نظری

مسأله طبقات، قطب بندی اجتماعی و تشکیل طبقات*

تجزیه و تحلیل Neoliberal

مسأله طبقات، قطب بندی اجتماعی و تشکیل طبقات*

اکه هارد لیبه رام

پروفسور، حقوقدان واندیشمند معاصر آلمانی

ترجمه :  ش. میم. بهرنگ

بخش فهرست مطالب
مقدمه مسأله طبقات، قطب بندی اجتماعی و تشکیل طبقات
1 مشکلات کار و نقاط اساسی
2 بحران عامل ذهنی (سوبژکتیف) و یا وداع با پرولتاریا؟
3 شرایط جدید طبقه سازی سیاسی
4 مسئله اصلی : احیای شعور طبقاتی و پیکار طبقاتی
مقدمه
مسئله طبقات، قطب بندی اجتماعی و تشکیل طبقات
گونتر گراس (نویسنده آلمانی) در 17 اکتبر 1970 در مجله اشپیگل نوشت :

آلمان فدرال یک جامعه طبقاتی است!

ولفگانگ آبندروت[1] ضمن تأیید نظر او نوشت :

حق با تو ست!

آلمان فدرال یک جامعه طبقاتی است و غیر از آگاهی بدان، عیب و نقصی در کار نیست!

  • اکنون بعد از گذشت بیش از سی سال فقط تغییرات ناچیزی در آن صورت گرفته و 15 سال پس از انضمام آلمان دموکراتیک، بدنبال یک ضدانقلاب درسال 1990 هنوز در آنجا آگاهی دیگری نسبت به امور وجود دارد.[2]
  • با این حال دره موجود میان واقعیت طبقاتی جامعه و شناخت آن عمیقتر شده است.
  • یکی از مهمترین وظایف نیروهای مارکسیست در آلمان، عبارت است از اینکه تضادهای اجتماعی و مبارزات جاری در سیاست را به عنوان تضادهای طبقاتی افشا کنند و بدین وسیله ازساختارهای حاکمیت در شرایط کنونی پرده بردارند و رویاروئی های جاری را به عنوان تضاد منافع طبقاتی توضیح دهند.
  • کارل مارکس در مقدمه ای بر کتاب نقد فاسفه حقوقی هگل نوشت:
  • «برای به رقص در آوردن این مناسبات متحجر، قبلا باید آهنگ خود را بگوشش خواند!»[3]
  • ولی این فقط یک طرف قضیه است.
  • در دهه های اخیر تغییرات عمیقی در شیوه تولید سرمایه داری رخ داده وساختار طبقاتی جامعه زیر و رو شده است.
  • فرم های سوسیالیزاسیون سیاسی و تحریف نیز تغییر یافته اند.
  • مسأله طبقات به موضوع مهمی برای علمای مارکسیست آلمان تبدیل شده است، ولی مطالعات مشخص عینی در این زمینه کمیاب اند.[4]
1
مشکلات کار و نقاط اساسی
  • شرایط کنونی موجود از ضرورت نوسازی تئوری مارکسیستی طبقات و همچنین تجزیه و تحلیل عمیق و همه جانبه طبقات اجتماعی حکایت می کند.
  • اولا از آن رو که سیر نئولیبرال سرمایه داری معاصر و تبیین مسأله طبقات با همدیگر رابطه ای تنگاتنگ دارند.
  • چه، «درمناسبات میان کار و سرمایه، بار دیگر آهنگی گوشخراش نشسته است.»[5]
  • «قطب بندی اجتماعی و مبارزه طبقاتی از بالا، بطور آشکاری شدت می یابد.
  • در آگاهی روزمره مردم عناصری از نگرش شبه طبقاتی نسبت به جامعه، سیاست و دولت زاده می شوند.
  • بطور روزافزونی (حتی در مطبوعات بورژوائی) از جامعه طبقاتی، از فروپاشی طبقه متوسط، از ضرورت یک آگاهی عمیق نسبت به تفاوت های طبقاتی و غیره سخن می رود.»[6]
  • ولی با این حال، برخورد طبقاتی نسبت به جامعه و بویژه تئوری مارکسیستی طبقات در موضع دفاعی قرار دارند.
  • ثانیا ما به سبب تغییرات تکان دهنده اجتماعی، که عمدتا نتیجه انقلاب میکروالکترونیکی و بیوگنتیکی در نیروهای مولده است، به بررسی حتی الامکان دقیق تغییرات اقتصادی ـ اجتماعی سه دهه اخیرنیاز داریم.
  • تحولات پدید آمده در مناسبات و ساختارهای طبقاتی که نتیجه روند اجتماعی شدن اند، باید دقیقتر مورد بررسی قرار گیرند.
  • موضوعات محتاج به بررسی از این قرارند:
  • سرمایه مالی، درحال حاضر،
  • مدیریت اقتصادی،
  • بروکراسی دولتی،
  • زبدگان سیاسی،
  • تشکیل مجدد یک قشر انگلی در رأس هرم اجتماعی،
  • روندهای مبتنی بر تفاوت و جدائی محل کار طبقه مزدبگیر، بویژه اختلاف چشمگیر در میزان درآمد آنها،
  • وضع کارگران خارجی،
  • تحقیر و تضعیف زنان،
  • نقش جدید کارفکری و روشنفکران،
  • کمیت و کیفیت جدید مناسبات نامطلوب و نامطمئن کاری،
  • تنزل اهمیت کارگاههای بزرگ سرمایه داری،
  • تشکیل مجدد پرولتاریا، به عنوان طبقه پایین جامعه و تشدید قشربندی درونی آن که عمدتا درخارج از روند بازتولید اجتماعی صورت می گیرد.
  • اما نتایج حاصل از این تجزیه و تحلیل، نمی توانند تصویرجامعی برای پیشگوئی روشن بدست دهند.
  • ثالثا سخن برسرجنبه بین المللی و رابطه آن با شرایط ملی طبقات و رشد آنها در شرایط کنونی است.
  • تجزیه و تحلیل جامعه طبقاتی آلمان فدرال باید بین المللی شدن و اروپائی شدن اقتصاد سرمایه داری را و تأثیر این روند برمناسبات میان طبقات ملی را در نظر بگیرد.
  • جنگ رقابت آمیز برسر اسفناکترین مناسبات اجتماعی و روابط کاری در جریان است.
  • بین المللی شدن مبارزه طبقاتی از پایین، علیه این وضع اسفناک، بطور نطفه ای در حال نشو و نما ست.
  • فراموش نباید کرد، که تفاوت های چشمگیری میان شرایط جهانی و اوضاع حاکم بر کشورهای صنعتی سرمایه داری وجود دارد.
  • «همانطور که مارکس در مانیفست، اوج تضادهای طبقاتی میان بورژوازی و پرولتاریا را از سوئی، در مقیاس تاریخی ـ جهانی آن نشان داد و از سوی دیگر، نیروهای طبقاتی رزمنده را از نظر تاریخی و بطور مشخص در فرانسه و دیگر جاها حلاجی کرد، اکنون نیز باید به همان سان، تضاد طبقاتی تعیین کننده بین المللی، میان سرمایه ترانس ناسیونال و میلیاردها انسان درحال استثمار را (که در کشورهای جهان اول و سوم زندگی می کنند و به انواع و اقسام مختلف غارت می شوند) ازسوئی و تنوع مشخص طبقات، فراکسیونهای طبقاتی و فرم های متناقض درحال گذار را (که بوسیله انستیتوهای میانجی روندهای اجتماعی شدن تقویت شده و زیرسرپوش گذاشته می شوند)، در کشورهای صنعتی سرمایه داری بررسی کرد.»[7]
  • دردرون طبقه مزدبگیر کشورهای صنعتی سرمایه داری، هنوز هم عمدتا رضایت اجتماعی وجود دارد، هر چند که آنجا هم نگرانی نسبت به وضع زندگی درحال افزایش است.
  • سیستم تأمین اجتماعی در آلمان فدرال، هنوز در سطح مشخصی وجود دارد، ولی تخریب آن رفته رفته سرعت می گیرد.
  • رابعا ویژگی مهم مناسبات طبقاتی در آلمان فدرال، عبارت از این است، که با انضمام جمهوری دموکراتیک آلمان، جامعه ای فارغ از تضادهای آشتی ناپذیر طبقاتی بر کنار شده و ضمیمه آلمان غربی گردیده است.
  • ویژگی این امر عبارت است از تغییرات همه جانبه ساختاری و اجتماعی :
  • سلب مالکیت از دارائی متعلق به مردم و یورش بانک های بزرگ آلمان غربی، برای تصاحب آن.
  • درهم کوبیدن کارخانجات بزرگ صنعتی.
  • بیکارکردن میلیونها انسان زحمتکش.
  • ایجاد منطقه خود ویژه ای، بنام شرق، با سطح بمراتب نازلتر دستمزد، در مقایسه با آلمان غربی (برای مثال : دستمزدها و حقوق مردم آلمان شرقی کمتر از 70 درصد مبلغ قرارداد کاری جاری است.)
  • از ویژگی های ساختار طبقات در آلمان فدرال، نه فقط این تحولات عمیق اقتصادی ـ اجتماعی در آلمان شرقی، بلکه تأثیر کماکان آگاهی سیاسی و ایدئولوژیکی باقی مانده، از فرهنگ سوسیالیستی است، که هنوز در برخی از ساختارهای سازمانی نیز به چشم می خورد.
  • خامسا ضرورت بررسی عینی مناسبات طبقاتی، با توجه به وضع سیاسی کارگران مزدبگیر و بیکاران احساس می شود.
  • تئوری طبقات، بنا بر درک مارکسیستی آن، فقط یک تئوری ساختاری نیست، بلکه تا حدود زیادی هم تئوری شرایط و راههای سیاسی تشکیل طبقات است.
  • «هر تئوری مربوط به ساختار اقتصادی و طبقات از نظر سیاسی عقیم و نازا می ماند، اگر در زندان ساختاری خویش محبوس شود و عملکرد اجتماعی مشخص آن، یعنی عوامل کلکتیو و فعال را درنظر نگیرد.»[8]
  • مشخصه جامعه طبقاتی آلمان فدرال (و تقریبا کلیه کشورهای صنعتی سرمایه داری) بیشک ضعف سیاسی و ایدئولوژیک همچنان موجود نیروهای مقاومت طبقاتی است.
  • ساختارهای پرولتری موجود در سالهای 60 تا 70 در آلمان فدرال، عمدتا فروپاشیده اند.
  • سندیکاها هم از نظر قدرت سازمانی (درجه سازمانی کارگران مزدبگیر درسندیکاها بطورمتوسط کمتر از 20 درصد است) و هم از لحاظ آمادگی برای مبارزه بطرز بارزی تضغیف شده اند.
  • دیگر حزب مارکسیستی که دارای نفوذ توده ای باشد، وجود ندارد و از این رو هیچگونه کانون تبلورسیاسی، برای نشو و نمای شعور طبقاتی بچشم نمی خورد.[9]
  • درمقابل قدرت سیاسی و معنوی سرمایه، که هدفش تنظیم روابط طبقاتی است، نیروی سیاسی و معنوی ـ فرهنگی مخالف مزدبگیران و بیکاران با قدرتی بسیار ناچیز ایستاده است.
2
بحران عامل ذهنی (سوبژکتیف) و یا
وداع با پرولتاریا؟
  • شرایط یاد شده در بالا نه تنها باید در مظاهر مشخص آن، بلکه علاوه بر این با توجه به علل ممکنه ونطفه های شعور طبقاتی کماکان موجود، مورد حلاجی دقیق قرار گیرد.
  • این وضع همانطور که یاد شد، مبتنی است برجوانب اصولی تئوری مارکس درمورد طبقات، مبارزه طبقه کارگر برای بهبود وضع اجتماعی و سیاسی و برای استقرار نظام اجتماعی سوسیالیستی به عنوان آلترناتیو.
  • فرانک دپه می نویسد:
  • «نقش جهانی و رهائی بخش جنبش کارگری، بمثابه  جنبشی اجتماعی و سیاسی، دیری است که برباد رفته است.
  • جنبش کارگری سوسیالیستی و یا کمونیستی که به عنوان نیروی عظیمی در کشورهای پیشرفته سرمایه داری تصور می شد و رسالت تاریخی آن، بگور سپردن سرمایه داری قلمداد می گردید (همانطور که مارکس و انگلس در مانیفست حزب کمونیست، در سال 1848 ترسیم می کنند)، دیگر وجود خارجی ندارد.»
  • او ادامه می دهد :
  • «این اما ابدا بدان معنی نیست، که دیگر طبقات و مبارزه طبقاتی وجود ندارد.
  • شکی نیست که موقعیت طبقاتی و تضادهای طبقاتی همچنان موجودند و روند انحلال و تشکیل مجدد طبقات، کماکان جاری است.
  • فقط با این تفاوت، که این روندها چنانکه تئوری مارکسیستی ـ لنینیستی تحت عنوان رابطه حزب پیشاهنگ و توده های پرولتری فرمولبندی می کرد، صورت نمی گیرند.»[10]
  • تردیدی نیست، که اکنون در آلمان فدرال، وضع از این قرار است.
  • ولی بحث برسر این مسأله است، که چرا؟
  • علل واقعی این امر کدامند؟
  • آیا نقش تاریخی طبقه کارگر، دیگر اعتباری ندارد و چه نتایج تئوریکی ـ رهنمودی باید از آن استنباط کرد؟
  • کارل مارکس در سالهای 1843 ـ 1847 نظریه خود را مبتنی بر نقش تاریخی طبقه کارگر برای خاتمه دادن به طبقات و حاکمیت طبقاتی تکمیل کرد.
  • بنظر او چاره و راه کار در خود تغییری (پخته شدن) پرولتاریا در کوره مبارزات عملی و در مبارزه برای دگرگونسازی اوضاع نهفته است :
  • «حاکمیت سرمایه، برای توده زحمتکش شرایط مشابه و منافع مشترک ایجاد کرده است.
  • بدین طریق این توده عظیم از هم اکنون به عنوان طبقه ای در برابر سرمایه قد علم می کند.
  • اما او هنوز «طبقه برای خود»  نیست.
  • در مبارزه ای که ناگزیر از مراحل بیشماری خواهد گذشت، این توده زحمتکش متحد خواهد شد و به «طبقه برای خود»  تبدیل خواهد گردید.
  • منافعی که او مورد مدافعه قرار می دهد، منافع طبقاتی اند.
  • اما مبارزه طبقه ای علیه طبقه دیگر، یک مبارزه سیاسی است.»[11]
  • این سمتگیری عملی ـ سیاسی در مانیفست حزب کمونیست و سپس در کلیه برنامه های احزاب سوسیالیستی و کمونیستی درج شد.
  • این سمتگیری عملی ـ سیاسی نشان می دهد، که چگونه می توان با استفاده از ساختارهای طبقاتی عینی اقتصادی  و اجتماعی، به اردوئی تبدیل شد که قادر به عمل سیاسی دسته جمعی است :
  • مبارزه عملی اقتصادی و سیاسی پرولتاریا، در راه منافع کنونی و آتی خود.
  • مبارزه برای تشکیل سندیکاها و احزاب، یعنی ساختارهای مستحکم مقاومت در برابر سرمایه.
  • مارکس در کتاب هیجدهم برومر لوئی بناپارت (در سال 1852) از «کشورهای پیشرفته قدیمی سخن می گوید، که در آنها تشکیل طبقات از کیفیت بالاتری برخوردار است.»[12]
  • این روند سیاسی تشکیل طبقه، هرچند تضادمند و همراه با شکستها، ولی باسمتگیری روشن (البته با تفاوتهائی در کشورهای مختلف) نیرو گرفت و پس از حدود 100 سال، سرانجام به صورت یک جنبش کارگری نسبتا متحد و پیکارگر و سوسیالیسم در آمد و حداقل به طور نطفه ای تبدیل طبقه کارگر به دولت در کشورهای سوسیالیستی تحقق یافت.
  • درنیمه دوم قرن بیستم، در جنبش کارگری آلمان فدرال نیز پسرفتی آغاز شد.
  • فاشیست های نازی احزاب کارگری و سندیکاها را زیر ضربه گرفتند.
  • دهها هزار کارگر آگاه به منافع طبقاتی خویش کشته شدند.
  • ساختارهای ضد قدرت جمهوری وایمار، مطبوعات کمونیستی و سوسیال ـ دموکراتیکی نتوانستند نوسازی شوند.
  • قبل از همه بسبب دادن آوانسهای اجتماعی و اعمال فشار و سرکوب (ممنوع کردن حزب کمونیست، تعقیب فعالین سیاسی و اجازه کار ندادن به کمونیستها) جلوی روند تشکیل طبقه سد شد.
  • فشار سوسیالیسم واقعا موجود، از خارج برحکام آلمان فدرال تا حدودی موجب بهبود وضع شد، بدون اینکه به مبارزات طبقاتی حاد نیاز افتد.
  • این امر، اما راه را برای توهمات جدیدی در زمینه همکاری اجتماعی میان کار و سرمایه و همچنین امکان پیدایش سرمایه داری اجتماعگرا (مردمی) هموارکرد.
  • مشکلات و تصمیمگیری های اشتباه آمیز در آلمان دموکراتیک و سایر کشورهای سوسیالیستی، به توهم ایدئولوژیکی ئی میدان داد، که آنتی کمونیسم را به عنوان یک دکترین قابل قبول دولتی اعتبار بخشد.
  • توافق های طبقاتی نامتداول دولت اجتماعگرا، رفته رفته او را به گردن نهادن بر سرکردگی سیاسی ـ ایدئولوژیکی فوق العاده مؤثر سرمایه واداشت.
  • انضمام آلمان دموکراتیک و سیاست نئولیبرال، توافق های طبقاتی یاد شده را بگور سپرد.
  • این امر هرچند که وضع مبارزه طبقاتی را تاحدودی بهبود بخشید، ولی موقعیت سیاسی ـ ایدئولوژیکی طبقه زحمتکش را وخیمترکرد.
  • به سبب فزونی گرفتن  اردوی سپاه ذخیره از بیکاران، کارگران و کارمندان و تمایلات خاص آن (حدت گرفتن رقابت میان آنان و تشدید اجبار اقتصادی خاموش وار) آمادگی برای مقاومت، حتی تاحدودی تضعیف شده است.
  • «ما عملا شاهد آنیم، که روندهای بحران اجتماعی، بطور خود به خودی موجب زایش آگاهی انتقادی نمی گردد.
  • بلکه برعکس!
  • اگر نیروهای مخالف سرگشته و پراکنده باشند، سرمایه داری می تواند با اتکا به تأثیرات منضبط کننده هراس از بیکاری و بی خانمانی، از بحران، حتی نیرومندتر بیرون آید.»[13]
  • ولفگانگ آبندروت، حتی درسالهای دهه هفتاد، از یک نوع  «بیهوشی طبقه کارگر» سخن می گفت.
  • ارنست مندل در مفهوم «بحران عامل ذهنی (سوبژکتیف)»، نطفه تعیین کننده ای می دید که دلالت بر تغییر اوضاع دارد.
  • دیری است، که نیروهای چپ را این بحث به خود مشغول کرده است، که آیا تئوری طبقات اشتباه آمیز بوده[14] و یا اینکه «تشکیل سیاسی طبقه دچار بحران شده است»، بحرانی که علل مشخص دارد و در یک روند آموزشی مبارزات جدید طبقاتی، در میانمدت و یا درازمدت قابل رفع است.
  • بحث مربوط به «وداع با پرولتاریا» به طرح مسأله جستجوی «عوامل جدید دگرگونساز اجتماعی» میدان داده است.
  • به جای نظر مارکس، که منافع اجتماعی (بویژه میان کار و سرمایه) درسیاست، درمبارزه علیه یکدیگرند و نتیجه نهائی این مبارزه در درجه اول، بسته به تناسب نیروهای طبقاتی در شرایط مشخص است، نظریات دیگری پا بمیدان می گذارند، که گویا مبارزه نه برسرمنافع بلکه برسر ارزشها ست.
  • «عناصر جدید پیشرفت»، از قبیل «دموکراسی پلورال» و «حکومت قانون» مورد بحث است.
  • صحبت از آن می رود، که «نیروهای دگرگونساز جامعه» را ازنو باید تعیین کرد.
  • «افراد» به عبارت دیگر، «قربانیان» مهمترین فاعلین (سوبژکت های) تحول سیاسی جامعه اند.
  • با توجه به تشدید عینی تضادهای طبقاتی و قدرقدرتی سیاسی انکارناپذیر سرمایه مالی در دولت و در سیاست دولتی، کلیه این نظریات (نه فقط بعنوان نظری تئوریک، بلکه همچنین بمثابه طرح و پیشنهاد سیاسی) اعتبار خود را از دست می دهند.
  • مد شدن بدگمانی مبتنی بر دگماتیسم، نسبت به تئوری طبقات، که در ضمن تئوری عمل می باشد، موجب سردرگمی خارق العاده ای شده است.
  • بویژه در شرایطی که انرژی سیاسی سوسیالیست ها و کمونیست ها باید به بیدار کردن مجدد شعورطبقاتی معطوف شود، وداع از تئوری طبقات و سیاست طبقاتی در بوق و کرنا دمیده می شود.
  • نباید فراموش کرد، که اشتباهات مربوط به مسائل تئوریک، عواقب وخیمی برای عمل سیاسی بدنبال می آورند.
  • تحولات تاریخی حاکی از آن است، که وقتی فقط 20 درصد مزدبگیران کارگر اند، دیگر نمی توان مفهوم طبقه کارگر را در مورد کلیه مزدبگیران بکار برد.
  • مفاهیمی از قبیل «طبقه مزدبگیران» و یا «طبقه کارآما» بیشتر اوقات ترجیح داده می شود.
  • تحت عنوان «طبقه پائین» ظاهرا طبقه نوئی مورد نظر است، که ما را بیشتر به یاد پرولتاریای روم باستان می اندازد تا به یاد پرولتاریای قرن نوزدهم.
  • اکنون مسأله این است، که آیا مارکسیست ها باید از درک اشتباه آلود تحول قانونمند طبقه کارگر به طبقه مبارز وداع کنند؟
  • آیا دیگر در برابر روند قانونمند توسعه سرمایه داری هیچگونه روند قانونمند ضد سرمایه داری وجود ندارد؟
  • رویاروئی سیاسی و مبارزه طبقاتی سیاسی از نظر مارکس و انگلس، طبیعت دوم تلقی می شدند، در حالیکه اینجا اغلب چیزها حالت تصادفی به خود می گیرند، به عوامل ذهنی و حتی تک تک شخصیتها وابسته می شوند.[15]
  • از سوئی شرایط سیاسی تشکیل طبقه، به سبب قدرقدرتی ایدئولوژیکی کارگردانان اقتصادی نامناسبتر شده است.
  • توسعه جامعه طبقاتی سرمایه داری درسالهای اخیر نشانگر آن است، که عدم آمادگی مزدبگیران و رانده شدگان اجتماعی به مقاومت، موجب تقویت ناگزیر مبارزه طبقاتی از بالا می گردد، که خود از سوی دیگر باعث آشکارترشدن حیف و میل منافع مزدبگیران و رانده شدگان اجتماعی می گردد.
  • تشدید تضادهای طبقاتی مبتنی بر قوانین طبیعی توسعه سرمایه داری، که به سبب سیاست نئولیبرال سیاستمداران حدت می گیرد، ظاهرا زحمتکشان را به مدافعه و مقاومت فرا می خواند.
  • بدین طریق رفع «بحران عامل ذهنی» به مسأله مبرم روز تبدیل می گردد.
  • احتمال و چگونگی تشکل نیروهای اجتماعی، برای جلوگیری از سقوط سرمایه داری در ورطه بربریت و یا حتی گشودن راه گذار به سوسیالیسم، هنوز معلوم نیست و وابسته به مسائل بیشمار ذهنی است و از همین رو اقدامات سیاسی تعیین کننده و قاطع را ضرور می سازد.
3
شرایط جدید طبقه سازی سیاسی
  • هری نیک، در 14 نوامبر 2003 در روزنامه «آلمان نو» نوشت:
  • «بنظر مسئولین اساسنامه ای د. گ. ب. (اتحادیه سندیکاهای آلمان) راندمان کار در آلمان در طول 120 سال گذشته 17 برابر شده است.
  • درحالیکه میزان درآمد کارگران فقط 10 برابر شده است و زمان کار از 3000 ساعت به 1600 ساعت کاهش یافته است.»
  • اگرچه راندمان کار کماکان سالانه 2 درصد بالا می رود، ولی دستمزد کارگران یا ثابت می ماند و یا کاهش پیدا می یابد.
  • خدمات اجتماعی مرتب کسر می شوند و ساعات کار واقعی روزبه روز افزایش می یابند.[16]
  • اخیرا حتی ساعات کاری توافق شده در قرارداد کار، فزونی می گیرد.
  • همه چیز حاکی از آن است، که (باتوجه به تاریخ اقتصادی ـ اجتماعی سرمایه داری) شکاف عمیقی درجامعه پدید می آید.
  • از سال های دهه هفتاد و بویژه پس از فروپاشی سوسیالیسم واقعا موجود، ظاهرا بشریت وارد دوران جدیدی شده است.
  • ما اکنون با یک سرمایه داری لگام گسیخته، با تغییرات بزرگی در شیوه تولید و با نشانه های آشکار یک سرمایه داری بحرانزده مواجه ایم.
  • «جامعه بشری عبارت نیست از یک مجموعه بلورین سفت و سخت.
  • بلکه برعکس، ارگانیسمی است تغییرپذیر و در تحول مدام.»[17]
  • تحولات اجتماعی از تغییرات حاصله در شیوه تولید و مناسبات اجتماعی و سیاسی سرچشمه می گیرند.
  • تعداد کارگران صنعتی (صرفنظر از کارگران استخراج معادن) در آلمان فدرال از 6.4 میلیون نفر، در سال 1970 به 4.9 میلیون نفر در سال 1991 (یعنی1.5 میلیون نفر) کاهش یافته است و در سال 2000 به 3.6 میلیون نفر (یعنی 1.3 میلیون نفر) تنزل یافته است.
  • تعداد کارمندان صنعتی که در فاصله 1970 ـ 1991 2.2 میلیون نفر بود، به 2.1  میلیون نفر در سال 2000 کاهش یافته است و به عبارت دیگر تقریبا ثابت مانده است.[18]
  • تغییرات اقتصادی ـ اجتماعی حاصله از سال 1991 به بعد تکان دهنده اند.
  • درفاصله سالهای 1991 ـ 2000 یعنی در سیکل اقتصادی اخیر، راندمان کار کارگران صنعتی در آلمان 73.1 درصد افزایش یافته است.
  • به عبارت دیگر در سال 1991 برای تولید کالائی به ارزش 100 میلیون مارک (بدون توجه به نرخ تورم) به 500 نفر کارگر اضافی نیاز بود، در حالیکه درسال 2000 فقط 290 کارگر اضافی کفایت می کرد.[19]
  • تعداد کارگران تولیدی از 11.3 میلیون نفر درسال 1991 به 8.1 میلیون نفر درسال 2003، در بخش ساختمانی از 2.8 میلیون به 2.3 میلیون نفر و درکشاورزی و جنگلبانی از 1.5 میلیون به 0.9 میلیون نفر کاهش یافته است.
  • تعداد کارکنان این بخش ها در این مدت، از 40.7 درصد به 29.5 درصد تنزل یافته است.
  • درحالیکه درست در همین فاصله زمانی، تعداد کارکنان سه بخش خدمات (تجارت، هتلداری، حمل ونقل، امورمالی، دلالی مستغلات، بخش خدمات صنعتی، دولتی و خصوصی) از 59.2 درصد به 68.8 درصد افزایش یافته است.
  • تغییر بارزی بویژه در بخش امور مالی، دلالی مستغلات و بخش خدمات صنعتی به چشم می خورد.
  • تعداد کارکنان این بخشها از 9.6  درصد درسال 1991 به 15.2 درصد درسال 2001  افزایش یافته است.[20]
  • تعداد صاحبان اشتغال از 1991 به بعد همراه با نوساناتی کوچک به 38 میلیون نفر رسیده است.
  • درسال 1991 38.3 میلیون، در سال 1996 37.3 میلیون و در سال 2003 به 38.3 میلیون نفر بالغ بوده است.[21]
  • پشت سر این ارقام تعداد قابل توجهی از کارگران کوتاه مدت و بسیارکوتاه مدت بویژه در سالهای اخیر پنهان شده است.
  • درسال 1999 تعداد آنها به 3.8 میلیون نفر، از 2000 ـ 2002 به 4.1 میلیون نفر و درسال 2003 به 5.9 میلیون نفر رسیده است.[22]
  • بدین طریق از 38.3 میلیون نفرصاحبان اشتغال درسال 2003 فقط 32.4 میلیون نفر تمام وقت کارمی کردند.
  • تفاوت طبقاتی بنظر کارل مارکس «حجم کیسه پول» نیست.
  • اما «حجم کیسه پول»، «یک تفاوت کمی است که بوسیله آن دو نفر از طبقه واحدی را می توان مدام علیه یکدیگر تحریک کرد.»[23]
  • در سال 2000 بنا به محاسبات (د. ای. و) برلین، درآمد صاحبان اشتغال در آلمان بطور متوسط سرانه 1083 یورو در غرب و 816 یورو در شرق آلمان بوده است.
  • درآمد کارمندانی که بکار کیفیتا عالی مشغولند، در آلمان غربی به 1375 یورو می رسید، در آمد سرانه کارکنان متخصص به 996 یورو و کارگران ساده به 834 یورو بالغ می شد.
  • در آلمان شرقی در مقایسه با آن 1060، 775 و 645 یورو بوده است.[24]
  • تعداد فقیرترین اقشار جامعه (جمعیت یک پنجمی) از 1973 تا 1998 در آلمان غربی از 35.5 درصد به 36.5 درصد افزایش یافته است.
  • تعداد آنها در آلمان شرقی از 1990 تا 1998 از30.2 درصد به 33 درصد رسیده است.[25]
  • تعداد خانوارهای با درآمد ماهانه خالص بیش از 5113 یورو از سال 1972 (1.2 درصد) تا سال 1998 (8.5 درصد) هفت برابر شده است.
  • تعداد مرفه ها و ثروتمندان در آلمان فدرال و میزان ثروت آنها روزبروز افزایش می یابد.[26]
  • در آلمان فدرال حدود 7 میلیون نفر زندگی می کنند، که محتاج کار دستمزدی اند ولی کار پیدا نمی کنند.
  • تعداد واقعی بیکاران (میزان واقعی ذلت) درحال حاضر به 8.643 میلیون نفر یعنی 18.8 درصد شاغلان را تشکیل می دهد.[27]
  • بیکاری توده ای که رسما 4 میلیون نفر اعلام می شود و بیش از 10 درصد کل شاغلان (باکار +  بیکار) را تشکیل می دهد[28]، مسأله ای عادی شده است.
  • تعداد بیکاران درازمدت درسال 1990 بیش از 500 هزار نفر، درسال 2000 بیش از 880 هزارنفر، در نوامبر سال 2003 بیش از 1.5 میلیون نفربود و در ماه مه 2004 به 1.7 میلیون نفر رسیده بود.
  • حدود یک میلیون نفر از جوانان قادر به پیداکردن کار نیستند.
  • مطابق آمار رسمی در آلمان فدرال 13 درصد مردم فقیرند و در آمد آنها نصف در آمد میانگین مردم کشور است.[29]
  • اگر با موازین اروپائی مقایسه کنیم، تعداد آنها به 16 درصد می رسد.[30]
  • درسال 2000 در آلمان غربی 2.26 میلیون نفر و در آلمان شرقی 0.42 میلیون نفر کمکهای اجتماعی دریافت می کردند.[31]
  • علاوه برآن میلیونها فقیر نیز وجود دارند که کار می کنند و یا بیکارند.
  • یک قشرپایینی متشکل از رانده شدگان اجتماعی به عبارت دیگر حرمت باختگان جامعه درحال پیدایش است که روز به روز وسیعتر می شود و به عنوان «طبقه پایین» قلمداد می گردد.
  • این قشر پایینی حدود 8 میلیون نفر را شامل می شود و بسیاری از افراد موسوم به دارندگان شغل مستقل و یا نیمه مستقل در این اردوی فقر و ذلت یافت می شوند.
  • بدین طریق یک گروه اجتماعی از باصطلاح «تفاله ها» شکل می گیرد و تعداد آنها به سبب معضلات حاکم در گردش سرمایه درحال افزایش است.
  • «در اعماق دریای بیکران بیکاران، افرادی ته نشین می شوند که فوق العاده بیمار، مسن و یا علیل اند.
  • کسانی که با سوابق تحصیلی خود فرو مرده اند، معتادان، بیماران روانی، امید باختگان و به تنگ آمدگان.
  • آنها در طبقه ای حتی پایین تر از بیکاران جا گرفته اند، زیرا آنها دیگر از رده خارج شده اند و علاقه سرمایه برای استفاده از نیروی کار آنها به صفر رسیده است.»[32]
  • وضع در آلمان شرقی بویژه اسفناکتر است.
  • تعداد بیکاران در آنجا بیش از دوبرابر آلمان غربی است.
  • در آلمان غربی برای هرمحل کار 6.7 نفر جوینده کار وجود دارد.
  • درحالیکه در آلمان شرقی 21.3 نفر.
  • قطب بندی شتابان جامعه ناشی از رشد قانونمند شیوه تولید سرمایه داری است، نتیجه کیفیت جدید گلوبالیزاسیون سرمایه داری است و ناشی از بحران عمیق ساختاری جامعه سرمایه داری است که در نتیجه انقلاب خروشان نیروهای مولده پدید آمده است.
  • جامعه سرمایه داری بار دیگر به «جنگیری می ماند که ناتوان ازکنترل اجنه سرکش فراخوانده از اعماق است.»[33]
  • دشوارتر شدن گردش سرمایه و بالاتر رفتن راندمان کار، به اخراج توده ای خارق العاده کارگران و کارمندان منجر می شود و هیچ اداره کاریابی قادر به حل این معضل نیست.
  • «علت بیکار شدن، بالاخره در این است که کارگران مزدبگیر فقط درصورتی کار پیدا می کنند که کارشان منجر به انباشت هرچه بیشتر سرمایه گردد.
  • انسانها و خلاقیت آنها دیگر مسأله ای فرعی و بی اهمیت است.
  • مسأله اصلی گردش سود آور سرمایه است و بس.
  • شتر نیروی کار انسانی باید از سوراخ سوزن منافع خصوصی بگذرد و گرنه مجبور به ماندن در گل خواهد شد.
  • به سبب دشوارتر شدن گردش سودآور سرمایه نه تنها نیروی کار بیکاره می شود، بلکه خود سرمایه نیز.
  • تنزل میزان بهره کشی از نیروی کار، هم کار را بیکارمی کند و هم سرمایه را.»[34]
  • سرمایه کلان به بهانه تنزل میزان بهره کشی از نیروی کار[35] و عواقب ناشی از آن و بحران مالی دولت، دولت را مجبور به تخریب سیستم تأمین اجتماعی و در پیش گرفتن سیاست مالیاتی و اجتماعی به نفع سرمایه، علیه منافع مزدبگیران و فرودستان جامعه می کند.
  • دولتمداران کوتاه آمده و به فشار روزافزون سرمایه کلان تن در می دهند.
  • از نیمه دوم سالهای دهه هفتاد، سیاست نئولیبرال، عقب نشینی از مسئولیت اجتماعی، رادیکالیزه کردن بازار، خصوصی کردن ها، تقسیم ثروت از پایین به بالا، زیر فشار قرار دادن بیکاران و تجاوز سیستماتیک به حقوق کار بطور روز افزونی حاکم شده است.
  • بار دیگر پرده از این واقعیت برمی افتد که «هم قانونگذاری سیاسی و هم قانونگذاری بورژوائی، فقط درپی برآوردن حوایج مناسبات اقتصادی حاکم اند.»[36]
  • سیاست دولتی، بدین وسیله حتی ساختارهای طبقاتی را تغییر می دهد، باعث گسترش فقر می شود، برای تنظیم مناسبات طبقاتی به تغییر سیستم دست می زند، بی عدالتی و قطب بندی اجتماعی را تا حد به تنگ آوردن بیکاران با توسل به (هارتس 4) تشدید می کند و شبکه اجتماعی کشور را بطور بی سابقه ای مورد تجاوز قرار می دهد.
  • با «کمک بیکاری شماره 2» و یکی کردن کمکهای اجتماعی و بیکاری، بکاهش چشمگیر درآمد بیکاران درازمدت مبادرت می ورزد و متعاقب با آن به کنترل وسیع مناسبات اجتماعی افراد و تصاحب پس انداز و دار وندار آنان اقدام می کند.
  • تخمین زده می شود که در آلمان غربی 20 درصد و در آلمان شرقی 36 درصد بیکاران دیگر کمک بیکاری دریافت نخواهند کرد و تعداد آنها به نیم میلیون نفر خواهد رسید.
  • تقریبا هرنوع کاری باید پذیرفته شود و این هنوز پایان فاجعه نیست:
  • «تشبثات دیگری درحال تدارک اند.
  • اشتغالهای مناسب با بازار رادیکال را از آنجا می شود، شناخت که هیچ ردپائی بجا گذاشته نمی شود.
  • اگر داروی تزریقی مؤثر نیفتد، تقصیر در مقدار آن است.
  • پس باید مقدار آنرا بالاتر برد.»[37]
4
مسئله اصلی
احیای شعور طبقاتی و پیکار طبقاتی
  • بحران دیرمان و کماکان موجود درسوبژکت مقاومت و تحول مثبت اجتماعی، برای کسی پنهان نمانده است.
  • از این رو، این سؤال مرکزی مطرح می شود که امکانات و راه های غلبه بر بحران کدامند؟
  • شعور طبقاتی و درک علمی سوسیالیسم دیری است که برباد رفته است، ولی سیاست نخواهد توانست، بدون نوسازی این شعور طبقاتی و بدون عمل مشخص طبقاتی به قساوت های اجتماعی پایان دهد.
  • سیر نئولیبرال جاری سرمایه داری، فقط  نوعی سیاست نیست، که با خیمه شب بازی های نمایندگان مجلس آلمان فدرال، جای خود را به یک سیاست رفرمیستی بدهد.
  • این سیاست بازتاب تغییر تناسب نیروهای طبقاتی به نفع سرمایه و به ضرر زحمتکشان است.
  • اگرچه نفرت و عدم اعتماد مردم نسبت به احزاب و سیاستمداران افزایش می یابد ولی تفکر سیاسی عمومی (مفلوج از نومیدی و بیچارگی) به این دلیل واهی که گویا راه دیگری غیر از سیاست نئولیبرال وجود ندارد، به شرایط موجود تن در می دهد.
  • توهمات رنگارنگ در باره سرمایه داری و سرگشتگی و بلاتکلیفی ناشی از ترس از بیکار شدن، نیروهای مقاومت را فلج کرده است.
  • تمایلات نیروهای چپ به وداع از طبقه کارگر (بمثابه نیروی محرکه پیشرفت اجتماعی) این سرگشتگی را وخیمتر کرده است.
  • تنها راه نجات عبارت است، از احیای شعور طبقاتی و پیکار طبقاتی.
  • ولی سازماندهی مقاومت ایدئولوژیکی و سازمانی علیه سرمایه، یعنی بنیادگذاری سندیکاهای پیکارگر، ایجاد رسانه های گروهی مستقل از سلطه سرمایه، پی ریزی حزب مارکسیستی پرنفوذ توده ای و مقاومت پیروزمندانه علیه نئولیبرالیسم آسان نخواهد بود.
  • سوسیالیست ها و کمونیست ها باید به دو مسأله آگاه باشند :
  • سیاست در جامعه طبقاتی موجود، بنا به ماهیت خود، تضادمند خواهد بود.
  • پایگاه مؤثر سیاسی نیروهای چپ آلمان فدرال، برای تسخیر قدرت می توانند فقط زحمتکشان باشند.[38]
  • تفاوت های نظری موجود میان نیروهای چپ شرکت کننده در حاکمیت، مانند (حزب سوسیالیسم دموکراتیک: پ. د. اس)، سندیکاها و نیروهای چپ ضد سرمایه داری در حال زایش، برای کسی پنهان نیست.
  • از این رو، مبارزه مصممانه علیه سیاست نئولیبرال و علیه توجیه بیشرمانه آن، طرد تصورات توهم آلود، مبنی بر پایان مبارزه طبقاتی و رد پیشنهادات مبتنی بر آلترناتیوهای رفرمیستی در دستور روز نیروهای انقلابی قرار دارد.
  • توقع اینکه دستگاه حاکمه روزی تن به اصلاحات اجتماعی خواهد داد، تصوری واهی و بیهوده است.
  • فقط وقتی که یک جنبش توده ای پرنفوذ سربلند کند و برای تغییرتناسب نیروهای طبقاتی در مبارزه علیه سیاست نئولیبرالی و در جهت بهبود وضع زندگی مردم وارد مبارزه گردد، امکان یک تحول سیاسی واقعی پدید خواهد آمد.
  • از آنجا که نئولیبرالیسم یک پدیده بین المللی است، مقاومت علیه آن نیز باید در مقیاس جهانی و حداقل اروپائی سازمان داده شود.
  • · تشکیل سیاسی طبقات و احیای شعور طبقاتی و پیکار طبقاتی، به یک روند آموزش سیاسی نیاز دارد که تنها در بستر یک مقاومت عملی و در مبارزه برای بهبود وضع سیاسی و اجتماعی می تواند جامه عمل پوشد.
  • در این مبارزه، باید همواره توجه داشت و تصریح کرد که «منافع عینی مشترک اکثریت شاغلین در مؤسسات اقتصادی آلمان فدرال، یعنی زحمتکشان، در راستای تغییر جامعه طبقاتی مبتنی بر ساختارهای حاکمیت، به جامعه انسانهای برابرحقوق و بی طبقه قرار دارد.»[39]

پایان


* Marxistische Blätter 5 – 04 S: 58

[1] W. Abendroth Leserbrief zu Günter Gaus, Der Spiegel vom 26. 10. 1970.

[2] «Geblieben sind Erinnerungen an eine solidarischere Gesellschaft als Alternative zur kapitalistischen Ellbogengesellschaft und Erfahrungen im Ringen für eine sozial gerechte Ordnung, für eine Bildungs-. Sozial und Gesundheitspolitik im Zeichen der Gleichheit und für eine Außenpolitik die den Krieg ächtet. Dies alles verbindet sich mit einer realistischen Sicht auf die Klassen- und Machtstrukturen der Bundesrepublik.» E. Lieberam, R. Wöِtzel Zehn Jahre nach der Wende (Thesen), Schriften aus dem Liebknecht-Haus, Leipzig, Oktober 1999, S. 22

[3] MEW, Band l, Berlin 1981, S. 381.

[4] Die bedeutendste Untersuchung dieser Art liegt mehr als dreißig Jahre zurück: Institut für Marxistische Studien und Forschungen (IMFS) , Klassen und Sozialstruktur der BRD 1950-1970, 4 Bände, Frankfurt a. M. 1973-1975. Umfangreiche empirische Untersuchungen zur Umwandlung der Klassengesellschaft und zur Krise der Politischen Repräsentation enthält das Buch: M. Vester, P. von Oertzen u. a. Soziale Milieus im gesellschaftlichen Strukturwandel, Zwischen Integration und Ausgrenzung, Frankfurt a. M. 2001. Wichtige Publikationen zum Thema sind weiterhin: P. Berger und M. Vester (Hrsg.), Alte Ungleichheiten, neue Spaltungen, Opladen 1998; B. Diettrich, Klassenfragmentierung im Postfordismus Hamburg 1999; J. Bischoff, S. Herkommer, H. Hüneng, Unsere Klassengesellschaft, Hamburg 2002; S. Herkommer (Hrsg.), Soziale Ausgrenzungen, Gesichter des neuen Kapitalismus, Hamburg 1 999, W. Müller (Hrsg.), Soziale Ungleichheit. Neue Befunde zu Strukturen Bewusstsein und Politik, Opladen 1997; K.-H. Roth. Die Wiederkehr der Proletariat, Köln 1994.

[5] W. Seppmann, Die Wiederentdeckung der Klassen, Marxistische Blatter, 2-02, S. 37.

[6]Vgl. z. B. P. Nolte, Unsere Klassengesellschaft, Die Zeit, 2/2001.

[7] H. Steiner, Klassenanalyse, Diskussionsangebot zur Klassenproblematik, Manuskript, S. 4 f

[8]. H. Steiner, a. a. 0., S. 10.

[9]So schon Wolfgang Abendroth in den Sechzigerjahren in: W. Abendroth, Antagonistische Gesellschaft und politische Demokratie Neuwied und Berlin 1972, S. 36.

[10]F. Deppe, Arbeiterklasse und Arbeiterbewegung im 21. Jahrhundert Zeitschrift Marxistische Erneuerung, Nr. 54, Juni 2003, 5. 73.

[11] K. Marx, Das Elend der Philosophie, MEW, Band 4, Berlin 1959, S. 180 f.

[12] MEW, Bd. 8, Berlin 1978, S. 122.

[13] W. Seppmann, Die Aktualität der Klassenfrage, Zeitschrift Marxistische Erneuerung, Nr. 53, März 2003, 5. 92.

[14] A. Gorz, Abschied vom Proletariat, Reinbek 1983

[15]A. Gorz, Abschied vom Proletariat, Reinbek 1983

[16]Wie das Institut zur Erforschung sozialer Chancen (ISO) kürzlich ermittelte, haben die Arbeitnehmer in der Bundesrepublik Deutschland real bereits eine 42-Stunden-Arbeitswoche. In Ostdeutschland beträgt die durchschnittliche Wochenarbeitszeit 43 und in Westdeutschland 41,9 Stunden. Vgl. junge Welt vom 21.7. 2004.

[17] K. Marx, Vorwort zur ersten Auflage, MEW, Band 23, Berlin 1975, S. 16.

[18] Vgl. R. Roth, Nebensache Mensch, a. a. 0., S. 224.

[19] R. Roth, Menschenrechte und die «Krise» des Sozialstaates, Manuskript, S. 2.

[20]Errechnet nach der Tabelle «Erwerbstätige im Inland nach zusammengefassten Wirtschaftsbereichen» in: Statistisches Bundesamt (Hrsg.), Datenreport 2002, Bundeszentrale für politische Bildung, Schriftenreihe, Band 376, S. 247 und Angaben des Statistischen Bundesamtes für 2003 nach ND vom 7. Januar 2004.

[21] Vgl. Ebenda

[22] Vgl. Arbeiterstimme, Winter 2003, S. 25.

[23] K. Marx, Die moralisierende Kritik und die kritisierende Moral, MEW, Band 4, Berlin 1977, S. 349.

[24]Vgl. R. Geißler, Die Sozialstruktur Deutschlands, Bundeszentrale für politische Bildung, Schriftenreihe , Band 384, S. 95.

[25] Vgl. ebenda, S. 97.

[26] R. Geißler, a. a. 0., S. 96 f.

[27] Vgl. R. Ackermann, Das wahre Ausmaß …, Wirtschaftswoche vom 8.7.2004, S. 18 ff.

[28] Im Jahresdurchschnitt waren in den acht Jahren zwischen 1996 und 2003 nach der offiziellen Statistik 4,4, 4,3, 4,1, 3,9, 3,9, 4,0, 4,0 und 4,4 Millionen Erwerbspersonen arbeitslos. Vgl. Eine Zwischenbilanz des Sozialabbaus, Arbeiterstimme, Frühjahr 2004, S. 12 f.

[29] Vgl. W. Rügemer, arm und reich, Bielfeld 2002, S. 14.

[30] Vgl. R. Geißler, a. a. 0., S. 250.

[31] Ebenda, S. 248.

[32] R. Roth, Nebensache Mensch, a. a. 0., S. 53.

[33] K. Marx/F. Engels, Manifest der Kommunistischen Partei, MEW, Band 4, Berlin 1977, S. 467.

[34] R. Roth, Nebensachse Mensch, a. a. 0., S. 14 und 239.

[35]Vgl. die Übersicht über die Bruttoprofitraten, die Investitionen und die Zahl der Arbeitslosen zwischen 1965 und dem Jahre 2000 bei R. Roth, Nebensache Mensch, a. a. O., S. 233 f. Lagen die Bruttoprofitraten 1965 noch bei 16,8 Prozent, so waren es 1975 11,3 Prozent, 1985 13,2 Prozent, 1995 7,7 Prozent und im Jahre 2000 9,5 Prozent.

[36] K. Marx, Das Elend der Philosophie, MEW, Band 4, a. a. 0., S. 109.

[37] Detlef Hensche, ehemaliger Vorsitzender der IG Medien, im ND vom 17. 10. 2003.

[38] W. Abendroth, Das Unbehagen organisieren, Konkret, 12/1962,5. 11.

[39] W. Abendroth, Die soziale Struktur der Bundesrepublik und ihre politischen Entwicklungstendenzen, in: W. Abendroth, Antagonistische Gesellschaft und politische Demokratie, Neuwied 1967, S. 36.