گوناگون

خدا مراد فولادی

sheerشب شبق اسا مرا ویرانه کرد

با غم ِدر یوزِگان همخانه کرد

شب فرو افکندم از اوج ِبلند

شد گرفتاریِ ِذهنم چون و چند

شب مرا افکند در قعرِ حضیض

خاندانم شد گرفتار و مریض

باغ ِرنگین در سیاهی رنگ باخت

اسمان تاریک شد تا شب بتاخت

شد هوا الوده با گندِ سموم

با هوا الوده شد ذهن ِعموم

رِنگِ موسیقی نهان در پرده شد

اوردهشادی از دل رفت،غم  شد

هر چه در شب نشر یابد ابتذال

خاطرم از نشرِ شب گیرد ملال

ارام گیردچون ز شب  مستبد

این شبِ منفور را هستم به ضد

ای فروغ ِ انقلاب کارگر

سرخ دامن کن جهان بنمای فر

این سیاهی را فرو پاشان ز هم

از سرِ مردم بگردان این ستم

بر گشا بر دیدِ مردم باغ را

نورافشان کن زمین و راغ را

دستِ ظلمت از جهان بر کنده کن

دشت گل را از شعف پر خنده کن

بی تاریخ. بی پایان

فرهنگ توسعه – 1388 info@farhangetowsee.com