سياسی

کمونیست ها ـ اکنون! وظایف مبرم تئوری، اکنون!

کمونیست ها ـ اکنون! hezbi

(حزب و جهان بینی آن)[1]

هانس هاینتس هولتس

فیلسوف فرزانه پرولتاریا

ترجمه : یدالله سلطانپور

پیشکشی

برای برادرم

علی شهبازی

که ققنوس وار در آتش عشق به توده خاکستر شد!

فقط و فقط اگر در حزب سطح تئوریکی بالائی وجود داشته باشد، امکان آن پدید می آید که اختلاف نظرها نه از طریق دسته بندی و باندبازی سیاسی، بلکه از طریق استدلال منطقی حل شوند.
برای شناخت آماج هاو برای تعیین راه، بدون همرنگ سازی اوپورتونیستی، به دقت تئوری، ماتریالیسم تاریخی، دیالک تیک و مارکسیسم ـ لنینیسم نیاز مبرم است.
از آنجا که شعور طبقاتی و همبستگی کارگری بطور خود به خودی تشکیل و حفظ نمی شود، از آنجا که شعور طبقاتی و همبستگی کارگری ببرکت شناخت موقعیت طبقاتی عام رشد می کند و تحکیم می شود، بنابرین تئوری، یعنی جهان بینی علمی گشتاور مرکزی، اصلی، صرفنظر ناپذیر و تعیین کننده پراتیک است.
فصل دوم
مبانی جهان بینی حزب کمونیست آلمان [2]
بخش پنجم
وظایف مبرم تئوری، اکنون![3]
  • اکنون، مسائل اصلی کدامند، که برای گسترش میدان پراتیک، برخورد تئوریکی به آنها ضرورت مبرم دارد؟
وظیفه مبرم اول
  • بورژوازی توانسته شمار بیشماری از کمونیست ها را نسبت به تاریخ خویش بیگانه سازد و هویت تاریخی جنبش را نابود سازد.
  • دلیل کامیابی بورژوازی را باید در مسئله عینی سرکردگی ایدئولوژیکی او دید.
  • ما اما تنها به شرط عضو و ثمره تاریخ جنبش کارگری انقلابی بودن است، که کمونیست ایم، با همه قهرمانی ها، با همه خدمات و خطاها و با همه بیدادها که در این «نبرد مرگ و زندگی»، به قول هگل، صورت گرفته، می گیرد و خواهد گرفت.
  • مقطع تعیین کننده در تاریخ جنبش کارگری انقلابی، انقلاب اکتبر است، که در آن طبقه کارگر می تواند علیه جهانی از دشمنان رنگارنگ، به پیروزی سیاسی نایل آید و ساختمان جامعه سوسیالیستی را آغاز کند.
  • ما باید به اکتبر سرخ وفادار بمانیم، اگرچه تضادهای داخلی حل نشده، در مرحله ساختمان سوسیالیسم و قدرت دشمنان خارجی، سرانجام آن را به شکست کشاندند.
  • طبقه کارگر تحت رهبری حزب کمونیست ثابت کرد، که حتی تحت شرایط بسیار نامناسب می تواند پیشرفت واقعی را ببرکت مبارزه ممکن سازد و ذلت و ادبار دولت های سوسیالیستی سابق، در اروپای شرقی، پس از پیروزی ضد انقلاب، بعدها، یعنی اکنون، عظمت این پیشرفت را برای جماعات غافل عریان و آشکار می سازد.
  • ما اما زمانی قادر به دفاع از میراث خویش خواهیم شد، که تضادهای داخلی را، که مسبب شکست بوده اند، بکمک شناخت افزار دیالک تیکی ماتریالیسم تاریخی توضیح دهیم.
  • همبستگی عاطفی و محکوم کردن اخلاقی نمی توانند حلال مشکلات باشند، اگرچه عاطفه و احساس، گشتاور لاینفک ذهنیت ما را و شور انقلابی ما را تشکیل می دهد.
  • و اخلاق مندی، بخش صرفنظر ناپذیر رفتار انقلابی است.
  • ما اما باید اخلاق مندی شخصی را از ساختارهای تاریخی ماورای شخصی تمیز دهیم و از سقوط به دره «بینش نوکرانه»[4] پرهیز کنیم، که هگل با تنفر و انزجار به تازیانه انتقاد می بندد.
  • ما نباید سیاست را بمثابه یکی از مقولات زندگی خصوصی تلقی کنیم.
  • ما باید شعور شهروندی[5] را در برابر شعور بورژوائی برپا داریم.
  • تحلیل ماتریالیستی ـ تاریخی تاریخ ما، بمثابه تاریخ مبارزه طبقاتی جهانی ـ سیاسی شدت گیر، هویت ما را بمثابه کمونیست تضمین می کند.
  • هویتی که مارکس و انگلس را، لابریولا و گرامشی را، لنین، استالین و مائو را در بر می گیرد و به زبان دیالک تیک، هویتی از هویت و نا هویت[6] را نمودار می سازد.
  • ما تنها از منبع انتقاد بطور تئوریک مستدل می توانیم، انرژی و نیروی لازم را برای بدست گرفتن ابتکار عمل استراتژیکی کسب کنیم.
  • (آنتونیو لابریولا (1843 ـ 1902 میلادی)، استاد فلسفه نظری در دانشگاه روم و یک از اولین و پرنفوذترین مارکسیست های ایتالیا محسوب می شود.
  • آثار و اندیشه های او، الهام بخش فلاسفه دیگر، از جمله آنتونیو گرامشی و بنه دیتو کروسه بوده است. مترجم)
وظیفه مبرم دوم
  • ما بر این باور استوار می مانیم که انقلاب اکتبر هرگز خطای تاریخی نبوده است، اگرچه تحت شرایط نارسی رخ داده است.
  • برای روشن کردن اهمیت سرمشقی و الگو گونه انقلاب اکتبر، باید یادآور شد که سرمایه داری در قرن بیستم، هنوز منابع مادی و امکانات توسعه کافی در اختیار داشت، تا از مهلکه بحران عمومی که با جنگ جهانی اول واردش شده بود، برای مدت درازی جان سالم بدر برد.
  • «پایان تاریخ»، یاوه ای بیش نیست، که فلاسفه تاریخ بورژوائی به خورد ما می دهند.
  • چون تاریخ از سطح کنونی سیطره عام سرمایه فراتر می رود، پس دوران ما کماکان، دوران گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم خواهد بود و یا به قول روزا لوکزمبورگ، آلترناتیوی به نام بربریت خواهد داشت.
  • اما از آنجا که سرمایه داری امروز هم، مثل سال 1917 ـ 1918 میلادی به اندازه کافی نیرومند است، تا علیه نیروهای انقلابی با توسل به مانی پولاسیون ایدئولوژیکی و با اعمال زور و سرکوب پیروز شود، بار دیگر همانند سال 1917 میلادی، امکان آن وجود دارد، که زنجیر سرمایه در حلقه سستی بگسلد، یعنی در یک کشور با شرایط نارس، ولی با تضادهای دهن باز کرده و ملتهب انقلابی در گیرد.
  • هر انقلابی، امروز از لحاظ گرایش، انقلاب سوسیالیستی خواهد بود.

  • · چون در کشورهای در حال توسعه، دیگر امکان تکرار انقلاب بورژوائی وجود ندارد، تا کشور مربوطه راه تاریخی گذار از جامعه سرمایه داری به سوسیالیسم را طی کند.
  • انقلاب بورژوائی، دیگر در هیچ کشوری نمی تواند، نیروهای سازنده سرمایه داری در مرحله ساختمان سیستم را آزاد سازد، بلکه آن را به مذبح مکانیسم استثماری سرمایه انباشت شده قدرت های امپریالیستی خواهد برد.
  • از سال 1945 میلادی به بعد مثال های زیادی در این زمینه وجود دارد.
  • به احتمال قوی، در آینده نیز جامعه ای که گذار از سرمایه داری به کمونیسم را تحقق می بخشد، همانطور که در اتحاد شوروی در سال 1917 میلادی اتفاق افتاد، جهش از سرمایه داری شبه «مستعمراتی» به سوسیالیسم را پیش خواهد گرفت و با تضادهای اقتصادی، مؤسسه ای و ایدئولوژیکی دست به گریبان خواهد شد.
  • مجموعه جنبش جهانی کمونیستی باید به حمایت از هر انقلابی که رخ می دهد و یا تحت فشار سرمایه داری به مقاومت برمی خیزد (مثلا کوبا) برخیزد.
  • حمایت مورد نظر باید علاوه بر همبستگی، با طرح مبارزه طبقاتی بین المللی همراه باشد، مبارزه طبقاتی عاری از کوتاه آمدن ها و تسلیم طلبی ها که همواره به پیروزی طبقه حاکم منتهی می شوند.
  • اینکه تضمین هر انقلاب در هر جا، تنها با برقراری یک رژیم ماهیتا سوسیالیستی، یعنی با استفاده از وسایل دیکتاتوری پرولتاریا امکان پذیر است، احتیاج به بحث ندارد.
  • اما برای مقابله با خطرات مسخ (تجربه ای که ما در گذشته داشته ایم)، در کشورهائی که از مرحله حقوق دولتی کاملا توسعه یافته بورژوائی راه سوسیالیسم در پیش نمی گیرند، به تئوری فرم های سازمان دولت و جامعه نیاز مبرم خواهد بود.
  • توسعه سیستم حقوقی بورژوائی به سیستم حقوقی سوسیالیستی تفاوت جدی دارد با تشکیل سیستم حقوقی سوسیالیستی از قانون اساسی جامعه ماقبل سرمایه داری.
  • اگرچه اینجا نیز عوامل معینی نقش تعیین کننده دارند، اما خودویژگی تاریخی خطر بروز یک اوپورتونیسم پراگماتیکی را در بطن خود دارد و با تدوین تئوریکی مطالبات صوری قانونیت سوسیالیستی می توان علیه آن وارد عمل شد.
وظیفه مبرم سوم
  • همانطور که هم تجارب تاریخی و هم معارف دیالک تیکی از تضادهای ساختاری نشان می دهند، باید به تداوم مبارزه طبقاتی در حین ساختمان سوسیالیسم آگاه بود، مبارزه ای که به سبب تهدیدات خارجی تشدید می شود.
  • هم استالین و هم مائو به این جهت دیالک تیک تاریخ اشاره کرده اند.
  • حتی پس از برقراری مناسبات مالکیت سوسیالیستی بسیاری از انسانها برای مدت مدیدی نمی توانند به سمتگیری در راستای معیارهای ارزشی و انتظارات سوسیالیستی روی آورند.
  • · قدرت شعور فقط به نفع انقلاب عمل نمی کند، بلکه به نفع مقاومت ارتجاعی و ضد انقلاب علنی و عریان نیز عمل می کند.
  • · و گرنه درک پدیده هائی مانند خروشچف و گورباچف غیر ممکن می گردید.
  • هر تئوری ساختمان سوسیالیسم (و ما علاوه بر تئوری انتقاد از سرمایه داری، به چنین تئوری ئی نیز نیاز مبرم داریم، تا آماج های خود را به روشنی نشان دهیم) باید کیفیت مبارزه طبقاتی برای دفاع از حاکمیت سیاسی پرولتری بدست آمده  را تعیین کند.
  • · ما قبل از انقلاب، علیه سیستم دولتی حاکم مبارزه می کنیم و بعد از انقلاب پیروزمند، باید برای پی ریزی جامعه ای فارغ از حاکمیت، حاکمیت پرولتاریا را برقرار سازیم.
  • قدرت دولتی پرولتاریا به سبب تهدیدات داخلی و خارجی، نمی تواند بدون داشتن دستگاه فشار به هدف خود برسد.
  • اتحاد شوروی در فاصله دو جنگ جهانی اول و دوم در این وضع قرار داشت.
  • این وضع، تحت شرایط مشابه، تکرار خواهد شد.
  • ما باید بلحاظ تئوریک، برای این مرحله تدارک ببینیم، اگر نمی خواهیم همان اشتباهاتی را مرتکب شویم، که در اولین تلاش برای ساختمان سوسیالیسم مرتکب شده ایم.
  • شکی نیست، که هر جامعه سوسیالیستی که در محیط خصمانه و کاپیتالیستی توسعه می یابد، باید در مقابل مداخلات و توطئه های براندازی قادر به دفاع از خود باشد.
  • جامعه سوسیالیستی نباید بگذارد که عمل سیاسی و آماج های برنامه ای اقتصادی اش بوسیله دشمن دیکته شود.
  • توطئه موسوم به مصوبات (ک. اس. زد. ای)[7]، همانطور که غرب امروز از بیانش امتناعی ندارد، به نیت رخنه و نفوذ در سوسیالیسم بوده است.
  • گشتاورهای صرفنظرناپزیر یک برنامه تحول درازمدت عبارتند از :
  • وحدت سیاسی رهبری دولتی،
  • از بین بردن شالوده های اقتصادی ساختارهای طبقاتی و
  • تجدید تربیت توده ها.
  • · اما همزمان، باید به این مسئله واقف بود که تحول جامعه به سوسیالیسم، تنها به شرط شرکت اکثریت مردم می تواند امکان پذیر گردد.
  • و این معنائی جز گسترش روزافزون شرکت مردم در کردوکار دولتی، ساختار بندی فرم های دموکراسی از پائین به بالا، توسعه ابتکارات خودگردانی، فونکسیون های شرکت در تصمیمگیری ها در کارخانه و سایر محل های کار و زندگی ندارد.
  • بسیاری از این نکات در قانون اساسی اتحاد شوروی درج شده بودند، ولی فقط در برخی عرصه ها جامه عمل پوشیدند.
  • دموکراتیزه کردن جامعه، اما یک کل است و باید در همه عرصه ها تحقق یابد.
  • تضاد میان آماجگذاری و تحقق بخشی آماج ها، در وهله اول، نه در شعور دست اندرکاران سیاسی، بلکه در ناسازگاری های عینی است، که مشخصه هر دوره گذار از یک فرماسیون اجتماعی به فرماسیون اجتماعی دیگر است و بی تردید در ضمیر انسان ها انعکاس می یابد و به همین دلیل هم می تواند از طریق تآمل تئوریکی حل شود.
  • شکی نیست که آزادی مجادله تئوریک پیش شرط لازم برای برخورد با این تضادها و کشف استراتژی های عملی برای ساختمان فرم سازمان اجتماعی است.
  • اما در این مسئله هم شکی نیست که مبارزات فراکسیونی بر سر قدرت، خطری جدی برای رژیم  بی ثبات جدید محسوب می شود و اگر خود طرفین دعوا هم نخواهند، در عمل به نفع دشمن تمام می شود.
  • چون وحدت حزب، بمثابه فرم سازمانی نیروهای انقلابی، شرط لازم برای قدرت عمل داشتن آن است.
  • ضمنا باید دانست که در جریان ساختمان جامعه نوین می تواند در حزب، در مورد مسائل و نحوه اجرای آنها اختلاف نظر وجود داشته باشد.

  • · فقط و فقط اگر در حزب سطح تئوریکی بالائی وجود داشته باشد، امکان آن پدید می آید که اختلاف نظرها نه از طریق دسته بندی و باندبازی سیاسی، بلکه از طریق استدلال منطقی حل شوند.
  • اما از آنجا که اینجا، بر خلاف پلورالیسم بورژوائی، اختلاف نظر ناشی از اختلاف منافع طبقاتی نیست و هدف کشف بهترین راه حل برای معضلات اجتماعی است، پس تصمیمات هم باید برمبنای نظر کلی مبتنی بر بحث و استدلال علمی صورت گیرند و جامه هنجار عمل مشترک در بر کنند.
  • مدل پالمانتاریسم بورژوائی را نمی توان در مرحله ساختمان فرم اجتماعی نوین سرمشق خود قرار داد.
  • · عیب و نقص بزرگ اتحاد شوروی در ساختمان سوسیالیسم، که عواقب ناگوار و مصیبت باری را موجب شد، عبارت از این بود، که ساختارهای قدرت، که دیکتاتوری پرولتاریا می بایستی بوسیله آنها اجرا شود، به شکل خودپو و لذا بوروکراتیک ـ پلیسی ـ دولتی تشکیل شدند و در باره مسائل قانون اساسی بحث عملی مؤثری صورت نگرفت.
  • در نتیجه، قانون اساسی عالی سال 1936 می بایستی فاقد شالوده جدی در زندگی واقعی بماند.
وظیفه مبرم چهارم
  • کمونیست ها در نخستین تلاش برای ساختمان سوسیالیسم، توانستند از انتقاد از سرمایه داری، بطور بی واسطه و عملا به ساختمان مرحله به مرحله جامعه نوین اقدام کنند.
  • آنها اکنون پس از شکست تلاش اول، به توجیه آماج های سیاسی خود نیاز مبرم دارند، که باید از حد انتقاد از نواقص و عیوب سرمایه داری فراتر رود.
  • آنها باید حداقل، داربست و چارچوب عام جامعه سوسیالیستی را و شیوه عملکرد آن را طرحریزی کنند، تا نگویند که «مدل» آنها بلحاظ تاریخی کهنه شده است.
  • اما هر دیالک تیسینی می داند که کیفیت نو، تنها و تنها بمثابه «نفی تعین مند» فرماسیون کهنه می تواند تعریف شود.
  • این بدان معنی است که پیش شرط گذار به سوسیالیسم، در زمینه نکات یاد شده، عبارت است از تحلیل انتقادی ساختار سرمایه داری معاصر و تضادهای درونی آن.
  • پس کمونیست ها به یک تئوری اقتصاد سیاسی سرمایه داری معاصر نیاز مبرم دارند.
  • این تئوری باید به طرح این سؤال بپردازد، که آخر و عاقبت انباشت سرمایه که با سرعت روز افزون افزایش می گیرد و همزمان در متروپول ها قدرت خرید مردم کاهش می یابد و در کشورهای وابسته ذلت و بی خانمانی تشدید می شود، آنسان که اکنون نصف بشریت خانه خراب شده، چه خواهد شد؟
  • اینکه انباشت سرمایه هرچه بیشتر به شکل عملیات مالی و نه بمثابه نتیجه اعتلای راندمان تولید تحقق می یابد، نشاندهنده مرحله جدیدی در بحران سرمایه داری است.
  • تضاد اصلی سرمایه و کار، اکنون چه فرم حرکتی کسب کرده است و خود را در کدامین مؤسسات اجتماعی آشکار می سازد؟
  • تشدید تضاد ضرور میان اقتصاد سرمایه داری بر شرایط حفاظت از محیط زیست چه تأثیراتی بجا خواهد گذاشت؟
  • استراتژی های سیاست زدائی که سبب فروکش مبارزه طبقاتی می شوند، کدام اند؟
  • طبقه کارگر باید کدام فرم های سازمانی را توسعه دهد، تا جلوی بین المللی کردن سرمایه را سد کند؟
  • سؤال بسیار است و پاسخ، تا کنون، اندک.
  • شکی نیست که پاسخ ها را نمی توان در تاکتیک های هرازگاهی سیاست روز پیدا کرد.
  • برای کشف پاسخ، به طرح تئوریکی نیاز مبرم هست.
  • واقعیت عینی باید در طرح تئوریکی نه با توصیف نمودها و پدیده ها، بلکه با تدوین جزء به جزء و بی کم و کاست مقوله ها قابل شناخت گردد.
وظیفه مبرم چهارم
  • به سبب شفاف نبودن ساختارهای تعیین کننده، که بوسیله آنها روندهای اجتماعی در مسیرهای بظاهر مقدر منحرف می شوند، به سبب مانورهای منحرف کننده و فونکسیون های گمراهساز صنعت فرهنگی، نقش شعور برای جنبش انقلابی  بمراتب بزرگتر از قبل شده است.
  • شعور، یعنی کلنجار مفهومی، تا شناخت بغرنجی واسطه گری های پنهان در ورای هاله بی واسطگی امکان پذیر گردد و بعد تصمیمات لازم از موضع طبقاتی اتخاذ شود، موضعی که از آنجا مبارزه رهبری می شود.
  • شعور، اما در تحلیل نهائی، عبارت است از پروژکسیون عام درک شده به محتواهای تجارب زندگی و منافع شخصی سوبژکتیف خود.
  • بدون «جبر انقلاب» (هرتسن)، بدون جبر دیالک تیکی انقلاب، بیواسطگی تجارب زندگی نسبت به پلورالیسم (تعدد) سوبژکتیویسم های خنثی گر، بدون ترجمه شرایط خاص، از جبر، چیزی جز کلیشه (شماتیسم) توخالی و بی محتوا باقی نمی ماند.
  • · شاهراه دیالکتیک دو سویه است :
  • عمل فردی شده سوبژکت انسانی به درجه عامیت مفهوم اعتلا داده می شود و در مبارزه طبقاتی لغو می شود، یعنی همزمان حفظ و نفی می شود.
  • عامیت مفهوم، اما در فردیت بود فردی عیان می گردد و تحقق می یابد.
  • به قول هراکلیت، «راه رفته و برگشته یکی است.»
  • این راه  را، اما دو بار باید طی کرد.
  • باید رفت و برگشت، تا دیالک تیکیت حقیقت، وحدت تئوری و پراتیک قوام یابد.
  • در دوره شکست، هسته حزب کمونیست آلمان، خود را حفظ کرد و بار دیگر گرد آمد.
  • اینکه از این هسته، دوباره جنبشی قوام یابد و رأس طبقه کارگر را تشکیل دهد، بسته به این است، که بتوانیم، بدون داشتن توهم و بدون تسلیم طلبی، بخاطر جامعه سوسیالیستی دیگری، نوئی به پیکار برخیزیم.
  • برای شناخت آماج هاو برای تعیین راه، بدون همرنگ سازی اوپورتونیستی، به دقت تئوری، ماتریالیسم تاریخی، دیالک تیک و مارکسیسم ـ لنینیسم نیاز مبرم است.
  • از آنجا که شعور طبقاتی و همبستگی کارگری بطور خود به خودی تشکیل و حفظ نمی شود، از آنجا که شعور طبقاتی و همبستگی کارگری ببرکت شناخت موقعیت طبقاتی عام رشد می کند و تحکیم می شود، بنابرین تئوری، یعنی جهان بینی علمی گشتاور مرکزی، اصلی، صرفنظر ناپذیر و تعیین کننده پراتیک است.
  • طبقه کارگر تنها ببرکت یک جهان بینی مشترک می تواند بر پراکندگی و تفرقه خویش، که از مناسبات سرمایه ناشی می شود، غالب آید.
  • حزب کمونیست آلمان، در سال 1993 میلادی، 15 سال بعد از پلنوم مانهایم، تزهای برنامه ای پیشین را پذیرفت  و بر این پایگاه جهان بینی قد برافراشت.
  • حزب در اساسنامه خود «سازماندهی تحکیم و توسعه هرچه بیشتر سوسیالیسم علمی را وظیفه خود قرار داد و نتایج تضمین شده این کار علمی را برای تشکیل عزم و اراده واحد به خدمت گرفت.» (ماده سوم)
  • حزب کمونیست آلمان، بنا بر تصمیم اعضای خود، وفاداری خود را به این وظیفه و تکلیف ـ چه بلحاظ نظری و چه بلحاظ عملی ـ اعلام داشت.

سوسیالیسم، مائده آسمانی نیست که بر ملتی نازل شود.

سوسیالیسم را باید بر مبنای معارف و طرح های درست علمی، ببرکت و در روند مبارزه ای طولانی و دشوار برپا داشت!

پایان فصل دوم

ادامه دارد


[1] Hans Heinz Holz : Kommunisten heute Die Partei und ihre Weltanschauung Essen : Neue-Impulse-Verl., 1995

[2] Zu den weltanschaulichen Grundlagen der DKP

[3] Dringliche Aufgaben der Theorie heute

[4] Kammerdienerperspektive

[5] citoyen

[6] Identität von Identität und Nicht-Identität

[7] KSZE-Beschlüsse