سياسی

عرفان

dinاز دایرة المعارف روشنگری

شین میم بهرنگ

  • عرفان[1] در واقع به معنی چیزاسرار آمیز، مبهم، ماورای حسی، خارج از دسترس حواس و عقل است.
  • واژه «عرفان»،  سابقا در رابطه با آیین مخفی مذهبی و مذهبی ـ سیاسی بکار می رفت.
  • عرفان مدت زیادی در زیر سرپوش مراسم، اعیاد، آداب و سمبلهای معینی ادامه حیات داده است.
  • مبلغین عرفان سازمان ها و تشکل های مخفی بوده اند که درشان فقط به روی افراد انگشت شماری از مردم، «برگزیدگان»  و « خبرگان» باز بوده است.
  • هر دین و مذهبی عرفان خاص خود را دارد.
  • عرفان، به معنی محدود آن، فرقه ای از مذهب تلقی می شود که بنا بر آن، انسانها طی حرکات و مراسم معین مذهبی، به روی برتافتن از جهان محسوس و فرو رفتن در خویشتن خویش و یا با مصرف مواد مخدرمخصوصی به خلسه و از خود بی خودی دست می یابند، تا بدین وسیله فاصله میان عارف و حق از میان برداشته شود و انسان بی نیاز از واسطه ای با خدا یکی شود.
    • وحدت با خدا هدف اصلی انواع مختلف عرفان بوده است.
    • برای رسیدن به این هدف، عرفای کشورها و مذاهب مختلف، راهها و وسایل بسیار متفاوتی پیشنهاد کرده اند، که برخی ازآنها بسیار ابتدائی و بدوی و برخی دارای محتوای کم و بیش روحی اند.
    • از آن جمله اند، مثلا اطعام مقدس که طی آن اغذیه و مشروبات معینی با محتوای باصطلاح «الهی» صرف می شوند، مراسم عروسی مقدس که خدا به صورت عروس و داماد برای اهل حال ظاهر می شود، مصرف مواد مخدر (مثلا مشروب سوما در عرفان هندی)، موسیقی، رقص دوارانگیز و دیدارهای عاشقانه (بویژه در عرفان ایرانی).
  • عرفان نئوافلاطونیسم و عرفان مسیحی، برخلاف عرفان تخدیری، راه وحدت با خدا را صرفا در روی بر تافتن از هر آنچه که دنیوی است، در ریاضت کشی، عبادت و تعمق (در خود فرو رفتن) می دانند.
  • انسان با رهائی روح از قفس و زندان مادی و محسوس تن، به تطهیر خود از آلودگی ها و دلبستگی ها (پله اول)[2] و سپس به تجلی درونی، بینش روحی (پله دوم)[3] و بعد به یگانگی با جوهر الهی (پله سوم)[4] نایل می شود.[5]
  • عرفان به عنوان شکلی از جهان بینی مذهبی ـ ایدئالیستی، پدیده ای فوق العاده متناقض و از برخی نظرها پارادوکسی است.
  • عرفان ملغمه ای است متشکل از گرایشات مسلط  سوبژکتیویستی (ذهنگرایانه) افراطی، عناصری از ایدئالیسم عینی، مذهبی ـ فلسفی، گشتاورهائی از پانته ئیسم، عناصری از انفعال مطلق، عناصری از جنب و جوش بی پایان و یا حتی گرایشاتی معین از آته ئیسم (الحاد).[6]
  • از سوئی خود سوبژکت انسانی (عارف) عامل محرکه و فعال در راه رسیدن به خدا و یکی شدن با او ست که بطرق گونه گونی به برون شدن از خویشتن خویش، به خلسه و تجلی درونی دست می یابد و در عین حال با عملیات خود نظر قدرت الهی را به خود جلب می کند و او را به یکی شدن با خود وامی دارد.
  • از سوی دیگر، این تقلای او در حقیقت نه تقلای صرف او، بلکه نتیجه جذبه شگرف الهی است که او را به برون شدن از خود و جاری شدن به سوی او برمی انگیزد و بدون خواست او وحدت عارف و حق نمی تواند تحقق یابد.
  • موهوم بودن این خرافه از آنجا معلوم می شود که خدا که ظاهرا دلیل اول و آخر هستی است، اگرعارف پریشان به سویش راه نجوید و یکی شدن با او را نخواهد، خود تا حد هیچ تنزل می یابد.
  • به عبارت دیگر خدا تنها بوسیله عارف معنی و مفهوم می یابد.
  • خدای موهوم بوسیله عارف که در طلب او از خود بدر می شود، کسب هویت می کند، تا عارف در او که در عین حال نوری است، جهان افروز و ظلمتی است عمق ناپیدا، شب عرفان است، خلأ مطلق و عدم و نیستی است، فرو شود و در او چنان بیارامد که در آغوش مرگ.
  • این فقط عارف نیست که در خدا فرو می رود و در او می میرد، بلکه خود خدا نیز در عارف فرو می رود و می میرد.
  • به عبارت دیگر عارف خدا می شود و خدا عارف.
  • دیگر فاصله ای و تفاوتی میان عارف و خدا در میان نمی ماند.
  • عارف خود، خداگونه است.
  • عارف خود، خدا ست.
  • عارف می خیزد و می افتد با خدا.[7]
  • اگلیوس سیلسیوس[8] می گوید:
  • من می دانم که خدا بدون من، حتی یک لحظه نمی تواند زنده بماند.
  • اگر من نباشم، خدا باید خود را قبض روح کند!
  • عرفان دارای استنتاجات الحادی و کفرآمیز است.
  • عرفان به کلیسا و کشیش، یعنی به واسطه میان انسان و خدا، نیازی ندارد.
  • عارف خود بدون واسطه و مستقیما با خدا رابطه برقرار می کند، البته این خدا حتما نباید خدائی باشد که مورد نظر کلیسا  و تئولوژی مسیحی است.
  • خدا می تواند طبیعت و یا کائنات، خرد جهانی (لوگوس)[9] و یا عدم و نیستی باشد.
  • عرفان به تعبیر پانته ئیستی جهان گرایش دارد.
  • انسان از نظر عرفان، جزئی از طبیعت است و طبیعت جزئی از انسان.
  • انسان و طبیعت در عرفان به هم می رسند و در همدیگر ذوب می شوند، برهم منطبق می گردند و یکی می شوند و این خود پیش شرط لازم برای از میان برداشتن دره موجود میان عین و ذهن (اوبژکت و سوبژکت)[10] و وقوف به برقراری وحدت میان ماهیت خویش و جهان (و یا خدا) است.
  • افکاری از این  قبیل را می توان به صور مختلف در بسیاری از سیستم های فلسفی ایدئالیسم عینی پیدا کرد.
  • از این روست که کلاسیک های مارکسیسم، مکررا از «جنبه های عرفانی» در دیالک تیک هگل سخن گفته اند.
  • عرفان از مراحل تحولی ـ تاریخی مختلفی گذشته است و به صور مختلف نه تنها در ادیان و مذاهب، بلکه همچنین در سیستم ها و گرایشات فلسفی ایدئالیستی بیشماری یافت می شود.
  • در ادیان و مذاهب زیرین می توان خطوط و گرایشات کم و بیش کاملی از عرفان سراغ گرفت :
  • در فلسفه و مذهب باستانی چین معروف به تائوئیسم،
  • در بودیسم هندی، بویژه در فلسفه یوگا،
  • در اسلام، بویژه در تصوف (آیین درویشی) و
  • در سنن مذهب یهود (کبلا، کاسیدیم)[11].
  • در فلسفه یونان باستان می توان عناصر عرفان را قبل از همه در نئوافلاطونیسم و در آثار پلوتین و پروکلوس[12] باز یافت که با ترکیبی از آموزش های سری ارفئوس، پوراتوگوراس و افلاطون[13] عرفان خاص خود را بوجود می آورد.
  • علاوه بر آن می توان در گنوسیس (خداشناسی جهان باستان) نیز خطوط مشخص عرفانی را سراغ گرفت.
  • دیونی سیوس آرئوپاگیتا[14] تحت تأثیر نظریات «نئوافلاطونیستی و گنوستی به اثبات تئولوژیکی ـ مسیحی عرفان مبادرت می ورزد و بویژه در تئولوژی منفی[15] خود، با تعبیری افلاطونی ـ پانته ئیستی به این نتیجه می رسد که می توان در خلسه ای عرفانی به فراگذشتن از فانی محدود و پیوستن به باقی بیکران (خدا) نایل آمد.
  • عرفان ارئوپاگیتی تأثیر زیادی بر عرفای قرون وسطی از جمله برنهارد فون کلرویو، هوگو فون بلانکن بورگ[16] رئیس مکتب معبد سن ویکتور پاریس و طرفداران این فرقه می گذارد، که همراه با کلرویو مهمترین نمایندگان عرفان در قرن 12 میلادی بشمار می روند.
  • آنها تصورات عرفانی را بکمک روش های اسکولاستیک تجزیه و تحلیل می کنند، به تکمیل و بازسازی سیستماتیک آئین عرفانی خود می پردازند، به تدوین تئولوژی عرفانی و یا عرفان تئولوژیکی نایل می آیند و به تشریح مراحل متد عرفانی مبادرت می ورزند.
  • مایستر اکهارت[17] سرشناس ترین عارف آلمانی بعد از هوگو فون بلانکن بورگ بود.
  • او مؤسس زبان عارفانه آلمانی و مؤلف چندین کتاب عرفانی به زبان آلمانی بوده است و مفاهیم بیشماری از قبیل خرد، حالت روحی، فهم، دلیل[18] و غیره از او به یادگار مانده و وارد فرهنگ لغات فلسفی و زبان آلمانی شده اند.
  • اکهارت به سبب نظریات پانته ئیستی اش و به جرم داشتن گرایشات و نظرات انتقادی ـ  اجتماعی به اتهام کفر و الحاد مورد محاکمه قرار گرفته و دو سال پس از مرگش 28 تز از تئوری او مورد لعن و نفرین کلیسا قرار گرفته اند.
  • عرفان بعد از رفرماسیون در آلمان دو باره رونق گرفت.
  • بومه[19] در سالهای پایانی عمرش عرفان رومانتیک (بادر)[20] و شلینگ پیر را تحت تأثیر خود قرار داد.
  • در آیین پروتستانی آلمان، گرایشات نیرومند عرفانی تحت عنوان پیه تیسم[21] و «انجمن اخوان» وجود داشته است.
  • در فلسفه بورژوائی معاصر، گرایشات عرفانی بیشماری یافت می شوند که از نظر اجتماعی نقش ارتجاعی فوق العاده ای بازی می کنند.
  • این نوع عرفان ارتجاعی بورژوائی را می توان
  • در «دربرگیرندگان»، آموزش یاسپرز[22]
  • در « یاد بود هستی» هایدگر[23]
  • در « تدین جهان» اسپرانگر[24] و
  • در «اصل امید» ارنست بلوخ[25] بازیافت.
  • عرفان پدیده بسیار متناقضی است، ملغمه ای است، از عناصر متضاد بیشمار.
  • از این رو ارزیابی همه جانبه آن کار دشواری است.
  • عرفان به سبب داشتن شالوده ذهنگرایانه (سوبژکتیویستی)، ایراسیونالیستی، مذهبی ـ ایدئالیستی یک جهان بینی عمیقا غیرعلمی است که تصویر مخدوش و مسخ و تحریف شده ای از انسان و جهان عرضه می کند.
  • شیوه های آن برای رسیدن به حالت روحی مورد نظر، اغلب مشمئز کننده و تهوع آورند و شرف و اعتبار انسانی را لکه دار می کنند.
  • عرفان از سوی دیگر، در شرایط تاریخی مشخصی دارای گرایشات مترقی بوده است.
  • از این قبیل اند، گرایشات پانته ئیستی، انتقاد از تئولوژی خشک و جزمگرایانه کلیسای کاتولیک و پروتستان که با توسل به عقل در پی اثبات مسیحیت و وجود خدا بوده اند و انتقاد از خودکامگی و فساد دستگاه روحانیت بویژه در قرون وسطی.
  • علت مترقی بودن عرفان قرون وسطای واپسین در آن بوده که با اشاره به اصل شمول عام نیل به تجلی روحی به این نتیجه می رسید که همه انسانها طبیعتا برابرند.
  • این نتیجه گیری عرفانی، بویژه آنسان که توماس مونتسر[26] انجام داده بود، تأثیر مثبت زیادی بر آموزش رفرماسیون توده ای[27] و جنبش انقلابی دهقانی بجا گذاشت.
  • گرایشات عرفانی قرون وسطی، بطور کلی مخالف سرسخت قدرت های حاکم فئودالی و روحانیت کلیسای کاتولیک بوده و هوادار جنبش های اپوزیسیونی دهقانی و بورژوازی انقلابی نوخاسته بوده اند.
  • «مخالفت انقلابی با فئودالیسم در سراسر قرون وسطی جریان داشته است.
  • این حرکت بنا به مصلحت روز، گاهی به صورت عرفان، گاهی به صورت الحاد آشکار و گاهی به شکل قیام مسلحانه بوده است.
  • رفرماسیون قرن 16 میلادی و مونتسر تحت تأثیر عرفان بوده اند.»[28]
  • اینکه اپوزیسیون در جوامع فئودالی تنها به صورت مذهبی آن می توانست پدیدار شود، احتیاج به توضیح ندارد.
  • مهم اشاره به این نکته است که جریان پانته ئیستی عرفان، مذهب و تئولوژی حاکم را مورد حمله قرار داد، مفهوم خدا در مذهب مسیح را به نقد کشید و راه را تا درجه معینی برای تفکر ماتریالیستی و پانته ئیستی هموار ساخت.
  • عرفان با تأکید بر نقش انسان، با برابر انگاشتن انسان و خدا و با نفی نقش واسطه بودن کلیسا میان انسان و خدا، نقش مهمی در رهائی انسانها از سلطه مطلق فئودالیسم و کلیسا ایفا نمود.
  • عرفان از نظر تاریخی ـ ایده ای،[29] در وهله اول واکنشی بوده علیه یاوه های فلسفی و تئولوژی حاکم.
  • عرفان آلمانی، در قرن 14 میلادی (فرانک، وایگل، بؤمه)[30] عکس العملی است علیه اسکولاستیک و عرفان قرن 16 میلادی در آلمان، واکنشی است علیه عقاید جامد پروتستانی.
  • این امر عرفای آن زمان را به منتقدین بی پروای علما و فضلا مبدل می ساخت و از سوی دیگر آنها را به تحقیر و کم بها دادن به علوم سوق می داد.
  • گروهی از عرفای آلمانی با رد نظرات پانته ئیستی، راه آشتی با کلیسا را در پیش گرفتند.
  • عرفا خرد را مانعی در راه رسیدن و یکی شدن با خدا می دانستند.
  • در نظرات اکهارت، علم ستیزی خاصی به چشم نمی خورد، اما شاگردان ناباب او تالر و سویزه[31] گرایشات پانته ئیستی و مترقی نظرات اکهارت را کنار می گذارند و راه مصالحه و کنار آمدن با کلیسا را در پیش می گیرند و شناخت عقلی را سد راه وحدت عرفانی با خدا تلقی می کنند.
  • دوگونگی و تناقض عرفان و جنبه ها و جوانب مثبت و منفی آن در شرایط تاریخی معین، ضرورت مرزبندی صریح میان دو جریان عرفانی را الزامی می کند :
  • جریان عرفانی چپ و مترقی (اکهارت، فرانک، وایگل، بؤمه) که درآموزش شان، اندیشه های ماتریالیستی و دیالک تیکی صریحی یافت می شوند.
  • جریان عرفانی راست و ارتجاعی (تالر و سویزه، که لوتر جوان[32])، که جنبه ارتجاعی عرفان را بخدمت می گیرد و خرد را «بدترین دشمن عقیده» و «قحبه شیطان» قلمداد می کند و علیه آن وارد مبارزه می شود.)
  • عناصر عرفانی رمانتیک آلمانی[33] نیز در شرایطی که مناسبات تاریخی پیشرفته تری در دیدرس بودند، خصلتی ارتجاعی داشته اند.
  • خصلت ارتجاعی افکار عرفانی در فلسفه بورژوازی واپسین و معاصر که دیگر احتیاج به تفسیر ندارد.

پایان


[1] Mystik [griech]

[2] (1. Stufe: via purgativa seu negativa)

[3] 2. Stufe: via illuminativa

[4] 3. Stufe: via uhitiva

[5] نقل از مکتب ویکتور مقدس در حوالی پاریس Schule von St. Viktor in Paris

[6] Atheismus

[7] حلاج گفت انا الحق (من خدایم) و بر دار شد.

[8] ANGELUS SILESTUS

[9] Logos

[10] Objekt und Subjekt

[11] Kabbala, Chassidim

[12] Neuplatonismus, bei PLOTIN und PROKLOS

[13] orphischen, pythagoreischen und platonischen Ansätze

[14] DIONYSIOS AREOPAGITA

[15] negativen Theologie

[16] BERNHARD VON CLAIRVEAUX, HUGO VON BLANKENBURG

[17] MEISTER ECKHART

[18] Vernunft, Gemüt, Verstand, Grund

[19] BÖHME

[20] BAADER

[21] Pietismus

[22] JASPERS› Lehre vom «Umgreifenden»

[23] HEIDEGGERS «Andenken an das Sein»

[24] SPRANGERS «Weltfrömmigkeit»

[25] BLOCHS «Prinzip Hoffnung»

[26] Th. MÜNZER

[27] Volksreformation

[28] مارکس ـ انگلس 7 ، 344

[29] Ideengeschichtlich

[30] FRANCK, WEIGEL, BÖHME

[31] TAULER und SIMSE

[32] der junge LUTHER

[33] deutschen Romantik