری در آغاز قرن هجدهم توسط برکه لی و هیوم[7] بنیانگذاری شد.
  • فرم های ایدئالیسم ذهنی در فلسفه معاصر بورژوائی قبل از همه بشرح زیرند :
  • · پوزیتیویسم (و نئوپوزیتیویسم)،
  • · فلسفه حیات،
  • · پراگماتیسم و
  • اگزیستانسیالیسم.[8]
  • وجه مشترک این سمتگیری ها و مکاتب منفرد آنها عبارت از این است که
  • اولا چیزها و پدیده های واقعیت عینی از شعور ذهنی استخراج می شوند (منشق می شوند) و یا بوسیله آن ارزیابی می شوند و ضمنا اکثر اوقات مرحله حسی شناخت، بویژه احساس، عمدتا مطلق می شود،
  • ثانیا چیزها و پدیده های جهان مادی، بمثابه محتواهای شعور، بمثابه ملغمه های احساسی تلقی می شوند (از این قبیل اند مفاهیم من در آوردی زیر در امپیریوکریتیسیسم و نئوپوزیتیویسم :
  • · «عناصر حیاتی»،
  • · «سلاسل حیاتی»،
  • · «گینومن ها»،
  • · «واقعیات امور»،
  • · «آنچه که هست»[9] و غیره .
  • در رابطه با این ذهنی کردن[10] به روند شناخت مرحله بندی های متنوعی وجود دارند :
  • برسمیت شناختن واقعیت عینی که ما را نه ماهیت آن (بصورت فی نفسه و درخود)، بلکه فقط به مظاهر (پدیده های) آن راه است، مظاهری که بکمک فهم ما انتظام می یابند (فهم ما اصول انتظامی را واردشان می کند) (کانت)
  • قرار دادن من فعال و نظم بخش، یعنی خود آگاهی در مقابل آن (فیشته، ب. بائر)[11]،
  • یکی انگاشتن وجود با ادراک و احساس (برکه لی، ماخ
  • سولیپسیسم[12]، که بنا بر آن تنها خود آگاهی فردی هر انسان منفرد است که جهان را بوجود می آورد (اشتیرنر)[13].
  • اکثر ایدئالیست های ذهنی برای نجات از نتایج نهائی سولیپسیستی، برسمیت شناختن شعور ماورای فردی را از ایدئالیسم عینی به عاریه می گیرند و یا بطور بیواسطه به نتایج فیده ئیستی و یا مذهبی می رسند (مثلا «ادراک خدا» توسط برکه لی، مفهوم خدا بمثابه الزام خرد عملی توسط کانت.)
  • (دومه نیکو لوسوردو در کتابی که در باره کانت نوشته، بر مبنای مکاتبات فیشته با کانت، به کانت نوعی تقیه برای گریز از سانسور و پیگرد را نسبت می دهد. مترجم)
  • ریشه های معرفتی ـ نظری ایدئالیسم ذهنی در عوامل زیر نهفته اند :
  • در مطلق کردن عناصر معرفتی و استقلال بخشیدن به آنها،
  • در مطلق کردن مرحله حسی شناخت و استقلال بخشیدن به آن،
  • در مطلق کردن احساس و استقلال بخشیدن به آن،
  • در سوبژکتیویسم بطور کلی، یعنی در استقلال بخشیدن سوبژکتیویستی به احساس و تفکر.
  • ایدئالیسم ذهنی، اسکپتیسیسم معرفتی و اگنوستیسیسم (ندانم گرائی) را بطور بالقوه در بطن خود دارد و بسیاری از نمایندگان ایدئالیسم ذهنی نیز بدان اعتراف می کنند (برکه لی، کانت، ماخ و پوزیتیویسم).
  • مطالبات اکتیویستی (مثلا فیشته)، فاتالیستی (تقدیرگرایانه) و مذهبی مستقیم نیز به یکسان در دامن ایدئالیسم ذهنی پرورش می یابند و در فلسفه بورژوائی معاصر (به استثنای تعداد انگشت شماری از آنها) کفه ترازو به نفع گرایشات فاتالیستی و مذهبی سنگینی می کند.
  • ایدئالیسم ذهنی در بررسی مسائل جامعه، بویژه به تئوری نخبگان[14] (پر بها دادن به نقش شخصیت های منفرد در تاریخ) پر و بال می بخشد
  • این ریشه های اجتماعی ایدئالیسم در عوامل زیرین نهفته اند:
  • در مناسبات جامعه منقسم به طبقات متخاصم،
  • در تقسیم کار اجتماعی و قبل از همه
  • در جدائی کار فکری از کار جسمی، که در جریان توسعه جامعه طبقاتی رفته رفته تعمیق یافته است.
  • همانطور که امکان وارونه کردن رابطه ماده و شعور، ایزوله کردن گشتاورهای منفرد روند شناخت، استقلال بخشیدن و مطلق کردن یکجانبه آنها در بغرنجی شناخت نهفته است، به همانسان نیز این امکان تحت تأثیر تعیین کننده چنین شرایط اجتماعی جامه عمل می پوشد، تحت تأثیر شرایط اجتماعی ئی که اقشار معینی از طبقه حاکمه آموزش عمومی را در انحصار خود دارند، بطور یکجانبه به کردوکار معنوی صرف، یعنی کردوکار مجزا از پراتیک اجتماعی مشغول می شوند و منافع طبقات استثمارگر، سرپوش نهادن بر تضادهای جامعه را و سد کردن راه پیشرفت اجتماعی و علمی را ایجاب می کند.
  • ایدئالیسم و مذهب هم از لحاظ ریشه های معرفتی ـ نظری شان و هم از لحاظ ریشه های اجتماعی شان دارای وجوه مشترک معینی اند که بر زمینه اجتماعی واحدی، بر زمینه جامعه طبقاتی مبتنی بر استثمار انسان بوسیله انسان رشد می کنند و بطور بی وقفه به باز تولید خود می پردازند.
  • ایدئالیسم محصول جامعه منقسم به طبقات است و ادامه حیاتش به ادامه حیات جامعه طبقاتی وابسته است.
  • مفهوم «ایدئالیسم» در قرن هجدهم میلادی پا به عرصه نهاد و برای اولین بار برای نامیدن موضع فکری و معرفتی ـ نظری برکه لی به کار رفت.
  • دیده رو در «نامه ای در باره کورها» (1749 میلادی) از مفهوم ایدئالیسم تعریف دقیقتری ارائه می دهد:
  • «ایدئالیست فلاسفه ای را می نامند که تنها به وجود خویش، به احساس های خویش واقفند، که در درونشان بدنبال هم روانند.
  • از این رو ایدئالیست ها به چیز دیگری اعتبار قائل نمی شوند.
  • ایدئالیسم سیستمی است که باعث سرافکندگی روح بشری و فلسفه است و اگرچه باطل تر از آن چیزی وجود ندارد، با این حال مبارزه علیه آن بسیار دشوار است.
  • ایدئالیسم در سه گفتار دکتر برکه لی، اسقف کلوین بطور عریان و بی پرده بیان می شود.»
  • در این دوره مقابل هم قرار دادن ماتریالیسم و ایدئالیسم (و یا روحگرائی)  مرسوم است.
  • در ادبیات و فلسفه کلاسیک بورژوائی آلمان، بویژه در آثار شیللر مفهوم «ایدئالیسم» به معنی دیگری به کار می رود:
  • ایدئالیست بر خلاف رئالیست به کسی اطلاق می شود که از آرمان (ایدئال) خرد لبریز است و آن را راهنمای خود قرار می دهد.
  • «چون رئالیست تابع ضرورت طبیعی و ایدئالیست تابع ضرورت خرد است، پس میان آن دو همان رابطه بر قرار است که میان تأثیرات طبیعی و اعمال خرد حاکم است.
  • وقتی که رئالیست در عمل اخلاقی خویش نیز خود را براحتی و با فراغت خاطر تابع ضرورت جسمی می سازد، ایدئالیست باید به خود بپیچد و بدون درنگی بر علوم طبیعی خویش خشم گیرد و در چنین حالت برانگیختگی قادر به هیچ کاری نباشد.»[15]
  • در کتاب شلینگ «راجع به فلسفه نوین» (1827 میلادی)[16] ایدئالیسم بار دیگر در رابطه با نقطه نظر معینی، یعنی بمثابه نقطه نظر معرفتی ـ نظری ایدئالیستی ـ ذهنی مورد استفاده قرار می گیرد:
  • «ما شاهد دو گرایش در فلسفه برای توضیح تاریخ پیدایش طبیعت هستیم :
  • گرایش اول برای طبیعت وجود عینی قائل می شود، یعنی بمثابه چیزی که در خارج از تصورات ما وجود دارد،
  • گرایش دوم اما آن را بطور ایدئالیستی بمثابه چیزی که صرفا  در تصورات وجود دارد، در نظر می گیرد.»
  • اما هگل، برعکس، در کتاب «دایرة المعارف علوم فلسفی» (1830 میلادی)[17] می نویسد :
  • «این ایدئالیته اشیای پایان پذیر[18] قانون اصلی فلسفه را تشکیل می دهد و لذا هر فلسفه حقیقی ایدئالیسم محسوب می شود.»
  • هاینه در کتابش بنام «در باره تاریخ مذهب و فلسفه» (1834 میلادی)[19] ایدئالیسم را آموزش ایده های مادرزاد، ایده های اپریوری تعریف می کند.
  • بنظر او حسگرائی و ماتریالیسم از سوئی و ایدئالیسم و روحگرائی از سوی دیگر عمدتا یکسان اند.
  • مارکس و انگلس میان ماتریالیسم و ایدئالیسم هم در رابطه با تئوری شناخت و هم در رابطه با سیستم های فلسفی متفاوت تفاوت می گذارند.
  • در «تزهائی در باره فویرباخ» (1845 میلادی)[20] می خوانیم :
  • «عیب اصلی ماتریالیسم سابق (به انضمام ماتریالیسم فویرباخ) عبارت است از این که آن شیئ، واقعیت و حسیت را تنها بصورت ابژکت و یا نگرش در نظر می گیرد، ولی نه به مثابه کردوکار حسی، انسانی، پراتیک، نه بطور سوبژکتیف.
  • به این دلیل است که جنبه کوشا و کنشگر، به جای این که از سوی ماتریالیسم مطرح شود، از سوی ایدئالیسم، آن هم فقط به صورت انتزاعی مطرح شده است.
  • زیرا ایدئالیسم طبیعتا از کردوکار واقعی و حسی ئی از این دست خبر ندارد.»
  • انگلس در کتاب «لودویگ فویرباخ و پایان فلسفه کلاسیک آلمان» (1888 میلادی)[21] خاطرنشان می شود :
  • «کسانی که مدعی تقدم روح بر طبیعت اند، در آخرین تحلیل به خلقت جهان، به نحوی از انحاء، باور دارند (این خلقت در آثار فلاسفه ای از جمله هگل، حتی پیچیده تر و امکان ناپذیرتر از مسیحیت می شود)، به اردوگاه ایدئالیسم تعلق دارند.
  • کسانی که طبیعت را بر روح مقدم می دانند، به مکاتب مختلف ماتریالیسم تعلق دارند.
  • مفاهیم ماتریالیسم و ایدئالیسم در آغاز، معنی دیگری نداشته اند و در این کتاب نیز به معنی دیگری به کار نخواهند رفت.»
  • انگلس در بررسی تاریخ فلسفه اشاره می کند که ماتریالیسم همانند ضد خود، ایدئالیسم مراحل توسعه چندی را پشت سر گذاشته است.
  • این مراحل توسعه را انگلس در کتاب «آنتی دورینگ» (1878 میلادی)[22] چنین مطرح می سازد :
  • «فلسفه آنتیک، ماتریالیسم اولیه و خودرو[23] بود و لذا نمی توانست در باره رابطه ماده و تفکر نظر روشنی داشته باشد.
  • ضرورت روشن کردن این رابطه اما سبب شد که آموزش مربوط به روح مجزا از جسم بوجود آید و سپس به ادعای فنا ناپذیری روح منجر شود و بالاخره به مونوته ئیسم (یکتاپرستی) منتهی شود.
  • ماتریالیسم قدیمی بوسیله ایدئالیسم نفی شد.
  • اما با توسعه بعدی فلسفه، ایدئالیسم نیز دوام نیاورد و بوسیله ماتریالیسم مدرن نفی گردید.
  • این نفی نفی بمعنی بر قراری مجدد و صرف ماتریالیسم قدیمی نیست، بلکه اینجا بر مبانی ماندگار ماتریالیسم قدیمی، کلی از محتوای فکری توسعه دو هزارساله فلسفه و علوم طبیعی و خود این تاریخ دوهزارساله افزوده شده است.»
  • لنین بعدها تضاد میان «دو سمتگیری معرفتی ـ نظری اصلی» را، «دو سمتگیری ماتریالیستی و ایدئالیستی» را در کتاب خود بنام «ماتریالیسم و امپیریوکریتیسیسم» (1908 میلادی)[24] به شرح زیر مورد تجزیه و تحلیل مجدد قرار داد :
  • «ایدئالیسم آنجا آغاز می شود، که فیلسوفی ادعا می کند که چیزها احساس های ما هستند.»[25]
  • لنین ضمنا خاطرنشان می شود که مارکس و انگلس
  • «هم به نفی ماتریالیسم معیوب (ماتریالیسم عمدتا غیر دیالک تیکی) و هم به نفی ایدئالیسم نایل آمده اند.
  • نبوغ مندی مارکس و انگلس درست در همین است که آنها ماتریالیسم را توسعه بیشتر داده اند…..
  • سمتگیری فلسفی اصلی ئی را پیشرفت بخشیده اند…..
  • به پیروزی قطعی ماتریالیسم همت گماشته اند.
  • از ماتریالیسم دفاع کرده اند و نفرت و انزجار خود را نسبت به هرگونه تحریف، نسبت به هرگونه گمراهسازی و انحراف ایدئالیستی ابراز داشته اند.
  • مجموعه تذکرات فلسفی مارکس به این دو ضد شالوده ای مربوط می شوند.
  • در واقع همین پافشاری بر آشتی ناپذیری دوقلوی ماتریالیسم و ایدئالیسم، یکی از بزرگترین خدمات مارکس است که در راه فلسفی دقیقا معینی به پیش رفته است.»[26]
  • تغییرمعنی مفهوم «ایدئالیسم» با توسعه فلسفه ماتریالیستی وتعریف مستدل علمی و فراگیرمفهوم «ایدئالیسم» و همچنین تاریخ فلسفه ایدئالیستی با تشکیل ماتریالیسم دیالک تیکی و تاریخی پیوند تنگاتنگ داشته اند.
  • مراجعه کنید به
  • · مسئله اساسی فلسفه،
  • · ماتریالیسم،
  • · فلسفه.

پایان


[1] Idealismus [griech à  lat]

[2] subjektiv-menschliche Bewusstsein

[3] PLATON

[4] Thomismus (THOMAS VON AQUIN)

[5] LEIBNIZ und HEGEL

[6] der Neuhegelianismus, die sog. neue Ontologie, der Neuthomismus

[7] BERKELEY und HUME

[8] der Positivismus (und Neupositivismus), die Lebensphilosophie, der Pragmatismus, der Existentialismus

[9] die «Weltelemente», «Vitalreihen», «Gignomene», «Sachverhalte», das «Gegebene»

[10] Subjektivierung

[11] FICHTE, B. BAUER

[12] Solipsismus

[13] STIRNER

[14] Elitetheorie

[15] شیللر: راجع به سرایش بی خیال و احساساتی 1796 میلادی (Über naive und sentimentalische Dichtung 1796)

[16] SCHELLING Zur Geschichte der neueren Philosophie (1827)

[17] «Enzyklopädie der philosophischen Wissenschaften» (1830) (§ 95)

[18] Idealität des Endlichen

[19] Zur Geschichte der Religion und Philosophie in Deutschland (1834)

[20] Thesen über Feuerbach (1845)

[21] Ludwig Feuerbach und der Ausgang der klassischen deutschen Philosophie (1888)

[22] Anti-Dühring (1878)

[23] naturwüchsig

[24] Materialismus und Empiriokritizismus (1908)

[25] لنین : 14، 104.

[26] لنین : 14، 340.