نظری

درستایش انقلاب ها

نوشته Serge HALIMI

دويست سال پس از ١٧٨٩، کالبد انقلاب فرانسه همچنان گرم است. هرچند فرانسواميتران به هنگام بزرگداشت دويست سالگي آن از مارگارت تاچر و ژورف موبوتو خواسته بود که از به خاک سپرده شدن آن اطمينان حاصل کنند. بدين ترتيب سالگرد آن با سقوط ديوار برلن و اعلام «پايان تاريخ» توسط فرانسيس فوکوياما همراه شد، که به معني ابدی شدن استيلاي ليبرال و بسته شدن پرانتز انقلابي بود. اما بحران سرمايه داري از نو حقانيت اليگارشي هاي در قدرت را در هم مي شکند. برحسب علاقه مندي ها ، هوا براي بعضي سبک تر و براي گروهي ديگر سنگين تر شده است. روزنامه راست گراي فيگارو با اشاره به « اين روشنفکران و هنرمنداني که مردم را به شورش مي خوانند» با تاسف مي نويسد:« بنظر مي آيد که فرانسوا فوره(François Furet) اشتباه کرده و انقلاب فرانسه هنوز پايان نيافته است» (١).

اين تاريخ نگار، مانند بسياري ديگر، زحمت فراواني کشيده تا با زنده نگه داشتن خاطرات دردناک انقلاب از هرگونه وسوسه اي براي از سرگیری آن جلوگیری کند. همان انقلابي که پيش ازاين، مارکس آنرا «ضرورت تاريخي» مي دانست ، گوته آنرا « دوران نوين تاريخ» مي خواند و ويکتورهوگو در صلاي آن قصيده «سربازان سال دو» را سر مي داد (« آه اگر راهپيمائي پابرهنه هاي باشکوه بر روي جهاني سرنگون شده را مي دیديم ») و بااينهمه فقط نقش خون بر روي دست هايش نمايانده مي شد. از روسو تا مائو، يک روياي ( اتوپي) عدالت خواهانه ، ارعاب گر( تروريست) و اخلاق گرا، با زيرپا گذاشتن آزاديهاي فردي، هيولاي يخ زده دولت هاي تماميت خواه ( توتاليتر) را آفريد. سپس « دمکراسي » پيروز شد و با خود آرامش و لذت بازار را آورد. البته دمکراسي نيز ارثيه نوع ديگري ازانقلاب است، گونه انگليسي و يا امريکائي آن، بيشتر سياسي تا اجتماعي، « بدون کافئين» (٢).

البته در آنسوي کانال مانش نيز يک پادشاه گردن زده شد. اما مقاومت در برابر اشرافيت به استواري فرانسه نبود چرا که بورژوازي نيازي به اتحاد با مردم براي سرنگوني استيلاي آن احساس نمي کرد. در ميان طبقات مرفه، چنين الگوئي، بي پابرهنه ها و ژنده پوشان، به نظر بهتر و کم درد تر می نمود. خانم لورانس پاريزو (Laurence Parisot) رئيس اتحاديه صاحب کاران در هماهنگي با احساسات کساني که منتخب آنهاست در مصاحبه با روزنامه فايناشنال تايمز(Financial Times) مي گويد : «من عاشق تاريخ هستم اما انقلاب فرانسه را زياد دوست ندارم. چرا که بيان آنچنان خشونتي بود که ما هنوز از آن رنج مي بريم. همه مجبور بودند به يک گروه تعلق داشته باشند». سپس مي افزايد : « رفتار ما در حوزه دمکراسي با همان موفقيتي همراه نيست که در نزد انگليسي ها »(٣).

« تعلق داشتن به يک گروه» البته از آن نوع دسته بندي هاي اجتماعي است که بخصوص وقتي نارحت کننده مي شود که همه بايد با هم برعکس بصورت يکپارچه با شرکت، صاحبکارو علامت تجاري (مارک) شان همبستگي نشان دهند (اما با باقي ماندن هرکس در جاي خود). چرا که از نظر آنهائي که با انقلاب مخالفند، ايراد اساسي آن خشونت نيست، که پديده اي پيش پا افتاده در تاريخ است، بلکه آن واقعه بسيار نادرتر، يعني سرنگوني نظم اجتماعي است که براثر جنگ ميان ثروتمندان و پرولتاریا بوقوع مي پیوندد.

در سال ١٩٨٨ در چارچوب استدلالي اساسی، رئيس جمهور جورج . هربرت.بوش درباره رقيب دمکرات اش ، آقاي ميکائيل دوکاسيس (Michael Dukakis) که ديوانسالاري آرام مزاج بود، گفت : « او مي خواهد ما را به طبقات تقسیم کند، امری که در اروپا می تواند ممکن باشد اما در مورد امریکا صادق نیست». طبقات ! فقط در امريکاست که اشاره به آن اتهامی است وحشتناک. تا جائيکه بيست سال بعد، وقتي که بنظر مي آيد که وضعيت اقتصاد امريکا گذشت هائي را لازم مي شمارد که به همان اندازه سودهائي که پيش از آن برده شد ناعادلانه تقسيم شده اند ( مصرعي از سرود انترناسيونال را مي طلبد « تا راهزن آنچه را که ربوده رها کند[ترجمه شاملو.م.] »….)، ساکن کنوني کاخ سفيد مي پندارد که بايد سريعا خشم عمومي را فرونشاند : «يکي از درس هاي مهم اين بحران آنست که اقتصاد ما فقط وقتي درست کار مي کند که ما با هم باشيم…ما نمي توانيم که هر سرمايه گذار و هر صاحبکاري که سعي مي کند سود ببرد را يک هيولا بدانيم» (٤). خوب شد مي دانستيم که آقاي اوباما قصد انقلاب کردن ندارد.

در سال ١٩٧١ فرانسواميتران چنين سخن مي گفت : « انقلاب پيش از هر چيز يک گسست است. کسي که چنين گسستي با نظم حاکم ، با جامعه سرمايه داري را نمي پذيرد، نمي تواند عضو حزب سوسياليست باشد». از آنزمان بنطر شرائط عضويت در حزب سوسياليست بسيار آسان تر شده است چرا که نه آقاي دومينيک استراوس کان(Dominique Strauss-Khan) ، رئيس صندوق بين المللي پول و نه آقاي پاسکال لامي (Pascal Lamy) ، مسئول سازمان تجارت جهاني ازحزب کنار گذاشته نشده اند. از سوي ديگر فکر انقلاب نيز کنارگذاشته شده حتي در جريان هاي راديکال تر. و اين جريان راست است که آنرا که هنوز بنطر اميد زاست، دردست گرفته وبا بازسازي و ويرانسازي دستاوردهاي حمايت اجتماعي معادل ساخته است، دستاوردهائي که به سختي از حلقوم «نظم حاکم » بيرون کشيده شده بودند (به ضميمه مراجعه کنيد).

با اينهمه ايرادي که به انقلابات بزرگ گرفته مي شود خشونت شان است. وقايعي هستند که ما را به شدت متاثر مي کنند مثل : قتل عام گارد سوئيس در باغ تويلري در اوت ١٧٩٢ ، و يا سربه نيست کردن خانواده سلطنتي روسيه در ژوئيه ١٩١٨ در اکاترينگ بورگ، و يا کشتار افسران چيانگ کاي چک پس از به قدرت رسيدن کمونيست ها در سال ١٩٤٩. اما در اينصورت آيا بهتر نبود که پيش از آن در زمان سلطنت به بهاي قحطي و گرسنگي مردم مجالس رقص در ورساي برگزار نمي شد و کشيش ها به زور ماليات کليسا را نمي گرفتند؛ و يا صد تظاهرکننده آرام درپتروگراد در يک « يکشنبه خونين» توسط سربازان نيکولاي دوم قتل عام نمي شدند؛ و يا انقلابيون کانتون و شانگهاي در سال ١٩٢٧ زنده زنده به کوره لوکوموتيوها انداخته نمي شدند. بدون آنکه از خشونت روزمره اي اجتماعي سخن گفته باشيم که قبلا شعار نابودي آن شنيده مي شد.

ماجراي انقلابيوني که زنده زنده سوزانده مي شدند، داستاني نيست که تنها علاقمندان به تاريخ چين آنرا بدانند بلکه ميليون ها خوانند کتاب « وضعيت بشري » [نوشته آندره مالرو.م.] نيز از آن آگاهند. چراکه در طي دهه ها، بزرگ ترين نويسندگان، باارزش ترين هنرمندان با جنبش کارگري همراه شدند تا از انقلاب ها و اميد به فردائي روشن تر تجليل کنند. و البته بايد اذعان داشت که از جمله با کم اهميت جلوه دادن به اشکالات، تراژدي ها و افراط ها ( پليس سياسي، کيش شخصيت، اعمال نفوذهاي شخصي، اردوهاي کار، اعدام ها).

در عوض از سي سال پيش فقط از اين مسائل حرف زده مي شود؛ و حتي اینکار براي موفقيت در دانشگاه، مطبوعات و درخشيدن در آکادمي توصيه مي شود. اين چنين است که ماکس گالو(Max Galo) مي گويد: « انقلاب معادل است با فوران خشونت. جوامع ما به شدت شکننده هستند. مسئوليت اساسي آنهائي که امکان صحبت براي عموم را دارند آنست که در مورد اين فوران هشدار دهند » (٥). فوره(Furet) بنوبه خود برآنست که تمام تلاش ها براي تغيير راديکال جامعه يا تماميت خواه (توتاليتر) بوده اند و يا ارعاب گر( تروريست)، و اينکه « فکر کردن در مورد جامعه اي ديگر تقريبا غيرممکن شده است»(٦). بنظر ميرسد که چنين سرنوشتي با انتظارات خوانندگانش همخواني دارد که معمولا از طوفان ها بدليل وجود مهماني ها و بحث هايشان در امان مي مانند.

«…..اما اين ما بوديم که زيباترين سرودها را خوانديم»

وحشت از انقلاب ها و خشم آن، توجيه کردن محافظه کاري، بلندگوهاي ديگري جز گالو و فوره نيز يافته است. بخصوص بايد از رسانه ها و ازجمله سينما ياد کرد. از سي سال پيش آنها اين فکر را جاانداخته اند که در خارج از دمکراسي هاي ليبرال فقط رژيم هاي استبدادي وجود داشته اند و توطئه گري هايشان. جايگاهي که توافق آلمان و شوروي مي يابد بسياربزرگ تر از توافق هاي غير طبيعي ديگر است، مثل توافق مونيخ و يا دست دادن آدولف هيتلر و نويل چامبرلن. نازي ها و محافظه کاران لااقل در يک چيز مشترک بودند : نفرت از جبهه مردمي فرانسه. و همين ترس طبقاتي است که الهام بخش اشرافيت فراره (ايتاليا.م.) و اربابان فولاد رور( آلمان.م.) براي حمايت از به قدرت رسيدن موسوليني و رايش سوم (٧) مي شود.اما آيا هنوز حق يادآوري اين مطالب را داريم؟

اگر چنين است بازهم پيشتر برويم…….البته با تئوريزه کردن روشن طرد انقلابي از نوع شوروي که يکي از علاقمندانش آنرا چنين توصيف مي کرد : « بلانکيسم با سس تارتار*»؛ فردي که مورد احترام تمام مدرسين اخلاق بود و کسي نيست جز لئون بلوم (Léon Blum) که مدتها درباره محدوديت هاي چنان تغييرات اجتماعي انديشيد که تنها ابزار جادوئي اش راي گيري عمومي باشد. در سال ١٩٢٤ هشدار مي داد: « ما فقط آنچنان نمايندگان و رهبراني در جامعه کنوني هستيم که حتي در زماني که بنظرمان اصول اساسي آن شديدا مورد تهديد باشد ، بازهم از کادر قانوني خارج نخواهيم شد». البته زيرپاگذاشتن قانون بدين صورت از آنزمان کم نبوده است از pronunciamento ** ي فرانکو در ١٩٣٦ تا کودتاي پينوشه در ١٩٧٣ و البته بدون فراموش کردن سرنگوني مصدق در ١٩٥٣. رهبر سوسياليست با اينهمه تاکيد داشت که « هرگز جمهوري در فرانسه با حکم راي قانوني اي منتج از اشکال رسمي اعلام نگرديد. بلکه توسط اراده مردمي که در مقابل قانونيت حاکم شورش کرده بودند مستقر گرديد»(٨).

البته از آنزمان از جمله براي بي ارزش کردن هرشکل ديگري از مشارکت جمعی ( اعتصاب در ادارات دولتي به گروگان گيري تشبيه مي شود) ، راي گيري عمومي به الفباي هرگونه فعاليت سياسي تبدل شد. با اينهمه سوالي که لئون بلوم مطرح مي کرد اصلا کهنه نشده :« آيا امروزهنوز اين يک واقعيت است ؟ نفوذ صاحبکاران و زمين داران، همراه با فشار قدرت هاي مالي و مطبوعات بزرگ ، آيا به دوش راي دهندگان سنگيني نمي کند ؟ آيا هرکس واقعا در مورد راي اش آزاد است، آزاد از فرهنگ فکري ، آزاد از ارتباطات شخصي ؟ و براي آزاد ساختن وي، آيا يک انقلاب لازم نيست ؟» (٩). بياد آوريم که نتيجه راي سه کشور اروپائي ( فرانسه، هلند و ايرلند) زير فشار مشترک صاحبکاران، قدرت هاي مالي و مطبوعات ناديده گرفته شد.

« در تمام نبردها شکست خورد يم اما اين ما بوديم که زيباترين سرودها را خوانديم». اين جمله يک مبارز جمهوري خواه اسپانياست که پس از پيروزي فرانکو به فرانسه پناهنده شد و به زبان خويش مشکل محافظه کاران و آموزش فرمانبرداري تکراري شان را خلاصه مي کند. به زبان ساده ، انقلاب ها نقشي نازدودني در تاريخ و در وجدان انساني باقي مي گذارند، حتي زماني که شکست خورده باشند، حتي زماني که بي آبرو شده باشند. آنها نماد آن لحظه نادري هستند که تقديري ابدي زير ورو مي شود و مردم سرنوشت خويش را در دست مي گيرند. چرا که هر کس به شيوه خويش، ملوانان رزم ناو پوتمکين، نجات يافتگان راهپيمائي بزرگ، barbudos ( ريشوهاي) سيرا ماسترا همان واکنش سربازهاي سال دو را زنده مي کنند که تاريخ نگار انگليسي اريک هابسباوم را بر آن ميدارد که بنويسد « انقلاب فرانسه آنچنان قدرت مردم را نمایاند که هيچ دولتي هرگز اجازه فراموش کردن آنرا به خود نداد حتي اگر فقط از ارتشي ياد کنيم که سريعا از افراد آموزش نديده بوجود آمد و اما توانست بر نيروهاي اتحاد ضد انقلابي اي پيروز شود که از لشکرهاي نخبگان پرتجربه ترين ارتش هاي امپراطوري هاي اروپا تشکيل شده بود (١٠)».

هشدار درمورد بازگشت محافظه کاري اي که زائيده دانش و ثروت است

اما همه اين ها فقط يک خاطره نيستند: لغات سياسي مدرن و نيمي از سيستم قضائي جهان از قوانيني که توسط انقلاب فرانسه بوجود آمدند الهام مي گيرند. و همه آنهائي که « جهان سوم گرائي» سالهاي ١٩٦٠ را به خاطر دارند ( مقاله آلن گرش) مي توانند از خود سوال کنند که آيا محبوبیت اين گرايش در اروپا به دليل زايش يک احساس قدردانی ( علي رغم تعبير دوگانه اين لغت) نبود. بنظر مي رسيد که آرمان انقلابي، عدالت خواه، رهائي ساز عصر روشنگري در جنوب است که دوباره حيات مي يابد ، از جمله در بستر مبارزه ويتنامي ها، الجزايري ها، چيني ها، شيليائي ها که از قاره کهن نسخه برمي داشتند.

امپراطوري در گل مي نشست ، مستعمرات سابق درفش را به دست مي گرفتند و انقلاب ادامه مي يافت. وضعيت کنوني اما متفاوت است. رهائي چين و يا هند ، تائيد حضورشان در عرصه جهاني، اينجا و آنجا کنجکاوی و همدلي بوجود مي آورد اما هيچ گونه اميد «جهانشمولی» نمي آفريند که مثلا در ارتباط با برابري، حقوق ستمديدگان، الگوي ديگري براي رشد باشد و برعکس نگراني از احتمال بازگشت محافظه کاري اي وجود دارد که زائيده دانش و ثروت است .

اما اگر امريکاي لاتين شور بين المللي بيشتري ايجاد کرده ، از آنروست که جهت گيري هاي سياسي اش در عين حال دمکراتيک و اجتماعي اند ( مقاله موريس لوموان در همین شماره). در حاليکه گونه اي از چپ اروپائي از بيست سال پيش الويت هايش را برروي خواست هاي طبقات متوسط تنظيم کرد و پايان «پرانتز انقلابي» و ازبين رفتن اقشار مردمي را تئوريزه نمود، دولت هاي ونزوئلا و يا بوليوي برعکس بر طبقات محروم تکيه مي کنند و به آنها نشان مي دهند که برعکس وضعيت شان در نظر گرفته مي شود و سرنوشت تاريخي آنها مختوم نيست و خلاصه نبرد ادامه دارد.

اما هرچند هم آرزويش را داشته باشيم، انقلاب ها نادر شده اند. لازمه آنها در درجه اول وجود توده هائي ناراضي است که آماده براي حرکت اجتماعي باشند، سپس دولتي است که رسميت و اعتبار آن از سوي بخشي از مدافعين هميشگي اش زير سوال باشد (به دليل ناتواني اقتصادي، يا بي عرضگي نظامي، يا اختلافات داخلي که آنرا ناتوان و سپس فلج کرده باشد)، و بالاخره از پيش موجود بودن نظرات راديکالي است که نظم اجتماعي را زير سوال برند و هرچند در آغاز بشدت منزوي (مقاله لوران بونلي در همین شماره) اما اميد تمام آنهائي گردند که باورهاي کهنه و يا اطمينان شان به حکومت از بين رفته است (١١).

تاريخ نگار امريکائي، ويکتوريا بونل(Victoria Bonnell)، وضعيت کارگران مسکو و سن پترزبورگ را در آستانه جنگ جهاني اول مطالعه کرده است. از آنجا که تنها موردي است که اين گروه اجتماعي بازيگر اصلي يک انقلاب «پيروز» مي باشد، نتيجه گيري اش ارزش مطرح شدن دارد : « مشخصه آگاهي انقلابي اعتقاد عميق به آن است که برآورده شدن خواست ها تنها با تغيير نهادهاي موجود و پيدايش يک سازماندهي اجتماعي نوين، ممکن است» (١٢).البته بايد گفت که اين آگاهي بصورتي ناگهاني پديد نمي آيد و پيش شرط آن وجود فعاليت سياسي و جوشش فکري است.

اما عموما و بخصوص در لحظه حاضر(مقاله ميکائل کلردر همین شماره) خواست جنبش هاي اجتماعي بيشتر دفاعي است. و بدنبال آنست که قرارداد اجتماعي اي را که بنظر وي از سوي صاحبکاران، زمين داران، بانکداران و دولت ها زيرپاگذاشته شده است، مجددا معتبر سازد. این جنبش ها به دنبال نان، مسکن، آموزش و يک پروژه براي زندگي اند و در رویای يک « آينده درخشان » بسر نمی برند بلکه بیشتر « وضعيت موجودي که جنبه هاي دردناکش کنار گذاشته شده باشد» (١٣) را می طلبند. تنها پس از مشاهده ناتواني استيلاگران در انجام تعهداتي که به قدرت و امتيازات شان قانونيت مي بخشد ، است که از وراي حلقه بسته مبارزين، گاه اين سوال مطرح مي شود که آيا « پادشاه ها، سرمايه داران، کشيش ها، ژنرال ها و ديوان سالاران کاربرد اجتماعي اي نيز دارند» (١٤). تنها در اين زمان است که مي توان از انقلاب سخن گفت. گذار از يک مرحله به مرحله اي ديگر، هم مي تواند سريعا ( دوسال در ١٧٨٩، چند ماه در ١٩١٧) اتفاق اقتد و هم هرگز بوقوع نپيوندد.

در سال ١٩٧٧ سوال مي شد : چرا شوروي این چنین باثبات است؟

از دو قرن پيش، ميليون ها مبارز سياسي يا سنديکائي، تاريخ نگاران و جامعه شناسان عوامل پيدايش آن را بررسي کرده اند : آيا طبقه حاکم چند دسته شده و روحيه اش پائين است ؟ آيا دستگاه سرکوب بخوبی کار می کند ؟ آيا نيروهاي اجتماعي خواهان تغييرات ، سازماندهي شده هستند و مي توانند صدايشان را به گوش ها برسانند؟ در هيچ کجا به اندازه ايالات متحده اين چنین مطالعاتی در دسترس نيست؛ چرا که اغلب مي بايست انقلاب ها درک شده، تمام دستاوردهاي آن پذيرفته شود تا بتوان بهتر احتمال وقوع آنرا از بين برد.

البته کارائي اين مطالعات جاي بحث دارد. بعنوان مثال در سال ١٩٧٧ از «اداره ناپذيري» جوامع سرمايه داري اظهار نگراني مي شد. و بلافاصله در مقام مقايسه سوال مي شد که چرا شوروي ثبات دارد ؟ و سپس رگبار توضيحات فرا مي رسيد: نياز رهبران و مردم شوروي به نظم و ثبات؛ سوسياليزه کردن عمومي باعث پذيرش ارزش هاي رژيم مي شود؛ طبيعت تلمبار نشدني مشکلات که به حزب اجازه مانور مي دهد؛ نتايج خوب اقتصادي که باعث ثبات مورد نظر مي شوند؛ بالارفتن سطح زندگي؛ داشتن اعتبار ابر قدرتی و غيره ..( ١٥).

ساموئل هانتينگتون، متخصص امور سياسي در دانشگاه یل ، که همانزمان هم بسيار مشهور بود از مجموعه اين شاخص ها چنين نتيجه مي گرفت : « هيچ کدام از چالش هاي قابل پيش بيني در سالهاي آينده ، بنظرنمي رسد از لحاظ کيفي متفاوت با آنچيزي باشد که سيستم شوروي توانسته با موفقيت به آن پاسخ دهد » (١٦).

وهمه ما از ادامه ماجرا باخبريم……………

* بازي با کلمات با اشاره به لوئي بلانکي و خامي و خون آلود بودن استیک تارتار

** لغتي اسپانيائي که به معني اعلاميه است و در بسياري از زبان ها براي ناميدن شورش ارتش به قصد سرنگوني حکومت بکار گرفته مي شود.

پاورقی:

١- Le Figaro, Paris, 9 avril 2009.

٢- «در یک کلام آنچه گرایش لیبرال می خواهد یک انقلاب بدون کافئین است ، انقلابی که طعم یک انقلاب را نداشته باشد» منبع اسلاوی ژیژک Robespierre : entre vertu et terreur, Stock, Paris, 2008, p. 10.

٣- Financial Times Magazine, Londres, 7-8 octobre 2006.

٤- مصاحبه مطبوعاتی ٢٤ مارس ٢٠٠٦

٥- Le Point, Paris, 25 février 2009.

٦-

François Furet, Le Passé d’une illusion, Robert Laffont, 1995, p. 572.

٧- در سال ١٩٧٠ ویتوریو دسیکا با فیلم «باغ فینتزی کونتینی» و لوچینو ویسکونتی با «نفرین شده» به طرح این مسئله پرداختند.

٨- Léon Blum, «L’idéale socialiste», La revue de Paris, mai 1924.Cité par Jean Lacouture, Léon Blum, Seuil, Paris, 1977, p 201.

٩- همان مرجع

١٠- Eric J. Hobsbawm, Aux armes, historiens. Deux siècles d’histoire de la Révolution française, La Découverte, Paris, 2007, p. 123.

١١- Jack A. Goldstone’s Revolution, XXXX, et Theda Skocpol, Etats et révolutions sociales, Fayard, Paris, 1985.

١٢- Victoria Bonnell, The Roots of Rebellion. Workers› Politics and Organizations in St. Petersburg and Moscow, 1900-1914, p.7, Editeur/ville

١٣- Barrington Moore, Injustice. The Social Bases of Obedience and Revolt, Sharpe, White Plains, NY, 1978, p. 209.

١٤- همان مرجع

١٥- Cf. Seweryn Bialer, Stalin’s Successors. Leadership, stability, and change in the Soviet Union, Cambridge University Press, 1977.

١٦- Samuel Huntington, « Remarks on the Meaning of Stability in the Modern Era », in S. Bialer and S. Sluzar, ed. Radicalism in the Contemporary Age, 3- Strategies and Impact of Contemporary Radicalism, Westview Press, Boulder, CO, 1977, p. 277.

کليه حقوق براي نشريه لوموند ديپلوماتيک محفوظ است
© 2003 – 2000 Le Monde diplomatique