سياسی

انقلابی که فکرش را نمی­کردند

چارلز کورزمنimage001
ترجمه ­ی فاطمه صادقی

در عرض فقط یک‌صد روز، تظاهرات باعث سقوط نظام شاهنشاهی در ایران شد.[1] تظاهراتْ میلیونی شد. اعتصابات شامل اعتصاب صنعت نفت که رژیم را فلج کرد گسترده شد و اقتصاد را از کار انداخت. محمدرضا پهلوی که مدت سی و پنج سال بر تخت بود از ایران گریخت، جای خود را به دولت موقتی داد که آن­هم سی و پنج روز دوام آورد، و ناچار به تبعید شد. یک حکومت انقلابی بر سر کار آمد که رهبرش امام بود که غربی ها او را به عنوان قبلی اش آیت­الله روح­الله خمینی می­شناختند.

در اکتبر 1978 به سختی می­شد این واقعه را پیش­بینی کرد. چطور ممکن بود رژیمی که به نظر باثبات می­آمد و در رأس آن شاهی با دهه­ها تجربه قرار داشت، از میلیاردها دلار صادرات نفتی برخوردار بود، بر دستگاه امنیتی بسیار مخوفی چیره بود، به بزرگ­ترین ارتش منطقه مجهز بود، و از پشتیبانی قدرتمندترین کشورها بهره­مند بود، سقوط کند؟

آژانس مرکزی اطلاعات آمریکا که کارش شناخت چنین پدیده­هایی بود، در 27 اکتبر با لحنی ملایم گزارش داد که «بعید است موقعیت سیاسی دست­کم تا پایان سال بعد روشن شود، یعنی تا زمانی که شاه و کابینه و مجلس جدیدی که قرار است در ژوئن انتخاب شود، به تعامل در صحنه­ی سیاسی بپردازند.» در طول ماه­های پیش از آن وزارت خارجه­ی آمریکا عنوان کرده بود که شاه قادر است از پس طوفان کنونی اعتراض برآید، البته «دیگر از موقعیت اقتدار غیرقابل­بحثی که پیشتر از آن بهره­مند بود، برخوردار نخواهد بود.» تشخیص آژانس امنیت دفاعی آن بود که « انتظار بر آن است که شاه برای ده سال دیگر در قدرت باقی بماند.»

در پایان اکتبر، سفارت آمریکا در تهران- علی­رغم دستورات دائمی مبنی بر « تأکید بر واقعیت به جای تحلیل»- با صدای بلند می­پرسید آیا ممکن است این برهه متفاوت باشد. در 30 اکتبر افسر پلیس جان. دی. استمپل گزارشی را به واشنگتن عرضه کرد دایر بر این که «برای نخستین بار در این دو دهه افکار قهوه­خانه­ایِ جدی دارد به امکانات دیگری سوای حکومت شاه معطوف می­شود.» او نتیجه گرفته بود که برخی از هواداران شاه دارند برای نخستین بار «به آنچه فکرش را نمی­کردند، می­اندیشند.» در 9 نوامبر ویلیام اچ. سالیوان سفیر آمریکا عبارت « اندیشیدن به آنچه تصور نمی­شد» را برای عنوان یاداشتی برگزید که تقریباً به قیمت از دست دادن کارش تمام شد. او نوشته بود «شاید بد نباشد گزینه­هایی را مورد بررسی قرار دهیم که پیشتر هرگز به آنها نمی­اندیشیدیم.»

دولت آمریکا اطلاعات مشابهی از سایر کانال­ها دریافت می­کرد. در آگوست سفیر ایران در واشینگتن مشاور امنیت ملی آمریکا را با این اظهارنظر که شاه به دردسر افتاده است، شگفت­زده کرد. در اکتبر، مقامات وزارت خارجه از شنیدن منازعه میان دو دانشگاهی باسابقه و متخصص در مسائل ایران در این مورد که آیا « حوادث سیاسی در ایران بیشتر به سقوط بهمن می­ماند (ماروین زونیس) یا آتش گرفتن ( جیمز بیل)» شگفت­زده شده بودند. در اوایل نوامبر کنسول آمریکا از وجود نارضایتی عمده در میان افسران نظامی ایران در تبریز یکی از مراکز استانی عمده خبر داد که سفیر آمریکا او را به خاطر «شایعه­پراکنی» توبیخ کرد.

روشن بود که کاخ سفید دوست نداشت به آنچه تصورنشدنی است بیندیشد. جیمی کارترِ رئیس جمهور که کمپین حقوق بشرش به ایران تعمیم نیافت از گزارش سالیوان شگفت­زده شده بود و ملاقات‌هایش را با او لغو کرد. بعد فوراً نتیجه گرفت که سالیوان خیلی بدبین است و نباید به او در مأموریت نجات رژیم شاه اعتماد کرد. کارتر می­خواست سفیر را از کار برکنار کند و فقط اصرار وزیر خارجه مانعش شد که می­گفت «انتصاب یک نفر جدید در این سمت خطا خواهد بود، آن­هم در کشوری که دارد بحران­هایی را از سر می­گذراند که احتمالاً با آنها مواجه خواهیم بود.»

برخلاف دولت آمریکا، مهدی بازرگان در نقش مخالف سیاسی اصلاً مایل نبود که شاه قدرتش را حفظ کند و به خیال­پروری متهم نشود. او دهه­ها همواره به صورت مسالمت­جویانه علیه دیکتاتوری مبارزه کرده بود و بارها زندانی شده بود. در آوریل (1978) خانه­ی او با بمبی که تصور می­شد نیروهای امنیتی شاه کار گذاشته­اند تخریب شد و در نزدیکی آن یادداشتی با این مضمون پیدا شد: «این اولین هشدار سازمان زیرزمینی انتقام است.» بااین­همه، بازرگان هم انقلاب را «تصورناپذیر» می­­دانست.

در 22 اکتبر، بازرگان در ویلایی در حومه­ی پاریس با [امام] خمینی ملاقات کرد که بعد از پانزده سال تبعید در عراق در آن­جا ساکن شده بود. آنها استراتژی انقلاب را به بحث گذاشتند. هدف بازرگان آن بود که [امام] خمینی را متقاعد کند که اپوزیسیون باید پیشنهاد شاه برای برگزاری انتخابات پارلمانی آزاد در تابستان آینده را بپذیرد. استدلال بازرگان آن بود که با این پایه­ی قانونی و تریبون عام جنبش خواهد توانست به صورت روش­مند قدرت اجرایی را در دست بگیرد. او آن را سیاست « گام به گام» نامید.

[امام] خمینی به هیچ­یک از این­ها گردن نگذاشت. او مصر بود که انقلاب پیروز خواهد شد، آن­هم به زودی. اما بازرگان معتقد بود که آمریکایی­ها اجازه نخواهند داد. [امام] خمینی پاسخ داد «آمریکا با ما مخالفت نخواهد کرد، چون ما حق می­گوییم.» بازرگان تلاش کرد تا برای [امام] خمینی وضعیت جهان را روشن کند:

جهان سیاست و محیط بین­المللی مثل حلقه­های روحانی نجف و قم نیست که در آنها منطق و حقیقت کافی باشد. ما با هزار نوع مشکل و مسأله مواجه هستیم. آنها طرح­ها و نقشه­ها[ی ما] را باطل می­کنند. به صرف این که ما حق می­گوییم، کوتاه نخواهند آمد.

بازرگان می­دید که راه به جایی نمی­برد. [امام] خمینی موضوع را مختومه اعلام و آن را رد کرد. گفت :«وقتی شاه رفت و من به ایران بازگشتم، مردم نمایندگان و حکومت را برخواهند گزید.» بازرگان متحیر مانده بود: «بی­تفاوتی» آقای خمینی «و بی اعتنایی او به مشکلات بدیهی سیاست و مجریه مرا متأثر کرده بود.» در عین حال او یادآور شد که «متحیر بودم و تحسینش می­کردم که چقدر همه چیز را ساده می­بیند و در کمال آرامش مطمئن است که پیروزی نزدیک است.»

بازرگان تسلیم رهبری [امام] خمینی شد. به تهران بازگشت و سیاست گام به گام خود را کنار گذاشت- حتی وقتی در اواسط نوامبر مقامات شاه به او در زندان پیشنهاد نخست­وزیری دادند، به آنها گفت: «خیلی دیر شده است.» اما تنها چند هفته دیر شده بود. اگر پیش از آن با [امام] خمینی دیدار نکرده بود، شاید می­پذیرفت.

در صد روز بعدی دولت آمریکا، به رغم مخالفت­های سالیوان مبنی بر بیهوده بودن این اقدام، تلاش کرد تا شاه را با یک کودتای نظامی ناموفق حفظ کند. [امام] خمینی به قدرت رسید و بازرگان را به عنوان اولین نخست­وزیر خود منصوب کرد. انقلابی که تنها چند ماه پیش تصور­نشدنی بود، به پیروزی رسید.

وقتی مردم حیرت­زده می­شوند چه می­کنند؟ هارولد گارفینکل جامعه­شناس معتقد است آنها تلاش می­کنند از رهگذر تلاش پیگیر برای ایجاد توضیحاتی که دوباره جهان را معنادار می­کنند، از اضطراب خود در مورد جهانی که خارج از کنترل به نظر می­رسد، بکاهند. گسست­ها در فابریک روزمره باید هم بیایند. پس از انقلاب ایران آن کسانی که چنین خیزشی را غیر­قابل­تصور می­دانستند، به این فکر افتادند که چقدر در اشتباه بوده­اند. مهدی بازرگان نتیجه گرفت که در مورد حمایت آمریکا از شاه اشتباه می­کرده. او با نقل قول از منتقدان آمریکایی جیمی کارتر استدلال کرد که آمریکا شاه را به حال خود رها کرد و گذاشت انقلاب به وقوع بپیوندد. دولت آمریکا نیز به خودانتقادی پرداخت. سازمان اطلاعات مرکزی تجدیدنظرِ هنوز هم محرمانه­ای را در مورد عملکردش حتی پیش از سقوط شاه در دستور کار قرار داد. در ماه­های پس از آن یک کمیته­ی فرعی کنگره اطلاعاتی­ها و سیاست­گذاران را مقصر دانست که به علائم هشداردهنده توجه نکرده­اند؛ یک تحلیل­گر داخلی وزارت خارجه استدلال کرد که «ما برای سقوط رژیم پهلوی آمادگی نداشتیم چون نمی­خواستیم واقعیت را بپذیریم»؛ و منازعه­ای جانبدارانه در این مورد آغاز شد که چه کسی ایران را «از دست داد.»

علوم اجتماعی از این حدس­های دست­دوم نان می­خورد. حوادث غیرمنتظره را می­گیرد و تلاش می­کندپس از حادث شدن از شدت غیرمنتظره بودن­شان بکاهد. تبیینی از این دست نوعی پیش‌گویی پس از واقعه است: یعنی چنانچه در آن زمان از الف و ب و ج خبردار بودیم، می­توانستیم حوادث پیشارو را ببینیم. توجه کنید که این با پیش­بینی واقعی فرق دارد: درباره­ی الف و ب و ج اغلب پیش از وقت شناختی وجود ندارد، بلکه تنها پس از وقوع است که شناخته می­شوند. به این معنا هم نیست که بگوییم تاریخ دستگاهی است که در آن علل خودبخود به نتایج منتج می­شوند. کنش­های انسانی همواره رگه­ی سالم غیرقابل­پیش­بینی­بودن را در خود دارند. بااین­همه، ارزیابی تبیین­ها بسته به این است که به چه کیفیتی بتوانند از این بقایا بکاهند: یک تبیین موفق جای زیادی را برای بخت و اراده­ی آزاد باقی نمی­گذارد؛ هر قدر جای بیشتری بگذارد، از موفقیت کمتری برخوردار می­شود. ممکن است دانشمندان علوم اجتماعی هرگز به پیش­بینی پس از واقعه دست نیابند، اما بسیار سودای آن را دارند.

هر چه واقعه غیرمنتظره­تر باشد، تلاش بیشتری برای فهم آن نیاز است. جنبش­های اعتراضی مشکلات خاصی را پیشارو می­گذارند، زیرا عامدانه توقعات رفتار اجتماعی معمولی را به چالش می­گیرند. پیش­بینی این جنبش­ها پس از وقوع یکی از بزرگ­ترین خواسته­ها در علوم اجتماعی است: یعنی کشف قاعده­مندی در پسِ بی­قاعدگی- قواعدی که در پسِ رفتاری قرار دارند که آن قواعد را نقض می کنند. خارق­العاده­ترین حوادثی که ناقض قاعده هستند، جنبش­های اعتراضی توده­ای­اند که می­توانند دولت را دست به دست کنند و «انقلاب» نامیده شوند، بزرگ­ترین­هاشان می­توانند تبیین­ها را برای نسل­ها به پرسش بگیرند. در واقع، همین موضوع معیاری برای بزرگی آنهاست. انقلاب فرانسه در 1789، انقلاب به معنای واقعی کلمه، برای بیش از دویست سال اذهان آکادمیک را مثل هیپنوتیزم مجذوب خود کرده است. هر نسلی به آن بازمی­گردد و معنای متفاوتی را از آن استخراج می­کند، از تبیین­های گذشته اظهار نارضایتی می­کند و تبیین­های جدیدی را مطرح می­کند.

انقلاب 1979 ایران نیز می­تواند بر همین مبنا بزرگ باشد. به رغم محدودیت­های زبانی و مشکلات آشکاری که محقق غربی را محدود می­کند، انقلاب ایران در کمتر از یک نسلْ تحلیل­گران را با جلوه­های بسیار زیادی مواجه کرده است.

مشکل این تبیین­ها آن است که مابقی شواهدی را که با قضیه جور درنمی­آید کنار می­گذارند. برای مثال، اخیراً مجموعه­ی اسنادی که در ایران توسط دولت چاپ شده و بی­شک حفظ انسجام حکومت فعلی را مد نظر دارد، به تبیین ریشه­های فرهنگی انقلاب ایران پرداخته است، اما حوادث زیادی را ثبت کرده که با چارچوب مدنظر جور درنمی­آیند. من به جای این که این نقص را به درک­ناپذیربودن ایرانیان نسبت دهم یا آن­طور که مصطلح است به «پژوهش­های آینده» واگذار کنم، بنا دارم این نوع پیش­بینی­ناپذیربودن را به یک «ضدتبیین» پیوند بزنم.

ضدتبیین تلاشی است برای فهم تجربه­ی انقلاب با همه­ی تنوع و آشفتگی­اش و رها شدن از باتلاق پیش­گوییِ پس از واقعه. ضدتبیین تجربه­ی زیسته‌ی واقعه را با تبیین­های عمده­ای که در مطالعات انقلاب عرضه شده، مقایسه می­کند. [این تبیین­ها به قرار ذیل هستند:]

– تبیین سیاسی: انقلابات زمانی حادث می­شوند که رژیم از سرکوب می­کاهد و فرصت­هایی را برای بسیج موفق به وجود می­آورد. در ایران، سرکوب سلطنت در سال 1977 تا حدی کاهش یافت. اما [نکته آن است که] اسلام­گرایان در ایرانْ بسیج خود را پس از آن که شاه آزادسازی­اش را در اواخر همان سال ملغی کند، آغاز کردند.

– تبیین سازمانی: انقلابات زمانی حادث می­شوند که گروه­های مخالف قادرند منابع کافی را برای مقابله با نفوذ رژیم بر مردم بسیج کنند. در ایران، اسلام­گرایان «شبکه­ی سراسری مساجد» را علیه رژیم بسیج کردند. اما شبکه­ی مسجد منبع از پیش موجودی برای اسلام­گرایان نبود و در طول مبارزه ساخته شد و به تصرف درآمد.

– تبیین فرهنگی: انقلابات وقتی به وقوع می­پیوندند که یک جنبش بتواند هنجارها، ایدئولوژی­ها، باورها، و آداب را در یک جامعه به سمت خود بکشد. در ایران، جنبش انقلابی مضامین و رویه­های اسلام شیعی را با خود همراه کرد. اما این عناصر فرهنگی را گاه به طرز خارق­العاده­ای دگرگون کرد تا آنها را به صورت اعتراضی درآورد.

– تبیین اقتصادی: انقلابات زمانی به وقوع می­پیوندند که معضلات اقتصادی بدتر می­شوند، به‌ویژه پس از یک دوره­ی رفاه نسبی. در ایران، رونق نفتی اواسط دهه­ی 1970 باعث رکود دردسرساز سال 1977 شد. اما این رکود از قبلی­ها شدیدتر نبود و گروه­هایی که بیشتر از آن آسیب دیدند، انقلابی­ترین­ها نبودند.

– تبیین نظامی: انقلابات زمانی حادث می­شوند که ظرفیت سرکوبگر دولت فرومی­پاشد و نمی­تواند اعتراض را سرکوب کند. در ایران، شاه از نیروی نظامی برای سرکوب قطعی استفاده نکرد. [حال­آن­که] نیروی نظامی از هم نپاشید، بلکه تا لحظات آخر انقلاب به سرکوب اعتراضات ادامه داد.

این قطعات البته ساده­سازی هستند و این فهرست کامل نیست و نمی­تواند باشد، زیرا تقاضا برای نوآوری آکادمیک باعث می­شود دانشمندان علوم اجتماعی دائماً درصدد خلق تبیین­های جدید باشند. خود من نیز به نحوی کم­رنگ­تر در این اقدام نقش دارم. اما در ناخشنودی پژوهش­گران تاریخی خاصی شریکم که با صدای بلند از « نظریه­ی آشوب»، یعنی «انقلاب­های نه چندان اجتناب­ناپذیر»، و مضامین ضدتبیینیِ «فرایند انقلابی» پرس­و­جو می­کنند. نمی­توانم به شواهدی که با تبیین­ها جور درنمی­آیند نیندیشم، به‌ویژه زمانی که داستان­های فردی را نمی­توان به‌سادگی به عبارات شسته­رفته­ای درباره­ی همه­ی مردم تقلیل داد.

برای مثال، محمود ـ که نام واقعی­اش این نیست ـ یک مکانیک سی­ساله بود که در جریان انقلاب در نزدیکی تهران زندگی می­کرد. او در بسیاری از راه­پیمایی­های بزرگ شرکت کرد. در یکی از آنها وقتی جمعیت داشت متفرق می­شد، مردم خبر راه­پیمایی بعدی را زمزمه می­کردند: «آقا، فردا ساعت هشت صبح، فلان و بهمان میدان.» محمود بنا داشت فرزندانش را برای پیک­نیک به کوه­های اطراف شهر ببرد و کمی ورزش کند، بنابراین از فراخوان سرپیچی کرد. او توضیح داد که «من مذهبی بودم، اما نه مذهبیِ کور.» آن پیک­نیک زندگی­اش را نجات داد. در تظاهراتی که او در آن حاضر نشد، وقتی تظاهرکنندگان می­خواستند در میدان ژاله دست به تحصن آرام بزنند، نیروهای امنیتی به روی مردم آتش گشودند. آن واقعه بعداً «جمعه­ی سیاه» خوانده شد و در آن قریب به یک­صد نفر کشته شدند. وقتی یازده سال بعد با محمود مصاحبه می­کردم، با مخلوطی از احساس ترس و گناه به یاد آورد که نزدیک بود شهید شود. می­گفت :«شانس آوردم.»

برعکس، حسین اکبری مهندس جوانی در تهران در بعدازظهر یکی از روزهای پایانی انقلاب به خانه آمد و به همسرش گفت [امام] خمینی دستور داده همه بریزند تو خیابون. نیروهای نظامی هنوز تلاش می­کردند در مقابل انقلاب مقاومت کنند و صدها نفر از مردم در همان روز کشته شدند. همسرش می­گفت: «سعی کردم جلویش را بگیرم تا نرود.» او گفته بود: «من چه فرقی با دیگران دارم؟ خون من که از خون آنها رنگین­تر نیست، هست؟ باید افتخار کنی که من شهید بشوم. مرا آرام کرد و رفت.» پس از یک شب طولانی که در آن اکبری به سنگربندی خیابانی مشغول بود، گلوله خورد و کشته شد.

شیخ مرتضی حائری روحانی برجسته در حوزه­ی علیمه­ی قم چنان از تلافی حکومت می­ترسید که تلاش کرد تظاهرکنندگان را از مسجدش بیرون کند. به­شان گفته بود در احساس هم­دردی با آنها در مقابل رژیم شریک است، اما با شیوه­ی بیان اعتراضات­شان به صورت عمومی موافق نیست. به معترضان گفت: «می­دانم که باید گام­هایی برداشته شود، و من دارم همین کار را می­کنم. اما به این شکل- نظر من این است که باید آرام باشد، نه به این شیوه­ای که می­خواهند در مسجد اعظم و مدرسه­ی فیضیه انجام دهند.»

هیچ­یک از تبیین­های متعارف برای انقلاب نمی­توانند این وقایع را به حساب آورند. نگرش محمود با تبیین­های فرهنگی که بر سرسپردگی به رهبران مذهبی در اسلام شیعه، غالب­ترین شاخه­ی اسلام در ایران، تأکید می­کنند، در تقابل است. اصرار اکبری برای به­خطرانداختن زندگی­اش با تبیین­های فرهنگی جور درمی­آید، اما با تبیین­های سیاسی که بر ضعیف­شدن دولت و گشایش فرصت برای اعتراض تأکید می­کنند، ناسازگار است. عصبی­بودن حائری با تبیین فرصت سیاسی جور درمی­آید، اما با استدلال­های مربوط به سازمان­دهی که انقلاب را به شبکه­ی همبسته و تقابلیِ مساجد نسبت می­دهند، سازگار نیست. هر چه بیشتر در مورد انقلاب ایران آموختم، آشفتگی­های نظری بیشتری را کشف کردم.

مردان و زنان خود را در شرایط تاریخی می­بینند و به انتخاب­های اخلاقی و سیاسی­ای دست می­زنند که می­دانند برای همه­ی عمر در ذهن­شان انعکاس دارد. یکی از کسانی که با او مصاحبه کردم با نقل­قول از کتاب ده روزی که دنیا را تکان داد، اثر معروف جان رید درباره­ی انقلاب روسیه، می­گفت: «یک روز انقلاب معادل بیست سال زندگی معمولی است.» انتخاب­هایی که در آن روزها صورت گرفت- رفتن به پیک­نیک به جای تظاهرات، شهادت را به­جان­خریدن، حفاظت از یک مسجد در مقابل حمله­ی دولت- طلیعه­ی خلق موقعیت­هایی بودند که هیچ­کس فکر نمی­کرد امکان­پذیر باشند.

تصورناپذیربودن انقلاب به این سطح فردی قابل تعمیم است. حتی انقلابیونِ سرسخت و مؤمنان استوار به موفقیت نهایی جنبش از «سرعت غیرمنتظره»­ای که جنبش داشت با آن پیش می­رفت، شگفت­زده شده بودند. سایر ایرانیان بیش از هر چیز در حیرت بودند که ناگهان زندگی­شان تاریخ­ساز شده. یک فمینیست پیشرو به خاطر می­آورد که «یک سال پیش خبرهایی از تظاهرات می­شنیدم، اما احساس نمی­کردم که چیز مهمی باشد. خب من فکر می­کردم دارد اتفاقی می­افتد، اما تصور نمی­کردم تغییر بنیادینی را در کشور من ایجاد کند. بعد در سپتامبر 1978، در آغاز شروع مدارس وقتی کلاس­ها را آغاز کردیم، همه چیز تغییر کرده بود. ناگهان این احساس پدید آمد که دیگر هیچ چیز مثل گذشته نیست.» دیگر هیچ چیز مثل گذشته نبود- جوهره­ی تجربه­ی انقلابی همین است. آشفتگی ناشی از چنین لحظاتی هم متفاوت است با نااطمینانی­هایی که ویژگی بخش اعظمی از زندگی ما هستند.

از نظر استدلالی، هر بخش از یک روزنامه به جنبه­ای از این نااطمینانیِ نهادینه­شده اختصاص دارد، یعنی عرصه­ای که در آن انتظار داریم از آنچه فردا حادث می­شود، آگاه نباشیم: خبر، کار، سبک. ما به سروکار داشتن با نااطمینانی عادت کرده­ایم. می­دانیم شرط­بندی در ورزش یا سهام یا همپای آخرین اخبار و سبک­ها پیش­رفتن چه معنایی دارد. به آن اندازه که قواعد بازی به نسبت ثابت باقی بمانند، می­توانیم نامنتظره را انتظار بکشیم. اما وقتی دریابیم که قواعد بازی ناگهان تغییر کرده­اند و دیگر نمی­دانیم باید منتظر چه چیز باشیم، آشفتگی پدید می­آید. بگذارید صوری­تر تعریف کنم: آشفتگی به معنای به­رسمیت­شناختن نا­نهادینه­بودن است، یعنی گسست در الگوهای اجتماعی روزمره.

پیش از این گسست، مردم نمی­توانند پیش­بینی کنند که چگونه به موقعیتی که برای تخیلش به مغز خود فشار می­آورند، واکنش نشان خواهند داد. خطراتی که در تخیل باعظمت جلوه می­کنند، [وقتی سرمی­رسند] از جذابیت­شان کاسته می­شود. قهرمانانی که تصور­شان نمی­رفت، قابلیت خود را نشان می­دهند. در ایران، کسانی که خود را «متعصب» می­نامیدند و قسم خورده بودند که در راه این آرمان جان ببازند، به من می­گفتند که وقتی نیروهای امنیتی سرمی­رسیدند، پا به فرار گذاشتند. تماشاچیانی که به طور خاص درگیر سیاست نبودند، ناگهان درگیر «شنیدن یا مشارکت در حوادثی شده بودند که نیروهای حکومتی با خشونت و بی­عدالتی با مردم رفتار می­کردند» و مصمم شده بودند «تا وقتی شاه و حکومتی که چنین رفتارهای غیرانسانی را در حق هموطنانش انجام می­دهد وجود دارد» از پا ننشینند.این نوع تحول­پذیری با یکی از مفروضات غالب علم­الاجتماع معاصر یعنی تغییرناپذیربودنِ ترجیحات در تناقض قرار می­گیرد. اگر مردم الگوهای نسبتاً تغییرناپذیرِ عشق و نفرت را حفظ کنند، به مرور زمان در مورد خودشان خواهند آموخت و در نتیجه قادر خواهند بود رفتارشان را در هر موقعیتِ مفروض تخمین بزنند. این مسأله می­تواند در موقعیت­های عادی صادق باشد، اما نه برای انقلابات. در خلال انقلاب ایران، ترجیحات از بنیاد و به سرعت تغییر کرد. یک دلیل برای این تغییرات که بارها و بارها از سوی معترضان ذکر شده پدیدآمدن گزینه­هایی بوده است که پیشتر به دلیل ناممکن­بودن کنار گذاشته می­شدند. سعیدامیر ارجمند گزارش کرده که «دوستی به من گفت گروهی از اساتید دانشگاه تهران در نوامبر 1987 تصمیم داشتند انجمنی را برای آزادی بیان تأسیس کنند. اما در عرض دو هفته دریافتند که چنان حوادث از آنها پیشی گرفته که هدف صوری خود انجمن را به الغای سلطنت و استقرار جمهوری تغییر دادند.»

به شهادت معترضان، وقتی گزینه­های جدید سربرمی­آورند و جدی گرفته می­شوند، تقریباً همیشه یکی دیگر دارد پیاده­شان می­کند. یعنی مردم همواره این احتمال را در نظر می­گرفتند که دیگران به خیابان بیایند، دست به اعتصاب بزنند، یا خواستار سرنگونی رژیم شوند. خواست سایر مردم برای شرکت در اعتراض­ها بستری را به وجود آورد که در آن مردم خودشان تصمیم به مشارکت داشتند. یک دانشجوی دانشگاه تهران در توضیح مشارکت خودش در جنبش انقلابی می­گفت: «همه آن­جا بودند. آدم­های زیادی بودند. اگر فقط یک تظاهرات کوچک بود، من نمی­رفتم. اما با آن راه­پیمایی­های بزرگ ترس معنا نداشت.»

ممکن است دُوْری به نظر برسد: جنبش­های اعتراضی، از رهگذر افزایش مشارکت، مشارکت را جذب می­کنند. اما مشارکت­کنندگان از قبل نمی­دانند چه اتفاقی ممکن است بیفتد. در لحظه­ای که تصمیم به شرکت می­گیرند، نمی­توانند مطمئن باشند چه تعداد از آدم­های دیگر بنا دارند به آنها ملحق شوند. تصمیم در بستر شنیده­ها، شایعه، پیش­بینی­های پیچیده و گفت­و­شنودهای متعارضی شکل می­گیرد که باعث می­شود به کسانی که در نظر دارند کار غریب و خطرناکی انجام دهند اطمینان دهد که سایرین با آنها همراه خواهند شد.

از­این­رو به نظر می­رسد بسیاری از تجربه­های انقلاب بر پرسشِ امکان­پذیری متمرکز می­شوند: آیا جنبش مخالف از بخت جابجایی رژیم برخوردار است؟ وقتی ایرانیان «بله» گفتند، به تعداد فراوان به جنبش پیوستند. تنها در این زمان بود که شروع کردند به این­ که سلطنت را نامشروع بدانند. تنها در این زمان بود که به قدرت اسلام گواهی دادند. حتی [آیت­الله] خمینی هم، که قضاوتش را در تبعید بر اساس گزارشات بنا کرد و در پاییز 1977 به پیروانش دستور داد تنها زمانی بسیج شوند که خودش نهضت را ممکن بداند، از تظاهرات بزرگی که به مناسبت عزاداری برای پسرش برپا شده بود تخمین درستی نداشت. چند هزار نفری از هواداران او متفق بودند که مردم «آماده» هستند و به دنبال بهانه­ای برای اعتراض می­گردند. اما اغلب ایرانیان نهضت [آیت­الله] خمینی را تا پاییز بعدی ممکن نمی­دانستند و دعوت او برای تظاهرات توده­ای را تا آن زمان نادیده گرفتند.

با رویکردِ پس از واقعه شاید انقلاب اجتناب­ناپذیر به نظر برسد. اما باید به یاد داشته باشیم که مشاهده­کنندگان و مشارکت­کنندگان در آن زمان این را نمی دانستند. هم­چنان­که یک روزنامه­نگار در واپسین روزهای انقلاب خاطرنشان کرد: «در تهران، همه­ی صحبت­ها به این­جا ختم می­شود: انقلاب که نیمی از مسیر را پیموده است می­خواهد با قدرت بنیادی حکومت چه کند؟ آیا دولت استعفا خواهد داد؟ آیا جنگ در راه است؟ و جنگ تا کجا پیش خواهد رفت؟»

فهم دوباره­ی این تجربه­ی آشفتگی ماهیت ضدتبیینِ [واقعه­ی] انقلاب را که این­جا عرضه شد، شکل می­دهد. سر­آخر من اعتقاد ندارم که دانشمندان علوم اجتماعی هرگز بتوانند انقلاب­ها را پیش­بینی کنند، زیرا خود انقلابیون هم نمی­دانند که چه اتفاقی خواهد افتاد و رفتارشان پاسخی است به این آشفتگی. آنچه برای دانشمندان علوم اجتماعی باقی می­ماند، آن­هم پس از واقعه، این است که ساخت ذهنی آن لحظه را بررسی کنند. اما کار مسخره­ای نیست، بلکه تلاش چالش­برانگیزی است برای موشکافی از رهگذر شواهد و تلاش برای فهم آنچه به واسطه­ی افکار مردم در یک مکان مشخص و در یک بستر معین و در دوره­های تاریخی خارق­العاده به وقوع پیوسته است.


[1] این ترجمه برگردان فصل نخستِ کتابی است به همین نام که یکی از درخشان­ترین تحلیل­ها در مورد انقلاب ایران به شمار می­رود. مشخصات اصلی آن به قرار زیر است:

Charles Kurzman, The Unthinkable Revolution (Cambridge, Massachusetts, and London: Harvard University Press, 2004).

http://www.alborznet.ir/Fa/ViewDetail.aspx?T=2&ID=200