سياسی

پایان انتقاد اجتماعی؟ پسا مدرنیته، هم واقعیت، هم ایدئولوژی

ورنر سپمن

فیلسوف، جامعه شناس و اندیشمند گرانقدر معاصر

آلمان فدرال

ترجمه:  ش. میم بهرنگ

پیشکشی برای

فروغ فرخزاد

که از طنین کاشی آبی پر بود و

اکنون دریغا، که جایش، برای همیشه خالی است!

فصل اول
زندگی در پسا مدرنیته

1
بحران به مثابه فرم زندگی
  • سرمایه داری جلال دلفریب مرحله رشد خود را پشت سر گذاشته است.
  • تضادهائی که مدت های مدیدی، در پشت پرده رفاه، از دیده ها پنهان بودند، پس از پیروزی مدل غربی، در کشاکش میان دو اردوگاه جهانی، چهره واقعی خود را برای مردم جوامع سرمایه داری نشان می دهند.
  • مناسبات رادیکاله شده تمام ارضی سرمایه داری، تغییر بحرانی و دردناک شرایط کار و زندگی را به دنبال آورده است.
  • موج راسیونالیزه کردن متکی بر تکنولوژی انفرماتیکی، با شدت و عمق بی سابقه ای جهان کار را دچار دگرگونی بنیادی کرده و مهر مخرب خود را بر کلیه مناسبات زندگی می کوبد.
  • تجدید سازمان تقسیم کار بین المللی و تشدید رقابت، فشار بر زحمتکشان را بطور چشمگیری افزایش داده است :
  • با تعداد هرچه کمتر کارکنان، باید بازدهی هرچه بیشتر حاصل آید.
  • برای رسیدن به این هدف کلیه قراردادهای کاری مربوط به کاهش ساعات کار و حفاظت از محیط کار، که ثمره مبارزات زحمتکشان، طی دهه های متمادی بوده، زیر علامت سؤال قرار گرفته اند.
  • در کارگاه ها فشار خارق العاده ای بر زحمتکشان اعمال می شود.
  • تمام اوقات زندگی کارگران، بی شرط و شروط و بی چون و چرا، در اختیار تام و تمام سرمایه قرار می گیرد.
  • با تغییر ساختارهای سازمان کارگاهی و بیکاری توده ای ناشی از آن، نگرانی، هراس و بی فردائی گسترش می یابد.
  • بسیاری از تخصص ها، که تا چندی قبل، امید برانگیز جلوه می کردند، ارزش و اعتبار خود را از دست داده اند و انتظار کارفرمایان را برآورده نمی سازند.
  • ارزیابی واقع بینانه از لیاقت و کارآئی خویش دشوار شده است و انتظار فردائی نسبتا مرفه، انتظاری عبث و بیهوده می نماید.
  • آنچه دیروز، امید بر انگیز بود، امروز سؤال بر انگیز شده است.
  • با تشدید بهره کشی از کالای نیروی کار، مخاطرات اجتماعی، غیر قابل پیش بینی شده اند.
  • نه «آموزش حرفه ای و نه تحصیل دانشگاهی»، نه «آمادگی به تحرک[1] و نه پذیرش تغییر حرفه» که از سوی مؤسسات پژوهشی وابسته به رژیم، به عنوان «شرط لازم مدرنیته» قلمداد می شدند و به عنوان ضامن موفقیت در جامعه به حساب می آمدند، راه حلی برای خروج از بن بست شغلی، بیکاری و سقوط اجتماعی عرضه نمی کنند.
  • موج بحران اقتصادی معاصر، دینامیسم انباشت سرمایه را دچار تغییر بنیادی کرده و شیوه اداره مرسوم جامعه را زیر علامت سؤال قرار داده است :
  • با افزایش نفوذ سرمایه مالی، «رؤسای کنسرن ها خود را مجبور می بینند که سرعت افزایش سود را بالاتر ببرند، بالاتر از آنچه با میزان رشد تطابق دارد.
  • برای نیل به این هدف باید یا تعداد کارکنان و یا میزان دستمزد و یا هردو کاهش یابند.
  • برای مثال در زیمنس، کهنسال ترین کنسرن بین المللی آلمان، صاحبان سرمایه، که 150 سال متمادی به سودهای 8 ـ 10 در صد قانع بودند، اکنون صندوق های مالی، برای سرمایه بکار افتاده، سود حداقل 15 درصدی در خواست می کنند و «مدیریت کنسرن دست بکار تخریب شده است :
  • بسیاری از بخش های شرکت تعطیل شده اند، کارهای خدماتی به شرکت های خارجی، که دستمزدهای غیرقراردادی پرداخت می کنند، محول شده اند و زمان کار افزایش یافته است.»[2]
  • نتیجه آن، پیدایش شرایطی است، که نه تنها در حواشی جامعه، بلکه در کل آن، خصلت یک بحران ویرانگر به خود گرفته است.
  • جامعه در منجلاب نگرانی، هراس، بی تفاوتی و بی وجدانی غوطه می خورد!
  • تشدید توسعه نابرابری، مدل «فوردیستی» جامعه را کنار می زند و «تعدیل منافع» دولتی ـ اجتماعی را در عرصه های بیشتری از میدان بدر می کند.
  • نومیدی و سردرگمی جو غالب را تشکیل می دهد.
  • هراس از عدم موفقیت اجتماعی و بی پناهی، در مقابل نیروهائی که زندگی انسان ها را مورد هجوم قرار می دهند، اشاعه می یابد.
  • احساس در دست داشتن زمام زندگی خصوصی، حداقل در زیرعرصه های جامعه، از بین رفته است.
  • یقین سنتی تار و مار شده و اعتقاد به راه نجات فرو مرده است.
  • هیچ آموزش حرفه ای کاریابی و اشتغال را تضمین نمی کند و هیچ تحصیل دانشگاهی جلوی زاید شدن در آینده را نمی گیرد.
  • دره میان مطالبات اجتماعی ـ سیاسی و واقعیت موجود عمیقتر می شود :
  • به برکت «یورش آموزشی»[3] سال های 70 ـ 80 میلادی، انتظارات شرکت در حیات اجتماعی توسعه یافته اند، ولی به تناسب آن، امکان واقعی یافتن اشتغال مناسب با درجه تحصیلی پدید نیامده است.
  • پیدا کردن کار و اشتغال به امید تصاف و احتمال رها شده است و به برنده شدن در بلیط بخت آزمائی شباهت دارد.
  • مفهوم برنامه مند «مدرنیته» در شعور اجتماعی ـ فرهنگی سال های 90، دیگر کمترین اعتباری ندارد :
  • باور به منطق پیشرفت رنگ باخته است.
  • روشنگری الکن مانده است.
  • راه حل های مبتنی بر همبستگی و تصورات رهائی اجتماعی از عرصه سیاسی رخت بر بسته اند.
  • امید به فردای بهتر برباد رفته است.
  • عبث انگاشتن عمل خویش و بی دورنمائی حوادث اجتماعی تأثیر و نفوذ روز افزونی کسب می کنند :
  • انعکاس ایدئولوژیکی توسعه بحران در معیارهای جهان بینانه غالب، مقبولیت بیشتری کسب می کند.
  • راه حل های مربوط به تغییرات اجتماعی، دیگر با تجارب شخصی افراد نمی خوانند و در خطر مدام دیدن دورنمای آتی زندگی فردی، تخیل انسان هائی را که راه نجات را در اجتماعی کردن می دیدند، مفلوج کرده است.
  • سمتگیری های آینده نگر تحت فشار احساس مغشوش ترس و چه بسا ترس از زندگی، از عرصه بدر رانده می شوند.
  • حتی مطالبات اجتماعی ئی که انسان ها با آنها مواجه می شوند، تضاد آمیزند.
  • چرا که بر خلاف اسطوره های اجتماعی ـ نظری راجع به شروع «عصر مابعد صنعتی» و «پایان جامعه اشتغال»، معیارهای سمتگیری سنتی از اعتبار شکست ناپذیری برخوردارند.
  • مقام انسانی هرکس در جامعه، همچنان بنا بر حرفه و شغل او تعیین می شود و هرکس ارزش خویشتن خویش[4] را بنا بر لیاقت و کارآئی به رسمیت شناخته شده خویش ارزیابی می کند.
  • اما از آنجا که به سبب روندهای ایزوله کردن اجتماعی، کمتر کسی امکان تحقق بخشیدن به لیاقت و قابلیت خود را پیدا می کند، بحران اقتصادی به یک روند اجتماعی ـ فرهنگی  مخرب منتهی می شود.
  • اخراج گروه های بزرگی از مردم از کار به بروز اختلالات روانی و اغتشاشات هنجاری در زندگی شخصی افراد منجر می شود.
  • احساس تهدید، بیچارگی و چاره ندانی زمینه مناسبی است، برای پیدایش عقده حقارت و کینه نسبت به همنوع.
  • گرایشات منزوی گر و منفردساز ناشی ازشرایط مبتنی بر رقابت، راه را برای اعتماد صرف به نیروها و توانائی های خودی هموار می سازد.
  • فشار ناشی از بحران سبب می شود، که انسان ها در «تنازع بقا»، بی محابا، به «استفاده از زور بازو» برای کنار راندن دیگران و به کرسی نشاندن منافع خود روی آورند.
  • قلدری و زورگوئی مسئله هر روزه مردم شده است و طرف دیگر مدال بی تفاوتی و بی رحمی اجتماعی «کیفی»  جدیدی را تشکیل می دهد.
  • طبقات ممتاز از سقوط هر روزه توده های مردم به دره ذلت و بدبختی و مواجه شدن با تنزل مقام و بیکاری ککش هم نمی گزد.
  • رادیکاله شدن انباشت سرمایه به تشدید تمایزات اجتماعی و به پیدایش جو خشونت نسبت به همدیگر منجر شده است.
  • آمادگی مردم برای پذیرش نابرابری، سقوط و تنزل مقام افزایش یافته است و «تحقیر انسانها به عنوان امری عادی تلقی می شود.»[5]
  • مناسبات زندگی ئی پدید آمده است، که «هرکس دیواری از یخ دور خود می کشد، تا در پناه آن بتواند ادامه حیات دهد.»[6]
  • انسان ها از مردم می برند و به زندگی خصوصی، به مثابه چاردیوار حفاظتی، پناه می برند.
  • مردم نسبت به حوادث اجتماعی بی تفاوتند، زیرا نسیان عمدی تضادها و مخاطرات اجتماعی به اصل بقای روانی ـ اجتماعی افراد بدل شده است.
  • بی پناهان می کوشند، با پناه بردن به دامن توهمات، خود را از مخاطرات زندگی مصون دارند و با فرمول های تعقل ایدئولوژیکی خواهش های حیاتی خود را آشکار می سازند.
  • نتیجه محتوم این تلاش برای «حفظ ظاهر یک هستی انسانی»[7]، بکمک وسایل بی خاصیت و بی اثر، عبارت است از آشتی مجدد با نتایج مناسبات اجتماعی بیگانه شده از طریق تخریب حساسیت خویش و از طریق تخدیر حس پیکارجوئی خویش.[8]
  • با تخریب سیستم های تأمین[9] اجتماعی فرم هائی از حاشیه نشینی و فقر پدید می آیند، که کمتر کسی برگشت شان را تصور می توانست کرد.
  • شکاف عمیقی سرتا پای جامعه را از هم می درد :
  • در مقابل کسانی که در «مراکز» رفاه مشغول به کار اند، انبوه رو به افزایشی از انسان هائی با مدارک تحصیلی بی ارزش و بی اعتبار شده و با درآمدی با سیر نزولی صف کشیده اند و فروشندگان نیروی کار، شب و روز با این سؤال کلنجار می روند، که به چه مدتی امکان اشتغال خواهند داشت.
  • کسی که از چارچوب های بازتولید بدر رانده می شود، فقط با صدمات اقتصادی ناشی از آن مواجه نمی شود، بلکه از لحاظ اجتماعی نیز به حاشیه رانده می شود و ارزش و اعتبار خود را، به مثابه عضو مفید جامعه از دست می دهد.
2
تحلیل تضادها در زیر بار فشار[10]
  • توسعه اجتماعی بحرانواره[11]، سبب شده که نگرانی و سردرگمی حالتی عادی و طبیعی تلقی شود.
  • همه چیز، ظاهرا ـ به معنی منفی کلمه ـ امکان پذیر به نظر می رسد :
  • سیر توسعه اجتماعی به امید تصادف رها شده است، یعنی مغشوش و تخمین ناپذیر شده است.
  • هرکس باید راه خود را خود پیدا کند و زندگی خود را بدون رهبری قابل اعتماد و بدون ساختارهای رابطه مبتنی بر همبستگی سر و سامان دهد :
  • در شعور هر روزه از خود بیگانه، عینیت متلاشی می شود، به شکل اجزای مجزا از هم و به صورت عناصر متناقض ناهمگون فاقد پیوند مرئی با یکدیگر مسخ و مثله و مخدوش می شود.
  • بی تفاوتی اخلاقی و عدم احساس مسئولیت اجتماعی به شرط و شروط مهم موفقیت آمیز کردن زندگی بدل شده اند.
  • انسان ها در جهانی خالی از حقیقت، خالی از معیار و ملاک و خالی از دورنمای آتی بسر می برند.
  • شعارحداکثر «همین است، که هست»، «شالوده» یک «واقع بینی» («رئالیسم») جهانیحیاتی[12] شده است، واقع بینی ئی که در آن جائی برای امید، آرمان و نقشه کشی ذهنی برای فردا[13] وجود ندارد.
  • مشخصه اصلی زندگی روزمره، عبارت است از مردمگریزی[14] و بی معنامندی[15] :
  • روابط میانانسانی، به ظاهر، نقش بزرگی به عهده دارند.
  • زندگی در «شبکه ضخیمی از ارتباطات» سازمان داده می شود، بی آنکه انسان ها واقعا با یکدیگر سخن بگویند و حوایج واقعی خود را بر زبان آورند.
  • اجبار دائم برای دفاع از موقعیت اجتماعی خویش، در برابر رقبای موجود در بازار کار سبب می شود که هرکس یک رابطه «وسیله گرایانه»[16] با همنوعان خویش برقرار سازد و آنها را در وهله اول، به مثابه سدی[17] در راه نیل به خواست های خویش تلقی کند.
  • حتی در خصوصی ترین مناسبات، وحشت از مورد سوء استفاده قرار گرفتن و فریب خوردن حاکم است.
  • علیرغم «سرحال بودن»[18] ظاهری، که هر روز بیشتر زیر علامت سؤال قرار می گیرد، بسیاری از انسان ها از خلأ درونی، از احساس بی معنامندی زندگی و بیهودگی اعمال خود رنج می برند.
  • بیچارگی و چاره ندانی سیاسی و جهان بینانه سبب شده است، که انسان «پسا مدرن»[19] در مقابل بیگانه فرمائی[20] روزافزون، بدون مقاومت به زانو در آید.
  • «شخصیت نیز اینجا، به تماشاچی درمانده ای بدل می گردد، که بود[21] خود را، به مثابه چیزی مجزا، به مثابه جزئی افزوده بر سیستمی بیگانه، به تماشا نشسته است.»[22]
  • منافع طبقاتی بی چون و چرا را می توان به آسانی، به برکت بیهوشی ئی که بطور اجتماعی ـ ساختاری تولید شده[23]، در پشت ضرورت های[24] بطور ایدئولوژیکی فرمولبندی شده پنهان کرد.
  • مفاهیم مملو از اساطیر از قبیل «بازار» و اخیرا «گلوبالیزاسیون» جهان نگری خاصی را اشاعه می دهند، که درک حوادث را دشوار می سازد و امکان تأثیر گذاری عقلائی بر روندهای اجتماعی را منکر می شود.
  • با تعمیق فواصل اجتماعی، عوارض زوال فرهنگی و «رشد و نمو قارچوار»[25] تمدن ستیزی مستور اشاعه می یابد.
  • میزان درک واقعیت کاهش می یابد و فرم های واکنش درونگرایانه[26] زمینه آماده ای برای رشد خود می یابند.
  • افزایش جهالت و قلدرمآبی، اشاعه ایمان به معجزه و انتظارات مشکوک الهویت فرج و نجات[27] عوارض روزافزون زوال تمدن اند.
  • ایدئولوژی سرمایه داری نسخه و راه حل قانع کننده ای نه برای حیف و میل اجتماعی ـ فرهنگی دارد و نه برای معضلات اقتصادی موجود.
  • الگوهای سمتگیری آلترناتیوی[28] نیز در فرهنگ روزمره مردم، دیگر نقشی بازی نمی کنند.
  • مردم نسبت به توسعه های اجتماعی چنان واکنش نشان می دهند، که نسبت به فاجعه های طبیعی، از قبیل زلزله و طوفان و آتشفشان، که انسان در مقابل شان قربانی بی دفاعی بیش نیست.
  • مات و مبهوت و وحشتزده به نتایج مخرب گلوبالیزاسیون می نگرند و سعی می کنند، که در قلب بحران، زندگی خود را به هر مصیبتی سر و سامان دهند :
  • محروم از امکانات سمتگیری واقع بینانه، تمام حواس مردم به تجارب بلاواسطه روزمره و به لحظات آنی فرار تمرکز می یابد.
  • انسان جامعه سرمایه داری مخاطره آمیز[29] در «نوعی زمان حال مداوم به سر می برد.
  • زمان حالی که او در آن، رشته رابطه ارگانیکش با گذشته دوره زندگی خود پاره شده است.»[30]
  • علیرغم مخاطرات اجتماعی، علیرغم جبهه گیری و یورش صاحبان کارخانجات و مؤسسات و دست اندرکاران امور، مقاومت محتاطانه ای شکل می گیرد، ولی اکثریت قربانیان بحران، خاموش و بی سخن به «سرنوشت» خویش رضا می دهند.
  • اگرچه آنها نه امیدی به شرایط اجتماعی بحرانزده و نه چشم اندازی زیبا از آینده خویش دارند، با این حال، شعور آنها عقب مانده تر از توسعه های واقعی و چند و چون معضلات است.
  • اگرچه هر برنامه خبری در رادیو و تلویزیون، فراخوانی بر ضد سرمایه داری است، ولی درست همین عریانی و برهنگی بحران و مخاطره آمیز بودن شرایط زندگی است، که انسان ها را می ترساند و جوانه های امید بر تغییر «سرنوشت» خود را در دل شان تار و مار می سازد.
  • علیرغم افزایش بیکاری توده ای، علیرغم تخریب سیستم تأمین اجتماعی ـ دولتی و علیرغم تشدید آشکار تضادهای اجتماعی، تا کنون، تنها به طور جسته و گریخته، نشانه هائی از مقاومت و امتناع دیده شده است.
  • تسلیم داوطلبانه ایدئولوژیکی کردن مردم تا کنون بدون کوچکترین اشکالی عمل کرده است، زیرا نیروهای سمتگیری های آلترناتیوی (نیروهای مخالف) دچار ضعف بوده اند و قادر به افشای حیله ها و شعبده های سرمایه داری در میان توده ها نبوده اند.
  • جریان غالب عبارت است از جریان مدافع بازسازی سرمایه داری در مقیاس جهانی و در آن جائی برای سمتگیری های تاریخی پیشرفت و عدالت وجود ندارد.
  • فرم های شعور فتیشیستی (بت پرستانه) که نتیجه بلاواسطه زندگی عملی سرمایه داری اند، می توانند بدون کوچکترین مزاحمتی، در این جو جهان بینانه نشو و نما یابند و ایمان به تغییر ناپذیری مناسبات حاکم را تحکیم کنند :
  • اگرچه در بحران کنونی، تضادهای چند لایه «نوسازی» سرمایه داری به چشم می خورند، ولی سرکردگی ایدئولوژیکی بلوک حاکم تجزیه و تحلیلی از این تضادها سرهم بندی می کند، که آب به آسیاب تحکیم سیستم حاکم می ریزد.
  • اگرچه مردم محرومیت های عظیم اجتماعی و عدم تأمین مناسبات زندگی خود را حس می کنند، اما نمی توانند بطور «خودپو» به درک علل وضع اجتماعی خود نایل آیند.
  • بی خبر از الگوهای سمتگیری آلترناتیوی، حلاجی انسان ها از تجارب به جهانتصویرهای حاکم و به کلیشه های تفسیری رسانه های گروهی محدود می ماند.
  • نظریه ای که می پنداشت، که در نتیجه توسعه تضادهای اجتماعی ـ اقتصادی، بطور خود به خودی، جنبش اعتراضی پایداری سر خواهد کشید، نه برای اولین بار، به مثابه امید سیاسی شتابزده ای رسوا شد.
  • فعالیت شعور انسانی «با توسل به فرم های علیل حلاجی[31]، به دمساز کردن منفعل خود با واقعیت موجود محدود می ماند، واقعیتی، که آن از درک روندهای ماهوی و ارتباطات متقابلش عاجز است.»[32]
  • قربانیان بحران از طریق حلاجی تضادها بر طبق مراد سیستم حاکم[33]، بازیچه منافع بیگانه شده اند و راه سرکوب خود را به دست خود هموار می سازند.
  • اگرچه عملیات اعتراضی و اعتصابی هر از گاهی و جسته و گریخته «مرزهای گلوبالیزاسیون» را و سؤال برانگیز بودن نظریه «پایان تاریخ» را نشان می دهند، ولی آمادگی به مقاومت و پیکار به سبب بیچارگی و واماندگی سیاسی و جهان بینانه، در مقابل تحولات سودگرایانه در امور مربوط به کار و زندگی مفلوج می ماند.
  • در حالیکه قربانیان بحران، مسموم از الگوهای روانی ـ اجتماعی تنظیمگرحاکم، نومید و شرمزده دست به عقب نشینی می زنند، بخش اعظم روشنفکران در سایه دیوار های خرابه های اجتماعی ـ فرهنگی می نشینند و نظریات انتقادی سابق خود را با بی تفاوتی اجتماعی، با نسبیت گرائی (رلاتیویسم) و با اساطیر زوال (فساد خاص آخر الزمان) جایگزین می سازند.
    • (از دیدگاه نسبیت گرائی و یا رلاتیویسم هر شناختی نسبی است. هر شناختی در هرحال، وابسته به سوبژکت شناسنده است، یعنی در تحلیل نهائی، سوبژکتیف است : مترجم)
3
دیالک تیک خود همرنگ سازی[34]
  • سکوت چشمگیر بسیاری از روشنفکران نسبت به توسعه فاجعه اجتماعی ـ فرهنگی، معنائی فراتر از پرهیز و یا اختلاف نظر دارد.
  • موضع غالب، عبارت است از اجتناب از موضعگیری انتقادی نسبت به علل توسعه های جاری کنونی.
  • مقایسه این وضع با اوضاع حدود بیست سال پیش، از یک چرخش 180 درجه ای حکایت می کند.
  • راه حل های رفرمیستی (اصلاح طلبانه) جای خود را به مطالبات نابرابری طلبانه محافظه کاری نو و الگوهای سمتگیری کاپیتالیستی گرا[35] داده اند.
  • بخش اعظم روشنفکران در سایه بحران اجتماعی، موضع فاصله گیرانه و انتقادی خود را با بی تفاوتی اجتماعی، نسبیت گرائی روشنفکرانه و اساطیر فساد[36] جایگزین ساخته اند و چه بسا با ارزش های سنتی از قبیل میهن و ملت.
  • انتقاد اجتماعی و راه حل های آینده نگر[37] عقب نشینی کرده و موضع تدافعی گرفته اند.
  • تغییرات تعیین کننده در سیمای فرهنگی ـ ایدئولوژیکی، از دیر باز خودنمائی می کنند :
  • خوش بینی ساده لوحانه پیشین به پیشرفت اجتماعی، در هراس پناهجویانه از یورش جهان بینانه محافظه کاری نو، جای خود را به تردید نسبت به تحول برنامه مند جهان و چه بسا ـ حتی ـ به بی علاقگی نسبت به تعقل و خرد داده است.
  • آمادگی به شنیدن انتقاد از چیزی، به نیت شناخت و یا کشف حقانیت کسی و مخالفت با تابوی تفکر حاکم، بویژه در عرصه آکادمیکی به طرز محسوسی کاهش یافته است.
  • اگر در سمینارهای جامعه شناسی، در سال های 70 میلادی، از ساختار طبقاتی، مسائل سرکوب غرایز، میزان اضافه ارزش، شعور غلط و فرم های ستمگرانه بازتولید قدرت سخن می رفت، ده سال بعد، اصول سیستم ـ فونکسیونالیستی وسیعا اشاعه یافته اند و همزمان ـ بی اعتناء به تناقضمندی منطقی این موضعگیری های نظری ـ به جانبداری از «فردگرائی» متدئولوژیکی، به جانبداری از «شیوه تفکر علیل» و به هواداری از تمرکز مد روز فلسفی بر «جزء»[38] سینه سپر می شود.
  • اگرچه ایمان و اعتماد به توسعه بحران بطرز چشمگیری متزلزل شده، ولی از ناگزیری و اجتناب ناپذیری آن نیز سخن در میان است، چرا که آلترناتیوها و حتی دورنماهای تخیلی غیر قابل تصور تلقی می شوند.
  • در غیاب رقیب سیاسی ـ جهان بینانه مؤثر، طرز تفکرهای ارتجاعی می توانند، نه تنها در زندگی روزمره، بلکه همچنین در عرصه های بازتولید روشنفکری، بدون مزاحمتی شکوفا شوند :
  • سیستم های سمتگیری جهان بینانه درکی از تاریخ سرهم بندی می کنند، که از سیر همیشه همان زوالمندی سرنوشت[39] انسانی حکایت می کند و آغاز و انجام، زیر علامت منفی، یکسان تلقی می شوند.
  • به موازات آن، فلسفه زندگی دستکاری شده ای به عنوان یک درمان سوبژکتیف معنوی تجویز می شود.
  • تخیلات بلاواسطگی و توهمات مبتنی بر تحقق فردگرایانه زندگی در ورای شرایط اجتماعی، محبوبیت چشمگیری کسب می کنند.
  • تصوراتی از ابعاد تجربی ماقبل مفهومی و امکانات یک «اصالت» فرم نیافته پرورده و تخمیر می شوند و یک بلاواسطگی «شهود» توخالی از طریق تمرکز «احساسمند» بر «جسم»، به مثابه یک بعد وجودی «غیرقابل بحث» به حساب آن گذاشته می شود.
  • در حالیکه حوادث اجتماعی برای شعور روزمره مبهم و غیرقابل درک جلوه می کنند، که گویا به اراده تصادف کور انجام می یابند، در محافل روشنفکری نام آور، از «پایان تئوری اجتماعی» و از محال بودن تمیز واقعیت از خیال، حقیقت از دروغ سخن می رود.
  • الگوهای تفسیری تفکر حاکم از سوی اکثریت روشنفکران پذیرفته می شوند و در قانون نامه[40] «دانش  مفهومی» حضرات درج می گردند :
  • الگوهای سمتگیری محافظه کاری نو[41] با کوچکترین مقاومتی مواجه نمی شوند و تصورات مربوط به نابرابری مشروع بی سخنی پذیرفته می شوند.
  • محصولات جهان بینانه ایدئولوژی سازی قدرتگرا[42]، به سبب بی دورنمائی شیوه اجتماعی شدن حاکم و تناقضات اجتماعی ـ فرهنگی ناشی از آن، به مثابه اسطوره بیهودگی «فلسفی ـ تاریخی»[43] تلقی می شوند :
    • با تلاش و تقلای تئوریک، تسلیم و انفعال شعور روزمره مورد تأیید قرار می گیرد.
    • ناندیشیدن به قضایا و خود داری از عمل، به مثابه یگانه واکنش ممکن، در برابر توسعه اجتناب ناپذیر فاجعه قلمداد می شود.
  • اما علیرغم اینها همه، میان شعور بحرانی و شعور روزمره تفاوت مهمی وجود دارد :
    • شعور بحرانی نام آور، نه فقط اسیر خود فریبی ایدئولوژیکی خویش است، بلکه علاوه بر آن، آن را به استدلال «فلسفی» می آراید و الگوهای سمتگیری فتیشیستی (بت پرستانه) خود را در قالب طرح تفسیر جهان بینانه[44] می ریزد، طرحی که مشخصه اصلی اش تردید نسبت به تعقل و روشنگری است.
  • این موضعگیری ایدئولوژیکی نتایج دوربردی برای درک توسعه های بالفعل دارد.
  • وقتی که پدیده بحرانی مطرح می شود، توصیف حال، همواره با یک لحن اساسی تأییدگر همراه می شود.
  • روشنفکر جامعه مجاز است، وضعیتی را تشخیص دهد و توصیف کند، ولی حق ندارد، در باره علل آن پرس و جو کند.
  • ما اکنون، بی کوچکترین تردید، در جهان تصوری معروف به «تفکر ما بعد مدرن» به سر می بریم.

پایان


[1] Mobilität

[2] H. Schumann

[3] Bildungsoffensive

[4] Selbstwertgefühl

[5] H. Säna

[6] Adorno

[7] مارکس

[8] Widerspruchsbedürfnissen

[9] Sicherungssysteme

[10] Repressive Widerspruchsverarbeitung

[11] krisenförmige

[12] lebensweltlichen

[13] Visionen

[14] Beziehungslosigkeit

[15] Sinnhaftigkeit

[16] »instrumentalistisches« Verhältnis

[17] Gegenprinzip

[18] Wohlhabenheit

[19] postmoderne

[20] Fremdbestimmung

[21] Dasein

[22] گ. لوکاچ

[23] sozio-strukturell produzierte Bewusstlosigkeit

[24] Sachzwängen

[25] »Erstkultivierung« (E. Cardenal)

[26] regressive

[27] obskuren Erlösungserwartungen

[28] alternative Orientierungsmuster

[29] Risikokapitalismus

[30] E. Hobsbawn

[31] stagnative Verarbeitungsform

[32] Hartmut Kraus

[33] herrschaftskonforme Widerspruchsverarbeitung

[34] Dialektik der Anpassung

[35] restaurativer Orientierungsmuster

[36] Verfallsmythologien

[37] perspektivische Gegenentwürfe

[38] Fragment

[39] Schicksalsverfallenheit

[40] Kanon

[41] Neo-konservativen Orientierungsmustern

[42] machtkonform

[43] »geschichtsphilosophischer« Vergeblichkeitsmythos

[44] weltanschauliches Interpretationsschema